PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : فیلم های کلاسیک تاریخ سینما+خلاصه ای از فیلم +تصاویر زیبائی از فیلم



صفحه ها : 1 [2]

گارد جاویدان
10-07-25, 09:08 PM
نگاهی به زندگی چارلی چاپلین (۱۹۷۷-۱۸۸۹)




[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])






چارلز اسپنسر چاپلین، كمدین افسانه‌ای سینما، شانزدهم آوریل ۱8۸۹ در لندن و در خانواده‌ای تئاتری به دنیا آمد. او بازیگری، كارگردانی، تهیه‌كنندگی، فیلمانه‌نویسی و حتی آهنگسازی فیلم‌هایش را شخصاً انجام می‌داد. زندگی حرفه‌ای او از كودكی در صحنه‌ی تئاترهای لندن تا زمان مرگش بیش از ۷۰ سال ادامه داشت. دوران كودكی او در فقر و تنهایی سپری شد چون كه در دو سالگی پدر و مادرش از هم جدا شدند و پدرش كه به سختی او را به یاد می‌آورد چند سال بعد مرد. مادرش كه بازیگری پركار بود، مبتلا به نوعی بیماری حنجره شد و چاره‌ای نداشت جز این كه كار تئاتر را رها كند.




اما قبل از آن، پسر ۵ ساله‌اش چارلی شانس بازی در نمایش را كنار او داشت كه با خواندن آهنگ معروفی مورد تشویق زیادی قرار گرفت. مادر او خیاطی را در پیش گرفت تا مخارج زندگی چارلی و پسر دیگرش سیدنی را تأمین كند. در سال ۱۹۰۰ چارلی در یازده سالگی همراه برادرش در نمایش پانتومیمی بنام "سیندرلا" بازی كرد و از آن موقع تصمیم گرفته بود كه بازیگری را حرفه‌ای دنبال كند.



سیدنی چاپلین چند سال بعد برای پیوستن به نیروی دریایی آنها را ترك كرد. چارلی با مادرش كه دچار بیماری روحی شدیدی شده بود در منطقه فقیرنشین لندن به وسیله درآمد اندك برادرش زندگی می‌كرد و برای مراقبت از مادرش درس را رها كرد چون نمی‌خواست كسی به بیماری روانی او پی ببرد ولی وقتی اطرافیان متوجه وضعیت وخیم او شدند، او را در بیمارستان بستری كردند كه تا سی سال دیگر با همان شرایط به زندگی ادامه داد. چاپلین در هفده سالگی به عنوان دلقك به گروه طنز "فرد كارنو" (Fred Karno) پیوست و ستاره نمایش های آن شد. او و گروه كارنو برای اولین تور آمریكا در سال ۱۹۱۰ پا به آن كشور گذاشتند و در شهرهای مختلف نمایش اجرا كردند.


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])



در این گروه، "استنلی جفرسون" (Stanly Jefferson) كه بعدها با نام "استن لورل" معروف شد با چاپلین هم بازی بود. "استن لورل" به انگلستان برگشت اما چاپلین كه شیفته‌ی آمریكا، پیشرفت سریع و محیط شادش شده بود در آن كشور ماند. سه سال بعد كارگردان جوانی به اسم "مك سنات" (Mack Sennat) بازی چاپلین را دید و به او پیشنهاد كرد با استودیوی فیلمسازی‌اش "كی استون" همكاری كند. چاپلین برخلاف میلی باطنی و ابتدا بیش تر به خاطر حقوقش قبول كرد و به این ترتیب وارد هالیوود شد. مسیر حرفه‌ای او از ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ در استودیوهای مختلف "كی استون" شروع شد، جایی كه خیلی زود هنر و صنعت فیلمسازی را فرا گرفت. چارلی چاپلین در اولین فیلم هایش كه توجه چندانی را جلب نكرد مثل همه بازیگرها، ظاهری معمولی داشت تا اینكه خیلی اتفاقی تركیبی از شلوارهای گشاد و كفشهای بزرگ، كت تنگ و كلاه لبه‌دار را امتحان كرد كه به نظرش عالی رسید و تبدیل به همان شخصیت دوست داشتنی شد كه همه می‌شناسند و با آن به اوج شهرت رسید.





اولین سال فعالیتش برای "سنات" فیلم‌های كوتاه زیادی ساخت كه بسیار موفق بودند. تصویری كه امروز از چاپلین از یادها مانده، محصول همین دوره است. در سال ۱۹۱۶ او قراردادی با شركت فیلمسازی Mutual بست تا دوازده فیلم كوتاه كمدی بسازد و تمام آنها را در طول یك دوره هجده ماهه تهیه كرد. چاپلین بعدها گفت كه زمان فعالیتش در این شركت شادترین دوره كاری‌اش بوده و تجربیات زیادی هم كسب كرده است. به دنبال آن استودیوی اختصاصی و كمپانی تولید فیلم خودش را در هالیوود سال ۱۹۱۸ راه‌اندازی كرد و این باعث شد تا حد زیادی كنترل مالی و هنری محصولاتش را شخصاً به عهده بگیرد. با استفاده از همین استقلال كه به تدریج بیش تر می‌شد، زیباترین صحنه‌ها را خلق كرد كه خارج از محدودهٔ زمان همیشه تأثیر گذارند و پیامی كه پشت ظاهر سرگرم كننده آنها نهفته است انگار در هیچ برهه‌ای از تاریخ كهنه نمی‌شود.


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])


در سال ۱۹۱۵ او "ولگرد" افسانه‌ای‌اش را خلق كرد، اولین كمدی تلخ و شیرین او با پایانی باز كه در آن قهرمان خانه به دوش قصه، تنها و ناكام در عشق به شیوهٔ مخصوص خودش قدم می‌زند. چنین شخصیتی با ویژگی‌های ظاهری و خصوصیات اخلاقی ویژه‌اش به نوعی در فیلم های بعدی چاپلین هم حضور دارد. آوراگی و دربدری كه چاپلین هنگام كودكی تجربه كرده بود مایه اصلی فیلم های اجتماعی تند وتیز او را تشكیل می‌داد. او در سن كم علاوه بر این كه زندگی در نوانخانه‌ها را تجربه كرده بود، بارها مجبور شد كنار خیابان بخوابد و در آشغالها دنبال غذا بگردد. شاید به خاطر همین تجربه‌های تلخ شخصی است كه بازی او در این قالب تا این حد باورپذیر است. در سال ۱۹۱۹ چاپلین همراه با همكارانش مثل "مری پیكفورد" (Mary Pickford)، "داگلاس فیربنكز" (Douglas Fairbanks) و "دی گریفیت" (D.Griffith)، اتحادیه هنرمندان را بنیانگذاری كرد كه تا اوایل دهه پنجاه رئیس آن بود.





این اتحادیه با این هدف تشكیل شد تا از افزایش قدرت سرمایه‌گذاران در توسعه استودیوهای هالیوود جلوگیری شود. این حركت، آزادی چاپلین و فیلمسازان همفكر او را تثبیت می‌كرد. در آن دوران چاپلین دیگر ستاره بین‌المللی بود كه فیلم هایش مثل "مهاجر"، (۱۹۱۷)، "كودك" (۱۹۲۱) و "روز دستمزد" (۱۹۲۲) موفقیت‌های تجاری شگرفی كسب كرده بودند. چاپلین درباره فیلم مهاجر گفت "هیچ كدام از دیگر فیلم هایی كه ساخته‌ام به اندازهٔ این یكی خودم را متأثر نكرده است". "مهاجر" كمدی فوق‌العاده‌ای است كه احتمالاً بیشتر با صحنه‌ای از آن در یادها مانده است كه در آن مهاجران به مجسمه آزادی خیره می‌شوند. از آن موقع تاكنون این صحنه بارها در فیلمهای مختلف تقلید شده است. یكی از این نمونه‌ها در فیلم "پدرخوانده ۲" (۱۹۷۲) ساختهٔ فرانسیس فورد كاپولا وجود دارد. هنر چاپلین هیچ جا بهتر و واضح‌تر از این صحنه مشخص نمی‌شود.


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])


اولین كمدی بلند چاپلین و شاهكار او "كودك" بود؛ فیلمی به یاد ماندنی كه در آن ولگردی، بچه گمشده‌ای را پیدا می‌كند و می‌خواهد او را بزرگ كند. واضح است که فیلم كودك از داغدیدگی خود چاپلین هم سرچشمه می‌گرفت چون اولین پسر او چند روز بعد از تولد و چند هفته قبل از شروع ساخت این فیلم مرده بود و شاید این موضوع روی تلخی فضای فیلم نادانسته تأثیر گذاشت ولی كمبود عواطف و نگرانی‌های اجتماعی را استادانه به تصویر می‌كشد. در این اپیزود، چاپلین ولگردی است كه از بچهٔ بی‌خانمانی، با بازی حیرت ‌انگیز بازیگر چهارساله "جكی كوگان" (Jakie Coogan) مراقبت می‌كند.
در یكی از بهترین صحنه‌های ساختهٔ چاپلین و شاید حتی تمام دوران فیلم صامت، چارلی در تعقیب ماشینی كه بچه را به پرورشگاه می‌برد، با تمام قدرت روی سقف خانه می‌دود و نمی‌خواهد از او جدا شود. پشت طنز سیاه این صحنه، احساسی لطیف پنهان است.





در آن سال ها، كودكان مهاجر و آواره حاصل از جنگ جهانی اول در خاطره همه مردم بودند. همین طور كسانی كه برای عزیزان از دست داده خود در جنگ داغدار بودند و یا به هر شكلی جنگ سرنوشتشان را وارد مسیر تازه‌ای كرده بود از فیلم "كودك" بسیار استقبال كردند. زندگی افرادی مثل چاپلین، امروزه به وسیله دانشمندان علوم اجتماعی مطالعه می‌شود. آن ها دریافته‌اند كودكانی كه در معرض بی‌خانمانی و به تبع آن، تنش‌های اجتماعی قرار می‌گیرند همگی به سرنوشت واحدی دچار نمی‌شوند. در حالی كه بعضی از آنها در آینده قشر آسیب‌پذیر جامعه را تشكیل می‌دهند، برخی دیگر از این بچه‌ها مثل چاپلین زیرك و مبتكر می‌شوند.


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])


چارلی چاپلین با این كه در كار حرفه‌ای خود روز به روز موفق‌تر می‌شد ولی زندگی خانوادگی‌اش دستخوش ناملایمات بود. دو ازدواج نخست او به جدایی ختم شد اولین بار با بازیگری بنام "میلدرد هریس" (Mildred Harris) و بار دوم با بازیگر دیگری، "لیتا گری" (Lita Grey) ازدواج كرد. بعد از مدتی با "پائولتا گادارد" (Paulette Goddard) كه در فیلم "عصر جدید" بازی می‌كند ازدواج كرد كه بعد از آن كه هر دو به موفقیت و شهرت بیشتری رسیدند از هم جدا شدند. چهارمین ازدواجش در سال ۱۹۴۳ با "اونا اونیل" (Oona Oneil) دختر نمایشنامه نویس معروف "ایگن اونیل" با ثبات‌ترین بود كه تا زمان مرگش ادامه پیدا كرد. "اونا اونیل" بعد از مدتی هنرپیشگی را رها كرد و شاید همین، باعث دوام ازدواج آنها شد چون چاپلین برخلاف ازدواج های گذشته‌اش این بار همسرش را رقیب خودش نمی‌دید. چارلی چاپلین و اونا اونیل هشت فرزند داشتند. یكی از آنها "جرالدین چاپلین" است كه حرفه والدینش را در پیش گرفت و مهم‌ترین نقشی كه ایفا كرده در فیلم "دكتر ژیواگو" (۱۹۶۵) ساخته "دیوید لین" (David Lean) در نقش تانیا است.


[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

تندیسی هنرمندانه از چارلی چاپلین که توسط "Madame Tussauds" به اتمام رسید

و در موزه واکس هالیوود در ایالت کالیفرنیا بنمایش گذاشته شد (29 ژولای 2009)

گارد جاویدان
10-07-26, 08:44 PM
کوینتین تارانتینو Quentin Tarantino ، زندگی نامه، آثار، و افتخارات!
quentin tarantino




[Only registered and activated users can see links]





متولد ایالت تنسی ، ناکسویل ، 27 مارچ 1963
نام کامل : Quentin Jerome Tarantino
قد : 1.85






زندگی نامه مختصر



ژانویه 1992 بود که یک فیلم با نام Reservoir Dogs برنده جوایز فستیوال sundance شد، کارگردان و نویسنده این فیلم یک تازه کار بود به نام "کوئینتین تارانتینو" ، این فیلم تحسین همه را بر انگیخت وکارگردانش در انگلستان تبدل به یک افسانه شد.

تنها دو سال بعد یعنی 1994 او کارش را با “Pulp Fiction” ادامه داد، که این فیلم در جشنواره کن 1994 برنده " نخل طلائی" جشنواره شد، در ادامه این فیلم در اسکار 1995 نامزد سه جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نامه شد! که او و همکار نویسنده اش Roger Avary برنده بهترین فیلم نامه آن سال شدند.

در سال 1995 تارانتینو با شرکت در گروه کارگردانی فیلم “Four Rooms” یک چهارم از چهار قسمت این فیلم را کارگردانی کرد.سایر همکاران تارانتینو در این فیلم، الکساندر راکول ، رابرت رودریگوئز و آلیسون آندرس بودند.
این فیلم که از دید منتقدین بسیار ضعیف خوانده شد، مسلما به خاطر دو قسمت اول آن بود و بهترین قسمتهای آن دو قسمتی بود که توسط تارانتینو و رودریگوئز کارگردانی شده بودند.

فیلم بعدی تارانتینو، From Dusk Till Dawn ، در سال 1996 در ژانر جنایی/خونآشام بود که در این فیلم "جورج کلونی" همبازی تارانتینو شد.
دیگر در دنیای حرفه ای هالیوود، تارانتینو به عنوان یکی از خلاقترین ها شناخته شد، و ایفای نقش در فیلم هایش افتخاری یزرگ!

گارد جاویدان
10-07-27, 06:01 AM
در آگراندیسمان " آنتونیونی"
1- كادر
پیش از هر چیز:این فیلم را در این جا " آگراندیسمان" نامیده اند كه با توجه به داستان و تم اصلی فیلم نامگذاری بسیار خوبی است اما با توجه به كاربردهای گوناگون هر كلمه و مفاهیم مختلفی كه می توان از آن استنباط نمود،بد نیست اگر معانی دیگر این كلمه را نیز مد نظر داشته باشیم:منفجر كردن ، تركاندن ، عصبانی كردن ، انفجار و بزرگنمایی عكس ( عكس بزرگ شده).
شاید پس از تماشای فیلم ، بزرگنمایی تمام این مفاهیم مختلف را ، تا... یك انفجار عصیانی، در خود احساس كنید .

[Only registered and activated users can see links]


فیلم با ورود شلوغ ماسكداران شروع می شود: اینان از یك بالماسكه شبانه بازگشته اند یا آمده اند تا بالماسكه زندگی را در روز آغاز كنند؟
- به بالماسكه روزمره زندگی خوش آمدید!

[Only registered and activated users can see links]
این سروصدا و ورود غوغایی به خصوص با زوم كردن فوری دوربین بر روی ورود یا خروج افرادی با لباسهایی نه چندان مناسب از یك دوازه بازرسی، می تواند ورود و خروج كارگران شیفتی یك كارخانه را تداعی كند اما كمی بعد متوجه می شویم كه اینها از نوانخانه به در آمده اند و در كنار دیوار از یك ژنده پوش خداحافظی می كنند: بعد می بینیمت!
در میان اغتشاش ماسكداران در تقابل با مردم و حتی گارد محافظ بسیار منظمی كه هرگز نظم رژه اش بر هم نمی خورد، مرد از خیابان می گذرد و در یك ماشین شیك سوار می شود. ماسكداران از او پول طلب می كنند و در جستجوی پول، دوربین عكاسی بسیار حرفه ای او جلب نظر می كند. ماشین كه به راه می افتد در پس زمینه مردی خورجین فقر بر دوش می گذرد. (همه چیز می تواند جور دیگری باشد یا همه می توانند با تبدیل ماسكهای مختلف ،بی هیچ جار و جنجال، زندگی را بازی كنند) با او آشنا می شویم: تامس ، عكاسی حرفه ای است كه از مدلهای زیبا و سكسی در آتلیه خویش عكس می گیرد همان گونه كه عكاسی از نوانخانه نیز جزو پروژه های او بوده است بی هیچ ابراز احساسات انسانی نمایشی نسبت به فقرا و...در هنگام عكس برداری از آن مدلهای سكسی نیز ، آنتونیونی به خوبی علاقه حرفه ای او را فقط به عكس برداری نشان می دهد نه صرفأ موضوع – با روحیه ای شیطنت بار و سلطه طلب بر ابزار نمایش: این مدلها عروسكهایی نمایشی بیش نیستند. برخورد او را با مدلها مرور كنیم:
- تو دستتو بیار پایین!
- میشه یه خورده پاتو بیاری جلو!
- سرتو پایین نگه دار!
- همین جور دهن باز ، خوبه!
- نه ، همتون بد وایسادین. از اول. دوباره ، دوباره!
- فقط بزار دستات بالا و پایین بیان!
- حالا لبخند بزنید، لبخند!
- گفتم لبخند بزنید. یادتان رفته لبخند چیه !
- من دیگه نمی تونم تو چشماتون نگاه كنم. اونا فقط مثل چند شكاف می مونن!

( چه كسی از ما عكس می گیرد ؟
هنوز لبخند به یادتان مانده است؟ لبخند!
فقط بزار دستات بالا و پایین بیان .
لبخند :Keep Smiling به یاد دستور لبخند درآخرین نماهای " ساعت 25 " )

2- سوژه
با تامس به آپارتمان بیل دوست نقاشش می رویم كه در توضیح یكی از نقاشیهای خود ، چگونگی فرایافت خویش از هیچ بی معنی را این گونه شرح می دهد:
-وقتی می كشمشون هیچ معنایی ندارن ، فقط یه چیز قاطی پاتی. ولی بعد یه چیزی پیدا می كنم كه به اش بچسبم مثل اون پا. بعد خودشو بهتر نشون می ده و معنی دار می شه.
مثل پیدا كردن سرنخ در داستانهای پلیسی.
( شما چگونه معنا می دهید به هیچ یا همه چیز؟ چه چیزی را پیدا می كنید یا پیدا كرده اید كه به آن بچسبید تا تصویر دیدارتان ازهستن را با آن معنا دهید؟ )
تامس از خانه بیل بیرون می آید و پس از مراجعه بی حاصل به عتیقه فروشی "Antique" كه هیچ تابلو منظره عتیقه ای را نمی تواند به او بفروشد جون قبلأ به دیگران فروخته است ، بر آن می شود تا خود ، از دریچه دوربین ، منظره اش را بل بیابد و اشتیاق تماشا را فرو نشاند.
در فاصله آمدن صاحب اصلی عتیقه فروشی ، به عكس برداری تصادفی از دور و بر می پردازد: خیابان ، پارك و پرنده ها در همین جا نیز در نمای عكس برداری از پرنده ها ، آنتونیونی به خوبی شیفتگی او را به حرفه اش نشان می دهد. او به همان شوق و ذوق كه از آن مدلهای زیبا عكس برداری می كرد از پرنده ها نیز عكس می گیرد.


[Only registered and activated users can see links]
گذر زوجی در خلوت پارك ، نگاه كنجكاو او را جلب و شیطنت وی را در عكس برداری از آنان تحریك می كند. عكسهایی تصادفی و تفننی كه احتمالأ مانند خیلی از عكسهای تصادفی پس از نگاهی گذرا به آرشیو منتقل می شود.
پس از این كه زن متوجه او شده ، به سمتش آمده و خواستار عكسها می شود، وی به سادگی از آزادی عكس برداری در یك پارك عمومی دفاع می كند:
- بعضی ها گاوبازن ، بعضی سیاستمدار ، من هم عكاس!
تامس خود را این گونه معرفی می كند.

[Only registered and activated users can see links]


( گاوباز: در میدان گاوبازی و در زیر نگاه تماشاچیانی مضطرب ، پس از مانوورهایی جنگ طلبانه گاو را از هم می درد یا به وسیله گاو از هم دریده می شود تا خار خار خشونت طلبی پنهانی كه از عصر نرون و گلادیاتورها به ما به ارث رسیده است این گونه در فضایی جنجالی ، اقناع و ارضا گردد.
همگان ، با ماسك ترس و وحشتی شوق آلود بر چهره ، در بالماسكه خشونت شركت می كنند.
سیاستمدار: در میانه مبارزات اجتماعی ( در صحن پارلمان ، میتینگهای انتخاباتی ، مناظرات و مصاحبه های مطبوعاتی و هما یشهای حزبی ) در كسوتی غالبأ خیرخواهانه و نیك اندیشانه ، تحت لوای دفاع از آزادی و حقوق پایمال شده جامعه ، مردمان را به حمایت شورانگیز از خود و باورهایی كه در هاله ای مقدس و اساطیری به باورهای آرمانی عموم بدل می شوند فرا می خواند.
اگر حزب و اندیشه های سیاسی او بر رقیب ،رقبا، غالب شود ، طبیعی است كه شادمانی این پیروزی در واكنشهای او و همفكرانش به گونه های مختلف ظهور می كند و... وای بر مغلوب كه باید در گوشه میدان جراحات و آسیبهای خود را گرد آوری نموده و بازشناسی نماید تا شاید روزگاری دیگرو در میدانگاهی دیگرو... مبارزه ای دیگر.
برندگان ، ماسك شادمانی بر چهره ، در بالماسكه پیروزی و فتح شركت می جویند و بازندگان ، با ماسك نارضایتی ، حسد و بل كینه آشكار و پنهان پوشیده بر جان و تن ، بالماسكه رویای فتح میدانگاهی دیگر را تدارك می بینند.
میدانگاهی اول ، میدان پوست و خون و خشونت تن است و در میدانگاه دوم جان و ذهن آدمی ، به ناگزیر ، به یغما می رود با این تفاوت بسیار ساده كه در میدان نخستین ، شكست یا پیروزی گاوباز، همگان را به یك گونه اندوهگین و یا شادمان می سازد و در میدانگاهی خردمندنه دوم ، همواره با گروهی پیروز و گروهی شكست خورده رودرروییم.
كدام مبارزه خشن تر است؟
... وبا این همه ، آدمی را از قانون مبارزه در راه آن چه درست و بحق می داند گزیر و گریزی نیست . این با شكوه ترین بالماسكه ای نیست كه همگان با ماسك حق وحقیقت در آن شركت می جوییم؟

تامس: یك عكاس حرفه ای ، شیطان و كنجكاو در تمامی زوایای آشكار و نهان جامعه نفوذ می كند. كادر و سوژه دلخواه خویش را ، غالبأ بی كه تصویر شونده پذیرفته باشد،عامدأ و یا تصادفی انتخاب كرده و برای ارضای حس حرفه ای ، خودخواهی هنری و صد البته تماشاییان تحسین كننده اش ، آن را در یك عكس همیشگی می كند.

[Only registered and activated users can see links]
یك درخت ، یك پرنده ،یك بچه ، یك مرد و یك زن چقدر حق دارد برای خودش زندگی كند ، فقط مال خودش باشد – هر جور كه هست و تو ، تو جقدر حق داری او را كادر كنی ، سوژه و آن گونه كه می خواهی به تصویرش كشی . چقدر؟

(گاوباز ، سیاستمدار و عكاس!
گویی همیشه یكی حمله می كند و دیگری به ناگزیر دفاع. حمله به چه و كه و دفاع از چه و كه؟
من كه هستم و در كدام رویه این معادله ناگزیر قرار گرفته ام.
آگراندیسمان این است : درشت نمایی آن تكه گمشده از ناپیدای خودمان درتصویر فریبنده و ماسك بر جهره خودمان.
مرز آزادی كجاست و آزادی فردی و عمومی در كجا با یكدیگر برخورد كرده و همدیگر را نفی می كنند.
آنتونیونی این گونه ، بی در افتادن به دام تصاویر تكراری و شعارگونه ، پلان به پلان با انتخاب میزانسن ، گفتار و نماهای چالش بر انگیز ما را به كشف فیلم و پیام فلسفی آن رهنمون می شود.)

پیگیری زن در باز پس گرفتن عكسها ، عكاس را به دقت در عكسهایی كه پیش از این برای او عكسهایی ساده بیش نبودند ، تحریك می كند. مخصوصأ وقتی زن در باز پس گرفتن عكسها به بهانه حفظ حرمت خصوصی و آبرو ،حتی حاضر به هماغوشی با او می شود.

[Only registered and activated users can see links]
عكاس با همان شیطنت حرفه ای و شخصی ، فیلم دیگری را به او می دهد و ما می دانیم كه زن نیز ، احتمالأ ، به محض بیرون آمدن از آتلیه ، فیلم را باز كرده و نور می دهد تا به گمانش همه چیز را از بین برد و آسایش ، رهایی و...

( چقدر بارها ، فریب خودگمگشتگی را از دیگری به وام گرفته ایم تا تصویر واقعیمان را از همه آن دیگران و ...خود بپوشانیم. گذشته را نایود كنیم و در ماسكی مخدوش در بالماسكه آسایش شركت جوییم. خدا همه را بیامرزد. آمین! )

3- ظهور

اكنون دیگر عكسها و جه هست آنها برای عكاس مهم می شوند. با ظهور مدام و درشتنمایی آنان ، راز نهفته در عكسها بر او آشكار می شود : یك اسلحه و مردی كه در تصویر بعدی دیگر نیست.

[Only registered and activated users can see links]
( شاید همه چیز در فاصله دو تصویر از تو اتفاق بیفتد: تیری از نهان شلیك می شود و... دیگر تو از كادر خارج می شوی – به همین سادگی!
در كجای كادر ایستاده ایم؟ )

به پارك می رود و جنازه را كشف می كند.

( جنایت آشكار بر چمن تصویر شده است با ماسك بی تردید مرگ بر چهره برای شركت در بالماسكه آخرین.)

به دیدار دوستش ران رفته و از او می خواهد كه در كشف این جنایت به وی كمك كند. اما ران كه نشئه مواد مخدر است او را نیز به اتاق تاریك ذهن می برد و ...صبح ناگهان در اتاق ران ، از خواب می پرد و زمانی كه به پارك میرود هیچ نشانی از جسد و آثار جنایت باز نمی یابد.

( جنایت ، مرگ و تخدیر زندگی !
چقدر جنایتها را در تخدیر خود ، فراموش كرده ایم و آن گاه كه به خود باز آمده ایم دیگر نشانی جز هیچ از خاطره ای گنگ باقی نمانده است و چقدر ما را تخدیر كرده اند تا آثار جنایت از بین رود؟
من در كدام لحظه گنگ خماری یا دم نا بهشیار از خود فراموشی بسر می برم؟
به صحنه جنایت باز می گردم تا لااقل از خودم متحیر شوم؟
چه می بینم؟ )

[Only registered and activated users can see links]

سرگردان وشاید متحیر در پارك می گردد و دوباره همه چیز تو گویی از نو آغاز می شود : ماسكداران با سروصدا وارد می شوند و به پارك هجوم می آورند. دو تن از آنان به زمین تنیس رفته و با راكتی فرضی و توپی فرضی ، یك بازی فرضی را آغاز می كنند.
تامس ، در آغاز آنها را باور نمی كند اما پس از جند حركت در هماهنگی با تماشاچیان ، او نیز گویی توپ را می بیند و وقتی توپ فرضی به آن سوی زمین تنیس می افتد در پاسخ به درخواست یكی از بازیگران به سوی توپ می دود. دوربین عكاسی را بر چمن می گذارد ، توپ فرضی را برمی دارد وبا شدت و حدت به سوی آنها پرتاب می كند. حیرت آلوده بازی را می بیند ، لحظه ای به فكر فرو می رود ، سرگشته وار به سوی دوربین بازمی گردد آن را از روی چمن بر می دارد و خیره به بازی در جمن ، تماشاخانه اصلی بود و نبود ، به سوی آنان به راه می افتد.

[Only registered and activated users can see links]


(چه چیز واقعی است : آن چه كه به وسیله دوبین من در عكسهای من ثبت شده ، آن را دیده ام و اكنون نیست یا توپی كه نمی بینمش اما وقتی برای بازیگر پرتابش می كنم ، بازی را ادامه می دهد؟
صورتكهایی كه بازی هیچ را زندگی می كنند یا آدمهایی كه در بازی زندگی هیج می شوند و هیچ را بازی نمی كنند؟
چقدر از تصویر واقعیت ، واقعی است ؟
چقدر از آن چه كه واقعیتش می نامیم و می دانیم ، واقعی است ؟ )

4 – روتوش
دوربین دیجیتالی ات را به دست می گیری و یك كلیك: از خیابان عكس می گیری ، پارك و آدمها.
بر مانیتور آنها را ظاهر می كنی و در یك برنامه ویرایش عكس ، مثلأ فتو شاپ ، به لحظه ای ابعادشان را در هم می ریزی ، زوایای پنهانشان را كشف می كنی و در بزرگنمایی حیرت آوری تا مرز "پیكسل" می شكافیشان.
بر نقطه ای زوم می كنی و اطلاعاتش را از "اینترنت" پی گیری می كنی.
هیچ چیز از تو پنهان نمی ماند جز راز آن خار خار نهانی كه تو را به كشف راز و رمز آن سوی هر چیز ، تحریك می كند: آن سوی دیدار چیست ؟
آیا این همه نقش و رنگ ، تصویری مجازی از توپی فرضی نیست كه آدمیانی نهان در ماسكهای گونه گون ، در زمین واقعی یك مبارزه خیالی بازی اش می دهند تا من باورشان دارم ، به بازی ایمان بیاورم ، با چشم و گوش و هوش دنبالش كنم ، ماسك تماشا بر روی نهم و چونان آن تماشاییان مشتاق و هلهله گر در تشجیع بازیگران و شور و نشاط آن شركت كنم و ... خود نیز جزیی از بازی شوم.
به آیین ماسك ها در همایش آیینی از خود بی خودی شور مدارانه ای ، ایمان بیاورم و در بالماسكه غریبی ، حیرت زندگی را ، بازی كنم – در نمای درشت همین شهر ، خیابان ، كوچه های غبار آلود و پنجره ای كه در قاب آن هیچ پارك سبز و خرمی كادر نشده است و از صبح تا شام در زیر سم ضربه تبلیغاتی یك روز خوب بر خود می لرزد.

[Only registered and activated users can see links]
( بر كدام نقطه تاریك این تصویر خاموش زوم كنم تا عصبیت حیرت دیدار ، دیده ها را از هم نتركاند؟
این آن چیزی نیست كه قرار بود تو ببینی ! )


بر گرفته از وبلاگ cinelife.blogfa.com ([Only registered and activated users can see links])
([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

گارد جاویدان
10-07-27, 09:16 AM
فرانک مجیدی: گاهی یک واقعه زخمش روی حافظه خیلی عمیق است. آن‌قدر که تا آخر عمر رهایت نمی‌کند. دست‌کم مطمئنم برای «ارنست همینگوی»، خاطره‌ی جنگ‌های داخلی اسپانیا تاثیری چنین داشته. آن‌قدر که «برفهای کلیمانجارو» و «وداع با اسلحه» و «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» نمونه‌هایی از خاطرات و تجربیاتی باشد که همیشه با او ماندند. فیلم «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» ([Only registered and activated users can see links])، یکی از آثار به‌یاد ماندنی است که از روی داستان همینگوی ساخته‌شد. این فیلم که محصول ۱۹۴۳ هست، اولین فیلم رنگی اینگرید برگمن محسوب می‌شود و کارگردانی آن را «سم وود» بر عهده داشت.
روبرتو جردن (گری کوپر) یک استادیار آمریکایی در اسپانیا بود. با شروع جنگ‌های داخلی، او به نفع جمهوری‌خواه‌ان وارد مبارزه می‌شود. تخصص او طراحی و اجرای انفجارهای بزرگ است. به او ماموریت داده می‌شود درست در زمان آغاز حمله در یکی از مناطق جنگی، پل واصل میان خطوط دشمن را منفجر کند. او برای این کار از شورشیان اطراف آن محل به سرکردگی پابلو( آکیم تامیروف) کمک می‌خواهد، اما پابلو دیگر مرد میدان نیست و می‌خوارگی می‌کند و همسرش، پیلار (کاتینا پاکسینو) که اداره‌ی گروه عملاً با اوست از روبرتو حمایت می‌کند. روبرتو عاشق ماریا (اینگرید برگمن)، دختر زیبایی که با گروه زندگی می‌کند می‌شود و….

[Only registered and activated users can see links]
«زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آید» یکی از آن فیلم‌های کلاسیک فوق‌العاده است که همیشه دلم می‌خواسته درباره‌اش بنویسم. روایت بی‌نقص، بازی‌های عالی، مانوس شدن بازیگران با لوکیشن طبیعی و دشوار، کارگردانی خوب و داستان پر کشش عاشقانه، برگهای برنده‌ی این فیلم هستند. البته، این فیلم مثل «هر» فیلم رمانتیک دیگری نیست. تفاوت اساسی آن با دیگر فیلم‌های از این دست در دو نکته است: شکل بخشیدن به عشق در بستر یک جنگ سیاسی و اجتماعی و حضور زوج برگمن- کوپر به‌عنوان قهرمانان داستان .
عشق اینگرید برگمن و گری کوپر بزرگ است، در حد نام سینما است، اصلاً در این عشق «چیز» بزرگی که ورای توصیف با کلمات است، نهفته شده. ارزش این فیلم به نمایش عشق و تلاش ستارگان تکرار ناپذیر سینما است. آن زیبایی مقدس و معصومی که در اینگرید برگمن نهفته است و هیچ زن بازیگر دیگری صاحبش نشد، آن جذبه‌ی مردانه‌ای که گری کوپر داشت و بازیگرهای الآن از آن بی‌بهره‌اند خیلی بزرگ‌تر از کلمات هستند. این فیلم در سالی اکران شد و در مراسم اسکار به نمایش در آمد که فیلم‌های به‌یاد ماندنی «کازابلانکا» و «آهنگ برنادت» را به‌عنوان رقیب مقابل خود می‌دید و به همین خاطر، از ۸ رشته‌ی اسکار که نامزدش بود. تنها به یکی بسنده کرد. باور دارم هالیوودی‌ها به برگمن پس از ماجرای رابطه با «روبرتو روسولینی» و تولد دوقلوهایش بی‌مهری کردند و تا مدت‌ها برخورد سردی با برگمن داشتند اما بازی خوب او در «آناستازیا» بالاخره اعضای مقدس‌نمای آکادمی را مجبور کرد برای دومین‌بار به او اسکار بهترین بازیگر زن را بدهند. یکی از آن دردسرهایی که برگمن همیشه در زمان بازیگری‌اش داشت، قد ۱۸۰سانتیمتری‌اش در زمانی بود که زنان بازیگر حداکثر ۱۶۰ سانتیمتری بودند! معمولاً در آخر مصاحبه در هر فیلمی کارگردان‌ها به او می‌گفتند در روزهای فیلم‌برداری کفش پاشنه‌بلند نپوشد و او همیشه خجولانه می‌گفت:«اما من الان هم کفش پاشنه‌بلند نپوشیده‌ام!» همین قامت بلند او کار دست «همفری بوگارت» داد و او که کوتاه‌تر از برگمن بود، مجبور شد در «کازابلانکا» حسابی زیر کفشش تخته بگذارد تا کمی قدش از اینگرید بلندتر شود. شاید کمتر کسی بداند یکی از دختران برگمن، ایزابلا روسولینی، اکنون بازیگر است و شباهت عجیبی به مادرش دارد. مشهورترین فیلم او «مخمل آبی» است که مورد توجه اکثر سینما دوستان واقع شد. گری کوپر هم اعجوبه‌ای بود. او در کنار بوگارت، زوج بازیگران فوق‌العاده جدی بودند. می‌گویند در مصاحبه‌ای رادیویی هرچه مجری از او می‌پرسید او فقط با «بله» جواب می‌داد، دست آخر مجری از او پرسید:«شما غیر از بله حرف دیگری بلد نیستید؟» و کوپر جواب می‌دهد:«نه!».
بازی کاتینا پاکسینو حرف ندارد. به نظرم هر زن هنرپیشه‌ای که قرار است نقش یک شیرزن را بازی کند، باید چند بار بازی ناب و قدرتمند او را تماشا کند. تنها اسکار این فیلم را هم خود او برای بهترین بازیگر زن نقش مکمل دریافت کرد.
«زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟» روایت عشق در برابر خون و گلوله و جنگ است. روایت ایستادن مردان و زنان بی‌نظیری که در برابر سفاهت و وقاحت دیکتاتورها می‌ایستند و جانشان را فدا می‌کنند. برای آن‌ها همه چیز جمهوری بود! عشق، آن پل، زندگی… به بودن جمهوری می‌ارزید. و به‌قول نیکول کیدمن در «ساعت‌ها»: «یکی باید بمیرد تا دیگران قدر زندگی را بدانند!» یکی باید بایستد تا معشوق برود و نجات یابد، تا عشق زنده بماند. و به باورم، تاریخ را همین روایت ساخته و می‌سازد.

گارد جاویدان
10-07-27, 04:33 PM
نگاهی به فیلم «زندگی شگفت انگیزی است» ساخته فرانک کاپرا
نگاهی به فیلم «زندگی شگفت انگیزی است» ساخته فرانک کاپرا
[Only registered and activated users can see links]چه چیز سحرآمیزی در زندگی شگفت انگیزی است (1946) فرانک کاپرا وجود دارد، که چند سال پیش در یک نظرخواهی به عنوان «امید بخش ترین فیلم تاریخ سینما» انتخاب شد؟ رمز و راز این فیلم کلاسیک سیاه و سفید که ماجرای آن در یک شب کریسمس می گذرد چیست که حتی نقاشان صحنه های آن را روی بوم نقاشی، با رنگ نقاشی کرده اند؟ و چرا این شاهکار پرخاطره ی تاریخ سینما برای بسیاری سینما دوستان هنوز ناشناخته باقی مانده؟ زندگی شگفت انگیزی است داستان پیچیده ای ندارد. ساختار پیچیده ای هم ندارد. یک فیلم کلاسیک سرراست است. به روایت محقق ارجمند جناب بهروز دانشفر، این فیلم در سال های دور با نام نغمه جهان زیبا در ایران اکران شده است. این هم باعث خوشوقتی است و نشان می دهد که ما ایرانیان در سال های دور هم قدر و منزلت این این فیلم را به درستی دریافته بودیم.
زندگی شگفت انگیزی است با تصاویری از عرش اعلاء آغاز می شود و ستارگان آسمان را نشان می دهد که درمی یابند مردی در آستانه ی خودکشی است، بنابراین تصمیم می گیرند فرشته ی نجاتی را برای منصرف کردن او از خودکشی به زمین بفرستند. مردی که می خواهد خودکشی کند جرج بیلی نام دارد (با بازی جیمز استوارت). ما زندگی جرج بیلی را از دوره کودکی می بینیم. از وقتی که در فروشگاهی شاگردی می کرده. متوجه می شویم او از کودکی خوش قلب و پاک نیت بوده. در طول فیلم مراحل مختلف زندگی جرج بیلی را می بینیم. جوانی، ازدواج، و کسب و کار. او همچنان خوش قلبی خود را حفظ می کند و در مواجهه با بحران های مختلف تلاش می کند شرافتمند باقی بماند و همچنان به مردم کمک کند. آدم بد داستان مرد ثروتنمد شهر، آقای پاتر (با بازی لایونل باریمور) است که تلاش می کند مانع اهداف انسان دوستانه بیلی بشود. و بالاخره در شب کریسمس او موفق می شود سرمایه 8000 دلاری بیلی را که برای واریز کردن به بانک به دستیارش (با بازی توماس میچل) داده از او بدزدد تا بیلی را به زانو درآورد. بیلی وقتی خبردار می شود که سرمایه اش به باد فنا رفته سرگشته می شود. وقتی به خانه اش می رود و خانواده اش را می بیند که با شور و شوق در حال تدارک مراسم کریسمس هستند نمی تواند با آنها همراه شود. از خانه می زند بیرون و می رود روی پل تا خودش را در آب روخانه بیاندازد و غرق کند. اینجاست که فرشته سر می رسد و او را با خود به شهر و بین آدم ها می برد. بیلی زنش را می بیند که سرگشته و بدبخت است و دوستانش را هم می بیند که او را نمی شناسند. او متوجه می شود که اگر در دنیا نباشد اطافیانش چقدر بدبخت هستند. بنابراین او علیرغم برباد رفتن سرمایه اش، با اشتیاق به کانون خانواده اش برمی گردد. در این هنگام اهالی شهر و دوستانش سر می رسند و برای هدیه کریسمس هر کدام به سهم خود پولی به او هدیه می دهند. بیلی حس می کند واقعاً خوشبخت است.
[Only registered and activated users can see links]زندگی شگفت انگیزی است اولین بار در بیستم دسامبر سال 1946 بر پرده سینما رفت. یعنی در روزهای کریسمس. (سایت Imdb) تاریخ اکران اول فیلم را حدود دو هفته بعدتر، یعنی هفتم ژانویه 1947 اعلام می کند) بودجه فیلم در زمان ساخت 3180000 دلار بود. از رقم دقیق فروش زندگی شگفت انگیزی است اطلاع دقیقی در دست نیست. با این همه فروش فیلم خوب بوده ولی خیره کننده نبوده است. در جوایز آکادمی اسکار هم فیلم در پنج رشته بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر مرد نقش اول، بهترین تدوین، و بهترین صداگذاری کاندید شد، ولی موفق به دریافت جایزه اسکار نشد. در مجموع اقبال کلی نسبت به این فیلم در زمان ساخت «خوب» بود ولی «عالی» نبود. اما رفته رفته در گذر زمان فیلم جایگاه واقعی خودش را پیدا کرد. مثلاً در سال های 1998، 2002، 2003، 2006، 2007، و 2008 این فیلم از سوی انجمن فیلم آمریکا (AFI) به انحاء مختلف در فهرست صد فیلم برتر تاریخ سینما قرار گرفت:

سال 1998 رتبه هشتم در فهرست 100 فیلم برتر تاریخ سینما (رتبه اول همشهری کین)

سال 2002 رتبه هشتم در فهرست 100 فیلم پرشور تاریخ سینما (رتبه اول کازابلانکا)

سال 2003 رتبه نهم (شخصیت جرج بیلی/جیمز استوارت) در فهرست 100 قهرمان برتر تاریخ سینما (رتبه اول اتیکوس فینچ/گریگوری پک در کشتن مرغ مقلد) و رتبه ششم در فهرست 100 شخصیت شرور تاریخ سینما (آقای پاتر/لایونل باریمور) (رتبه اول هانیبال لکتر/آنتونی هاپکینز در سکوت بره ها)

سال 2006 رتبه اول در فهرست 100 فیلم امید بخش تاریخ سینما (9 فیلم بعدی عبارت بودند از کشتن مرغ مقلد، فهرست شیندلر، راکی، آقای اسمیت به واشنگتن می رود، ئی تی، خوشه های خشم، فرار از خانه، معجزه در خیابان سی و چهارم، و نجات سرباز رایان)

سال 2007 رتبه یازدهم در فهرست 100 فیلم برتر تاریخ سینما (رتبه اول همشهری کین)

سال 2008 رتبه سوم در فهرست 10 فیلم برتر خیال برانگیز تاریخ سینما (رتبه اول جادوگر شهر زمرد و رتبه دوم ارباب حلقه ها/یاران حلقه) در این سال انجمن فیلم آمریکا در رشته های فیلم انیمیشن، فیلم خیال برانگیز، فیلم گانگستری، فیلم علمی تخیلی، فیلم وسترن، فیلم ورزشی، فیلم معمایی، فیلم کمدی رمانتیک، فیلم درام دادگاهی، و فیلم حماسی 10 فیلم برتر را اعلام نمود.)

[Only registered and activated users can see links]همچنین زندگی شگفت انگیز در سال 1990 از سوی بنیاد حفظ سینمای ملی آمریکا موفق به دریافت جایزه «ثبت فیلم ملی» گردید. و در سال 1994 نیز «جایزه موفقیت مادام العمر بازیگر کودک سابق» به جیمی هاوکینز بازیگر نقش نوجوانی جرج بیلی از سوی آکادمی بازیگران جوان اهداء گردید.
به علاوه در حال حاضر این فیلم در نظرسنجی بازدید کنندگان سایت IMDB توانسته امتیاز 7/8 را از مجموع 10 امتیاز کسب کند.
مثل بسیاری از فیلم های خوب دیگر، اهمیت فیلم زندگی شگفت انگیز در گذشت زمان بیشتر و بیشتر می شود. تماشای فیلم دیدار با ستارگان خاطره برانگیز دهه ی 1940 هم هست: جیمز استوارت، دونا رید، لایونل باریمور، توماس میچل، وارد باند، هنری تراورس و گلوریا گراهام. با این همه رمز و راز این فیلم چیزی نیست که بشود به راحتی درباره اش نوشت. یک نیروی غیر قابل تعربف در این فیلم 130 دقیقه ای کلاسیک سیاه و سفید هست که در هر دیدار بیشتر روی بیننده اثرش را می گذارد و کمتر قابل تعریف شدن است! باید فیلم را دید!

زندگی شگفت انگیزی است
کارگردان: فرانک کاپرا فیلمنامه: فرانسیس گودریچ، آلبرت هکت، جو اسورلینگ و فرانک کاپرا (بر اساس داستانی از فیلیپ وان دورن استم) بازیگران: جیمز استوارت، دونا رید، لایونل باریمور، هنری تراورس، توماس میچل، وارد باند، گلوریا گراهام. موسیقی دیمتری تیومکین فیلمبردار: جوزف واکر تدوین ویلیام هورنبک تهیه کننده: فرانک کاپرا پخش از: RKO 130 دقیقه

گارد جاویدان
10-07-27, 06:54 PM
سونات پاییزی:در جستجوی زمان از دست رفته
عنوان بندی فیلم بیان ساده‌ی زمینه داستان است، نوشته‌هایی سفید بر روی پس زمینه‌ای به رنگ قرمز و زرد در هم تنیده شده، انسانهایی با نسبتهای به ظاهر عاشقانه اما باطنا متنفر از هم. اساسا فیلم داستانی از آن جنس داستانهای معمول و توام با فراز و فرود و اتفاق ندارد و تنها به رابطه افراد مبتنی بر گذشته آنها می‌پردازد. اینگمار برگمن کارگردان فیلم با استفاده از سابقه طولانی که در کارگردانی تئاتر دارد از همان ابتدا با استفاده از مونولوگی بیشتر تئاتری مستقیم به سراغ داستان اصلی فیلم می‌رود. فیلم داستان زندگی شارلوت (با نقش آفرینی اینگرید برگمن در یکی از آخرین سالهای زندگی‌اش)، نوازنده پیانوی بسیار موفقی است که مدام در سفر است و حال به دعوت دخترش ایوا (با بازی لیو اولمن) قرار است چند روزی را در خانه‌ای ساحلی مهمان ایوا باشد که به همراه همسرش و خواهر معلولش هلنا در آن زندگی می‌کنند. اما بطن داستان رابطه‌ای است که بین شارلوت و ایوا برقرار است. چیزی که لحظه به لحظه در رابطه بین این دو روشن می‌شود عجز مادر از درک دختر و در مقابل تنفر دختر از مادرش است. شارلوت زنی است خود پسند که تمام عمرش فقط به فکر موفقیت کاری و آسایش خودش بوده و همیشه با دخترش به شکلی رفتار می کرده که خودش تصور می‌کرده دخترش دوست دارد و نه به آن شکلی که دختر واقعا دوست می‌داشته، از همان بدو ورود با اولین کلماتش بدبینی و حضور منفی او را درک می‌کنیم، اولین خاطره‌ای که تعریف می‌کند راجع به مردی است که شارلوت پس از مرگ پدر ایوا مدت سیزده سال به عنوان دوست با او زندگی می‌کرده و حالا معتقد است که با مرگ او کاملا تنها شده است. او حتی در همان حضور کوتاه با قراری تلفنی حاضر می‌شود از تعطیلاتش برای اجرای یک کنسرت دیگر به خاطر دستمزد خوبش بگذرد، برغم پس انداز کلانی که در اختیار دارد و قبل از خواب به حساب و کتاب آن می‌پردازد. هر چه می‌گذرد، حضور شارلوت سنگین‌تر می‌شود، چه اینکه او جز راجع به خودش و موفقیتها و علایقش صحبت نمی‌کند و نهایتا دختر متوجه می‌شود که این دوری هفت ساله از مادر هیچ تاثیری بر شخصیت او و حتی نسبت بینشان نگذاشته است.
چیزی که کارگردان به وضوح و به زیبایی بر آن تاکید می‌کند شناخت کامل ایوا از مادرش و بر عکس، عدم شناخت شارلوت نسبت به ایواست. در بدو ورود هنگامی که ایوا و همسرش میز غذا را می‌چینند و شارلوت در اتاقش است ایوا به همسرش می‌گوید که الان مادرش با لباس قرمزش بر سر میز شام حاضر می‌شود تا عزادار بودن خودش را به رخ بکشد و لحظاتی بعد پس از مشاهده مونولوگی که شارلوت با خودش زمزمه می‌کند ((باید بهشون بفهمونم که من عزادارم)) او را با لباسی قرمز در حال پایین آمدن از پله ها می‌بینیم. فراتر از آن، در صحنه‌ای که شارلوت در تخت‌خوابش است و قرار است بخوابد از شکلاتهایش به ایوا تعارف می‌کند و می‌گوید که می‌داند که ایوا شکلات دوست دارد و ایوا جواب می‌دهد که او نبوده که شکلات دوست داشته بلکه هلنا شکلات دوست دارد و وقتی لحظه‌ای بعد ایوا می‌خواهد از مادرش بپرسد که چه وقت برای صبحانه بیدارش کند، تک تک اقلامی را که می‌داند مادرش برای صبحانه احتیاج دارد از حفظ به زبان می‌آورد و پس از تایید مادر اتاق را ترک می‌کند.
دقت در شخصیتها، دیالوگها و قابهای تصویر با توجه به فضای بسیار محدودی که کارگردان برای فیلمش در نظر گرفته (دوربین تنها دوبار از خانه بیرون می‌رود) بسیار خوب انجام شده است، در شروع اصلی‌ترین صحنه فیلم یعنی مجادله نهایی، وقتی که شارلوت از بی‌خوابی به اتاق می‌آید تا چند دقیقه‌ای بنشیند ایوا نیز بعد از او وارد اتاق می‌شود و با فاصله‌ای بسیار دور از او و در نمایی لانگ شات می‌نشیند، هر چه مجادله بین آنها شدت می‌گیرد و حقایق بیشتری فاش می‌شود فاصله بین دو بازیگر کمتر می‌شود و قابها نیز بسته‌تر می‌شوند. مونولوگ ممتد ایوا در صحنه برخورد با مادرش، کلماتی که لحظه به لحظه اوج می‌گیرند و خشن‌تر می‌شوند، داستانهای ایوا از تنهایی‌هایش در کودکی به خاطر مسافرتهای بیش از حد شارلوت تا خیانت شارلوت به پدر ایوا که وظیفه یگانه همزبان پدر یعنی ایوا را در پرستاری از پدر منزوی شده‌اش بیشتر می‌کرد، همزمان می‌شود با برخواستن و قدم زدن عصبی شارلوت در اتاق. از لحظه‌ای که شارلوت از جایش بلند می‌شود و به سمت پنجره می‌رود، نور لحظه به لحظه از صورتش دورتر می‌شود و همچنان که در طول اتاق و در تاریکی قدم می‌زند دوربین از نمای نزدیک مسیر رفت و برگشتی او را دنبال می‌کند و عدم قدرت تصمیم‌گیری و درماندگی و در عین حال اضطراب او را به وضوح به نمایش می‌گذارد. در ادامه وقتی که شارلوت کاملا در پاسخ به ایوا درمانده شده، ایوا را از نمای روبرو می‌بینیم که پشت سر شارلوت ایستاده و با تغییر جا به او یادآوری می کند و می‌فهماند که حتی معلولیت هلنا هم تقصیر اوست و شارلوت مبهوت فقط گوش می‌دهد. استیلای ایوا بر ذهن شارلوت با نحوه جابجایی بازیگر و دوربین به وضوح قابل درک است. در پایان درگیری صبحگاهی و زمانی که ایوا با گفتن حرفهایش با آرامشی عجیب ساکت نشسته است و گویی عقده انتقامی چندین ساله را از هم باز کرده، شارلوت را می‌بینیم که از ایوا خواهش می‌کند تا او را در آغوش بگیرد ولی ایوا هیچ پاسخی به او نمی‌دهد و با نگاهی سرد فقط به شارلوت خیره می‌شود و کارگردان، دیگر تا آخرین لحظه حضور این دو نفر در کنار هم هیچ نمای دو نفره ای از آن دو نمی‌گیرد، هرگز فضایی عاطفی بین آنها شکل نخواهد گرفت.
سونات پاییزی از شاهکارهای کمتر دیده شده تاریخ سینماست. یکی از فیلمهایی که در هیاهوی هالیوود هرگز به اندازه ارزش واقعی خود قدر ندید. فیلمی راجع به عدم درک دو نسل از یکدیگر، سرخوردگی، انزوا و طغیان، و به مراتب بهتر از اباطیلی مثل سه گانه جیمز دین که هالیوود تمام تلاشش را برای مطرح کردن آنها در این راه بکار گرفته بود. ماندگاری اساطیری برگمان نود ساله و تاثیر او بر تاریخ سینما ابدی و غیر قابل انکار است .

گارد جاویدان
10-07-27, 06:56 PM
نام : آنجلينا جولي ويت . لقب: آنجي ، زن گربه اي . قد: 173 سانتيمتر. او در تاريخ
4 ژانويه 1975 و در ساعت 9:09 در لس آنجلس متولد و در همانجا بزرگ شد. نام پدرش "
جان ويت" ( برنده جايزه آکادمي ) و نام مادرش "مارچلين برتلند" است.

همچنين او خواهرزاده "چيپ تايلور " مي باشد. در ضمن "جولي" در زبان فرانسه به معناي "زيبا" است. او در سن 14 سالگي به کار مدلينگ روي آورد و در 16 سالگي از دبيرستان "بورلي هيل" فارغ التحصيل شد.

"آنجلينا" بعدها در انستيتو تئاتر "لي استرابرگ" آموزش ديد. آنجا جايي بود که او در توليدات کارآموزي متعددي ايفاي نقش کرد. او بعدها به عنوان مدل حرفه اي در لندن ، نيويورک و لس آنجلس کار کرد و در ويدئوکليپهاي هنرمنداني همچون : "ميت لف" ، "لني کراويتز" ، آنتنلو ونديتي" و گروه "لمون هدتز" ايفاي نقش نمود. در ضمن او در دانشگاه نيويورک در رشته سينما تحصيل کرده است. وي در پنج فيلم دانشجويي براي مدرسه سينمايي usc که تمام آنها را برادرش نوشته بود کارکرد.

"آنجلينا" در تاريخ سوم فوريه 1995 با "جاني لي ميلر" ازدواج کرد و در سال 1999 از او جدا شد. او در مراسم ازدواجش با "جاني لي مير" به جاي لباس عروس (!) يک شلوار چرم سياه رنگ و تي شرت سفيد رنگ به تن داشت که بر روي آن نام همسرش را با خون خودش نوشته بود!

"آنجلينا" يک کلکسيونر چاقو نيز هست و مي گويد که به علم غسال خانه بسيار علاقمند است! از آرزوهاي دوران کودکي او نويسندگي مراسم آئين کفن و دفن مي باشد! او يک اصطلاح لاتين دارد که آن را نيز بر روي بدنش خلکوبي کرده . معني آن جمله اين است : "آنکه مرا مي پروراند و به اوج مي رساند ، همان مرا تخريب مي کند!"

رابطه او و برادرش بسيار صميمي و نزديک است و به طور جدي تحت حمايت برادرش "جيمزهاون" مي باشد. برادرش اغلب او را در نمايشهايش همراهي مي کند و "آنجلينا" نيز از نام او در نمايشهايش استفاده مي کند. مانند : "جيمي کجاست؟ " در پرده "دختر گسيخته" ( 1999 ).

او خالکوبي حرف h را بر روي مچ دست چپش دارد که آن مربوط مي شود به نام دو شخصي که بسيار با او صميمي و نزديک هستند. او اين خالکوبي را زماني بر روي دست خود کشيد که به "تيموتي هاتون" علاقه داشت ، اما پس از جدائيشان از يکديگر ، او مي گويد که آنرا فقط به خاطر علاقه به برادرش "جيمز هاون" کشيده است!

بر روي بازوي چپ او نيز خالکوبي ديگري وجود دارد که نقل قولي است از "تنسي ويليامز" : دعا براي قلب سرکش که در قفس زنداني است!
شخصيت مورد علاقه او در فيلمهاي ديسني "دومبو" فيل پرنده مي باشد. وي عنوان کرده : "زمانيکه دمبو قادر به پرواز شد ، او گريه کرده است!"

شهرت وي از فيلم "عشق همان است که هست" ( 1996) آغاز شد. دومين ازدواج "آنجلينا" در تاريخ پنجم مي 2000 با "بيلي باب تورنتون" بود که حاصل آن فرزند پسري به نام "مادوگس" است. "جولي" نگهداري از کودکش را زمانيکه براي بازي در فيلم "خارج از مرزها" ( 2003) در افريقا به سر مي برد آغاز کرد.

او در ماه مي 2002 به عنوان سفير خوشبختي ، از کمپ پناهندگان تام هين در تايلند بازديد کرد. او در تاريخ 27 مي 2003 از همسر دومش "بيلي باب تورنتون" جدا شد.

بر اساس تحقيقات يک مرکز سينمايي مشخص شد که 35 درصد پاسخ دهندگان مي گويند که "آنجلينا" اولين انتخاب آنها براي مراسم شام سال نو مي باشد. در اين تحقيق "کاترين زتا جونز" رتبه دوم را دارد.
جولي" تصميم گرفته که از حرفه بازيگري کناره گيري کند و همراه پسرش "مادوگس" در انگليس اقامت داشته باشد. او مي گويد : "مي خواهم با دنياي فيلم وداع کنم و يک مادر تمام عيار براي مادوگس باشم و بيشتر در برنامه ها و جلسات مربوط به والدين و مربيان شرکت کنم!"
آهنگها و خوانندگان مورد علاقه او : "مدونا" ، "الويس پريسلي" ، "فرانک سيناترا" و گروه "کلش" مي باشد. او بيشتر برنامه هاي مربوط به گياهان و حيات وحش را از تلويزيون تماشا مي کند.
قبل از جدايي او و همسر دومش ( بيلي باب تورنتون ) ، از "آنجلينا" پرسيده شده بود که اگر "بيلي" به تو خيانت کند ، با او چه مي کني ؟ پاسخ داده بود که : "او را نمي کشم! چون عاشق فرزندمان هستم و پسرم به پدر احتياج دارد. ولي او را کتک ميزنم! من تمام مصدوميتهاي ورزشي او را مي شناسم و به آنها ضربه مي زنم!"
"آنجلينا" در جايي ديگر در مورد جدايي از همسر دومش گفته بود :"رابطه ما يک رابطه واقعي و عميق بود. برايم آسان نيست که بخواهم بگويم چه چيز باعث ايجاد مشکلات و جدايي ما شد. بيلي شبها با موزيک و شغلش سرگرم مي شد و من هم با فرزندم بودم. به هر حال از اين مسئله هم عصبي هستم و هم غمگين. اين دوران براي من ، سخت ناراحت کننده است.
نام : آنجلينا جولي ويت . لقب: آنجي ، زن گربه اي . قد: 173 سانتيمتر. او در تاريخ
4 ژانويه 1975 و در ساعت 9:09 در لس آنجلس متولد و در همانجا بزرگ شد. نام پدرش "
جان ويت" ( برنده جايزه آکادمي ) و نام مادرش "مارچلين برتلند" است.

همچنين او خواهرزاده "چيپ تايلور " مي باشد. در ضمن "جولي" در زبان فرانسه به معناي "زيبا" است. او در سن 14 سالگي به کار مدلينگ روي آورد و در 16 سالگي از دبيرستان "بورلي هيل" فارغ التحصيل شد.

"آنجلينا" بعدها در انستيتو تئاتر "لي استرابرگ" آموزش ديد. آنجا جايي بود که او در توليدات کارآموزي متعددي ايفاي نقش کرد. او بعدها به عنوان مدل حرفه اي در لندن ، نيويورک و لس آنجلس کار کرد و در ويدئوکليپهاي هنرمنداني همچون : "ميت لف" ، "لني کراويتز" ، آنتنلو ونديتي" و گروه "لمون هدتز" ايفاي نقش نمود. در ضمن او در دانشگاه نيويورک در رشته سينما تحصيل کرده است. وي در پنج فيلم دانشجويي براي مدرسه سينمايي usc که تمام آنها را برادرش نوشته بود کارکرد.

"آنجلينا" در تاريخ سوم فوريه 1995 با "جاني لي ميلر" ازدواج کرد و در سال 1999 از او جدا شد. او در مراسم ازدواجش با "جاني لي مير" به جاي لباس عروس (!) يک شلوار چرم سياه رنگ و تي شرت سفيد رنگ به تن داشت که بر روي آن نام همسرش را با خون خودش نوشته بود!

"آنجلينا" يک کلکسيونر چاقو نيز هست و مي گويد که به علم غسال خانه بسيار علاقمند است! از آرزوهاي دوران کودکي او نويسندگي مراسم آئين کفن و دفن مي باشد! او يک اصطلاح لاتين دارد که آن را نيز بر روي بدنش خلکوبي کرده . معني آن جمله اين است : "آنکه مرا مي پروراند و به اوج مي رساند ، همان مرا تخريب مي کند!"

رابطه او و برادرش بسيار صميمي و نزديک است و به طور جدي تحت حمايت برادرش "جيمزهاون" مي باشد. برادرش اغلب او را در نمايشهايش همراهي مي کند و "آنجلينا" نيز از نام او در نمايشهايش استفاده مي کند. مانند : "جيمي کجاست؟ " در پرده "دختر گسيخته" ( 1999 ).

او خالکوبي حرف h را بر روي مچ دست چپش دارد که آن مربوط مي شود به نام دو شخصي که بسيار با او صميمي و نزديک هستند. او اين خالکوبي را زماني بر روي دست خود کشيد که به "تيموتي هاتون" علاقه داشت ، اما پس از جدائيشان از يکديگر ، او مي گويد که آنرا فقط به خاطر علاقه به برادرش "جيمز هاون" کشيده است!

بر روي بازوي چپ او نيز خالکوبي ديگري وجود دارد که نقل قولي است از "تنسي ويليامز" : دعا براي قلب سرکش که در قفس زنداني است!
شخصيت مورد علاقه او در فيلمهاي ديسني "دومبو" فيل پرنده مي باشد. وي عنوان کرده : "زمانيکه دمبو قادر به پرواز شد ، او گريه کرده است!"

شهرت وي از فيلم "عشق همان است که هست" ( 1996) آغاز شد. دومين ازدواج "آنجلينا" در تاريخ پنجم مي 2000 با "بيلي باب تورنتون" بود که حاصل آن فرزند پسري به نام "مادوگس" است. "جولي" نگهداري از کودکش را زمانيکه براي بازي در فيلم "خارج از مرزها" ( 2003) در افريقا به سر مي برد آغاز کرد.

او در ماه مي 2002 به عنوان سفير خوشبختي ، از کمپ پناهندگان تام هين در تايلند بازديد کرد. او در تاريخ 27 مي 2003 از همسر دومش "بيلي باب تورنتون" جدا شد.

بر اساس تحقيقات يک مرکز سينمايي مشخص شد که 35 درصد پاسخ دهندگان مي گويند که "آنجلينا" اولين انتخاب آنها براي مراسم شام سال نو مي باشد. در اين تحقيق "کاترين زتا جونز" رتبه دوم را دارد.
جولي" تصميم گرفته که از حرفه بازيگري کناره گيري کند و همراه پسرش "مادوگس" درانگليس اقامت داشته باشد. او مي گويد : "مي خواهم با دنياي فيلم وداع کنم و يک مادرتمام عيار براي مادوگس باشم و بيشتر در برنامه ها و جلسات مربوط به والدين و مربيانشرکت کنم!"
آهنگها و خوانندگان مورد علاقه او : "مدونا" ، "الويس پريسلي" ، "فرانک سيناترا" وگروه "کلش" مي باشد. او بيشتر برنامه هاي مربوط به گياهان و حيات وحش را ازتلويزيون تماشا مي کند.
قبل از جدايي او و همسر دومش ( بيلي باب تورنتون ) ، از "آنجلينا" پرسيده شده بودکه اگر "بيلي" به تو خيانت کند ، با او چه مي کني ؟ پاسخ داده بود که : "او را نميکشم! چون عاشق فرزندمان هستم و پسرم به پدر احتياج دارد. ولي او را کتک ميزنم! منتمام مصدوميتهاي ورزشي او را مي شناسم و به آنها ضربه مي زنم!"
"آنجلينا" در جايي ديگر در مورد جدايي از همسر دومش گفته بود :"رابطه ما يک رابطهواقعي و عميق بود. برايم آسان نيست که بخواهم بگويم چه چيز باعث ايجاد مشکلات وجدايي ما شد. بيلي شبها با موزيک و شغلش سرگرم مي شد و من هم با فرزندم بودم. به هرحال از اين مسئله هم عصبي هستم و هم غمگين. اين دوران براي من ، سخت ناراحت کنندهاست

گارد جاویدان
10-07-27, 08:02 PM
پدر سینمای معناگرا

[Only registered and activated users can see links]
موشت حكایت معصومیتی تباه شده است؛ معصومیتی كه در جهانی بیاخلاق به تاراج میرود. ماجرای دختر نوجوانی كه میان انبوهی از آدمهایی گرفتار آمده كه دركش نمیكنند و به روح و روانش آزار میرسانند...
چالش بزرگ بسیاری از كسانی كه قصد القای مفاهیم ذهنی در بستر عینیترین هنرها را دارند، در سینمای برسون كاملا حلشده مینماید.
آنچه برسون از آن به عنوان «سینما توگراف» یاد میكند، هنری است كه میتواند اندیشههای خردورزانه را با زبان تصویر بیان كند. نكته جالب توجه اینكه برسون نه با تكلف و پیچیدهگویی كه با ابراز سادگی به هدف سترگش دست مییابد. این سادگی البته آسان به دست نیامده و حاصل تركیب توأمان نبوغ و پختگی است.


دقیقا به همین دلیل است كه سینمای برسون غیرقابل تقلید است و سادگی- به ظاهر سهل و آسان- آثارش، دستنیافتنی است؛ كارگردانی كه با توجه به دوران طولانی فعالیت سینماییاش، فیلمهای زیادی را جلوی دوربین نبرد و همواره گزیدهكاری را سرلوحه خویش قرار داد.در اندیشههایی درباره سینماتوگراف، برسون مباحث تئوریك را در قالب نثری ساده بیان میكند و باز هم به شكلی شگفتآمیز، ژرفترین مفاهیم را با سادگی جادویی آثارش پیوند میزند.بهانه نوشته حاضر 50سالگی «جیببر» روبربرسون است كه با تمركز بر این فیلم، اندیشهها و سبك فیلمسازی این كارگردان بیبدیل مرور شده است.
برسون تحتتأثیر اندیشههای پاسكال، فیلسوف كاتولیك فرانسوی قرار داشت و آثار او بازتابدهنده سنت سختگیرانه این فرقه است و این نه تنها در محتوای اندیشه برسون، كه در سبك نگارش كتاب او «یادداشتهایی درباره سینماتوگراف» نیز مشهود است. آثار برسون ما را به بازاندیشی در مورد ویژگیهای فیلم و عناصر آن فرامیخوانند؛ در مورد ویژگیهای آن هنر خامی كه دیگران سینما مینامند و او نام سینماتوگراف را، برای شكل متعالی آن، ترجیح میدهد؛ چیزی كه حقیقت آن با حقیقت تئاتر، داستان یا نقاشی متفاوت است: «...آنچه سینماتوگراف با امكانات خاص خود به آن دست مییابد نمیتواند همانی باشد كه تئاتر، داستان و نقاشی با امكانات خود به دست میآورند. سینماتوگراف نوشتن با تصاویر در حال حركت و به همراه صداست.»

«جیب بر» نخستین فیلم مطرح برسون است. لویی مال درباره این فیلم مینویسد: «فیلمهایی كه او پیش از این ساخته صرفاً كلیاتی خام بودهاند... . نمایش این فیلم یكی از چهار، پنج اتفاق بزرگی است كه در تاریخ سینما رخ داده است». جیببر اثری است غریزی، عمیقا برآمده از قریحهای پرشور و البته ناتمام و نفسگیر. این فیلم تمامی سوءتفاهمها را از میان میبرد: «اگر این فیلم را پس بزنید، به این میماند كه شك كردهاید در اینكه سینما میتواند بهعنوان یك هنر مستقل مطرح باشد».
برسون بعد از فیلم «یك محكوم به مرگ گریخته است» شروع به كار روی فیلم «لانسلو دولاك» كرد كه به خاطر كمبود بودجه آن را ناتمام گذاشت و در سال 1959 شروع به ساخت فیلم جیببر كرد. تنها 9 ماه پس از آنكه این ایده به ذهنش خطور كرد، فیلم برای نخستین بار در پاریس به نمایش درآمد.سرعتی كه برسون در ساخت فیلم به كار گرفته، در ریتم فیلم منعكس شده است.

این نكته را باید در ذهن داشت كه جیب بر نخستین فیلم شخصی برسون است، در «جیببر» او به جای اقتباس فیلمنامه از یك متن موجود، خودش فیلمنامه را نوشته است (البته بعضی از منتقدان بر این نظر بودند كه برسون، از رمان جنایت و مكافات شاهكار داستایوفسكی الهام گرفته است). میشل استیو اعتقاد دارد:« جیب بر حركتی است در جهت خلاف این نظر كه سینما ملهم از ادبیات است».
در این فیلم برسون همانند «خاطرات یك كشیش دهكده» و «یك محكوم به مرگ گریخته است» یك راوی را به كار گرفته، اما بر خلاف فیلمهای قبلی، وقتی در جیب بر، میشل فرازهایی از یك دفتر یادداشت را میخواند، او از فلاشبك استفاده میكند، مگر در پایان فیلم. این تمهید به این دلیل به كار گرفته شده، تا تصاویر فیلم درونی شده بهنظر برسند:«راههای عجیبی كه برای جیب بری به كار برده میشود و راههای غریبی كه برای عشق ورزیدن برگزیده میشود، باعث میشوند در روایتی كه میشل ارائه میكند بتوان به مكاشفه و خودشناسی رسید.»


پژواكهایی از «جنایت و مكافات» اثر داستایوفسكی را میتوان در فیلم خصوصا در توجیهی كه میشل برای انجام كار خلاف ارائه میكند و بازی موش و گربهای كه با بازپرس پلیس به راه میاندازد، مشاهده كرد، اما جیب بر به هیچ وجه اقتباسی از این رمان نیست. لویی مال مینویسد: «هیچ لطیفهای در كار نیست. هیچ عذر و بهانهای در مورد موضوع فیلم، محلی از اعراب ندارد (كه هر چه بیشتر باعث پنهان ماندن آن میشود) آنچه تهیه كنندهها آن را «موضوع خوب» و «داستان خوب» مینامند و به روانشناسی و پیشرفت دراماتیك میپردازند، در این فیلم به چشم نمیخورد. ما در این فیلم فقط با نمادهای یك اثر ساده و درخشان روبهروییم كه به یاری هم یك قصه رمزآمیز را میسازند یا به بیان دقیقتر و به قول انجیل، یك تمثیل ارائه میكنند.
پلگری كه نقش بازرس پلیس را در این فیلم بازی كرده، میگوید: «دیگران عقیده دارند كه همه چیز سازمان یافته است، اما از نظر برسون كار روی هر صحنه به او ایده میدهد. او در جیب بر بهشدت از بداههپردازی استفاده كرده است.»

جاذبه سینمایی دستها برای برسون كه در فیلم «یك محكوم به مرگ گریخته است» نیز نقش عمدهای داشت، در جیببر حتی برجستهتر شده است. او در مصاحبهای فیلم را اینگونه تشریح میكند:
«همان طور كه دستهای میشل او را به دزدی دچار میكنند، بعدها او را به درون خویش نیز میكشانند؛ یعنی او را به روح و جانش نزدیك میكنند. برسون برای ساخت این فیلم در مراكز پلیس شروع به تحقیق كرد و تا آنجا كه میتوانست اطلاعاتی در مورد جیببرها به دست آورد و به این نتیجه رسید كه تردستی آنها كاملا با ایدههای او پیرامون سینماتوگراف منطبق است. در عنوان بندی فیلم نام كاساگی كه شعبدهباز و تردست بود بهعنوان مشاور تكنیكی آمده است، او كسی است كه الگوی كاراكتر میشل نیز بوده است.


سرعتی كه در پیشرفت داستان وجود دارد و عدمعلاقه برسون به تشریح روانشناسانه شخصیتها باعث شده تا «جیببر» به شكلی اجتنابناپذیر از برخی جهشهای ناگهانی در روایت كه كاملا واقعگرایی را زیر سؤال میبرند، رنج ببرد. ژاك كه گویی دوست بیغل و غش میشل است و سعی میكند به او كمك كند تا شغلی پیدا كند، به شكلی ناگهانی او را ترك میكند. اگرچه ترس از دستگیری انگیزه متقاعدكنندهای است كه میشل سوار قطار میلان شود اما دوران دوری از پاریس بهشدت فشرده و خلاصه شده است. به جای آنكه دوربین همه چیز را نشان دهد یك سطر از یادداشت او میگوید كه میشل پولهایش را صرف عیاشی میكند كه نسبت به آنچه در طول فیلم از او میبینیم، عجیب و غریب است.
همانند «یك محكوم به مرگ گریخته است»، «جیببر» هم با یك متن معروف آغاز میشود. حروف سفید رنگ روی زمینهای سیاه دیده میشوند: «این یك فیلم جنایی نیست. سازنده آن سعی دارد از طریق تصاویر و صداها كابوس یك مرد جوان را بازگو كند؛ مردی كه به خاطر ضعف و ناتوانیاش وارد ماجرای جیببری شده؛ كاری كه برای آن ساخته نشده است. با این حال، این ماجرا كوره راههای عجیبی دارد و باعث خواهد شد كه 2 روح و جان با هم متحد شوند كه در غیر این صورت هیچ وقت همدیگر را نمیشناختند».

با این حال این نكته قابلقبول است كه بسیاری از تماشاگران در وهله نخست از پایان فیلم «جیب بر» یكه میخورند. برخلاف آنچه در صحنه مرگ مادر، میان میشل و ژان دیدهایم اما بهسادگی نمیشود پذیرفت كه واپسین دیالوگ این شخصیت مبتنی بر روند شكلگیری شخصیت او در طول فیلم است. حتی توضیحی كه ژان كوله میدهد، نمیتواند این گره را باز كند ؛چون این مسئله تناقضی است مهم در كار برسون: «اگر قرار بود كه این اشراق پایانی بهدلیل نیازهایی كه در طرح داستانی وجود داشت صورت گرفته باشد، آن وقت دیگر نمیتوانستیم از فیض خداوند سخن بگوییم. همین كافی نیست كه بپذیریم تغییری كه در میشل رخ میدهد عجیب و غریب نیست؟»
قهرمان فیلم در میان دوراهی خطرناكی قرار گرفته كه به قول پاسكال یكی ناامیدی است و دیگری كف نفس و غرور. اصالت قهرمان فیلم آشكار و روشن است. در سنت مسیحی انسان بخشی از خداوند است: «پادشاهی است كه خلع شده»، یعنی در آن واحد هم قهرمان است و هم قربانی اسرار فیض الهی. این همان چیزی است كه باعث میشود، در فیلم اتفاقهای سریع، تغییرات گیج كننده، تكرار مكررات، تناقض و شگفتی را مشاهده كنیم و حالوهوای شهودی و عالمانه فیلم با ما از تپشهای بیقاعده دل سخن بگویند. «هر چه خدا خواست همان میشود».

بهترینهای برسون
«خانمهای جنگل بولونی»: اقتباسی شگفتانگیز از «ژاك تقدیرگرا» اثر دیدرو با تصویری كاملا متفاوت از زن؛ ملودرامی كه منشوری از جنبههای مختلف و متمایز واقعیت را به رخ میكشد. خانمهای جنگل بولونی فیلم منحصر به فردی در كارنامه برسون است؛ یك ملودرام تاثیرگذار درباره طبقه اشراف كه به جای انطباق با قواعد ژانر،مثل هر اثر دیگری از برسون میكوشد تا مولفههای سبكی سازندهاش را در قالبی ساختارمند، متبلور كند. تصاویر سیاه وسفید فیلم فوقالعاده است.
«خاطرات یك كشیش روستا»: فیلمی درباره فقدان ایمان در جهان معاصر. كشیش جوانی كه در یك روستا فعالیت مذهبی میكند یكی از تنهاترین كاراكترهای برسون است و تاكید فیلم بر این تنهایی، زیبا و تاثیرگذار است. تلاشهای كشیش راه به جایی نمیبرد و او یك تنه نمیتواند افكار جامعهای كه از معنویت به دور افتاده را اصلاح كند. فیلم با مرگ كشیش پایان مییابد. در خاطرات یك كشیش روستا برسون به نوعی كاشف نمای درشت است.

«ناگهان بالتازار»: فیلمی درباره زندگی محنتبار یك الاغ كه البته بهانهای است برای به تصویر كشیدن سرنوشت تلخ و سیاه انسانهایی كه در مقاطع مختلف صاحب او هستند. برسون در ناگهان بالتازار از نمادها و نشانهها بیش از ساختارهای قبلیاش بهره گرفته است.

«موشت»: اگر بهترین فیلم برسون نباشد، قطعا تاثیرگذارترین آنهاست. موشت حكایت معصومیتی تباه شده است؛ معصومیتی كه در جهانی بیاخلاق به تاراج میرود. ماجرای دختر نوجوانی كه میان انبوهی از آدمهایی گرفتار آمده كه دركش نمیكنند و به روح و روانش آزار میرسانند. سكانس پایانی فیلم كه با مرگ موشت همراه است، تلخترین فصل تمام آثار برسون است.

شاید شیطان: بهترین فیلم برسون در دهه70 كه مروری است بر 6ماه آخر زندگی جوانی به نام شارل كه در نهایت توسط یكی از دوستانش به قتل میرسد. مسخ ارزشهای انسانی در دل جامعهای مدرن و تباهی پایانناپذیر جهان در شاید شیطان نمودی آشكار دارد.

«پول»: به ندرت پیش آمده كه آخرین ساخته یك فیلمساز كهنهكار پس از نزدیك به نیم قرن فعالیت سینمایی، بهترین اثرش باشد. همچنان كه در آخرین ساختارهای كوروساوا، جانفورد، ولز، برگمان، روسلینی، فلینی و... نوعی گسست به چشم میخورد كه شاید حاصل بالا رفتن سن و كاهش قوای خلاقه باشد. در پول اما برسون موفق میشود براساس داستان كوتاهی از تولستوی شاهكاری بسازد كه سادگی در آن حرف اول و آخر را میزند. برسون در واپسین اثرش نیز از گناه و بیاخلاقی میگوید

گارد جاویدان
10-07-27, 08:03 PM
تارکوفسکي و دغدغه معنويت




در توضيح سينماي معناگرا اصطلاحي که چند سال است به کار ميرود و هنوز هم مبهم است بايد قبل از هر چيز به واژه "معنا "توجه کرد که در مقابل "ماده "قرار مي گيرد ." ماده " مفهومي فيزيکي است و قابل درک توسط حواس بشر؛ اما "معنا " چيزهايي را شامل ميشود که خارج از دايره ماديات قرار ميگيرند و قابل درک و اثبات توسط حواس پنجگانه نيستند و اصولاً از چارچوب آگاهيهاي مادي و محدود بشر خارج هستند مقولههايي مثل موجودات ماورايي :خداوند، فرشتگان و ... يا حوادثي مانند معجزات روحاني ، تجربيات و تحولات متافيزيکي معنوي شامل اين سينما ميشوند. شخصيتهاي سينماي تارکوفسکي در جستجوي وجود مطلق و ايمان راستين هستند. دو نمونه شاخص در اين مقوله را ميتوان دو معجزه انتهايي فيلم «استاکر» توسط دختر فلج او و نجات جهان از نابودي توسط اقدام ايثارگرانه و معجزه گونه «الکساندر» در فيلم «ايثار» به وضوح مشاهده کرد؛ اما در يک نگاه کلي و جامع سينماي تارکوفسکي بر چه مفاهيمي استوار است؟ آثار تارکوفسکي استوار بر دو تم اساسي است که يکي دغدغههاي معنوي او و ديگر جهت حديث نفسگونه بودن آثار اوست.
1- دغدغههاي معنوي
شخصيتهاي تارکوفسکي در جستجوي ايمان و در اشتياق دستيابي به مطلق هستند تارکوفسکي ميگويد: «تعهد هنرمند جز جستجوي مطلق نيست» آشکارترين شکل دغدغه معنوي تارکوفسکي نماد تک درخت خشک ايمان در فيلم «ايثار» (1986) است که نشان از بحران معنوي در جهان معاصر دارد، و وقتي در انتهاي فيلم الکساندر خانهاش را براي نجات جهان ايثار ميکند و تک درخت ايمان توسط پسربچهاي معصوم آب داده ميشود جهان نجات مييابد. فيلم استاکر (1979) نيز داستان جستجوي ايمان است، استاکر و پروفسور و نويسنده به منطقه ممنوع ميروند تا در اتاق آرزوها، پروفسور و نويسنده به آرزوهايشان دست يابند، اما در نهايت پروفسور ميگويد که او تنها ميخواهد به قوانين علمي حاکم بر اين معجزه آگاه شود و نويسنده هم که خلاقيت خود را از دست رفته ميبيند با وجود متفاوت بودنش با پروفسور و کوچک شمردن فن آوري انسان در مقابل آنچه او غم دوري از زندگي در سدههاي گذشته مينامد مانند پروفسور از رفتن به داخل اتاق آرزوها خودداري ميکند، گويي در وجود او هم مانند پروفسور حتي بارقهاي از ايمان ديده نميشود.
نمايي در فيلم «استاکر» ميبينيم که جانمايه فيلم و به طور کلي آثار تارکوفسکي يعني بحران معنوي جهان معاصر را در خود دارد. اين نمايي است متحرک از چهره استاکر که در کنار نهر دراز کشيده شروع ميشود و بعد با حرکت به جلوي دوربين از روي محتويات داخل آب گذر ميکنيم: سرنگ، سکه، شمايل مقدس، هفت تير و فنر. نماد دنياي معنوي که عوامل مادي و مرگبار آن را در برگرفتهاند. در انتهاي اين نما ميرسيم به دست استاکر در آب که گويي در طلب معجزهاي است. تارکوفسکي در «استاکر» ما را نزديک به سه ساعت همراه سه شخصيت اصلياش در فضايي خالي و انتزاعي با ريتمي آرام رها ميسازد تا طريق معنوي خويش را بباييم و معجزهاي بجوييم و سرانجام پس از طي طريقي صعب در انتها معجزه رخ مينمايد. در آغاز فيلم «استاکر» دوربين آرام از چهارچوب درميگذرد و وارد خانه ميشود، به ميزي نزديک ميشود که ليواني روي آن قرار دارد، ليوان در ميان حيرت ما خود به خود به حرکت درميآيد (توهمي از معجزه)، اما بعد درمييابيم که حرکت ليوان به جهت عبور قطار است گويي در اين دنيا تيره و غم زده معجزه جايي ندارد؛ اما در اواخر فيلم وقتي استاکر غم زده از منطقه ممنوع باز ميگردد و گريهکنان به زنش ميگويد که ديگر هيچ کس ايمان ندارد بعد در صحنه انتهايي فيلم دختر فلج استاکر با نگاهش ليوانها را روي ميز به حرکت درميآورد و دوربين مانند آغاز فيلم آرام به دخترک نزديک ميشود، سپس صداي عبور قطار را ميشنويم، در اينجا بر خلاف آغاز فيلم که حرکت ليوان تابع عبور قطار بود اکنون صداي قطار تابعي از حرکت ليوان ميشود و گويي اين حرکت دوربين، نقبي به درون معجزه و ايمان است و اين پيام اصلي فيلم هم هست.
در پايان فيلم «آندري روبلف» (1966) هم وقتي روبلف معجزه آفرينش ناقوس را بدست پسرک معصوم ميبيند، تصاوير سياه و سفيد فيلم در انتهاي فيلم قطع ميشود به نماهايي رنگي و معجزه گونه از شمايلهايي که روبلف خلق کرده است و ما در وجود روبلف تعهد هنرمندانه را در جستجوي طاقت فرساي مطلق مييابيم. فيلم «سولاريس» (1972) هم داستان نياز آدمي به ايمان است. کريس در آغاز فيلم تنها به علم و خرد باور دارد، رابطهاش با زنش هاري به سردي گراييده است و همين امر موجب خودکشي هاري ميشود و او در خلوت خويش با بازگشت هاري توسط اقيانوس انديشمند سولاريس با احساس گناه و عشق يکجا آشنا ميشود. در نماي هوايي پاياني فيلم او را که پاهاي پدرش را در آغوش گرفته در روي زمين و دل اقيانوس سولاريس مي بينيم. به اين ترتيب او در دل اقيانوس خاطرات پالايش ميشود و معنويت و عشق را بازمييابد.
موسيقي هم در سينماي تارکوفسکي نقش اساسي دارد و اکثراً شامل قطعات آوازي مذهبي و کليسايي است و اين در القاي فضايي معنوي بسيار موثر است در «آينه» (1974) روي نماهاي مستند شکستن رکورد پرداز بالن روسي قطعه آوازي «استابات ماتر» («مادر ايستاده» در زبان لاتين) اثر پرگولوزي را ميشنويم اين قطعه درباره اندوه و مصايبي است که حضرت مريم در کنار مسيح مصلوب تحمل ميکند اين جا تارکوفسکي با آوردن تصاويري مستند از وقايع جهاني و ملي، گويي خاطرات جمعي را بصورت خاطرات فردي درميآورد و بر مصايب بشريت در به دست آوردن پيشرفت علمي در وجهي مثبت (پرواز بالن) و وجهي منفي (انفجار بمب اتمي در هيروشيما) تاکيد ميکند. در جايي ديگر از «آينه» قطعه آوازي «ايستاتيف شماره 33» از پاسيون سن ژان اثر باخ را روي تصاوير پدر که از جنگ بازگشته و پسر و دخترش را در آغوش ميگيرد ميشنويم که نشان از وضعيتي بحراني در حال، و تغييري در آينده آنان دارد. زيرا آواز درباره روز رستاخيز است (در سکانس بعدي هم صحبت از جدايي پدر و مادر است) در انتهاي فيلم «استاکر» هم که دختر معجزه گونه فيض الهي را جاري ميسازد، قطعه آوازي «ستايش شادي» از سمفوني نهم بتهوون را ميشنويم گويي دختر با اين کارش تمام شادي جهان را به دست ميآورد . اما شايد معروفترين قطعه آوازي فيلمهاي تارکوفسکي را در ابتداي «ايثار» (1986) ميشنويم؛ روي نقاشي «ستايش شاهان مجوس» اثر داوينچي زني غمگنانه ميخواند: «مرا ببخش خدايا، اشکهاي تلخ اندوهم را ببين». اين قطعه «آرياي آلتو» نام دارد و قسمتي از پاسيون سن ماتيو اثر باخ و غم انگيزترين بخش اين اثر است و نوحه واشکهاي پطروس (از حواريون مسيح) را پس از سه بار انکار مسيح در جريان محاکمهاش بيان ميکند. آرياي آلتو تاملي ژرف بر مرگ مسيح است که هم سوگناک و هم بخشاينده است و موسيقي باخ روي تصوير تک درخت داوينچي در ابتداي فيلم نويد دهنده است و در انتهاي فيلم نشان دهنده تحقق فيض خداوندي در آغاز دوباره جهان است.
2- حديث نفس
«آينه» (1974) يکي از زيباترين حديث نفسهاي تاريخ سينماست. تصاوير فيلم چنان است که گويي خاطرات تارکوفسکي را در رويايي سحرانگيز شاهد هستيم. تارکوفسکي عمداً توالي زماني خاطرات را بر هم ميريزد، درست مانند اين است که تکههاي زماني گذشته را با منطق خواب به ياد ميآوريم. در ميان اين خاطرات دو چيز پررنگتر مييابيم: مادر و خانه کودکي. تارکوفسکي در فيلم آينه مادر (ماريار ناتاليا) را با تمام حالات روحياش به تصوير کشيده است به ياد بياوريم نماهاي نزديک از چهره مادر ( با بازي زيباي مارگريتا ترخووا) را در حال اشک ريختن يا لبخند زدن که با جزئيات دقيق نشان داده ميشود. تارکوفسکي براي ثبت واکنشهاي مادر در فيلم تا آنجا پيش ميرود که موقع صحبت کردن پدر و مادر، حتي وقتي پدر حرف ميزند او را نميبينيم، در عوض دوربين روي مادر ثابت ميماند و واکنشهاي او را به تصوير ميکشد. يا به ياد بياوريم. خاطرهاي از مادر را در سکانسي که در زمان گذشته و در دوران استالين ميگذرد.
مادر ترسيده و فکر ميکند سهواً اشتباهي در متون چاپي انجام داده است. با عجله به چاپخانه ميرود و وقتي خيالش راحت ميشود و پي ميبرد که اشتباهي نکرده، سرش را روي ميز ميگذارد، دستش را در ميان موهايش فرو ميبرد و آرام ميگريد با آمدن همکارش در ميان گريه، لبخند ميزند و بعد از حرفهاي نيشدار دوستش دوباره بغض ميکند و ميگريد و همه اينها با جزئيات کامل در چهره مادر نشان داده ميشود. داچا (کلبه روستايي چوبي) که يادآور دوران کودکي تارکوفسکي است در جاي جاي فيلم حضور دائمي دارد بي جهت نيست که تارکوفسکي ميگويد: «آينه را ميتوان داستان يک خانه قديمي نيز دانست» تارکوفسکي در يادآوري خاطرات گاه چنان در جزئيات فرو ميرود که موجب شگفتي تماشاگر ميشود: محو شدن لکه بخار از روي ميز، خاموش شدن تدريجي يک چراغ نفتي، جمع کردن سکهها از روي زمين. در فيلم «نوستالگيا» (1983) آندري گورچاکف براي پژوهشي درباره پاول سوسنوفسکي موسيقيدان فراموش شده قرن هيجدهم به ايتاليا ميرود و او هم مانند سوسنوفسکي دچار تنهايي و غم غربت ميشود. در سکانس عنوان بندي فيلم گورچاکف خاطره خانوادهاش در روسيه را در چشم انداز تپهاي به ياد ميآورد، صحنههايي که به خوبي حس غم غربت او را به تماشاگر انتقال ميدهد. همه پديدههاي آشنا براي گورچاکف يادآور گذشته است.
گورچاکف در اواسط فيلم ميگويد: «اين نور را ياد پاييز مسکو مياندازد» يا در جايي ديگر ميگويد: «اينجا روسيه را به يادم ميآورد نميدانم چرا» اين غم غربت «نوستالگيا» در حقيقت حديث نفس خود تارکوفسکي است، چرا که تارکوفسکي پس از اينکه براي ساختن فيلم به ايتاليا رفت به دليل فشارهاي مقامات دولتي از بازگشت به شوروي سر باز زده بود و مقامات هم به خانواده اش اجازه خروج از کشور را نميدادند بنابراين تارکوفسکي غم غربت خود را در فيلم «نوستالژيا» نشان ميدهد. در آغاز فيلم «آندري روبلف» هم ميبينيم که روبلف هنرمند شمايلنگار، مومن به معصوميت نهاد آدمي است و در وجود انسان خداوند را ميجويد ولي وقتي شاهد کشتار مردم شهر ولاديمير به دست تاتارها و به خصوص سربازان اجير روسي ميشود و براي نجات زني، سربازي مهاجم را به قتل ميرساند با خداوند عهد سکوت ميبندد و ديگر کلمهاي بر زبان جاري نميسازد، تا اين که در انتهاي فيلم پسرکي معصوم ناآموخته و به گونهاي شهودي ناقوسي از دل خاک ميآفريند و روبلف کلام و هنر خويش را باز مييابد. اين فيلم هم به گونهاي حديث نفس زندگي تارکوفسکي است چرا که در زندگي دشوار هنرمندي در سده پانزدهم، سرنوشت هنرمندي معاصر را در کشاکش با نظامي توتاليتر باز مييابيم همه فيلمهاي تارکوفسکي کم و بيش به نوعي حديث نفس اوست. او در کتابش «پيکرسازي با زمان» چنين مينويسد: « در تمام فيلمهاي من مايه ريشه و تبار اهميت زيادي دارد. وابستگي به خانه و خانواده، کودکي، سرزمين مادري و خاک»
از زمان نمايش آخرين فيلم تارکوفسکي يعني «ايثار» 20 سال ميگذرد، از اينکه ميبينيم تم اصلي اين فيلم يعني نياز به معنويت در بحران معنوي جهان معاصر هنوز چقدر به روز است به شگفت ميآييم و تارکوفسکي را با دغدغههاي معنوي و فيلمهاي حديث نفس گونهاش در جهان سينما جاودانهتر مييابيم.
__________________

گارد جاویدان
10-07-27, 08:03 PM
زمان نامیرایی در سینمای تارکوفسکی



وقتی در دست نوشته­ها و جملات تارکفسکی و همچنین فیلم­هایش تاءمل می­کنیم ، به تفکرات و احساساتی برخورد می­کنیم که در سرتاسر این آثار موج می­زند. این آثار مواج ، همه سرتاسر بدور این معانی گردش می کنند: زمان ، مرگ ، نامیرایی ، آغاز ، آرمان والای هنر ، زمان چرخه­ای ، مسیح ، تثلیث ، تربیع ... . بدیهی است که در پس این جملات ، تفکرات و حتی طرز زندگی متفاوت و جالبی نهفته است که نفوظ به آن و آشنایی و یادگیری آن ، حتما سودمند خواهد بود.



«بر انگشتر حضرت سلیمان حک شده است ؛ همه چیز بگذرد!. برعکس من می­خواهم توجه­ام را به این نکته جلب کنم که چگونه زمان در کاربرد اخلاقی­اش در واقع باز­می­گردد. زمان نمی­تواند بدون گذاشتن ردپایی محو شود. مقوله ای ذهنی و معنوی است.» (تارکوفسکی)



«درست مانند پیکرسازی که تکه­ای مرمر برمی­دارد، و آگاه از سیمایه­های کار تمام شده خود در ذهن خویش، آنچه را که بخشی از طرح آن کار نیست دور می­ریزد – فیلمساز نیز از یک «تکه زمان»، تشکیل یافته از مجموعه عظیمی از واقعیت­های زندگی، آنچه را نیاز نداردکنده و حذف می­کند...!» (تارکفسکی)



«فکر می­کنم آنچه را هرکس بخاطر­اش سینما می­رود زمان است: برای زمان از دست رفته یا طی شده، یا زمانی که هنوز ندارد. او به آنجا می رود برای تجربه زندگی... زیرا سینما نه تنها [زندگی] را افزایش می­دهد، بلکه طولانی ترش می­کند. بطور قابل توجهی طولانی تر ...» (تارکوفسکی)



نامیرایی
وقتی به جملات بالا توجه می­کنیم، به دیدگاه های تارکوفسکی در زمان و هنر و ذهن برخورد می­کنیم که بر این عقیده است که هنر فیلمساز نه همین حاصل کار بصری­اش است بلکه او را به مانند پیکرسازی در زمان تشبیه می کند که به نوعی قطه­ای از زمان را منجمد می­کند. او آرمان والای هنر را ثبت همین قطعه منجمد بر نوار سلولوئید فیلم می­داند. او اینگونه توضیح می­دهد که هم هدف فیلمساز ثبت زمان است و هم هدف بیننده ایکه پا به سالن تاریک سینما می­گذارد. این ثبت زمان، ریشه­های متعددی می­تواند داشته باشد. از کودکی و آرزوهای از دست­رفته گرفته تا تحول و تکاملی که در شخصیت­های داستان فیلم وجود دارد. اینها همه و همه تلاشی است برای «دیگر» بودن یا کامل بودن. فیلمساز با آن تلاش و زحمت­های شبانه روزی­اش در خلق اثر و تماشاگر با پرداخت هزینه­ای ولااندک و مسافتی که تا سالن سینما طی می­کند، همه و همه تلاشی است برای فرار از روز­مره­گی. تلاشی است برای فرار از ساعت، خصوصا آن عقربه ثانیه­گردش. فرار از زمان تمام­شونده و رسیدن به سکون که همان ابدیت است. در سالن تاریک سینما، زمان فراموش می­شود واین تماشاگر است که جوانی­اش را، عشقش را، ثروتش را در جوانی، عشق و ثروت نقش­اول آن فیلم جستجو می­کند. در آن تاریکی سالن سینما، انگار زمان متوقف شده است یا به تعبیری انگار همه(از فیلمساز گرفته تا تماشاگر) از چشمه آب حیات نوشیده اند. از آن چشمه نامیرایی. اینگونه است که پس از خروج از سالن تاریک سینما، نور خورشید چشمانش را می­زند و مخل آسایش­ می­شود و اگر روزمره­گی و مسئولیت­های زندگی امانش می­داد به باجه فروش برمی­گشت و با اشتیاق بلیطی دیگر می­خرید تا بتواند دوباره جاودانگی را با خزیدن در صندلی­های مخمل سینما تجربه کند.

تارکوفسکی در جایی می­گوید: «همه ما نامیراییم، فقط ترس از مرگ است که وجود دارد.»

گارد جاویدان
10-07-30, 01:16 PM
اسپارتاکوس فیلمی بر اساس زندگی فردی به همین نام ساخته شده است. در سال ۱۹۶۰ استنلی کوبریک ([Only registered and activated users can see links] D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9) فیلم پر هزینه اسپارتاکوس را ساخت. در این فیلم کرک داگلاس ([Only registered and activated users can see links] D8%B3) تهیه کننده بود و در عین حال در نقش اصلی فیلم یعنی اسپارتاکوس را نیز بازی می‌کرد. کرک داگلاس با دخالت های بیجای خود کوبریک را به ستوه آورد تا جایی که کوبریک هیچگاه این فیلم را متعلق به خودش ندانست. در واقع کوبریک کاگردانی بود که هیچ گاه نمی‌توانست زیر سلطه کسی کار کند. با این وجود او با اینکه در زمان ساخت این پروژه بسیار عظیم و پرهزینه تنها ۳۱ سال داشت ولی به نحو احسن از پس ساخت این فیلم برآمد و این تنها یکی از ویژگی های بزرگترین فیلمساز دنیا بود. فیلم اسپارتاکوس برنده چهار جایزه اسکار ([Only registered and activated users can see links] D8%A7%D8%B1) شد. و هم نزد مردم و هم نزد منتقدان جز یکی از بهترین و ماندگارترین آثار حماسی محسوب می‌شود.

گارد جاویدان
10-07-30, 01:37 PM
کرگ داگلاس با صلابت همچون اسپارتاکوس
[Only registered and activated users can see links]
برای نسلی از سینماروهای قدیمی که کوله‌باری از خاطرات آثار عظیم و باشکوه تاریخ سینما دارند، برای نسل عام سینمارویی که نوستالژی‌شان تماشای این آثار باشکوه در سالن‌های تاریک سینما بود و بعدها با دست به دست کردن نوارهای ویدئویی این آثار خاطرات گذشته‌شان را زنده می‌کردند، اسپارتاکوس (استنلی کوبریک)‌ فیلمی است که در سیاهه این آثار قطعا حضور خواهد داشت.
اغلب سینمادوست‌ها و سینماروهایی که سنی از آنها گذشته و حتی آنهایی که سینما را بعدها کشف کردند، کرک داگلاس را با این حماسه عظیم و باشکوه و جاودان شناختند و به یاد سپردند، در نقش برده‌ای که در مقابل ظلم و ستم امپراتوری روم و کراسوس می‌آشوبد و یک‌تنه رهبری نهضت نجات‌بخش بردگان را به عهده می‌گیرد، داگلاس در این فیلم غوغایی آفرید. از همان اولین صحنه‌ای که او را در فیلم می‌دیدیم، صلابت، اقتدار و شکوه توام با عطوفت و مهربانی‌اش مخاطب را سحر می‌کرد.
[Only registered and activated users can see links]
داگلاس در این فیلم عاشق شد، علیه زندانبان و جلادش شورید، بخش بزرگی از روم را فتح کرد و دست آخر با مصلوب شدن کارش تمام شد. داگلاس که تهیه‌کننده فیلم اسپارتاکوس نیز بود آنتونی بان را برای کارگردانی این فیلم کنار گذاشت و کوبریک جوان و کم‌تجربه را برای کارگردانی‌اش انتخاب کرد، هوش و درایتی از خود نشان داد و ثابت کرد که درایت رهبری چنین پروژه‌ای را داراست. داگلاس پرسونایی از خود در این فیلم به نمایش گذاشت که بعد‌ها به اشکال مختلف در دیگر آثارش تکرار کند. با آن چشمان نافذ و آبی و صورت استخوانی و محکم و سوراخ چانه‌اش، رنگ‌بازی در نقش مردان باصلابت و مقتدری بود که در راه انجام وظیفه‌ای که به عهده گرفته‌اند، هیچ مانعی نمی‌شناسند. داگلاس را در اغلب آثار مهم و به یادماندنی که دیده‌ایم، شخصیت محکم و پرصلابتی دیده‌ایم که کمتر کمر خم می‌کند، کمتر می‌شکند و برای رسیدن به آن‌چه که ایمان دارد، تا آخرین لحظه پیش می‌رود. این همان پرسونایی است که گفتیم داگلاس با اسپارتاکوس به نمایش گذاشت. در این جا رهبری برده‌ها توسط او و شکست نهایی‌اش چیزی از صلابت و اقتدار او نکاست. هنگامی که از جبر روزگار می‌گوید و هنگامی که می‌نالد که شاید در این دنیا آرامشی برای انسان‌ها وجود ندارد. در طول زندگی پربارش بیش از ۹۰ فیلم بازی کرد و تهیه‌کنندگی چندین فیلم را هم به عهده گرفت. قطعا بررسی همه این آثار که بعضی از آنها در اینجا موجود هم نیستند کار دشواری است و در این مقال نمی‌گنجد. برای همین خصوصیات و ویژگی‌ها و پرسونای او را از طریق بررسی چند فیلم برتر و ماندگارش پی می‌گیریم. داگلاس در نهم دسامبر ۱۹۱۶ در نیویورک به دنیا آمد و فرزند یک خانواده فقیر بود. هرچند فقر خانواده‌اش او را از تلاش و کوشش بازنداشت. دانش‌آموزی خلاق و موفق و کشتی‌گیری ماهر و بااستعداد بود که جلوه‌هایی از این چالاکی و ورزیدگی را در فیلم‌هایش هم می‌دیدیم. پیش از پیوستن به نیروی دریایی در ۱۹۴۱ در تعداد کمی فیلم نه‌چندان خوب و متوسط ظاهر شد.


پس از بازگشت از نیروی دریایی در ۱۹۴۵ به تئاتر و رادیو بازگشت و با توجه به اصرار همکلاس سابق خود لورن باکال با معرفی او به تهیه‌کننده فیلم عشق عجیب مارتاایورز (۱۹۴۶)‌ در این فیلم بازی کرد و پس از حضور موفقش در این فیلم به سرعت پیشنهادهای بعدی به او داده شد. داگلاس سپس در نمایش «من به تنهایی راه می‌روم» (۱۹۴۸)‌ ظاهر شد و در ۱۹۵۷ در فیلم Gun fight بازی کرد. یکی از مهم‌ترین آثارش هفت روز در ماه مه (جان فرانکن هایمر)‌ بود که اثری جنگی جاسوسی بود و داگلاس یکی از بهترین نقش‌هایش را در این فیلم ارائه داد. پس از ظاهر شدن در فیلم «من به تنهایی راه می‌روم» برای اولین بار نامزد دریافت جایزه اسکار برای بازی در نقش یک بوکسور غیرقابل اعتماد فرصت‌طلب شد و برای بار دوم نامزد دریافت جایزه اسکار به عنوان تهیه‌کننده فیلم بد و زیبا (۱۹۵۲)‌ شد. یکی از مهم‌ترین نقش‌هایش بازی فوق‌العاده او در نقش ونگوگ نقاش در فیلم شور زندگی (۱۹۵۶)‌ است که نظر منتقدان را جلب کرد و یکی از اولین فیلم‌هایی بود که او را به عنوان ستاره‌ای قدر و بازیگری بی‌بدیل معرفی کرد. در سال ۱۹۶۰ بود که فیلم فوق‌العاده اسپارتاکوس را بازی کرد و تحسین همگان را برانگیخت. هنوز هم که هنوز است داگلاس را در عین حضورها و بازی‌های فوق‌العاده‌اش در آثار مختلف با این فیلم به یاد می‌آورند و می‌ستایند. بار تمامی فیلم بر دوش داگلاس بود و هنرنمایی قدرتمندانه‌اش عشق و حماسه را در هم آمیخت و قلب‌ها را تسخیر کرد.
کارگردانی نظیر کوبریک، موسیقی بی‌نظیر الکس نورث و بازی قدرتمندانه کسانی چون جین سیمونز، لارنس اولیویه و… همچون قمرهایی بر دور ستاره‌ای به نام کرک داگلاس از این شاهکار والا اثری بی‌نظیر و تکرارنشدنی آفرید. همان‌طور که گفته شد اوج بازی داگلاس را در این فیلم می‌‌توانیم ببینید.
این که چطور در یک لحظه عشق و خشم را با نگاهی منتقل می‌کند، لحظات حضورش با معشوقه‌اش جین سیمونز عاشقانه‌ترین لحظه‌های سینما را می‌آفریند و خشم و غرورش حماسه ماندگار اثر را رقم می زند. شاید اوج بازی او در این فیلم همان لحظه‌ نهایی باشد که مصلوب شد و در آخرین لحظات زندگی‌اش زجر و درد و شکنجه و عشق و امید به آینده را در یک آن به بیننده و البته همسرش منتقل می‌کند و پایان بی‌نظیر اثر را رقم می‌زند.
داگلاس در ۱۹۶۲ در یک فیلم فوق‌العاده به نام راید شجاع و‌ تنها بازی کرد. «در راه خطر» عنوان فیلمی بود که داستانش پیرامون جنگ جهانی دوم جریان داشت و در آن با جان وین همبازی بود و فیلم دیگری که او در آن با جان وین همکاری کرد واگن جنگ (۱۹۶۷)‌ نام داشت. در دهه ۱۹۷۰ داگلاس همچون دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ آنقدر‌ها فعال نبود، هرچند در این دهه هم در آثار زیادی ظاهر شدکه البته به قوت آثار دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ او نبودند. داگلاس علاوه بر فعالیت در حرفه سینما عضو بسیاری از انجمن‌های خیرخواهانه و پسرش مایکل داگلاس اکنون جزو معروف‌ترین هنرپیشه‌های هالیوود است.


از بین ۹۰ فیلمی که داگلاس بازی کرده، بررسی موردی چند نمونه از آنها می‌تواند ابعاد مختلف هنرمندی او در خلق شخصیت‌هایی مختلف در عین ثابت بودن آن پرسونای همیشگی را نشان دهد. مثلا بازی او در نقش اسپارتاکوس را مقایسه کنید با نقش‌آفرینی او در مقام سردسته وایکینگ‌ها در این فیلم تاریخی و با آن گریم عجیب و این که چطور داگلاس با هوشمندی ابعاد مختلف و متفاوت دو فیلم تاریخی را دریافته و بازی‌های متناسب با حال و هوای آنها را ارائه کرده است. همین است که مثلا خشونت موجود در شخصیت او در وایکینگ‌ها بسیار بدوی‌تر و وحشی‌تر از خشونت توام با عشق و انسانیتی است که در اسپارتاکوس دیده بودیم. یا نگاه کنیم به نقش‌آفرینی او در نقش یک افسر فرانسوی در فیلم راه‌های افتخار (استنلی کوبریک)‌ که باز با همان صلابت و قدرت همیشگی‌اش جنگ را چیز پوچی فرض می‌کند و در مقابل دستور مافوق می‌ایستد.
داگلاس البته توان این را داشت که همین خصوصیات را با نوعی طنز هم در هم‌ آمیزد، مثل نقش او در فیلم بیست هزار فرسنگ زیر دریا که شاید تنها وجه کمیک فیلم حضور او باشد و تنها لحظه‌های مفرح فیلم، لحظه‌هایی که این شخصیت کله‌شق یکدنده تنها آنچه را که می‌خواهد انجام می‌دهد و البته در بسیاری از موارد حاصل کارش جز خرابکاری بیش نیست، اما بعضی از بهترین نقش‌آفرینی‌هایش را در یکی دو وسترن دیده‌ایم، مثل وسترن خوب «مرد بی‌ستاره» که در آن داگلاس قهرمانی است که با گذشته‌ای تلخ، تلاش می‌کند تا زجر گذشته‌ها را فراموش کرده و زندگی جدیدی را پیش بگیرد، اما در طول فیلم تنها بر زخم‌هایش افزوده می‌شود و البته مهم‌تر و بهتر از آن می‌توان از شاهکار مهجور «آخرین قطار گان هیل» نام برد. داگلاس در این فیلم نقش مردی را بازی می‌کند که به دلیل کشته شدن زنش توسط فرزند رفیق قدیمی خود، تصمیم به دستگیری و محاکمه آن پسر می‌گیرد. درام و کشمکش روانی که بین او و پدر آن پسر (با بازی آنتونی کوئین)‌ شکل می‌گیرد فیلم را در زمره یکی از بهترین وسترن‌های تاریخ سینما قرار می‌دهد. بازی داگلاس در فیلم، چیزی است شبیه همان چیزی که در اسپارتاکوس دیده بودیم: صلابت، مردانگی، اصرار بر اجرای تصمیم و در نهایت شکست. هرچند شکست او در این فیلم برخلاف اسپارتاکوس با در هم شکستن روحی و روانی‌اش شکل می‌گیرد، چراکه در پایان ناخواسته مجبور به کشتن رفیق قدیمی‌اش می‌شود. این تصویری است که در اغلب شاهکارهای این بازیگر بزرگ همیشه در یاد می‌ماند.
منبع:قاب کوچک

گارد جاویدان
10-07-30, 01:38 PM
آیا آنی هال به راستی یک فیلم کلاسیک است؟

غلامعباس فاضلی









بررسی سرچشمه های گسست روایت و ساختار در آنی هال



[Only registered and activated users can see links]تا سالهای سال تلقی من از سينمای دهه ی 1970 «بدترين دهه ی تاريخ سينما» بود. سال ها گذشت تا متوجه شدم اين دهه شايد شورانگيزترين و پرجذبه ترين دهه ی تاريخ سينماست. شخصاً اگر بخواهم دوران های تاريخ سينما را ارزيابی کنم بايد بگويم بهترين و غنی ترين دهه، دهه ی 1940 است. و بعد از آن دهه ی 1950. جايگاه دهه ی 1970 چيزی در حد و اندازه ی دهه ی 1950 است. يعنی يا در حد آن است، يا بعد از دهه ی 1950 بهترين دهه است. از دهه ی 1960 جذاب تر است و از دهه ی 1980 قطعاً هم جذاب تر و هم پربارتر. دهه ی 1970 دهه ی پوست انداختن سينما بود. همانطور که دهه ی 1940 بود؛ و همانطور که دهه ی 1990 داشت می شد. آنی هال در قلب دهه ی 1970 ساخته شده. امروزه تلقی عمومی تماشاگران، يا حتی منتقدان از آنی هال يک فيلم «کلاسيک» است. اما آيا آنی هال به راستی يک فيلم «کلاسيک» است؟ اصولاً آغاز دوران «پساکلاسيک» در سينمای آمريکا کجاست؟ (از به کار بردن واژه هايي مثل «مدرنيسم« و «پست مدرنيسم» واهمه دارم!) شايد سؤالی که حتی قبل از آن بايد طرح شود اين است که معيار «کلاسيک» بودن يک فيلم چيست؟ اگر بخواهم پاسخ سرراستی برای اين پرسش پيدا کنم بايد بگويم اين معيار در دو مؤلفه متجلی می شود: 1-روايت 2-ساختار.
اما شايد مسئله مهم تر فيلمی باشد که دوران گسست کلاسيک از آن آغاز و دوران «پساکلاسيک» با آن آغاز می شود. رابين وود کبير چنين فيلمی را تعقيب (1966) آرتور پن می داند. اما شخصاً با اتکا به تاريخ نگاری ناقص و مغشوش خود، با اين ديدگاه مخالفم. اولا به اين دليل که با زيربنای ديدگاه مخالفم. يعنی باورپذير نماياندن اين نظریه که يک فيلم می تواند در ساختار هاليوود قدرتمند آغازگر يک دوران جديد باشد. من فکر می کنم نظام استوديويي هاليوود آنقدر قدرتمند بوده که هرگز يک فيلم به تنهايي نمی توانسته ساختار «کلاسيک» آن را بشکند. برای اثبات اين ادعا به دو فيلم اشاره می کنم که فوق العاده انقلابی و ساختارشکن بودند، شيوه های روايت را هم گسستند. اما نتوانستند جريان «کلاسيسيسم» هاليوود را دگرگون کنند. فيلم اول همشهری کين (1941) اورسن ولز بود، و [Only registered and activated users can see links]دومی شهر بی ترحم (1948) ژول داسن. همشری کين انقلابی ترين فيلم تاريخ هاليوود است. شيوه روايت هزارتو گونه آن، ميزانسن های متکی بر عمق ميدان آن که هيچ شباهتی به نمونه های هم عصرش نظير خوشه های خشم (1940) يا روباهان کوچک (1940) نداشت، بی اعتنايي به شيوه دکوپاژی که از زمان ديويد وارک گريفيث جزء لاينفک سينمای آمريکا بود، نوع قهرمان پردازی، و حتی عنوانبندی آن، همه و همه تلاشی خواسته يا ناخواسته برای ايجاد گسست در ساختار کلاسيک سينمای آمريکا بودند. شهر بی ترحم نيز که هفت هشت سالی پس از همشهری کين ساخته شد، اگرچه نه به اندازه آن فيلم، اما بيش از هر فيلم ديگری که تا بيست سال بعد ساخته شد انقلابی بود. شيوه روايت و قهرمان پردازی آن به حدی کمونيستی است که هنوز هم در هاليوود دهه 1940 باورنکردنی می نمايد. (فراموش نکنيم که يکی از نويسندگان فيلمنامه شهر بی ترحم آلبرت مالتس بود. مالتس جزو اولين افرادی بود که با تنظيم ليیست سياه مک کارتی، به اتهام کمونيست بودن مورد غضب مک کارتی قرار گرفت. البته ژول داسن کارگردان فيلم هم سرنوشتی مشابه مالتس داشت و او هم به اتهام کمونيست بودن از هاليوود تبعيد شد.) همچنين فيلمبرداری در مکان های واقعی، و بهره مندی از يک تدوين شيوه گرانه که در هاليوود آن دوران گسست غيرقابل انکاری در نظام استوديوي بود هنوز هم اعجاب آور جلوه می کند (نگاه کنيد به تحليل کارل رايتس در کتاب فن تدوين فيلم از يکی از سکانس های اين فيلم) از ديگر دلائلی هستند که بر شالوده شکنانه بودن اين فيلم مهر تأیید می زنند.
نکته عميقاً قابل توجه که از نظر رابين وود کبير هم دور مانده اين است که به رغم اينکه اين دو فيلم در زمان خودشان به شدت از تعقيب آرتور پن انقلابی تر و غير کلاسيک تر بودند، اما نتوانستند در ساختار هاليوود کلاسيک گسستی ايجاد کنند. و اينجاست که به دليل ثانوی خود برای مخالفت با ديدگاه وود کبير می رسم. و آن اين است که ناکامی همشهری کين و شهر بی ترحم ثابت می کند که کلاسيسيسم موجود در هاليوود با يک فيلم نمی توانست گسسته شود و به پساکلاسيسيسم برسد. برای پايان دوران اقتدار کلاسيسيسم در سينمای آمريکا نياز به جريانی وجود داشت که به وسيله چند فيلم به وجود بيايد. و فکر می کنم اين اتفاق در سالهای آخر دهه 1960 افتاد. زمانی که قبل از سينمای آمريکا، جامعه آمريکا در معرض آسيب قرار گرفته بود. ترور کندی، ترور لوترکينگ، جنگ ويتنام، و... از سال های اول دهه 1960 ضربات مهلکی به جامعه آمريکا وارد کرده بودند. بنابراين در سالهای پايانی اين دهه (و به شکل دقيق تر يک سال پس از آنچه رابين وود است) با ظهور چند فيلم دوران آغاز پساکلاسيک در هاليوود آغاز می شود. اين فيلم ها عبارتند از بانی و کلايد (1967) ساخته آرتور پن، گراجوئیت (1967) ساخته مايک نيکولز، 2001،يک اديسه فضايي (1968) ساخته استنلی کوبريک، کابوی نيمه شب (1969) ساخته جان شله زينگر،و ايزی رايدر (1969) ساخته دنيس هاپر.

[Only registered and activated users can see links]در حالی که شکل ظاهری آنی هال به بيننده اش اين تأثير را منتقل می کند که اين فيلم يک فيلم کاملاً روايتگرانه و سرراست است، اما در آنی هال تقريباً هيچ دو صحنه ای با هم تداوم ندارند. و می شود در یک تدوین مجدد تمام صحنه های فیلم را با هم جا به جا کرد. به عبارت دیگر شیوه روایت اين فيلم کاملاٌ غیر کلاسیک است. زمانی جایی خوانده بودم که برای آپاراتچی های سینما، جا به جا شدن پرده های سال گذشته در مارین باد (1961)آلن رنه کابوس شب هایشان است. فکر می کنم آنی هال نیز چنین هول و هراسی را شامل آپارتچی ها می کند.

2-فلاش بک های آنی هال ساختاری کاملاً نامتعارف در هالیوود کلاسیک دارد و اگرچه الهام گرفته از توت فرنگی های وحشی (1958) اینگمار برگمن است اما در سینمای آمریکا تا سال 1977 نمی توان نمونه مشابهی برایش پیدا کرد.
3-آنی هال در بسیاری از صحنه ها، قاب را به دو قسمت مجزا تقسيم می کند و در هر نیمه چیزی را نمایش می دهد. این ترفند اگرچه متعلق به سالهای اول تاریخ سینما (مثل ناپلئون ابل گانس) می باشد، اما در سینمای کلاسیک آمریکا غیر عادی به نظر می رسد.
4-آنی هال اولین فیلم تاریخ سینماست که در یک صحنه گفتگوی دونفره، «زیرمتن» گفتگوها را به صورت زیرنویس در پایین قاب درج می کند.
5-شاید آنی هال نخستین فیلم آمریکایی باشد که به مصاف مفاهیم یا تعاریف سنتی آمریکایی می رود. کهن الگوهای اجتماعی مثل «کالیفرنیای دلچسب و خوش آفتاب» که آلن با مقایسه نیویورک و لس آنجلس، به نفع اولی و بر علیه دومی عمل می کند. یا اینکه بعد از قول مردانه (1945) الیاکازان، این نخستین فیلمی است که تا این حد صریح به نقد مفاهیم ضد سامی می پردازد.
6-آنی هال فیلم زمان خودش است. سال های سر برآورده از 8 سال ریاست جمهوری نیکسون و دوره طولانی جنگ ویتنام. توجه کنیم که موضع گیری سیاسی فیلم هم کاملاً همسو با دموکرات هاست. گفتگوی «آلوی» را با «آنی» مورد توجه قرار دهیم که مجله ای را دست گرفته که روی جلدش عکس جیمی کارتر چاپ شده و آلوی می گوید افرادی مثل لیندون جانسون (رییس جمهوری که او هم مثل کارتر دموکرات بود) از حیث شرارت «مثل یک بچه معصوم هستند». یا صحنه دیگری که در اتاق خواب با آلیسون درباره دروغ بودن اعلام نظرهای دولتی درباره ترور جان اف کندی (دیگر رییس جمهور دموکرات که در سال 1962 به وسیله عوامل ناشناسی ترور شد) حرف می زند. از طرف دیگر فیلم متأثر از حال و هوای دوران کارتر، مثل فیلم های قبلی آلن حالت «تهاجمی» ندارد. (نگاه کنید به پول رو بردار و فرار کن (1970)، هرج و مرج (1971)، همه چیزهایی که مایل بودید درباره سکس بدانید و جرأت پرسیدنش را نداشتید (1972)، خواب آلود (1973)، و عشق و مرگ (1975) که نسبت به آنی هال از حالت تهاجمی بیشتری در شخصیت پردازی برخوردارند. به علاوه در صحنه ای که «آلوی» به دو نفر از طرفدارنش که سرسختانه از او امضا می خواهند، امضاء می دهد دقت کنیم. حالت و رفتارهای او شباهت غیر قابل انکاری به رفتارهای تبلیغاتی جیمی کارتر در انتخابات سال 1976 دارد. کارتر در حالی که لبخندی به لب داشت و اندکی ساده لوح به نظر می زسید به مزرعه داران جورجیایی می گفت «من جیمی کارتر هستم. ریس جمهور شما. از آشنایی باهاتون خوشوقتم» و آلوی هم به کارگرها می گوید «آلوی سینگر! و از ملاقاتتون خوشوقت شدم!»
7-بالاخره باید به صحنه عجیبی اشاره کنم که «آلوی» در اوج بحران با «آنی»، جلوی زن و شوهری را در خیابان می گیرد و از آنها دلیل خوشبختی شان در زندگی زناشویی شان را می پرسد. زن پاسخ می دهد که او به طرز قابل توجهی سطحی و بی فکر و توخالی است و هیچ ایده ای در زندگی ندارد و علت موفقیت زندگی زناشویی شان همین است. و شوهرش نیز همین مسئله را در مورد خودش تأیید می کند. خب صحنه در عین سادگی و آرامش، فوق العاده انتقادی است و انتقادی را نه تنها متوجه زوج های آمریکایی، بلکه متوجه «خانواده خوشبخت»ی می کند که همیشه جزو لاینفک «رویای آمریکایی» بوده. این هم یکی دیگر از جنبه های ساختارشکنانه فیلم است. چراکه یکی از ارکان «کلاسیسیسم» در سینمای آمریکا، تأیید «اصالت آمریکایی» بود و آلن در آنی هال مفهوم «اصالت آمریکایی» را هم به سخره می گیرد.
بنابر این ها فکر می کنم فکر می کنم وظیفه یک منتقد در مواجهه با آنی هال وظیفه ی دشواری است. فیلم در عین سرراستی ظاهری از ابعاد پیچیده ای برخوردار است که آن از جنبه های مختلف قابل تفسیر می کند. آنی هال همچنین یکی از معدود فیلم های موفقی است که به پیچیدگی رابطه زن و مرد می پردازد و از پس این مهم به خوبی برمی آید. مسئله تعلق داشتن یا نداشتن فیلم به «کلاسیسیم» تنها یکی از مداخل ورود به این شاهکار بی همتای وودی آلن است.

گارد جاویدان
10-07-30, 01:55 PM
“همشهری کین” بهترین فیلم تاریخ سینما شد
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

منتقدان مجله معتبر فرانسوی کایه دو سینما فهرست ۱۰۰فیلم برتر تاریخ سینما را از نگاه خود منتشر کردند که شاهکار سال ۱۹۴۱ اورسن ولز در صدر آن قرار دارد.
به گزارش خبرنگار مهر، ایندیپندنت اعلام کرد “همشهری کین” که اولین فیلم بلند ولز است، داستان یک جوان آرمانگرای ثروتمند را به تصویر می‌کشد که رسوایی و فساد او را به پیرمردی منزوی و پشیمان تبدیل می‌کند.
رده دوم این فهرست به طور مشترک از آن فیلم ۱۹۵۵ “شب شکارچی” ساخته چارلز لاتن با بازی رابرت میچم و فیلم فرانسوی “قاعده بازی” (ژان رنوار، ۱۹۳۹) شد. “طلوع” (فریدریش ویلهلم مورنا، ۱۹۲۷) با حضور جرج اوبراین و جنت گینور و “آتالانت” (ژان ویگو، ۱۹۳۴) با بازی ژان داسته، دیتا پارلو و میشل سیمون رده‌های چهارم و پنجم فهرست کایه دو سینما را به خود اختصاص داده‌اند.
منتقدان مجله معتبر فرانسوی کایه دو سینما فهرست ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما را از نگاه خود منتشر کردند که شاهکار سال ۱۹۴۱ اورسن ولز در صدر آن قرار دارد.
فهرست مجله کایه دو سینما این ماه در قالب یک کتاب مصور و توصیفی منتشر شد و فیلم‌های این فهرست را ۷۶ کارگردان، منتقدان و دست اندرکاران سینمای فرانسه انتخاب کرده‌اند. تمام ۱۰۰ فیلم انتخاب شده از پنجشنبه پیش تا ژوئیه سال آینده در پاریس نمایش داده می‌شود.
بیشتر فیلم‌های انتخاب‌شده از سوی کایه دو سینما، آمریکایی هستند و بسیاری از فیلم‌های فرانسوی نیز در فهرست ۱۰۰ فیلم برتر این مجله دیده می‌شود، اما حتی یک فیلم بریتانیایی نیز در این فهرست حضور ندارد.
مجله کایه دو سینما که به جرات تاثیرگذارترین مجله سینمایی تاریخ مطبوعات است، فیلم‌هایی از آلمان، ایتالیا، اسپانیا، روسیه، سوئد، هند و ژاپن را نیز انتخاب کرده‌ است.
در فهرست فیلم‌های منتخب کایه دو سینما هیچ اشاره‌ای به “لارنس عربستان” دیوید لین نشده و این در حالی است که فیلم لین در فهرست ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما که از سوی موسسه فیلم آمریکا در هالیوود منتشر شد، رده هفتم را از آن خود کرد. هیچ فیلمی از پیتر گرین‌اوی یا کن لوچ فیلمسازان بریتانیایی نیز در فهرست حضور ندارد.
کایه دو سینما به جرات روشنفکرترین مجله سینمایی است و چند نویسنده و منتقد معروف آن از جمله ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، کلو شابرول و ژاک ریوت چند سال پس از آغار انتشار این مجله در اوایل دهه ۱۹۵۰ فیلمسازانی مطرح شدند.
آلفرد هیچکاک و چارلی چاپلین نیز که متولد بریتانیا هستند، تنها با فیلم‌های آمریکایی خود در این فهرست دیده می‌شوند. ژان میشل فردون سردبیر کایه دو سینما حضور نداشتن فیلم‌های بریتانیایی در فهرست ۱۰۰ فیلم برتر به انتخاب این مجله را “در خور توجه” اما “غیرعمدی” دانست و گفت: این مسئله نه به خاطر نگاه ضدبریتانیایی، بلکه ناشی از انتخاب‌های فردی ۷۶ نفر از دست‌اندرکاران سینما در فرانسه است.
هیئت داوران کایه دو سینما چهار فیلم فرانسوی را در فهرست ۲۰ فیلم اول فهرست گنجانده‌اند. “آواز در باران” ۱۹۵۲ که به جرات کلاسیک‌ترین فیلم موزیکال آمریکایی تاریخ سینماست و دو وسترن معروف “جویندگان” (جان فورد،‌ ۱۹۵۶) و “ریو براوو” (هوارد هاکس، ۱۹۵۹) نیز در میان ۲۰ فیلم اول هستند.
کایه دو سینما به جرات روشنفکرترین مجله سینمایی است و چند نویسنده و منتقد معروف آن از جمله ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، کلو شابرول و ژاک ریوت چند سال پس از آغار انتشار این مجله در اوایل دهه ۱۹۵۰ فیلمسازانی مطرح شدند.

فهرست ۲۰ فیلم اول فهرست ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما به انتخاب کایه دو سینما به شرح زیر است:


۱- “همشهری کین”، ۱۹۴۱، اورسن ولز
۲- “شب شکارچی”، ۱۹۵۵، چارلز لاتن
۲- “قاعده بازی”، ۱۹۳۹، ژان رنوار
۴- “طلوع”، ۱۹۲۷، فریدریش ویلهلم مورنا
۵- “آتالانت”، ۱۹۳۴، ژان ویگو
۶- M، ۱۹۳۱، فریتس لانگ
۷- “آواز در باران”، ۱۹۵۲، جین کلی و استنلی دانن
۸- “سرگیجه”، ۱۹۵۸، آلفرد هیچکاک
۹- “بچه‌های بهشت”، ۱۹۴۵، مارسل کارنه
۹- “جویندگان”، ۱۹۵۶، جان فورد
۹- “حرص”، ۱۹۲۴، اریک فون استروهایم
۱۲- “ریو براوو”، ۱۹۵۹، هوارد هاکس
۱۲- “بودن یا نبودن”، ۱۹۴۲، ارنست لوبیچ
۱۴- “داستان توکیو”، ۱۹۵۳، یاسوجیرو اوزو
۱۵- “تحقیر”، ۱۹۶۳، ژان لوک گدار
۱۶- “اوگتسو مونوگاتاری”، ۱۹۵۳، کنجی میزوگوشی
۱۶- “روشنایی‌های شهر”، ۱۹۳۱، چارلی چاپلین
۱۶- “جنرال”، ۱۹۲۷، باستر کیتن
۱۶- “نوسفراتو، یک سمفونی وحشت”، ۱۹۲۲، فریدریش ویلهلم مورنا
۱۶- “اتاق موسیقی”، ۱۹۵۸، ساتیاجیت را

گارد جاویدان
10-07-30, 06:33 PM
فرانک مجیدی: مدت‌هاست ننوشته‌ام و این ننوشتن، ٱدم را دچار قفل‌شدگی می‌کند. تصمیم دارم چند مطلب درباره‌ی فیلم‌های کلاسیک بنویسم. برای همین این‌بار، «برفهای کلیمانجارو» ([Only registered and activated users can see links]) را انتخاب کردم. کاری مربوط به سال ۱۹۵۲، به کارگردانی هنری کینگ از نوشته‌ای به یاد ماندنی از ارنست همینگوی.
هری استریت (گریگوری پک)، نویسنده‌ای موفق است که حالا، با زخمی که شدیداً در پایش عفونی شده همراه همسرش، هلن (سوزان هیوارد) در جنگلهای آفریقا گرفتار شده. او که دیگر امیدی به زنده بودن ندارد، برای همسرش از زندگی گذشته‌اش، زنانی که با آنها بوده و همسر سابقش، سامانتا (آوا گاردنر) می‌گوید…

[Only registered and activated users can see links]
«برف‌های کلیمانجارو»، به تو می‌گوید که باید دم را غنیمت بشماری و حالت را فدای افسوس گذشته‌ها نکنی. همیشه حرفهایی که نزده‌ای، کارهایی که نکرده‌ای، نگاه به موقعی که ننداخته‌ای، لبخندی که نزده‌ای، غروری که نشکسته‌ای دردآور است. اما… دیگر چه معنایی دارد که همه چیز اکنونت را فدای چیزی که می‌توانستی دیروز داشته‌باشی و حال نداری، بکنی؟ و به یادت می‌آورد که در سخت‌ترین شرایط هنوز امیدی هست! همیشه امیدی هست! فقط کافی است هدفت را بیابی و آن را بخواهی.
«برفهای کلیمانجارو»، یکی از آن نمونه‌های بیاد ماندنی پیوند مبارک ادبیات و سینماست. این فیلم وزنی درخور از بودن نام همینگوی در خود می‌یابد و بازیگران فیلم هم بسیار دوست‌داشتنی و محبوبند. اصلاً زیبایی این فیلم، به قدمت ۵۷ ساله‌ی آن است. اگر این فیلم الآن، با مثلاً اوان مک‌گرگور و ناتالی پورتمن و آنجلینا جولی ساخته‌می‌شد، با تمام جلوه‌های ویژه‌ی ممکن، باز اینقدر به دل نمی‌نشست. خوبی این فیلم، موسیقی شیرین و آشنای است، موهای بریانتین زده و برق انداخته‌ی گریگوری پک و معصومیت سوزان هیوارد و زیبایی ناب آوا گاردنر. نورپردازی و تدوین خیلی چشم‌گیر است و داستان، بیننده را با خود همراه می‌کند. اما کتمان نمی‌کنم که یکی از دلایل علاقه‌ی من به فیلم، شخص گریگوری پک است. همه می‌دانند که من شیفته‌ی آل پاچینو و کاریزمای سرد ایتالیایی او هستم اما هرگز، علاقه‌ و احترامم را به پک فقید پنهان نمی‌کنم. پک تمام مشخصه‌های یک بازیگر خوب را داشت، جذابیت، زیبایی، اقتدار مردانه‌ی دهه‌های ۴۰ و ۵۰، اما شخصیت وی بزرگترین امتیاز او بود. او یک بازیگر محترم و روشنفکر بود، سیاست را می‌دانست و با توجه به محبوبیتش، مردم را آگاه و روشن می‌ساخت. بازیگران زمان پک، کسانی بودند که با تلاش خود راه سینما را چنان هموار کردند و مردم را همراه نمودند، که سینما به امروز خود برسد تا یک صنعت گردد، تا همچنان بینندگان در سرتاسر جهان عاشق این پرده‌ی نقره‌ای بمانند. آنها، زیبارویان نسلی بودند که به دنبال آن یوزپلنگ اسطوره‌ای منجمد شده در کلیمانجارو، با عزمی راسخ قلب‌ها را فتح کردند.

گارد جاویدان
10-07-31, 08:36 PM
شناسنامه فیلم:


کارگردان: دیوید لینچ Lost Highway
فیلمنامه: دیوید لینچ، بری گیفورد
بازیگران: بیل پولمن، پاتریشیا آرکت، بالتازار گتی، رابرت بلیک، رابرت لاجیا، جان راسلیوس، مایکل ماسی، لواپولیتو، گری بیوسی، ریچارد پرایر
محصول ۱۹۹۶ امریکا، ۱۳۵ دقیقه
***
دیوید لینچ مبتكر و بدعت گذار امروزی امريكا است كه هنری سياه و پيچيده ، متقابل با احوال و روزگار و دنيای كنونی را ارائه می دهد . در اين راه هم هيچ ملاحظه ای به خرج نمی دهد . اصلا" برايش مهم نيست كه تماشاگر و منتقد و گيشه و همه چيز را از دست بدهد ، بخصوص در زمانه ای كه همه با صدای بلند مخالف ورود تباهی و سياهی به حوزه های عمومی هنر هستند . او عين نقطه نظراتش را روی پرده منعكس می كند و بهيچ وجه از خودش و ما در اين رابطه محافظت نمی كند . او معتقد است كه همه تباهی های زندگی قابل تصحيح و درك نيستند ، شايد هم با شيوه فيلمسازيش قصد دارد كه بگويد هنر نبايد به درجه ای تنزل كند كه در پايان در خدمتِ نگرانی ها و دغدغه های تماشاگر يا سفارش و تمايل او درآيد . كارهای لينچ تكان دهنده اند .

سينماي ديويد لينچ رازي است سر به مهر همچون رانندگي در شاهراهي گمشده آنهم در شب تار؛ شاهراهي در غرب آمريكا و مرثيه اي است براي نقد جامعه ي مدرن آمريكايي با تمهاي نوآر مايه گرفته از فيلمهاي دههي 40 كه در آن خشونت با كمي اغراق به كثيفترين شعري بدل ميشود كه روح آدمي را تسخير ميكند. »
معدود كارگردانهاي هاليوودي هستند كه خارج از جريان رايج و تجاري هاليوود و به صورتي مستقل فيلم ميسازند. كارگردانهايي مانند برادران كوئن،جیم جارموش ،هال هارتلی ،كويينتين تارانتينو و ديويد لينچ.
لينچ متولد 1946 است از پدر و مادري كه در دانشگاه با هم آشنا شده بودند. او كه ابتدا مي خواست نقاش شود، ابتدا در مدرسه ي هنرهاي بوستون به تحصيل پرداخت. سپس به ساخت فيلمهاي انيميشن سه بعدي روي آورد و با پول آن به ساخت فيلم پرداخت و توانست با فیلم مرد فیل نما کاندید اسکار شود .و در سال 1990 نخل طلاي كن را به خاطر فيلم قلباً وحشي دريافت كند.

با نگاهي مختصر به داستانهاي لينچ مشاهده ميشود كه همه مملو از شخصيتهاي بي هويتي هستند كه در سرزمينهاي هرز يا اتاقهاي دربسته و بدون درز، اسير روزمرگي شده اند، به دنبال اتفاقي وارد مسيري تاره در زندگي ميشوند و پس از مدتي كشمكش در دنياهاي عيني و ذهني عاقبت تصميم نهايي را مي گيرند و رستگاري صورت ميگيرد. به همين خاطر لينچ در آثارش سعي ميكند كه شخصيتهايش را از مراكز پر رفت و آمد كلانشهرهاي آمريكايي دور كند تا جريان سريع زندگي، آنها را از مكاشفه ي دروني و بيروني بازندارد. چنين است كه فيلمهاي جاده اي لينچ شكل مي گيرد.

در واقع لينچ با رويكردي به مفاهيم نوين جامعه شناسي آمريكايي، داستانهايي مشابه را بازگو ميكند و با توجهي خاص به جزئيات، مظاهري خاص از فرهنگ عامه را در وجود و پيرامون مخلوقاتش قرار ميدهد.نکته مهم در فیلمهای لینچ توجه به جزییات در کاراکتر سازیست..چنين است كه توجه لينچ به جزئيات در ساختار ديداري آثارش به شخصيت پردازي هم تسري پيدا ميكند و كوچكترين و پيش پا افتاده ترين انگيزه ها، كنشها و واكنشهاي انساني را در بر ميگيرد. براي مثال در طرح مفهومي چون حسادت در شخصيت پردازيهاي متفاوت مخمل آبي، قلباً وحشي و بزرگراه گمشده بسيار دقت شده و در قالب شخصيتهاي مختلف هر فيلم اين موضوع به خوبي پرداخت شده است. شايد همين دقت نظر لينچ در طراحي شخصيتهاي چند ساحتي و جذاب در اديسه هاي تفكربرانگيز و كوچك است كه مسبب اصلي درخشش بازيگران فيلمهايش به حساب ميآيد.

خلاصه فیلم:
اوج شخصيت پردازي لينچ در شاهكار او، بزرگراه گمشده ، به خوبي نمود پيدا ميكند. اين فيلم گيج كننده ترين و پيچيده ترين فيلم لينچ است. يك نوازنده ي ساكسيفون به نام فرد مديسون صدايي را از درف خانه اش ميشنود كه ميگويد : « ديك لورانت مرده. »، سپس تعداي فيلم ويديويي برايش مي آيد كه فيلمي كوتاه را از خانه ي او نشان ميدهد. او به همراه همسر مرموز و زيبايش به يك مهماني ميروند و در اين مهماني با يك مرد اسرارآميز برخورد مي كند كه مي گويد كه در همان زمان در خانه ي فرد است و از پشت تلفن از خانه ي فرد با او صحبت مي كند. مدت كوتاهي پس از آن همسر فرد به طرز فجيعي كشته ميشود و فرد به اتهام قتل او محكوم به اعدام مي شود. او در زندان دچار تغيير هويت مي شود و به يك مكانيك به نام پيت تبديل ميگردد. او پس از آزادي از زندان با آقاي ادي كه همان ديك لورانت است و دوست دختري به نام آليس دارد ديدار ميكند. آليس چهره ي همسر فرد را دارد. پيت با آليس رابطه اي عاطفي برقرار ميكند و در نهايت در سكانسي خونين پي به يك شبكه ي توليد فيلمهاي پورنوگرافي مي برد كه رييس آن ديك لورانت است و آليس هم درگير آن ميباشد. پيت پس از انتقام از ديك لورانت از دست پليسها فرار ميكند و پس از تغيير هويت دوباره و تبديل شدن به فرد مديسون به درب خانه ي فرد مي رود و پشت در مي گويد : « ديك لورانت مرده. ».

ابهام اين فيلم همانند آگرانديسمان آنتونيوني يا سگ آندلسي بونوئل بسيار پيچيده است. يعني فيلم در مقابل تفسير از خود مقاومت نشان مي دهد. در واقع بزرگراه گمشده يك تجربه ي ناب سوررآليستي است. بزرگترين موفقيت اين فيلم اين است كه تجربياتش را در ساختار و فرمي مبتني بر زيبايي شناسي توهم و تصويرنگاري ترس مي گنجاند. فيلم به سبك فيلمهاي نئونوآر، سرشار از ارجاعات به فيلمهاي نوآر دهه ي 40 ميباشد. مثلاً استفاده از يك بازيگر زن براي دو نقش دوقلو انسان را به ياد سرگیجه های هیچکاک می اندازد.

تحلیل فیلم با رویکرد ژیژک

ژيژك يكي از متفكران دوره جديد است كه نظريات روانكاوي لاكان، فلسفه قاره اي ضد ماهيت باورانه هگل و نظريه سياسي ماركسيستي را به عنوان انديشه هاي متعالي با نمونه هايي برگرفته از ادبيات و فرهنگ عامه پسند ترسيم مي كند كه نه تنها شكسپير، چارلز ديكنز ،واگنر و يا كافكار را در بر مي گيرد بلكه فيلم نوآر Noir ،سريالهاي آبكي تلويزيوني ،كارتونها و لطيفه هاي مستهجني را نيز شامل مي شود كه در حوزه ابتذال قرار دارند.او در واقع زماني از درك مفاهيم لاكاني متقاعد مي شود كه بتواند آنها را بنحوي مطلوب به بلاهت ذاتي فرهنگ عامه پسند ترجمه كند.

هنر امر متعالي مبتذل درباره بزرگراه گمشده ديويد لينچ ،قرائت منحصربفرد موضوعاتي است كه گاه از چارچوب فيلم لينچ فراتر مي رود و در حوزه هاي نظريه فيلم ،اخلاق ،سياست و سايبراسپيس نيز كندوكاو مي كند.

در بزرگراه گمشده ،فرد كه بخاطر قتل همسر ظاهراً بي وفايش رنه به مرگ محكوم شده در سلول زندان بگونه اي توجيه ناپذير به شخص ديگري استحاله مي يابد.ژيژك با مقايسه دو صحنه عمل جنسي در فيلم به عنوان سرنخ ،نخست صحنه معاشقه صامت،سرد ،نيمه ناتوان بي روح و از خودبيگانه فرد كه رنه همچون مادري بدون هيچ لذت جنسي پس از عمل فرد را نوازش مي كند و دوم صحنه پرشور جنسي ميان پيت و آليس به كاوش امر خيالي در ذهن لينچ مي پردازد.(خود لينچ درباره قرائتهاي ابهام زداي فيلم مي گويد:زيبايي يك فيلم كه بيشتر جنبه اي انتزاعي دارد اين است كه هر كس برداشت متفاوتي از آن داشته باشد...وقتي معناي يك فيلم را بجوند و در دهانتان بگذارند آدمها بلافاصله مي فهمند كه كل ماجرا چيست ...من چيزهايي را دوست دارم كه جا را براي رويا باز مي گذارند.)اين نكته بسيار مهم است كه در پايان هر دو عمل جنسي مرد ناكام مي ماند.در صحنه نخست به شكل مستقيم ( رنه بزرگوارانه دست نوازش بر شانه هاي فرد مي كشد.)در حالي كه در صحنه دوم آليس پس از آنكه در گوش پيت زمزمه مي كند :تو هيچ وقت منو به دست نمي آري. پيت را ترك مي كند.يعني زن در هر دو مورد همچون امري متعالي و دست نيافتني است و در اينجا پيت بطرزي معنادار به فرد تبديل مي شود.گويي مي خواهد بگويد گريز خيال پردازانه اش يك مفر كاذب بوده و در هر حال او ناكام است.

پس از قتل رنه ، ما به دنيايي نوآر با مثلث اديپي اش منتقل مي شويم:تجسم دوباره جوان تر و با قدرت جنسي بالا از فرد (پيت) با آليس(همان بازيگر نقش رنه) زوجي تشكيل مي دهند و ضلع سوم اين مثلث چهره پدر _ كيف كثيف ادي است كه ميان اين زوج اخلال ايجاد مي كند.اگر رابطه زوج نخست بخاطر ناتواني جنسي و ضعف فرد محكوم به نابودي بود در زوج دوم عامل بيروني (ديك لورانت- ادي) مانع كاميابي است كه در دنياي خيالي فرد جايگزين مقتول (رنه) مي شود.شايد خيالپردازي ،درست پس از قتل رخ داده و صحنه هاي دادگاه و .... همه زاده خيال فرد مي باشند.همان فرد كه در ابتداي فيلم با ته ريش نشسته سيگار مي كشد و فيلم با كشتن ادي بدست او به جاي اول بر مي گردد و وارد واقعيت مي شود.ژيژك فيلم را با سرگيجه هيچكاك،ضيافت عريان كراننبرگ و ميل مبهم هوس بونوئل(از نظر وجود دوگانه زن در فيلم )مقايسه مي كند.

اما تحليل سايبر اسپيس درباره روايت:

در روايت سايبر اسپيس دو كاربرد رايج وجود دارد :


1- خطي – هزارتويي كه تنها يك راه دارد.

2- شيوه ابرمتن پست مدرن فاقد قطعيت داستان ريزومي.
شيوه هزارتويي ، كنشهاي متقابل با يكديگر را به سوي يگانه راه حل درون ساختار كشمكش برد و باخت هدايت مي كند (غلبه بر دشمن،راهي براي خلاصي و....)و با وجود همه پيچيدگيهاي روايي ، كل مسير از پيش مشخص شده است.همه جاده ها به يك هدف و نتيجه نهايي ختم مي شود.

برعكس شيوه ريزومي ابرمتن ، هيچ قرائت يا تفسيري را ارجح نمي داند .هيچ نماي كلي يا راهنماي شناختي وجود ندارد.هيچ راهي براي انسجام بخشيدن به قطعات پراكنده در يك چارچوب روايي فشرده منسجم وجود ندارد.پارادوكس اين است كه اين آشفتگي به غايت گريزناپذير ،اين فقدان جهت و راه نهايي ، با اينكه باعث اضطرابي تحمل ناپذير مي شود اما بطرزي عجيب،دلگرم كننده است.فقدان نقطه پايان ،همچون نوعي انكار عمل مي كند كه از ما در برابر مواجهه ضايعه محدوديتمان و از اين واقعيت كه داستانمان بايد در جايي پايان يابد محافظت مي كند.

در اين جهان متكثر ،همواره راههاي ديگري است كه بايد كشف شود و هنگام رسيدن به بن بست مي توانيم به آنها پناه ببريم.فيلمهاي لينچ هم از نظر روايي چنين هستند و مي توان تاويلهاي مختلف را به تعداد بينندگان از آنها داشته باشيم .

كل آثار لينچ كوششي ايست براي رساندن تماشاگر به نقطه شنيدن صداهاي نامحسوس و در نتيجه مواجه كردن او با هراس كميك خيالپردازي بنيادين.



شباهت بزرگراه گمشده و بوف کور صادق هدایت (رابطه با جامعه ایران )



بوف کور هم مانند این فیلم ساختاری چند پاره دارد :دو بخش اصلی و یک مقدمه و موخره .

این دو بخش در دو فضای رویا گونه می گذرد & اولی فضایی استریلیزه و رویا گونه و دومی فضایی واقع گراتر .

در بخش اول بوف کور راوی نقاش است (در بزرگراه گمشده فرد نوازنده است) بر تاریکی و شب تاکید می شود و گزمه ها حضور دارند پیرمرد خنزر پنزری بوف کور شباهت تام م تمامی به مرد اسرار آمیز دارد که همه جا هست و حضوری شیطانی دارد .حتی آقای ادی هم ادم را یاد مرد قصاب می اندازد . اما مهمترین شباهت بزرگراه گمشده به بوف کور ظهور دو جلوه متفاوت از یک زن واحد است . زن در بخش اول بوف کور (همچون رنه ) حالت اثیری و دست نیافتنی دارد ودر بخش دوم (همچون آلیس ) لکاته است. در هر دو جا زن مرد را می کشد در بوف کور نیز همچون بزرگراه گمشده با کارد اورا تکه تکه می کند . در بزرگراه گمشده نیز همچون بخش اول بوف کور این قتل در حالتی ناخودآگاه اتفاق می افتد ، گویی خود دیگری در درون راوی این کار را می کند . در واقع راوی بوف کور در دو بخش متفاوت رمان چنان دوگانه عمل می کند (در اولی زن اثیری را با زهر می کشد ودر دومی با کارد) که انگار دو من متفاوت است . هر دو اثر چنان سومبژکتیوند که هر کدام از بخشها می تواند تصورات شخصیت اصلی در بخش دیگر فرض شود گویی مردی که همسرش در ذهن او اثیری و در واقعیت لکاته است شرح می دهد که طی چه مجموعه حوادثی او را به قتل رسانده. اگر داستان را این گونه تعریف کنیم این شباهت واضح تر به نظر می رسد

این شباهت البته می تواند حاصل رویکردی مشابه (از سوی هدایت ولینچ ) در برخورد با مسائلی مشابه( عشق اسطوره ای )باشد در واقع آنچه ممکن است اتفاق افتاده باشد این است که هدایت و لینچ با استفاده از عناصر و ادبیات گوتیک و سنت سور رئا لیست ها ، از دریچه ذهن یک مرد بیمار با نگاهی جسمانی ، به یک عشق اسطوره ای نگریسته اند و نتیجه اش جلوه دو گانه شخصیت زن است . زن در قالب الیس در جمله ای کلیدی به پیت می گوید تو هرگز به من دست نخواهی یافت که این مشابه صحنه ای از بوف کور است آنجا که زن نا غافل وارد اتاق راوی می شود و بعد نا غافل (بدون وصال دادن) می رود. تغییر هویت فرد و پیت در پایان بزرگراه گمشده نیز شبیه استحاله راوی به پیرمرد خنزر پنزری در بوف کور است.

گارد جاویدان
10-07-31, 08:38 PM
ولی انچه شباهت ها را جلوهای تکان دهنده می بخشد استفاده از منظق تکرار به عنوان یک چارچوب ساختاری و بی توجهی به سببیت وقایع است طوری که ظهور مجدد مرد اسرار امیز و تکرار مکالمه ای یکسان را در دو بخش متفاوت فیلم و تکرار پایانی دیک لورانت مرده و شباهت راهرو طبقه بالای خانه اندی را به راهرو هتل جلوه ای بوفذ کور وار می بخشد.

همین ساختار متکی به تکرار و مقاوم در برابر تفسیر است که بزرگراه گمشده ، بوف کور و سگ اندلسی را در یک دسته قرار می دهد.



تحلیل فیلم از منظر رسانه ای :



یکی از مقوله های مهم فیلم مقوله ثبت تصویر و (ویدیو به عنوان یک وسیله ثبت تصویر )است . دوربین ویدیو عملا به زندگی خصوصی افراد هجوم می آورد و فاجعه می افریند .در بسیاری از صحنه های فیلم ویدیو به عنوان وسیله ای پورگرافیک مطرح می شود و آدم های شریر فیلم همه در گیر تجارت پورنو هستند . در انتهای فیلم نیز مرد اسرار آمیز با ان جلوه شرارت بار دوربین ویدیو را همچون سلاحی در دست می گیرد واز فرد تصویر مبنابر این حتی مضمون ثبت تصویر نیز که در نگاه نخست نوعی موضع گیری صریح از سوی لینچ است و شاید با مقاوم بودن فیلم در برابر تفسیر مقاوم باشد با توجه به رویکرد خود افشا گرایانه فیلم عملا یک نکته انحرافی است . اگر مرد اسرار امیز مظهر شرارت است و دوربین ویدیو در دست دارد ، فیلم با نفی او دارد خوذش را هم به عنوان یه رسانه ثبت تصویر نفی می کند و این همان سنت با شکوه ادگار الن پو، کافکا و هدایت است که چنین وجه پست مدرنی به خود گرفته است.

لینچ بامهارت تمام ÷انر های مختلف را در هم می امیزد ، طوری که فیلمش هم یک فیلم جاده ای است ، هم تریلر است ، هم ÷انر وحشت و هم فیلم معمایی. شاید لینچ در هیچ کدام از فیلم های پیشینش چنین خود آگاهانه از عناصر ÷انر های مختلف استفاده نکرده بود . همین خود آگاهی است که به فیلم اجازه می دهد به جلوه دیگری از سینمای پست مدرن یعنی هجو آن هم در چنین فیلم ترا÷یکی نزدیک شود .مهمترین جلوه هجو در فیلم ان دو کاراگاه پلیس اند که شبیه کمدین ها حرف های هم را تکمیل می کنند و تقریبا در همه جاحضور دارند، نشانه دوم صحنه ایست که آقای ادی در جاده راننده متخلفی را به خاطر رعایت نکردن قوانین رانندگی به ان شکا وحشتناک تنبیه می کند . در این صحنه که تقریبا تنها صحنه خشن فیلم است آقای تدی آشکارا کاریکاتوری از شخصیت های فیلم های پر خشونت امریکایی است که لینچ خودش نیز نمونه هایی از انها را قبلا ساخته است . این هم عملا جلوه دیگری از خود افشا گری است.



نتیجه گیری :

این فیلم فیلمی مدرن و به تعبیری پست مدرن است که گره افکنی می کند اما گره گشایی نه / آن گونه که به نظر می رسد قصدش خلق ابهام و دامن زدن به آن و اصلا درون مایه و جوهره اثر همین ابهام است آن هم بر زمینه مضمون پر تعلیق و ابهام آفرینی همچون مسخ و دگر دیسی ، همراه با مایه های فرعی دیگری همچون حقیقت و واقعیت،و تصویر و سینما،البته در قالب یک اثر معمایی/ جنایی که بسیاری از کلیشه ها ی ژانر را نادیده می گیرد و خود تبدیل به ژانر دیگری می شود.



منابع:

اسلامی مجید.بزرگراه گمشده.۱۳۸۳.چاپ تهران

عاملی.سعید رضا(۱۳۸۵).کلاس درس فلسفه رسانه های جمعی

هدایت.صادق.بوف کور .چاپ جاردهم.(۱۳۵۱)

فکسون سایت سینمایی

گارد جاویدان
10-07-31, 09:22 PM
» «تلالو» ترسناک ترین فیلم تاریخ سینما


مجله «اینترتینمنت ویکلی» اخیراً با نظرسنجی از کارگردانان، منتقدان و مخاطبان سینمایی، فهرستی از ۲۰ فیلم ترسناک تاریخ سینما تهیه کرده و جالب اینکه همه این فیلم ها امریکایی هستند و خبری هم از فیلم های ترسناک کلاسیک (بیش از دهه ۵۰) نیست و این در حالی است که این ژانر سینمایی، قدیمی ترین و باسابقه ترین است. در این نظرسنجی، فیلم تلالو ساخته استنلی کوبریک در رتبه یک است. کوبریک در زمان فیلمبرداری به جک نیکلسون که در این فیلم در نقش «جک تورنس» یکی از بهترین بازی هایش را کرده، گفته بود؛ «داستان این فیلم واقعاً خوش بینانه است.
واقعاً روح وجود دارد.» از بین کارگردانان سینمای وحشت امریکا «جان کارپنتر» و «توب هوپر» هر کدام با دو فیلم در این فهرست حاضرند. اولی با دو فیلم «هالووین» و «چیز» و دومی با دو فیلم «کشتار با اره برقی در تگزاس» و «ارواح خبیثه».
اصولاً مهم ترین نکته در مورد اینجور انتخاب ها این است که به هیچ وجه قابل استناد نیستند و در مرحله بعد حتی می توان این نوع انتخاب ها را کاملاً سطحی دانست. تعداد فیلم هایی که در ژانر وحشت ساخته شده اند به نوعی بیشتر از هرگونه ژانر مرسوم سینمایی است و انتخاب از بین این همه فیلم کار بس مشکلی است.
این انتخاب ها در بهترین شکل خود رجعتی هستند به مباحث تئوری در باب تاریخ سینما. در بین این بیست فیلم، فیلم هفت ساخته «دیوید فینچر» هم حاضر است که اصلاً در گونه فیلم های وحشت یا اصطلاحاً هارور قرار نمی گیرد.
این نئونوآر دلهره آور در رتبه هشتم قرار گرفته. رتبه دوم را فیلم «جن گیر» به خودش اختصاص داد که ظاهراً مخاطبان هنوز شوک روز دوم تعطیلات کریسمس را به یاد دارند. یعنی زمانی که این فیلم در امریکا و در سال ۱۹۷۴ اکران شد.
طبق معمول هم روانی هیچکاک به عنوان یکی از بهترین ها حضور دارد و رتبه هفتم را به خود اختصاص داده. اصولاً این گفته در مورد سینمای وحشت وجود دارد که اگر حرفی سیاسی می خواهی بزنی، فیلمی در ژانر وحشت بساز.
اما انتخاب های این فهرست نشان می دهد سرگرمی از جنس ترسناکش برای مخاطبان عام و فرهنگ عامه در اولویت قرار دارد.
یکی از خبرگزاری ها در مخابره خبر فوق به اشتباه نام دو فیلم حلقه (گور وربینسکی ) و ۲۰روز بعد (دنی بویل) را در این لیست آورده است.
● لیست ۲۰ فیلم ترسناک تاریخ سینما در این نظرسنجی
۱) تلالو
۲) جن گیر
۳) کشتار با اره برقی در تگزاس
۴) سکوت بره ها
۵) آرواره ها
۶) هالووین
۷) روانی
۸) هفت
۹) بچه رزمری
۱۰) ارواح خبیثه
۱۱) کابوس در خیابان الم
۱۲) چیز
۱۳) مرده شریر
۱۴) کری
۱۵) شب مردگان زنده
۱۶) طالع نحس
۱۷) گرگ نمای امریکایی در لندن
۱۸) هنری؛ پرتره یک قاتل زنجیره یی
۱۹) مسافر بین راهی
۲۰) شاهراه گمشده

گارد جاویدان
10-07-31, 09:40 PM
روزی تلخ برای سینما


[Only registered and activated users can see links]
این فیلم گرچه در كن به نمایش درآمد، اما از طرح خیلی خسته‌كننده‌ای برخوردار بود و در زمان نمایش خیلی‌ها آن را هو كردند...
به گزارش جام جم آنلاین،خیلی‌ها می‌گویند 31 جولای سال 2007 یكی از بدترین روزهایی بود كه دنیا تجربه كرد و سینمادوستان این روز را بدترین روز سینما می‌شمارند؛ در اولین ساعت‌های اولین روز هفته یعنی دوشنبه و در آخرین روز ماه جولای، خبر مرگ 2نفر از مهم‌ترین فیلمسازان جهان مخابره شد؛ جهان هنوز در شوك درگذشت اینگمار برگمان كارگردان مشهور سوئدی بود كه خبر درگذشت میكل آنجلو آنتونیونی كارگردان مشهور ایتالیایی هم به آن اضافه شد.
برای خیلی‌ها باوركردنی نبود؛ مرگ 2 چهره بزرگ سینما در یك روز!
اینگمار برگمن و میكل آنجلو آنتونیونی كه هر یك تاثیری عظیم بر سینمای جهان (آن هم به شیوه‌های خاص و یگانه خودشان) گذاشته بودند، چشم از جهان فروبستند.
خیلی از منتقدان سینمایی معتقدند با خاموش شدن شمع زندگی این 2چهره، آخرین ارتباط با سال‌های طلایی سینمای اروپا برای همیشه قطع شد.
برگمن دوران كودكی سختی را پشت سر گذاشته بود و سینما تنها راه گریز او بود. مانند بسیاری از دیگر فیلمسازان افسانه‌ای او، اول در سمت دستیار كارگردان در سینمای محلی شروع به كار كرد.
بعدها به تحصیل در رشته سینما پرداخت، و بویژه در زمینه بازیگری و كارگردانی مطالعه كرد و یكی از بزرگ‌ترین چهره‌های سینمای سوئد شد. گرچه او اولین فیلمش را در سال 1946 ساخت، در سال 1955 و در 37سالگی بود كه اولین اثر قابل توجهش «لبخندهای یك شب تابستانی» توجه دنیا را به خود جلب كرد.
پس از آن او یكی پس از دیگری به ساختن شاهكارهایی پرداخت كه «توت فرنگی‌های وحشی»، «مهر هفتم»، «چشمه باكرگی»، «همچون در یك آینه»، «پرسونا»، «صحنه‌هایی از یك ازدواج» و بعدها «ساراباند» از جمله آنها هستند. اما شاید دنیا بیش از هر چیز او را به خاطر فیلم اتوبیوگرافی وارش با عنوان «فانی و الكساندر» به خاطر بیاورد.
آنتونیونی كارش را با روزنامه‌نگاری سینمایی شروع كرد و در دوره‌ای كوتاه سردبیر مجله فاشیستی موسولینی به نام «سینما» بود. بزرگ‌ترین فیلم بین‌المللی آنتونیونی «بلوـ آپ» بود كه با آن جهان او را شناخت.
گرچه او هم كارش را خیلی زود در صنعت سینما شروع كرد، در 38 سالگی اولین فیلمش را كارگردانی كرد و یك دهه بعد در 48 سالگی با فیلم «ماجرا» مطرح شد و نقدهای فراوانی دریافت كرد. این فیلم گرچه در كن به نمایش درآمد، اما از طرح خیلی خسته‌كننده‌ای برخوردار بود و در زمان نمایش خیلی‌ها آن را هو كردند.
آنتونیونی نیز با فیلم‌های درخشانی «مثل شب»، «كسوف»، «بیابان سرخ»، «قله زابریسكی»، «مسافر» و «در فراسوی ابرها» شناخته می‌شود.
در حقیقت آخرین فیلم او از مشهورترین آثارش است. در آن زمان اما او خیلی ضعیف‌تر از آن بود كه بتواند این فیلم را به پایان ببرد و به همین دلیل هم تهیه‌كننده آن از ویم وندرس خواست تا به او كمك كند تا فیلم جمع شود.
او با ساختن فیلم كلاسیك «ماجرا» در 1960 سینما را تغییر داد و با «بلوآپ» و «حرفه: خبرنگار» معماهای مردمی را خلق كرد. «حرفه: خبرنگار» یكی از بهترین آثاری است كه جك نیكلسون در آن بازی كرده است.
میكل آنجلو آنتونیونی كه اسكورسیزی كارگردان بزرگ امروز، او را «شاعر دوربین» نامید، در 94 سالگی درگذشت و برگمان «فیلسوف سینما» در حالی چشم از جهان فروبست كه 89 سال داشت.
با مرگ این دو خیلی‌ها به مرور دهه 50 و 60 سینما در ذهنشان بازگشتند و پایان یك دوره طلایی سینما را به چشم دیدند.
فیلم‌های برگمان و آنتونیونی فیلم‌های محرك اندیشه، شخصی و یگانه بودند كه به ساخته شدن فیلم‌های شخصی دهه 70 آمریكا منجر شدند و دوره خلاقیت طلایی سینمای آمریكا را رقم زدند.

گارد جاویدان
10-08-01, 08:24 PM
بهترین فیلمهایی که هرگز ساخته نشدند

انتخاب بهترینها در میان آثار ساخته شده و منتشر شده به خودی خود امری بحث برانگیز است و نظر هر بیننده ای می تواند متفاوت از دیگری باشد. انتخاب وقتی دشوارتر می شود که بخواهیم در مورد آثاری قضاوت کنیم که هرگز ساخته نشده اند! علی الخصوص وقتی این مسئله برای بسیاری از فیلمسازان سینما امری عادی است و هر یک آثاری دارند که به دلایل گوناگون ساخته نشده. به هر نحو، این فیلمها جزو معروفترین غایبان تاریخ سینما هستند:


«ناپلئون» - استنلی کوبریک
این تنها پروژه ناتمام یا نساخته کوبریک نیست اما به نظر عظیم ترین آنهاست. او برای نوشتن فیلمنامه، به تحقیقی دو ساله با همکاری چندین تاریخدان و مشاور و دستیار پرداخت. حاصل تحقیقات وی گنجینه ای کم نظیر است که شامل یادداشتهای متعدد، 15000 عکس از لوکیشن های مناسب و 17000 تصویر از دوران ناپلئونی است. وسواس بیمارگونه کوبریک هیچ نکته تاریخی از آن برهه را در تهیه چنان فیلمی نادیده نگذاشته بود؛ بی دلیل نیست که به اعتقاد بسیاری، این مهمترین فیلمی است که تاریخ سینما از دست داده است. آنچه عشاق آثار کوبریک را از دیدن شاهکاری دیگر از او محروم کرد، استودیوهای فیلمسازی (MGM و سپس United Artists) بودند که ورود به چنین پروژه ای را ریسک تلقی می کردند زیرا دوران طلایی حماسه های تاریخی را پایان یافته می دانستند (داستان طولانی ساخته شدن یا نشدن این فیلم را اینجا ([Only registered and activated users can see links]) ببینید). ناپلئون جایی گفته بود زندگی اش می تواند داستانی جذاب باشد؛ شاید اگر ناپلئون مختار بود کارگردانی برای ساختن زندگی اش انتخاب کند کوبریک را برمی گزید.

«Kaleidoscope» - آلفرد هیچکاک
هیچکاک در دورانی که فعالیت چندانی نداشت تصمیم به ساخت فیلمی گرفت که می توانست تغییری بنیادی در سبک فعالیت سینمایی او و حتی شاید سینمای آن زمان به شمار بیاید. Kaleidoscope بنا بود روایتگر داستان قاتل و تجاوزگر سریالی باشد. هیچکاک در نظر داشت صحنه های این فیلم خشونت بار را بر اساس زندگی واقعی قاتلان و مجرمان شناخته نشده بریتانیایی بسازد، از جمله John George Haigh که قربانیانش را در اسید سولفوریک می انداخت. این می توانست تاریکترین فیلم کارنامه سینمایی هیچکاک باشد. او قصد داشت فیلم را از زاویه دید قاتل بسازد و می ترسید صحنه هایی که در ذهنش بود فراتر از آستانه تحمل تماشاچیان باشد. آنچه از دید کمپانی مانع ساخته شدن فیلم بود، «زشتی» قیافه نقش اول فیلم بود که هیچکاک را به شدت برآشفت.

«دون کیشوت» - اورسن ولز
دون کیشوت یکی از داستانهای پرآوازه عالم ادبیات است که شاید بتوان گربه سیاه عالم سینما هم نامید زیرا فیلمسازانی چون اوسن ولز و تری گیلیام و دیگران در ساختنش ناکام بوده اند. (حتی مستندی نیز از این ناکامی ها ساخته شده!) حاصل ترکیب چنین داستانی با اورسن ولز که در طول پنج دهه فعالیت سینمایی، دهها اثر ساخته نشده و نیمه کاره از خود به جا گذاشت، یکی از آثاری است که حسرت دیدنش را به دل تماشاچیان گذاشت. او فیلمبرداری را در 1955 از مکزیک آغاز کرد. در طی سالها به اسپانیا و ایتالیا کشاند و طی سی سال، هر زمان که بودجه می یافت ادامه اش می داد. او حتی چند ماه پایانی عمرش در 1985 را نیز در فکر تکمیل این فیلم بود و ساخت آن به نوعی عقده برایش تبدیل شده بود. قطعاتی که ساخته شد در طی این سالهای متمادی بارها تغییر کرد، هم به لحاظ داستان و هم ساختار. در نهایت چیزی که از آن تلاشها به جا ماند، فیلمهایی جسته و گریخته به طول 300,000 فوت بود که Jess Franco در سال 1992 با سرهم بندی آن را ارائه کرد.

«Nostromo» - دیوید لینچ
دیوید لینچ در سالهای پایانی عمرش در حال ساخت فیلمی بر اساس داستان Nostromo نوشته جوزف کنراد بود، فیلمی که لیستی بلندبالا از سوپراستارهای آن زمان را در خود داشت: مارلون براندو، آنتونی کوئین، پیتر اُتول و دیگران. چند بار تهیه کننده و فیلمنامه نویس و محل فیلمبرداری عوض شد تا نهایتا کار فیلمبرداری آغاز شود، اما شش هفته پیش از آغاز فیلمبرداری لینچ بر اثر سرطان درگذشت.

«قلب تاریکی» - اورسن ولز
اورسن ولز پیش از آن که در عالم سینما شهرتی کسب کرده باشد، در آغاز همکاری با RKO یکی از استودیوهای پیشرو در آن زمان، قراردادی کم نظیر با این استودیو ثبت کرد که تقریبا در همه موارد حق تصمیم گیری را به او می سپرد. او چند ایده برای اولین اثرش در RKO پروراند و بیش از همه روی «قلب تاریکی» متمرکز شده بود. فیلمی که می خواست به اقتباس از اثر جوزف کنراد به روی پرده ببرد اما مشکلاتی از قبیل بودجه مورد نیاز برای ساخت فیلم و حساسیت کمپانی در مورد موضوعات بحث برانگیر آن دوران، مانع از تکمیل و ساخت این فیلم شد. RKO پس از رد کردن دو ایده اول ولز، سرانجام موافقت کرد شاهکار او با نام «همشهری کِین» را به روی پرده ببرد.


منبع: گاردین، Listology، تای مز.

گارد جاویدان
10-08-02, 06:21 AM
چهره امروز بازیگران فیلم اشک ها و لبخند ها :

[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]

گارد جاویدان
10-08-02, 06:22 AM
[Only registered and activated users can see links]

سوزان پله شت و آلفرد هیچکاک

گارد جاویدان
10-08-02, 06:23 AM
کری گرانت - اینگرید برگمن Cary grant - Ingrid bergman
[Only registered and activated users can see links]

گارد جاویدان
10-08-02, 06:24 AM
[Only registered and activated users can see links]
گريگوري پک و آلفرد هيچكاک

گارد جاویدان
10-08-04, 07:59 PM
فرهنگ > سینما - کلاسیک خفقان‌آور «تلألؤ» به کارگردانی استنلی کوبریک در یک نظرسنجی از سینماروها به عنوان ترسناک‌ترین فیلم تاریخ سینما برگزیده شد.

این نظرسنجی را وب‌سایت سینمایی Totalscifionline.com انجام داد و کاربران این وبسایت بریتانیایی 100 فیلم ترسناک تاریخ سینما را انتخاب کردند که در صدر آنها فیلم سال 1980 کوبریک قرار دارد.
«تلالو» اقتباسی از رمانی به همین نام نوشته استفن کینگ و درباره نویسنده‌ای سرخورده با بازی جک نیکلسن است که همراه همسر و پسر کوچکش به هتلی دورافتاده می‌روند تا زمستان را در آنجا بگذارانند، اما در آنجا گرفتار نیرویی اهریمنی می‌شوند.
شلی دووال، دانی لوید و اسکاتمن کرادرز دیگر بازیگران فیلم کوبریک هستند که سازنده فیلم‌هایی چون «لولیتا»، «دکتر استرنج لاو»، «پرتقال کوکی»، «غلاف تمام‌فلزی» و «چشمان باز بسته» است.
«بچه رزماری» (رومن پولانسکی، 1968) با بازی میا فارو در رده دوم این نظرسنجی قرار گرفت و کلاسیک بریتانیایی «مرد حصیری» (رابین هاردی، 1973) فیلم سوم شد. مت مک‌آلیستر سردبیر Totalscifionline.com، گفت: «تلألؤ حدود 30 سال پس از اولین اکران همچنان مطالعه‌ای بی‌نظیر درباره انزوا، جنون و پارانویاست.»
او افزود: «دکورهای گسترده، تصاویر سوررئال و نقش‌آفرینی پرشور جک نیکلسن همه دست به دست هم داده تا تماشاگران شب نتوانند بخوابند.»
«عروس فرانکنشتین» (جیمز ویل، 1935)، «روانی» (آلفرد هیچکاک، 1960)، «بیگانه» (ریدلی اسکات، 1979)، «شب مردگان زنده» (جرج ای. رومرو، 1968)، «کشتار با اره‌برقی در تگزاس» (توبی هوپر، 1974)، «هالووین» (جان کارپنتر، 1978) و «آرواره‌ها» (استیون اسپیلبرگ، 1977) فهرست 10 فیلم اول این نظرسنجی را کامل می‌کنند.
از دیگر فیلم‌های شاخص این نظرسنجی می‌توان به «کابوس در الم استریت» وس کریون (17)، «جن‌گیر» ویلیام فریدکین (21)، «کری» برایان دی‌پالما (33)، «پرندگان» آلفرد هیچکاک (44)، «کوایدان» ماساکی کوبایاشی (50)، «خون‌آشام» کارل تئودور درایر (70) و «مرا به جهنم ببر» سام ریمی (93) اشاره کرد.

تلگراف ([Only registered and activated users can see links]) / 28 اکتبر

گارد جاویدان
10-08-04, 08:25 PM
شجاع‌دل بهترين فيلم تاريخ سينما از نگاه اسكاتلندي‌ها
گروه رسانه:‌براساس نظرسنجي انجام شده از شهروندان اسكاتلندي، فيلم شجاع دل، ساخته‌ مل گيبسون، در صدر فهرست بهترين‌‌‌هاي تاريخ سينما قرار گرفت.

به گزارش ايسنا، فيلم حماسي گيبسون كه در سال 1995 با هزينه 53 ميليون دلاري اكران شد، 26 درصد آراء را به خود اختصاص داد. اين فيلم موفق به دريافت جوايز متعددي شد كه از آن جمله مي‌توان به اسكار بهترين فيلم، اسكار بهترين فيلمبرداري، اسكار بهترين كارگرداني براي مل گيبسون، اسكار بهترين ويرايش صدا و اسكار بهترين طراحي لباس اشاره كرد.

گارد جاویدان
10-08-04, 10:00 PM
جام جم آنلاين : چه فيلم هايي براي تهيه کنندگان و استوديوهاي سينمايي بيشترين هزينه را در بر داشته اند؟ البته دليل نمي شود که حتما يک فيلم بسيار پرهزينه فروش خوبي هم در گيشه داشته و جزو پر فروشترين فيلم هاي سينمايي قرار گيرد. در اين گزارش تصويري برخي از پرهزينه ترين فيلم هاي تاريخ سينما معرفي مي شوند. گزارش : بهرام افتخاري.
[Only registered and activated users can see links]فيلم سيزدهمين جنگجو با بازيگري آنتونيو باندراس با 190 ميليون و 700 هزار دلار مقام يازدهم پرهزينه ترين فيلم هاي تاريخ سينما را به خود اختصاص داده است.اما اين يک شکست کامل براي جان مک تيرمن بود،هزينه ها پس از پايان فيلم برداري به طور عجيبي افزايش يافتند و اين مساله ناشي از اختلاف بين تهيه کننده و کارگردان اين فيلم بود!

[Only registered and activated users can see links]فيلم تروا که از اثر ايلياد هومراقتباس شد 184 ميليون و 400 هزار دلار هزينه در برداشت و دوازدهمين فيلم پرهزينه سينما است. بخش اعظم بودجه فيلم صرف دستمزد بازيگران و صحنه هاي مهيج جنگي آن شد.

[Only registered and activated users can see links]دنياي نارنيا با 180 ميليون دلار هزينه در اين رده بندي در جايگاه سيزدهم است. فيلمي موفق از نظر فروش گيشه که همگان در انتظار اپيزود دوم آن هستند.

[Only registered and activated users can see links]قطار سريع السير قطب در مقام چهاردهم فيلم هاي پرهزينه 172 ميليون دلار خرج روي دست تهيه کنندگانش گذاشت. اين فيلم نيمه کارتوني از لحاظ جنبه هاي فني فوق العاده است.

[Only registered and activated users can see links]فيلم آرماگدون با نقش آفريني بروس ويليس 171 ميليون و 100 هزار دلار هزينه توليدش شد و در مقام پانزدهم فيلم هاي پرهزينه قراردارد. فيلمي مهيج و سرگرم کننده و تا اندازه اي احساسي.

[Only registered and activated users can see links]چهارمين اپيزود فيلم اسلحه مرگبار و گران ترين اپيزود اين مجموعه 170 ميليون و 900 هزار دلار هزينه داشت که 20 ميليون دلار آن دستمزد جناب مل گيبسون بود و با اين هزينه در جايگاه شانزدهم اين فهرست جا گرفته است.

[Only registered and activated users can see links]ماتريکس 2 دومين اپيزود اين مجموعه با 162 ميليون و 800 هزار دلارهزينه هفدهمين فيلم پرخرج تاريخ سينما است. صحنه هاي اکشن اين فيلم باعث موفقيت آن از لحاظ فروش گيشه شد.

[Only registered and activated users can see links]فيلم ارباب و فرمانده با بازيگري راسل کرو مملو از صحنه هاي جنگ هاي دريايي و جزاير دورافتاده 162 ميليون دلار هزينه داشته و در مقام هجدهم اين فهرست جا خوش کرده است.

[Only registered and activated users can see links]ماتريکس يک نخستين اپيزود اين مجموعه با 162 ميليون دلار نوزدهمين فيلم پرهزينه است که صحنه هاي مهيج آن فروشش را تضمين کرد.

[Only registered and activated users can see links]فيلم در قلب توفان در مقام بيستمين فيلم پر خرج تاريخ سينما 161 ميليون و 800 هزار دلار هزينه توليدش شد. اين فيلم با استفاده از تکنولوژي داراي جلوه هاي ويژه تماشا پسندي است.

گارد جاویدان
10-08-05, 09:18 PM
اتوبوسی به نام هوس (1951)

کارگردان: الیا کازان

بازیگران: مارلون براندو، ویوین لی، کیم هانتر، کارل مالدن...

بلانچ دوبیوس(ویوین لی) ‌به نیو-اورلئان آمده تا با خواهرش استلا(کیم هانتر) و شوهر خواهرش استنلی(مارلون براندو) زندگی کند، بلانچ تمام ثروت خانوادگی را در لارل به باد داده، ظاهرا معشوق اش خودکشی کرده و بعد از آن روزگارش با هرزگی سپری می شده، استنلی حیوان صفت رفتار بدی با بلانچ دارد و استلا را هم مدام کتک می‌زند، بلانچ و دوست استنلی، میچ(کارل مالدن)، قرار ازدواج می گذارند، استنلی از بدنامی بلانچ در لارل برای میچ میگوید و او را منصرف می کند، استلا که حامله بود در این مدت چند ماهه وضع حمل می کند، عاقبت استنلی بلانچ را تحویل تیمارستان می‌دهد و استلا برای همیشه ترک اش میکند.

احتمالا همه در مورد فیلم خیلی شنیده اند، صرف نظر ار اینکه دیده باشند یا نه!نام فیلم و همان چند سکانس ابتدایی کافی است تا بفهمیم قرار است با فیلمی مواجه باشیم درمورد هوس.

چنین ایده ای در زمان خودش بسیار جسورانه بوده است (آن هم در جامعه‌ای مذهبی مثل آمریکا) اما اجرا بسیار محافظه‌کارانه و ناامیدکننده است. انگار کارگردان شرم دارد از به تصویر کشیدن وسوسه‌های جنسی، آن هم در فیلمی که تم اصلی‌اش اروتیسم است، این حجب و حیای کارگردان در بعضی سکانس‌ها بسیار به چشم می‌آید، مثلا سکانسی که استنلی استلا را کتک زده و او به خانه‌ی همسایه پناه برده، استنلی پای پله‌ها می‌ایستد و چندبار فریاد میزند: استلااااااااا ... و عاقبت استلا از خانه بیرون می‌آید، نگاهی به استنلی می‌کند و از پله‌ها پایین می‌آید... احتمالا قرار است این بازگشت به خانه به خاطر همان دلایل اروتیک باشد اما انچه در اجرا از آب درآمده چیز دیگری است، انگار نوعی بخشش در کار است (از سکانس‌های قبل و بعد پیداست که منظور کارگردان اصلا بخشش نبوده). چنین رویکرد محتاطانه‌ای به داستانی چنین بی‌پروا توی ذوق می‌زند.

آنچه فیلم را همچنان(بعد از نزدیک شصت سال) تماشایی نگه داشته بازی‌های خوب فیلم است. ویوین لی به خوبی توانسته از پس نقش یک معلم ادبیات روان‌پریش بر بیاید بازی خوب لی تا حد زیادی مدیون شخصیت‌پردازی بی‌نقص تنس ویلیامز(نویسنده داستان و فیلمنامه) است. خاستگاه اجتماعی و شغل‌اش(نجیب زاده‌ای ایرلندی که معلم ادبیات هم هست) باعث شده تا دیالوگ‌های استیلیزه‌اش باورپذیر باشد. با این همه همچنان مهم‌ترین اتفاق فیلم بازی خیره کننده‌ی مارلون براندوست. چطور می‌تواند اینقدر خوب نقش آدم دائم‌الخمر مشمئزکننده و بیشعوری را بازی کند که خوش‌گذرانی‌هایش برایش از همه‌چیز مهم‌تر است! روش بازیگری براندو و بی‌پروایی‌ و جسارتش ستودنی‌است.

در زمانه‌ای که همه‌ی دنیا برای ستارگان کت‌شلوار-پوش و اتو‌کشیده‌ای مثل همفری بوگارت هورا می‌کشیدند، براندو نوع جدیدی از بازیگری را به نمایش گذاشت.

پ.ن: یکی از جملات ویوین لی در اواخر فیلم بسیار برایم دوست‌داشتنی بود، گمانم هرگز این جمله را فراموش نخواهم کرد:

گارد جاویدان
10-08-05, 09:19 PM
پایان نامه(1996)

نویسنده و کارگردان : الخاندرو آمنابار

آنخلا دانشجوی سال آخر فیلمسازی برای پایان نامه اش موضوع خشونت در فیلم و سینما را انتخاب می کند.او برای تکمیل پایان نامه اش به سراغ فیلمهای مختلفی می رود و در این میان پایش به ماجرای قتلی که در یکی از فیلمها رخ داده کشیده می شود ..

یک فیلم ناامید کننده و ضعیف از یک کارگردان خوب و محبوب.

دو فیلم The Others و The Sea Inside با دو تم بسیار متفاوت برای هر فیلم بینی کافی است تا به دنبال باقی کارهای این کارگردان مطرح اسپانیایی باشد.

اما فیلمی که اینجا شاهدش هستیم در نهایت یک تریلر درجه 2 بیشتر نیست.درست مانند فیلمهایی که برای ترساندن و یا به سرحد اضطراب کشاندن مخاطب منطق داستانی را فراموش می کنند و در پاره ای اوقات هم به نهایت سهل انگاری می رسند.

مثلا در صحنه ای که استاد بدذات دانشگاه آنخلا و دوستش را در انبار پیچ در پیچ زندانی می کند و سپس آنخلا را تنها طناب پیچ می کند تا او را در مقابل دوربین بکشد چطور از سوی دوست آنخلا غافلگیر می شود؟مگر او هر دوی اینها را با هم زندانی نکرده بود.

ضعیفتر و سطحی تر از همه جاییست که جوان خوش سیما با گفتن جمله "چشمهای من چه رنگیه ؟ " می خواهد دوباره آنخلا را مبهوت خود کند و اسلحه را از او بگیرد.من که هر وقت یاد این صحنه می افتم از فرط بد سلیقگی آن حالم خراب می شود..

گارد جاویدان
10-08-05, 09:21 PM
زیرزمین(1995)

کارگردان: امیر کوستاریکا

محصول فرانسه،یوگسلاوی و آلمان ؛ 170 دقیقه

روزی روزگاری کشوری وجود داشت که پایتخت آن بلگراد بود ..

فیلم روایتی دارد از تیره بختیهای مردم کشور یوگسلاوی سابق از زمانی که جنگ جهانی دوم شروع میشود تا اویل دهه نود میلادی و در این روایت تمرکز اصلی اش را بر روی زندگی دو دوست ، "مارکو" و "بلکی" قرار می دهد.

فیلم در عین حال که از جنگ می گوید و آنچه که جنگ می تواند بر سر مردم شاد یک سرزمین بیاورد ؛ شوخ و شنگی خاص خود را نیز دارد.به خصوص نیمه اول فیلم که هنوز مارکو به همرزمانش در زیرزمین خیانت نکرده فیلم بسیار مفرح و شاد است.شاید بشود این چنین برداشت کرد که تاثیرات مخرب جنگ فقط ویرانی و بی خانمان شدن انسانها نیست(چنانکه در نیمه اول فیلم تمام اینها وجود دارد اما مارکو و بلکی، شاد و خوشبخت و سرزنده زندگی میکنند) و آنچه که جنگ در ویرانی و دگرگونی روح و روان انسانها انجام می دهد (و از مارکو انسان دیگری می سازد )بسیار مخرب تر است.

شاید بتوان آن زیرزمین را نمادی در نظر گرفت از لایه های عمیقتر انسان و یا یک ملت و سرزمین.در واقع ممکن است سالها جنگ پایان یافته باشد اما این فقط ظاهر است و شاید برای پایان یافتن جنگ و رسیدن به آرامش ، به انفجاری مشابه آنچه که در زیرزمین رخ داد نیاز باشد.

طنزی که در این فیلم مشاهده کردم نشان می دهد چه توانایی بزرگی این کارگردان صرب در ساختن فیلمی گرم و پرنشاط دارد بدون آنکه خللی به روایتش وارد شود.(هر چند روایتی باشد از تاریخ محنت بار مردم همیشه در جنگ یک سرزمین)

شاهکار فیلم جاییست که در پایان فیلم تمامی شخصیت ها را در قطعه زمین سرسبزی می بینیم که کم کم دارد از جایی کنده می شود و به میان آبها می رود.در واقع میتوان آن را قطعه ای از بهشت دانست.جایی که جنگی وجود ندارد؛همسر بلکی او را می بخشد و گذشته را فراموش می کند؛بلکی دوستش مارکو را می بخشد؛برادر معلول ناتالیا همراه با دیگران پایکوبی می کند و حتی دلیلی وجود ندارد که ایوان لکنت زبان داشته باشد و با لبخند رو به دوربین از سرزمینی میگوید با سقفهای قرمز که بر روی دودکش هایش لک لک ها لانه کرده اند و قصه ها مانند قصه های پریان شروع می شود و پایانی ندارد، آخر آنجا بهشت است..

گارد جاویدان
10-08-05, 09:22 PM
هشت و نیم

نویسنده(مشترک) و کارگردان : فدریکو فلینی

محصول 1963 ، ایتالیا و فرانسه

گوییدو کارگردان مشهوریست که برای داستان فیلم جدیدش دچار سردرگمی شده و از سوی تهیه کنندگان و بازیگرانی که برای این فیلم گرد هم آمده اند تحت فشار است..

فیلم به طور مشخصی روایت دغدغه های ذهنی خود فیلمساز است که با چاشنی نوستالژی از دوران کودکی و همچنین مایه هایی از ژانر موزیکال به طور مرتب بین واقعیت و رویا در حال رفت و آمد است.

فیلم با وجود محبوبیت زیاد و جایگاه ویژه ای که در تاریخ سینما دارد برای من چندان دلچسب و زیبا نبود،شاید به دلیل اینکه با پس زمینه فکری از شاهکار "جاده" فلینی به تماشای این فیلم نشستم.

نکته جالب اینکه تمامی ایراداتی را که به زعم من فیلم دارد در طول فیلم به خصوص در دقایق ابتدایی آن از زبان دوست گوییدو که فیلمنامه اولیه او را خوانده می شنویم : ایده های ذهنی آشفته و از هم گسیخته ..

- عنوان فیلم اشاره به تعداد فیلمهایی دارد که پیش از این فلینی کارگردانی کرده بوده : 6 فیلم سینمایی،2فیلم کوتاه و یک کارگردانی مشترک که نصفه فیلم محسوب شده.

- نام فیلم در ابتدا "پریشانی زیبا" (The Beautiful Confusion) بوده.

- در طول فیلمبرداری فلینی یادداشتی برای خودش زیر دوربین نصب کرده بوده با این مضمون : " یادت باشه،این یک کمدیه"

گارد جاویدان
10-08-05, 09:29 PM
ماجرا(1960)

نویسنده و کارگردان : میکل آنجلو آنتونیونی

محصول ایتالیا و فرانسه

آنا دختر زیبا و جوانیست که قصد دارد به اتفاق بهترین دوستش کلودیا،نامزدش ساندرو و چند نفر دیگر به وسیله یک قایق تفریحی به مسافرتی کوتاه بروند.آنها برای استرحت وارد جزیره ای خالی از سکنه می شوند و پس از مشاجره ای کوتاه بین آنا و نامزدش،آنا ناپدید می شود.جستجوها برای یافتن آنا نتیجه ای ندارد و در این بین علاقه و کششی بین ساندرو و کلودیا به وجود می آید..

فیلم با شخصیت آنا شروع می شود و پس از ناپدید شدن او برای مخاطب کمی سخت است تا باور کند دیگر قرار نیست آنا را ببیند.تا اینجا اگر دقت کنیم شباهتی بین این فیلم و فیلم تحسین شده " درباره الی" وجود دارد.قبل از اینکه "ماجرا" را ببینم راجع به اینکه فرهادی فیلمنامه اش را از این فیلم الهام گرفته شنیده بودم اما به نظرم چنین شباهتی اتفاقی است و روند کلی این دو فیلم اصلا با هم قابل مقایسه نیست.در فیلم فرهادی با وجود ناپدید شدن الی و با وجود اینکه کسی نمی داند واقعا الی که بوده،سایه الی بر روی فیلم تا آخر آن سنگینی می کند و به راستی "درباره الی" ، درباره الی است نه کس دیگر.اما اینجا در فیلم آنتونیونی روابط سطحی تر از انتظاریست که از این کارگردان بزرگ سینما داریم.پس از ناپدید شدن آنا به طرز عجیبی بلافاصله گرایش ساندرو به کلودیا را می بینیم و باقی فیلم فقط مجالی است برای ابراز تمایل ساندرو به کلودیا تا بلاخره کلودیا او را به عنوان معشوق می پذیرد و ناگهان دوباره ساندرو به معشوقه جدیدش هم خیانت میکند و در پایان به شکل عجیبی مورد بخشش کلودیا قرار می گیرد.

از معدود نکات مثبت فیلم که نظرم را جلب کرد یکی صحنه ای بود که کلودیا و ساندرو در بین طنابهای ناقوس کلیسا قرار گرفته بودند و دیگری قاب پایان فیلم که ساندرو بر روی نیمکت نشسته و کلودیا دستش را بر روی سر او می کشد.(تصویر بالا)توجه کنید به قاب زیبایی که انتخای شده،نیمی از قاب را دیوار سختی پوشانده و نیمه دیگر رو به طبیعت کوهستان است.در پایین تصویر هم هر دوی آنها به وسیله نرده های جلوی نیمکت محصور شده اند.(عکس به وسیله نرم افزار، capture شده است)

ارزش گذاری فیلم:

گارد جاویدان
10-08-06, 07:48 AM
گاو خشمگین به کارگردانی مارتین اسکورسیزی، فیلمی داستانی بر اساس زندگی جیک لاموتا مشت‌زن معروف امریکایی است. این فیلم محصول سال ۱۹۸۰کمپانی امریکایی یونایتد آرتیستز است. فیلمنامه فیلم را پل شرادر و مادریک مارتین بر اساس کتاب "گاو خشمگین: داستان من" که زندگی نامه جیک لاموتا، مشت زن میان وزن آمریکایی است، نوشته اند. این فیلم همراه با فیلم راکی از فیلم‌های شاخص مربوط به رشتهٔ ورزشی بوکس هستند. رابرت دنیرو سفارش ساخت این فیلم را به مارتین اسکورسیزی داد که در آن زمان به دلیل عدم موفقیت فیلم‌ قبلی‌اش نیویورک٬ نیویورک مأیوس بود.دنیرو برای بازی بهتر در نقش لاموتا چند جلسه با او تمرین مشت‌زنی کرد و برای بهتر نشان دادن وضعیت بدنی لاموتا پس از دوران افول و قرار گرفتن در نقش، وزن خود را حدود ۳۰ کیلوگرم زیاد کرد
بازیگران

* رابرت دنیرو (جیک لاموتا)
* کتی موریارتی (ویکی تایلر لاموتا)
* جو پشی (جویی لاموتا)
* فرانک وینسنت (سالوی بتز)
* نیکولاس کولاسانتو (تامی کومو)
* ترزا سالدانا (لنور لاموتا)

داستان

خطر لوث‌شدن: هشدار! آنچه در زیر می‌آید ممکن است قضیه یا پایان ماجرا را لو دهد!


جیک لاموتا در آرزوی این است که به اوج قله‌های بوکس حرفه ای برسد و از این راه به آرزوهایش برسد...
جوایز

* برنده اسکار بازیگر نقش اول مرد برای رابرت دنیرو

* برنده اسکار تدوین برای تلما شونمیکر

* نامزد اسکار بازیگر نقش مکمل مرد برای جو پشی

* نامزد اسکار بازیگر نقش مکمل زن برای کتی موریارتی

* نامزد اسکار فیلم‌برداری برای مایکل چاپمن

* نامزد اسکار کارگردانی برای مارتین اسکورسیزی

* نامزد اسکار بهترین فیلم

* نامزد اسکار صدابرداری برای دونالد میچل، بیل نیکلسون، دیوید کیمبال، لس لازارویتز

این هم سایت های تیزر فیلم:

(Alltrailers.net)

(movies.virginmedia.com)

([Only registered and activated users can see links])

گارد جاویدان
10-08-06, 07:53 AM
اسب، زمین و زن: بر باد رفته، محبوب ترین فیلم تاریخ سینمای جهان، 70 ساله شد ([Only registered and activated users can see links])
[Only registered and activated users can see links]
بر باد رفته، 70 ساله شد. فیلمی که همچون کتاب متبوعش، رکوردهای زیادی بر جای گذاشت و محبوبیت بسیاری پیدا کرد. کتاب بر باد رفته، آن قدر در آمریکا فروش کرده که می گویند پس از انجیل، پرفروش ترین کتاب تاریخ آمریکا است. فیلم بر باد رفته هم آن قدر فروش داشته که همین چند هفته قبل اعلام شد که با احتساب نرخ تورم، فروش بر باد رفته تقریباً معادل 1 میلیارد و 450 میلیون دلار فقط در آمریکا است و بنابراین بر باد رفته به طور رسمی به عنوان پربیننده ترین فیلم تاریخ سینما بالاتر از فیلم هایی چون آوای موسیقی و ای تی و تایتانیک و... معرفی شد. اما نکته ی مهم این جاست که هم کتاب مارگارت میچل و هم فیلم ویکتور فلمینگ به طرز شگفت انگیزی از مانع بزرگی به نام زمان عبور کرده اند. کتاب بر باد رفته هنوز فروش دارد و فیلم بر باد رفته هنوز هم جزو محبوب ترین فیلم های تاریخ است. در 70 سالگی فیلم بر باد رفته، نگاهی دوباره به این فیلم شاید بتواند نکات جالبی را درباره ی آن مشخص نموده و ما را به سمت درک این مسأله که چگونه یک فیلم می تواند بعد از این همه سال، هنوز این قدر محبوب باشد، راهنمایی کند!
[Only registered and activated users can see links]
عظمت: بعضی از فیلم ها هستند که شاید نقاط ضعف زیادی داشته باشند. ولی یک ویژگی خاص دارند که باعث می شود تماشاگر به راحتی بتواند چشمش را به روی مشکلات و ضعف های آن ببندد. بر باد رفته هم چنین فیلمی است و ویژگی مهم آن هم عظمتش است. کافی است چند دقیقه ی ابتدایی فیلم را تاب بیاورید تا به راحتی در شکوه چشم نواز فیلم غرق شوید. آن گاه دیگر به راحتی می توان از این مسأله چشم پوشی کرد که فیلم چقدر سعی می کند زود و سریع شخصیت های پرشمارش را به ما معرفی کند و برای همین بعضی از شخصیت های فرعی فیلم برای ما درست جا نمی افتند. یا این که چقدر نقش بخت و تقدیر در فیلم بالاست. یا مثلاً این نکته که فیلم چقدر سعی در شیرفهم کردن تماشاگر دارد (مثلاً قسمتی که رت به اسکارلت می گوید ممکن است برایش اتفاقی رخ دهد و دقیقاً در همان لحظه اسکارلت از پله ها پایین می افتد). یا این مسأله که بر باد رفته تا چه حد نژادپرستانه به تصویر کشیده شده است (سمپاتیک ترین کاراکترهای فیلم، جنوبی های طرفدار برده داری اند و منفورترین آدم های فیلم، شمالی های غارتگر!). همه ی این ها را به سادگی می توانیم از یاد ببریم، وقتی عظمت و وقاری را می بینیم که نه فقط در نماهای باشکوه و دکورهای عظیم فیلم، که در همه ی ابعاد آن وجود دارد. از موسیقی ماکس استاینر گرفته تا بازی فوق العاده ی دو بازیگر اصلی فیلم. اگر مثلاً می بینیم که شخصیت اشلی ویلکز به اندازه ی دو کاراکتر اصلی به دل نمی نشیند، به خاطر این است که نه خود شخصیت اشلی و نه بازی لسلی هوارد، عظمتی که از یک عضو بر باد رفته انتظار می رود را ندارند. به هر حال، بر باد رفته، شاید عظیم ترین محصول تاریخ کمپانی رؤیاسازی هالیوود باشد. طبیعتاً خیلی از سکانس های آن، امروزه تأثیرگذاری اولیه را ندارند. ولی بعضی از صحنه های آن، هنوز دیدنی و به شدت اثرگذارند. از جمله سکانس عبور رت و اسکارلت از میدان غرق آتش و واگن حاوی مواد منفجره. به هر حال از فیلمی که تهیه کننده اش بیش از یک سال زمان صرف کرد تا بازیگر نقش اسکارلت را مطابق با آن چه در کتاب آمده است پیدا کند، انتظاری جز این هم نمی رود.
[Only registered and activated users can see links]
جنگ: فیلم در لایه ی رویی خود، یک فیلم ضدجنگ است. پبام های ضدجنگ فیلم، کاملاً مشخص وآشکارند. ولی هنوز جذاب جلوه می کنند. در این بین دو صحنه وجود دارد که شاید بیش از هر سکانس دیگری نمایان گر مصائب جنگ باشند. یکی آن جا که دارند لیست کشته شدگان جنگ را توزیع می کنند و ما نمایی از این لیست را می بینیم که در آن فقط عبارت KILLED IN ACTION در کنار اسم سربازان خودنمایی می کند و پس از زوم دوربین، فقط کلمه ی KILLED را می بینیم که زیر هم ردیف شده است. سکانس دوم هم همان صحنه ی معروفی است که اسکارلت دارد از میان مجروحان و کشته شدگان جنگ می گذرد و وقتی دوربین عقب می کشد، تازه متوجه می شویم که عظمت کار تا چه حد است و با چه خیل عظیمی از کشته ها و مجروحان جنگ طرفیم. فیلم در واقع تقابل دنیای ساده و شاد قبل از جنگ و دنیای خشن و تلخ و بی رحم پس از آن است. فضای فیلم به فراخور این پیام، از همان ابتدا فضایی آرام، ولی تهدیدکننده است. به سکانس اول فیلم دقت کنید. نمای ضدنور از پهنه ای که گاوها دارند از آن می گذرند، زیر یک آسمان نارنجی که انگار دارد از آن آتش می بارد و تک درختی که استوار زیر آن ایستاده است. آیا این نشانی از زندگی اسکارلت اوهارا و جنوبی ها پس از تصرف زمین هایشان توسط شمالی ها (گاوها؟!) نیست؟
[Only registered and activated users can see links]
جدایی: از این لایه ی ظاهری که بگذریم و به عمق فیلم بنگریم، بر باد رفته یک ملودرام قوی است. بر باد رفته در واقع به طور کلی داستان جدایی هاست. اسم فیلم هم به همین نکته اشاره دارد. باز هم توجهتان را به سکانس اول و آن تک درخت زیر آسمان جلب می کنم که به وضوح نمایان گر تنهایی است. این جدایی ها ابعاد مختلفی دارد. می تواند جدایی ظاهری رت و اسکارلت باشد (قبل از ازدواج)، یا جدایی درونی آن ها (پس از ازدواج). می تواند جدایی اسکارلت و اشلی در طول فیلم باشد و یا به طور کلی جدایی همه ی کسانی که جنگ آن ها را از هم دور انداخته است. این جنبه از فیلم، برای تماشاگر شرقی (که بیش از بیننده ی غربی عادت به تماشا و ادراک چنین مضمون هایی دارد) می تواند حتی جذاب تر هم باشد. پایان فیلم هم که دیگر در نقش تیر خلاص است و گم شدن کلارک گیبل با آن ابهت در میان مه، حتی جنبه ای اساطیری و دست نیافتنی به او می بخشد. کنایه آمیز است. تا زمانی که رت باتلر دست یافتنی بود، اسکارلت به او اهمیتی نمی داد و حالا که دست نیافتنی شده، تازه اسکارلت ماجرا را فهمیده است و می خواهد او را حفظ کند. انگار او هیچ گاه از این تنهایی نمی تواند بگریزد.
[Only registered and activated users can see links]
داستان: همه ی این حرف ها به کنار. داستان جذاب فیلم، عامل مهم تری برای توجه تماشاگران عام به این فیلم است. داستان فیلم در قرن نوزدهم می گذرد. همان زمانی که داستان خیلی از فیلم های وسترن در آن حوالی می گذرد. برای همین از شباهت های مضمونی بین بر باد رفته و فیلم های وسترن تعجب نمی کنیم. جدا از بحث تنهایی شخصیت اصلی و جدایی آدم ها که در بخش قبلی به آن اشاره شد و یکی از نقاط مشترک بر باد رفته و وسترن هاست، توجه ویژه ی بر باد رفته به برخی از مؤلفه های فیلم های وسترن هم جالب است. در قرن نوزدهم، زن و اسب و زمین بسیار مورد توجه بودند. چرا که دسترسی به آن ها بسیار دشوار بود. در این فیلم هم توجه خاصی به آن ها شده است. بدترین زن در این فیلم (که یک فاحشه است) به موقع کمک های بزرگی به رت و دوستانش می کند و زنی محترم به تصویر کشیده می شود. اسکارلت در اوائل فیلم سؤالی می پرسد که مضمونش چنین است که چرا باید دخترها دنبال پیدا کردن شوهر بدوند؟ ولی آن چه در طول فیلم می بینیم، برعکس است. همیشه این مردانند که دارند در پی زنان می دوند. از سوی دیگر، یکی از اولین حرف های رت پس از تولد دخترش این است که برایش یک اسب می خرد و یکی از ویژگی های مهم پدر اسکارلت هم توانایی اش در اسب سواری است که نوعی حس غرور به او می بخشد. ملک تارا هم که مهم ترین بخش زندگی اسکارلت و خانواده ی ایرلندی الاصل اوست و تمام شرف و آبروی خانواده ی اوهارا در این زمین خلاصه می شود. می بینید؟ زن، اسب و زمین.
اما جدا از این مسائل که بیشتر به کتاب برمی گردد، خود فیلم هم ریتم تند و مناسبی دارد و تماشاگر را به خوبی به دنبال خودش می کشاند. ویکتور فلمینگ را غالباً بیشتر به عنوان یک تکنسین ماهر می شناسند تا یک فیلمساز قوی. کسی که متخصص به پایان رساندن پروژه های معلق مانده و پرهزینه شناخته می شد. (دو نمونه اش، دو فیلمی بودند که او در سال 1939 ساخت: بر باد رفته و جادوگر شهر زمرد). ولی نکته ی مهم درباره ی او این است که فلمینگ تخصص ویژه ای در داستان گویی داشت. شاید نتوان او را یکی از برترین داستان گویان تاریخ سینما دانست. ولی از این نظر، جایگاه بالایی دارد. فیلم های او، از خاک سرخ گرفته تا همین بر باد رفته و جادوگر شهر زمرد و فیلم های بعدی اش از جمله ژاندارک و... از تعادلی قابل ستایش در روند داستانی شان برخوردارند که بی شک بخش بزرگی از آن حاصل کار فلمینگ است. بر باد رفته علی رغم زمان طولانی اش، از ریتم تندی برخوردار است که از خستگی تماشاگر جلوگیری می کند. اتفاقات فیلم خیلی سریع و گاه رگباری رخ می هند و خلاصه این که فیلم هیچ گاه از نفس نمی افتد و این اتفاق برای فیلمی 220 دقیقه ای، اصلاً اتفاق کوچکی نیست. سرعت شناسایی شخصیت ها به طرز حیرت انگیزی بالاست. نگاه کنید به اولین سکانسی که اسکارلت در آن حضور دارد (سکانس مهمانی). در همین دقایق اندک با اصلی ترین ویژگی های او آشنا می شویم: بی پروا، مغرور، دمدمی مزاج، عاشق اشلی ویلکز و... در مورد رت باتلر هم همین طور. پوزخندی که او در همان اولین صحنه ای که حضور دارد به اسکارلت می زند، بیان گر خیلی از مسائل است. این نکته البته در مورد برخی از شخصیت های فرعی خوب عمل نکرده و باعث شده چندان نتوانیم به آن ها نزدیک شویم. ولی در مورد شخصیت های اصلی، بی برو برگرد مؤثر و موفق بوده است.
[Only registered and activated users can see links]
رت باتلر/ اسکارلت اوهارا: حالا رسیدیم به مهم ترین و تأثیرگذارترین قسمت فیلم که دو شخصیت اصلی آن هستند. دو شخصیتی که کشمکش ها و تقابل آن ها بخش اصلی جذابیت داستان و یکی از مهم ترین تقابل های تاریخ سینما را شکل می دهد.
در فهرستی که چند سال قبل از صد کاراکتر به یادماندنی تاریخ سینما منتشر شد، اسکارلت اوهارا در رده ی سوم قرار گرفت. این اتفاق، به هیچ وجه عجیب و غیرمنتظره نبود. چرا که اسکارلت، بی شک نمونه ای ترین زن تاریخ سینماست. از همان ابتدای فیلم می فهمیم که او یک زن معمولی نیست. حسادت ها، بی پروایی ها و بی قیدوبندی های اسکارلت، او را از تمام زنان اطراف متمایز می کند. او زنی بی پرواست که قوانین برایش اهمیتی ندارند و فقط به فکر خودش است. همان طور که وقتی مادر و خواهرانش مشغول دعا کردنند، او دعا نمی خواند و به تمایلات درونی اش درباره ی اشلی فکر می کند. او زنی حسود، دورو، منفعت طلب و ریاکار است. همه ی این ها برای این که یک شخصیت را منفور و کثیف جلوه دهد، کافی است! ولی به طرز پارادوکسیکالی اتفاقاً اسکارلت چهره ی محبوبی هم هست! (جلوتر می گوییم که چنین تناقضی در مورد رت باتلر هم صدق می کند). علت این محبوبیت را می توان حضور خصوصیاتی دانست که نه تنها زنان، بلکه حتی بسیاری از مردان هم آرزوی داشتن آنان را دارند. اسکارلت زن شجاعی است. برای گرفتن حق خودش هر کاری می کند. بی باک و جسور است. قدرت مدیریت بالایی دارد و در مواقع بحرانی به خوبی می تواند اوضاع را اداره کند. حاضر نیست ذره ای هم از حقش بگذرد، مگر این که چیزی دیگری را در قبال آن به دست بیاورد. (به یاد آورید صحنه ای را که ملانی حلقه ی ازدواجش را برای کمک به جنگجویان جنوبی اهدا می کند و زمانی که رت این کار ملانی را ستایش می کند، اسکارلت هم برای جلب توجه رت حاضر می شود حلقه ی ازدواجش را به مأمور جمع آوری بدهد). همیشه حواسش به اطراف است و اجازه نمی دهد اوضاع از کنترلش خارج شود. امروز می توان بر باد رفته را دید و دیوید ا. سلزنیک را تحسین کرد که این چنین در انتخاب بازیگر نقش اسکارلت دقت به خرج داده است. حالا با اطمینان می توان گفت که ویوین لی بهترین انتخاب ممکن برای این نقش بوده است. در نقش دختری جسور و تندرو و ظاهراً رام نشدنی! برای این که بیشتر خصوصیات اسکارلت را درک کنیم، مارگارت میچل زن دیگری را وارد داستانش کرده که روی دیگر اسکارلت به شمار می رود و این شخص ملانی است. زنی آرام و مهربان که همیشه به فکر دیگران است تا به فکر خودش. همیشه حاضر است از خودش مایه بگذارد تا دیگران آسیب نبینند. بر خلاف اسکارلت، ملانی به شدت خجالتی است و آرام. آزاری به کسی نمی رساند و به سادگی تحت کنترل است. ولی بر خلاف او، اسکارلت سرکش و یاغی است. به نظر نمی رسد کسی بتواند او را کنترل کند مگر یک نفر. یک نفر که به اندازه ی خود اسکارلت بی قیدوبند و بی پرواست: سروان رت باتلر.
رت باتلر کسی است که در واقع معادل اسکارلت در میان مردان به شمار می رود. او تنها کسی است که می تواند جلوی اسکارلت بایستد. اوست که می تواند به سادگی دل زنان را به دست بیاورد و سپس به آن ها بی اعتنایی کند. اوست که می تواند قولی بدهد و به راحتی زیر قولش بزند. برای همین است که اسکارلت از همان ابتدا روی خوشی به رت نشان نمی دهد. چون انگار دارد خودش را در وجود رت می بیند. همه ی صراحت ها و رفتارهای رک و تند آزاردهنده ی اسکارلت، در رت هم وجود دارند. برای همین است که از رت دوری می جوید (هر چند در باطن طور دیگری است). در عوض رت از مشاهده ی شیطنت های اسکارلت لذت می برد. چرا که بالاخره زنی را پیدا کرده که می تواند در مقابل رت بایستد و جوابش را بدهد! بنابراین توجه رت به اسکارلت و بی توجهی ظاهری اسکارلت به رت، کاملاً منطقی و قابل قبول است. اما رت باتلر فقط این نیست. در اوائل فیلم به اسکارلت (و در واقع به ما) گفته می شود که رت سوابق خوب و روشنی ندارد. انگار قرار است با نقش منفی داستان رو به رو شویم. ولی آن چه در ادامه می بینیم، کاملاً متفاوت است. رت در طول فیلم از همه ی مردان برتر و بالاتر است. جذاب ترین مرد داستان اوست. ظاهری بسیار جنتلمن دارد. ولی موقعش که برسد، آن قدر بی قید و بند و آزاد است که برود پشت مبل قایم شود و صحبت های پنهانی اسکارلت و اشلی را گوش کند! از همان جایی که رت درمقابل مردان پرشوری که از ورود به جنگ با شمالی ها حمایت می کنند می ایستد و نظر مخالفش را ابراز می کند، می توانیم بفهمیم شخصیت او چگونه است. اما زمانی که اسکارلت ظرف چینی رو به دیوار اتاق می کوبد و کلارک گیبل با آن لبخند تمسخرآمیزش سوت زنان از پشت مبل بیرون می آید، انگار بخشی دیگر از وجود او هم آشکار می شود. بخشی که در تضاد با آن عقل گرایی و منطقی قرار می گیرد که او در مقابل طرفداران جنگ با شمالی ها بروز داده بود. رت باتلر آدمی است که آبروی مناسبی در میان جنوبی ها ندارد،روابط نامشروع او با زنان نقل محافل است و خیلی ها با او مخالفت می کنند، ولی جذاب است و خوش پوش. مدال افتخار می گیرد و زنان به او غبطه می خورند! می بینید که تناقض هایی که در مورد اسکارلت وجود داشتند، در رت باتلر هم به چشم می خورند. رت آدم خوبی نیست. ولی می توان گفت هر کس که به تماشای این فیلم بنشیند، حداقل در بخش هایی از فیلم آرزو می کند جای رت باشد! بخشی از این جذابیت به خاطر حضور کلارک گیبل در این نقش است. اغراق نیست اگر بگویم انتخاب کلارک گیبل برای ایفای نقش رت باتلر یکی از بهترین انتخاب بازیگران در کل تاریخ سینماست! کلارک گیبل همان کسی است که رت باتلر می بایست باشد. گویی گیبل زاده شده بود تا در این نقش بازی کند. سخت است این نکته را بفهمیم که آن کاراکتری که در فیلم می بینیم، به رت باتلر بیشتر نزدیک است یا به کلارک گیبل! رت باتلر در واقع کامل ترین پرسونای کلارک گیبل روی پرده ی سینما بود. خصوصیات رت باتلر در این فیلم در واقع چکیده ی همان چیزی است که گیبل در فیلم های قبل از بر باد رفته هم داشت (از جمله در یک شب اتفاق افتاد و سان فرانسیسکو ) و در فیلم های بعد از بر باد رفته ی او هم به چشم می خورد (از جمله در موگامبو و ناجورها). ولی در بر باد رفته، این تیپ در اوج است. مردی خوش پوش و جذاب، طعنه زن و خونسرد، تند و آتشین و آزاد از هر قید و بندی. شاید یکی از علل جذابیت نقش رت باتلر در این باشد که بازیگر آن دقیقاً می دانست چه باید بکند. فقط کافی بود همان چیزی باشد که یک دهه داشت آن را تمرین می کرد!


70 سال از ساخت بر باد رفته می گذرد. ولی فیلم هنوز سرپا و قدرتمند جلوی ما ایستاده و قلب دوستداران دوران طلایی آمریکا را تسخیر می کند. بر باد رفته هنوز زنده است و نفس می کشد. همان طور که کتاب بر باد رفته هنوز فروش دارد. هنوز می توان فیلم را دید و با لحظه لحظه اش زندگی کرد. اگر چه با دید هنری و منتقدانه می توان ایرادهایی هم از آن گرفت. ولی پیشنهاد من چیز دیگری است. این حرف ها را رها کنید و یک بار با نگاه یک عاشق به فیلم نگاه کنید. با دید یک عشق سینما. آن وقت می توانید دلیل این محبوبیت عظیم و تکرارنشدنی بر باد رفته را بفهمید. فیلم های زیادی داریم که بهتر از بر باد رفته هستند. ولی فیلمی که به جذابیت و محبوبیت آن باشد؟ بعید می دانم!

گارد جاویدان
10-08-06, 08:08 AM
([Only registered and activated users can see links])
[Only registered and activated users can see links]
برادران كوئن را مي توان تناقضاتي در دل هاليوود دانست. كساني كه در دل هاليوود فيلمي مي سازند كه در آن، يك داستان به ظاهر عامه پسند روايت مي شود. ولي در پايان تمام قواعد ژانر دگرگون مي شود و همه ي برنامه ريزي ها به وسيله ي حوادث پيش بيني نشده به هم مي ريزد. كساني كه در اكثر فيلم هايشان، منطق فرمايشي هاليوود را به سخره مي گيرند و اساس فيلم هايشان را بر شانس و تصادف قرار مي دهند. آن ها آن قدر بر اين رويه پا فشاري كردند كه سرآن جام هاليوود آن ها را پذيرفت. نكته اي كه جوئل كوئن به كنايه در شبي كه به همراه برادرش اسكارها را درو كرد، به آن اشاره نمود. برادران كوئن به تدريج جاي مهمي در صنعت سينما براي خود باز كرده اند. در اين مقاله نگاهي به سينما و فيلم هاي برادران كوئن مي اندازيم.
[Only registered and activated users can see links]
ويژگي هاي فيلم ها:
جوئل در سال 1954 متولد شده و ايتان در 1957. جوئل فارغ التحصيل دانشگاه نيويورك در رشته ي سينما است و ايتان در دانشگاه پرينستون در رشته ي فلسفه تحصيل كرده است. بنابراين عجيب نيست كه فيلم هاي آن ها تلفيقي از سينما و فلسفه باشد، ساختار سينمايي و فلسفه ي زندگي. فلسفه اي كه كوئن ها در فيلم هايشان ارائه مي دهند، ساده و همه فهم است: "راحت باش و زندگي كن! براي مال دنيا ارزشي قائل نشو! هيچ وقت روي نقشه و منطق حساب باز نكن!" اين فلسفه ايست كه پشت بسياري از فيلم هاي كوئن ها قرار دارد. در فارگو، يكي از سارقين، يك ميليون دلار را در برف پنهان مي كند ولي به طرز احمقانه اي به دست همكارش كشته مي شود و پول ها در برف مي ماند. در اي برادر كجايي؟(2000) سارقين گرفتار مي شوند و در لحظه اي كه قرار است اعدام شوند، به درگاه خدا دعا مي كنند و در همان لحظه سيلي جاري مي شود، همه چيز را به هم مي ريزد و آن ها را نجات مي دهد. در سنگدلي تحمل ناپذير(2003)، كسي كه دچار بيماري آسم است، مي خواهد مايلز مسي را بكشد، ولي به طرز عجيبي اشتباه مي كند و به جاي اين كه لوله ي تفنگ را به طرف مسي گرفته و دستگاه آسم را در دهانش بگذارد ، برعكس عمل مي كند و به همين سادگي خودش را مي كشد. در قاتلين پيرزن(2004) هم تمام نقشه هاي سارقين بر اثر تصادف و حادثه به طرز عجيبي به باد مي رود.
[Only registered and activated users can see links]
اين مثال ها نبايد باعث ايجاد اين فكر شود كه شايد كوئن ها در ايجاد منطق روايي در فيلم هايشان ناكام هستند. نقش به سزاي بخت و اقبال در فيلم هاي كوئن ها از فلسفه ي خاص آن ها سرچشمه مي گيرد. وگرنه كوئن ها هرگاه اراده كرده اند، توانسته اند يك خط منطقي و محكم داستاني را در فيلم هايشان ارائه كنند (مانند فيلم اولشان خون ساده(1984) يا تقاطع ميلر (1990)). بنابراين براي لذت بردن و درك فيلم هاي كوئن، بايد با سبك خاص فيلم هاي آن ها آشنا باشيم، وگرنه فيلم هايي مانند فارگو، لبوفسكي بزرگ و يا جايي براي پيرمردها نيست، ممكن است از ديد ما يك فيلم احمقانه به نظر برسند.
شخصيت ها:
در اكثر فيلم هاي برادران كوئن، شخصيت هاي اصلي تا حدي يكسان هستند. اكثر قهرمان هاي فيلم هاي آن ها، انسان هايي ساده دل و مهربان، آرام، تا حدي تنبل و بي خيال هستند. البته بعضي جاها بعد منفي شخصيت ها برجسته تر است و شيطنت هايي در آن ها ديده مي شود. (مثل نيكلاس كيج در بزرگ كردن آريزونا و جرج كلوني در اي برادر كجايي؟). با اين وجود شخصيت تا حدي عقب افتاده ي وكيل هادساكر، پليس فارگو و پيرزن فيلم قاتلين پيرزن را مي توان به كل يك نفر يا به قولي يك روح در چند بدن دانست؛ شخصيت هايي كاملاً ساده و ملموس. ولي در بعضي از فيلم هاي آن ها شرايط متفاوت است. مثلاً در فيلم هاي خون ساده، تقاطع ميلر و مردي كه آن جا نبود (كه سير داستان گويي قوي تري نسبت به فيلم هاي ديگر كوئن ها دارند)، شخصيت ها چند بعدي تر و پيچيده تر از فيلم هاي ديگرشان هستند و بدين ترتيب كوئن ها نشان مي دهند كه قادر به خلق هر تيپ شخصيتي هستند. بارتون فينك از اين نظر تلفيقي پيچيده است. ويژگي هاي كوئن وار (هجو فرهنگ آمريكايي، بخت و تقدير) با سير داستان گويي قوي درهم آميخته شده اند و شخصيت ها هم بسيار پيچيده اند.
جايي براي پيرمردها نيست را مي توان قدم برادران كوئن دانست از دنيايي به دنياي ديگر. قهرمان اين فيلم، كلانتر، برخلاف قهرمان هاي معمول فيلم هاي كوئن ها، باتجربه و باهوش است، ولي همواره يك گام از قطب شر ماجرا عقب تر است. نسبت به قهرمان هاي ديگر فيلم ها، نگاه بدبينانه تري نسبت به دنيا دارد و يك نوع رخوت و سستي در رفتارش ديده مي شود و از همه مهم تر اين كه در پايان شكست مي خورد.
فيلم ها:
اولين فيلم بلند برادران كوئن، خون ساده (1984) بود. در اين فيلم هنوز خبري از آن ايده هاي جالب و خلاقانه ي كوئني نيست. با اين وجود ساختار محكم و قوي آن و ارتباط بين رويدادها خبر از ظهور نيروهاي با استعدادي مي داد. شخصيت هاي اين فيلم به نسبت شخصيت هاي فيلم هاي كوئن ها پيچيده هستند. چهار شخصيت اصلي در فيلم داريم كه هيچ كدام بر ديگري قابل ترجيح نيستند. به عبارت ديگر، هيچ يك سفيدتر يا سياه تر از ديگري نيست. بر اين اساس پايان فيلم را نه مي توان خوشحال كننده دانست و نه تراژديك؛ اگرچه منطبق بر پايان بندي هاي كلاسيك هاليوودي است.
[Only registered and activated users can see links]
چهار سال طول كشيد تا برادران كوئن فيلم دومشان، بزرگ كردن آريزونا را با بازي نيكلاس كيج و هالي هانتر بسازند. بزرگ كردن آريزونا اولين فيلمي است كه نشانه هايي از خلاقيت كوئن وار را در خود دارد. فيلم، داستان دزد خرده پايي را روايت مي كند كه با پليس زني كه چندين بار او را دستگير كرده است، ازدواج مي كند و زماني كه مي فهمند قادر به بچه دار شدن نيستند، تصميم مي گيرند يكي از پنج قلوهاي معروفي را كه به تازگي از يك زوج مشهور زاده شده اند، بدزدند. برادران كوئن با مقايسه ي اجمالي زندگي دزد خلافكار، رئيسش در شركتي كه او بعد از ازدواج در آن مشغول به كار شده و آن زوج سرشناس، عملاً زندگي هر سه را نقد مي كند و بدين ترتيب دامنه ي هجويات خود را از يك قشر محدود به كل جامعه ي آمريكا گسترش مي دهند.
[Only registered and activated users can see links]
فيلم بعدي كوئن ها، تقاطع ميلر(1990)، با نگاهي به نوآرهاي گنگستري دهه ي 30 ساخته شده است. داستان اين فيلم، از جمله داستان هاي رايج دهه هاي 30 و 40 است. روابط ضدقهرمان با گروه هاي خلافكار، شهرداري كه خودش دستي در كارهاي خلاف دارد و نوع رابطه ي عاشقانه ي ضدقهرمان با زني كه دست كمي از خودش ندارد، همگي ارجاعات آشكاري به نوآرهاي گنگستري كلاسيك هستند. كوئن ها هجو قويشان را كاملاً مهار كرده و يك فيلم بسيار جدي ساخته اند كه خط داستاني قدرتمندي دارد. به طوري كه ما رفتار پاياني ضدقهرمان داستان را - كه پس از اتفاقاتي كه برايش افتاده، به شهردار جواب رد مي دهد – كاملاً باور مي كنيم.
[Only registered and activated users can see links]
پس از تقاطع ميلر، كوئن ها به دنياي خودشان باز مي گردند و فيلمي مي سازند كه مي توان از آن به عنوان اولين فيلم تمام كوئني آن ها ياد كرد: بارتون فينك(1991) كه نخل طلاي جشنواره ي كن را هم كسب كرد، داستان نمايشنامه نويس موفقي به همين نام است كه يكي از تهيه كنندگان هاليوودي او را به آن جا مي برد تا برايش يك فيلمنامه بنويسد. تهيه كننده اصرار دارد كه فينك داستاني كليشه اي در مورد كُشتي بنويسد؛ در حالي كه فكر و ذكر بارتون اين است كه درباره ي انسان هاي معمولي بنويسد ولي دچار فقدان الهام است. اين فيلم به نوعي قويترين هجو هاليوود است. چسب كاغذ ديواري اتاق فينك در هتلي كه در هاليوود دارد، ور آمده و منظره ي زشتي از زير آن نمايان است. اين صحنه دقيقاً نشان دهنده ي هاليوود است كه ظاهري زيبا دارد، ولي زير آن همه زشتي است. ولي دايره ي كنايه هاي برادران كوئن از هاليوود هم فراتر مي رود و گويي تمام دنيا را در بر مي گيرد.
[Only registered and activated users can see links]
فيلم پنجم كوئن ها، وكيل هادساکر(1994) با بازي تيم رابينز، پل نيومن و جنيفر جيسن لي بود. اگر كوئن ها در تقاطع ميلر به الگو برداري از نوآرهاي دهه ي 30 مي پردازند، در وكيل هادساکر از شيوه ي سنتي كمدي هاي دهه ي 30 تبعيت مي كنند، كمدي هايي كه فرانك كاپرا استاد ساختن آن ها بود. اگر كاپرا در فيلم آقاي ديدز به شهر مي رود (1936)، گري كوپر روستايي را به شهر مي فرستد و در آقاي اسميت به واشنگتن مي رود (1939)، جيمز استوارت ساده دل را روانه ي مجلس سنا مي كند تا پته ي سناتورهاي فاسد را روي آب بريزد، كوئن ها هم تيم رابينز سبك مغز را راهي كارخانه ي اسباب بازي فروشي معظم هادساکر مي كنند تا با طرح به ظاهر ساده اش، آن جا را متحول كند و دست مشاور بدجنس شركت (پل نيومن) را در پوست گردو بگذارد. وكيل هادساکر با 25 ميليون دلار هزينه، تا آن هنگام پر خرج ترين فيلم كوئن ها بود ومانند اكثر فيلم هاي قبلي آن ها، توفيقي در گيشه پيدا نكرد.
[Only registered and activated users can see links]
فيلم بعدي برادران كوئن، فارگو (1996) يك موفقيت تمام عيار براي آن ها بود.فيلم علاوه بر فروش بالايش، دو جايزه ي اسكار بهترين فيلمنامه ي اريجينال (برادران كوئن) و بهترين بازيگر زن نقش اول (براي فرانسيس مك دورماند) را كسب كرد. فارگو از آن فيلم هاي كوئني اصيل است! پليس زن حامله ي خوش باور ساده ي مهربان پرخور در مقابل دو سارق خبيث رياكار كه برنامه هايشان را طبق نقشه هاي دقيق پيش مي برند، قرار مي گيرد. نقش بخت و تقدير در اين فيلم كاملاً واضح است. قتل ها به طرزي عجيب و گاه باورنكردني صورت مي گيرند و تماشاگر را غافلگير مي كنند. با اين وجود خط داستاني ساده ي فيلم كاملاً دقيق و حساب شده پيش مي رود و از اين نظر فارگو نسبت به فيلم هاي قبلي برادران كوئن فيلم كامل تري به شمار مي رود.
[Only registered and activated users can see links]
لبوفسكي بزرگ (1998) هم از آن فيلم هاي كوئني تمام عيار است. شخصي به نام لبوفسكي – كه يك زندگي كاملاً عادي و طبيعي دارد – با يك لبوفسكي ديگر كه فرد بسيار ثروتمندي است، اشتباه گرفته مي شود و همين اتفاق او را وارد مسائل پيچيده اي مي كند. اين فيلم جدا از موضوعش، تك صحنه هاي كوئني هم كم ندارد. از جمله مرگ دوست لبوفسكي (با بازي استيو بوشمي) كه كاملاً غافلگير كننده و به ظاهر خارج از روال داستان رخ مي دهد. ولي آيا فراموش كرده ايد كه كوئن ها هميشه مي خواهند اين نكته را به ما يادآوري كنند كه روي هيچ چيز حساب نكنيم؟!
[Only registered and activated users can see links]
پس از لبوفسكي بزرگ، برادران كوئن دست به كار ساختن فيلم اي برادر كجايي؟ (2000‌) ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌با بازي جرج كلوني، جان تورتورو و جان گودمن شدند. فيلم اقتباسي آزاد از داستان اديسه ي هومر است و غير از طرح كلي داستان و چند سكانس، شباهتي به اديسه ندارد. خود كوئن ها گفته اند: « ما ستون فقرات داستان اديسه را بيرون كشيديم و بقيه اش را دور انداختيم». شخصيت جرج كلوني (و دو همراهش) در اين فيلم را مي توان مشابه نيكلاس كيج در بزرگ كردن آريزونا دانست. در اين فيلم هم همه چيز به نوعي تصوير مي شود كه گويي خارج از اختيار بشر رخ مي دهند. فيلم با فروش خوبي رو به رو شد و منتقدان نيز آن را يكي از بهترين فيلم هاي برادران كوئن دانسته اند.
[Only registered and activated users can see links]
پس از موفقيت اي برادر كجايي؟ (كه كوئن ها را نامزد اسكار بهترين فيلم نامه هم كرد) آن ها فيلم ديگري با نام مردي كه آن جا نبود (2001) ساختند. بيلي باب تورنتون در اين فيلم نقش آرايشگر كم حرفي را دارد كه تصميم مي گيرد در تأسيس يك مغازه ي خشك شويي مشاركت كند و در اين راه مجبور به جنايت مي شود ولي فيلم در پس اين داستان به ظاهر ساده، حرفهاي زيادي براي گفتن دارد. هجو فرهنگ آمريكايي در اين جا موج مي زند. (جايي از فيلم، اد كرين (تورنتون) درمورد شك رو به يقينش درباره ي روابط زنش با مردي ديگر مي گويد: «فكر نكنيد من در اين مورد حساس بودم. چون اين جا يك كشور آزاد است»!) مردي كه آن جا نبود در مورد جامعه اي سخن مي گويد كه تمام ارزش هاي انساني در آن تغيير شكل داده اند. فيلمبرداري سياه و سفيد هم در اين راستاست. اد كرين در اين فيلم، گويي از همه ي مردم جداست. شباهت او به كاراكتر تراويس بيكل در فيلم راننده تاكسي غيرقابل انكار است. اد هم مثل تراويس وقتي كثافت داخل شهر را مي بيند، تلاش مي كند تا حداقل يك نفر را از هرز رفتن نجات دهد. او مي خواهد از زندگي فرار كند. همان حسي كه در آهنگ بيردي (اسكارلت جوهانسون) به آن مي رسد. به همين دليل است كه اتاق سكانس پاياني فيلم كاملاً سفيد است. چرا كه اد را به سمت رستگاري مي برد.
[Only registered and activated users can see links]
سنگدلي ترحم ناپذير (2003) را مي توان يكي از ضعيف ترين آثار برادران كوئن دانست. اين فيلم ايده ي نسبتاً جذابي درمورد نحوه ي تقابل پول و عشق و نفرت دارد. ولي در نهايت آن چه ما در اين فيلم مي بينيم، يك ملودرام معمولي و متوسط است. البته اين فيلم هم چند صحنه ي كوئني دارد. از جمله جايي كه مايلز مسي (جرج كلوني) پس از سخنراني غرايي كه درباره ي عشق براي وكلاي ازدواج سراسر كشور ايراد مي كند، با چهره اي گيج و ژوليده و پيراهني كه بخشي از آن از شلوارش بيرون آمده و از زير كتش معلوم است، از روي سن پايين مي آيد. ولي چنين صحنه اي وقتي در قياس با ديگر اجزاء فيلم قرار مي گيرد، كاملاً نچسب به نظر مي آيد. ضمن اين كه پايان فيلم تقريباً از همان اوائل آن مشخص مي شود و اين گونه فيلم بخش عمده اي از جذابيتش را از دست مي دهد.
[Only registered and activated users can see links]
قاتلين پيرزن (2004)، بازسازي فيلمي است به همين نام كه در سال 1955 با بازي آلك گينس و پيتر سلرز ساخته شد و يكي از شاهكارهاي تاريخ سينماست. علت اين كه برادران كوئن دست به بازسازي چنين فيلمي زده اند را مي توان اين نكته دانست كه در فيلم قاتلين پيرزن مي توان چكيده ي عقايد و نظرات برادران كوئن را يافت. بخت و اقبال، تأثير به سزاي آن در زندگي و غلبه ي آن بر همه چيز، ساده دلي و خوش خيالي، دل نبستن به هيچ چيز و هيچ كس، طنز در عين جديت و برعكس، همگي مسائلي هستند كه در اين فيلم به چشم مي خورند و بي شك همين مسأله براي كوئن ها وسوسه كننده بوده است. با اين وجود قاتلين پيرزن جزء آثار برتر برادران كوئن به شمار نمي آيد. شايد اصرار كوئن ها براي حفظ شيوه ي كلاسيك فيلم و پرهيز از به كار بردن شيوه ي خودشان، باعث شده تا آن تطابق فرم و محتوا كه در اكثر فيلم هاي برادران كوئن ديده مي شود، در اين جا غايب باشد. البته نكات مثبت فيلم هم كم نيست. فيلمبرداري راجر ديكنز مثل هميشه عالي است و بازي ها هم در سطح خوبي قرار دارند. افتادن تك تك اعضاي گروه سارق داخل قايق حامل زباله كه هر بار به شكلي صورت مي گيرد، نشانه اي است از سرنوشت يكساني كه در خيلي از موارد، تصادف و اتفاقات براي افراد متفاوت رقم مي زنند.
[Only registered and activated users can see links]
پس از قاتلين پيرزن، برادران كوئن ساخت اپيزودي از فيلم پاريس، دوستت دارم (2006) را بر عهده گرفتند. فيلم شامل چند اپيزود با شخصيت هاي مختلف است كه موضوع محوري همه ي روايت ها، پاريس است. اپيزود كوئن ها از ديد يك جهانگرد (با بازي استيو بوشمي) روايت مي شود كه در مترويي نشسته و ما از ديد او، اتفاقاتي را كه در مسير مي افتد دنبال مي كنيم. شوخ و شنگي هميشگي كوئن ها در اين اپيزود كاملاً پيداست. با اين وجود اپيزود برادران كوئن جزو اپيزودهاي برجسته ي فيلم به شمار نمي رود.
[Only registered and activated users can see links] _tuileries__segment_of_the_movie_paris__je_t_aime. jpg
[Only registered and activated users can see links]
سرانجام، اين فيلم جايي براي پيرمردها نيست (2007) بود كه اسكار بهترين فيلم و بهترين كارگرداني را نصيب برادران كوئن كرد. فيلم با بازي تامي لي جونز، خاوير باردم و جاش برولين، داستان به ظاهر ساده ي يك تعقيب و گريز را روايت مي كند. ولي كوئن ها همچون هميشه مفاهيم خاص خودشان را در پس اين داستان پنهان كرده اند. ديدگاه بدبينانه ي كوئن ها (كه در بارتون فينك هم شاهد آن بوديم) در اين جا به اوج مي رسد. تامي لي جونز با قهرمان هاي كلاسيك دنياي برادران كوئن (كه جاش برولين به كنايه اين دنيا را سياره ي كوئن ها مي خواند) تفاوت دارد و در نهايت مغلوب ضدقهرمان داستان، آنتون چيگور (خاوير باردم) مي شود. برادران كوئن در اين فيلم دنياي مدرن را نشان مي دهند كه در آن امثال چيگور پيروزند؛ چون قاطع تر، باهوش تر، سمج تر، شجاع تر و مدرن تر از امثال كلانترند. حالا هر چقدر هم كلانتر از ديد كلاسيك، انسان بهتري باشد، باز هم در مقابل چيگور مغلوب است.
[Only registered and activated users can see links]
آخرين فيلم آن ها، پس از خواندن بسوزان (2008) باز هم يك فيلم كوئني ديگر است. طرح كلي فيلم اگر در دست هر كارگردان ديگري قرار داشت، مي توانستيم شاهد يك تريلر اكشن باشيم. ولي برادران كوئن آن را به يك هجويه ي قوي تبديل كرده اند كه تماشاگر را در پس داستان فيلم، به تفكر وامي دارند.
[Only registered and activated users can see links]
در مقاله اي كه در مورد برادران كوئن مي خواندم، نكته ي جالبي نظرم را جلب كرد. اين كه تصوير برادران كوئن در شبي كه جوايز اسكار بهترين فيلم، كارگردان و فيلمنامه را دريافت كردند، بسيار شبيه قهرمان هاي فيلم هايشان بود. همان قدر ساده، آرام و بي اعتنا به جوايزي كه گرفته اند. مي توان گفت علت عمده ي موفقيت فيلم هاي آن ها همين است. برادران كوئن همان چيزي هستند كه مي سازند. آن ها به كارشان ايمان دارند.


این مقاله قبلاً در سایت سینما ژورنال ([Only registered and activated users can see links]) قرار گرفته است. در صورت تمایل به استفاده از مطالبی که پیش از این در سایت سینما ژورنال قرار گرفته است، هماهنگی با مدیر سایت الزامی است.

گارد جاویدان
10-08-06, 08:19 AM
ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه کریستال



Indiana jones and kingdom of the crystal skull





کارگردان : استیون اسپیلبرگ / نویسنده : دیوید کویپ و جورج لوکاس / بازیگران : هریسون قورد ، کیت بلانشت ، کارن آلن ، شیا لابوف ، ری وینستون و جان هارت / مدت زمان : 124 دقیقه / کمپانی : پارامونت / درجه بندی : PG-13



توسط راجر ایبرت



"ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه کریستال" . با صدای بلند بگو . اگر شما هم مثل من عاشق قصه های عامه پسند هستید ، عنوان فعلی کافی است تا ضربان قلبتان را بالا ببرد . چیزی که من میخوام ، اکشن مضحک است ---- اکشن زیاد . من مورچه های آدم خوار میخوام ، شمشیر بازی دو نفر در پشت یک جیب که با سرعت در حال حرکت است ، گودالهای زیرزمینی طلا ، انسانهای شریر و بد سگال ، سقوط از آبشارهای بلند و شرحی از بشقابهای پرنده . و در میان اینها تعداد زیادی میمون .



فیلم های ایندیانا جونز توسط استیون اسپیلبرگ کارگردانی شده اند و جورج لوکاس و گروه کوچکی فیلم نامه نویس آنها را نوشته اند . اما آنها در جهان خودشان سیر می کنند ، جهنمی که خودشان به وجود اورده اند . تمام چیزی که می توانی انجام بدهی این است که این یکی را به سه تای دیگر مقایسه کنی ، و بعد از آن ، چه چیزی شما را مجذوب می کند؟ . اگر شما چهار پوند سوسیس را بخورید ، چطور شما انتخاب می کنید که کدام یک مزه بهتری داشتند؟ . خوب ، اولی ، البته ، و بعد یک علاقه مرده به آن وجود دارد . بخاط همین است که هیچ یک از حوادث نمی تواند با "مهاجمین کشتی گمشده"(1981) برابری کند . اما اگر "جمجمه کریستال" ( یا "معبد سرنوشت" در سال 1984 و یا "آخرین جنگ صلیبی" در سال 1989) در ابتدای این سری فیلم ها آمده بود ، چه کسی می داند که چقدر تازه تر ممکن بود به نظر برسد؟ . حقیقت ، "مهاجمین کشتی گمشده" به عنوان یک شاهکار اکشن جلوتر از چهارتای دیگر قرار دارد .



"جمجمه کریستال" حتی از روسیه ایها هم زهر چشم میگیرد ، و شدیدا از آنها به عنوان آدمهای بد نام برده شده ، چیزی که در چند سال اخیر بسیار شاهدش بوده ایم . به غیر از اینها ، یک بار دیگر شاها بازی هریسون فورد در نقش ایندیانا جونز هستیم که الان 65 سال سن دارد ولی بیشتر به 55 یا 46 ساله میخورد که این زمانی بود که "معبد سرنوشت" را ساخت . او یکی از آن چهره های رابرت میچم مانند را دارد که پیر به نظر نمی رسد ولی فقط اخموتر به نظر می رسد .او و یار همراهش مک مکهال (ری وینستون) به آرامی برده می شوند ، ایرنا اسپالکو ( کیت بلانشت) که آدم پستی است با اهانت و تند خویی آنها را به انباری غار مانند می برد برای جستجوی صندوقی که ایندیانا جونز سه سال پیش آن را دیده است . محتوی این قسمت از فیلم فوق العاده جذاب هستند ( من عاشق این صحنه های هستم) و آنها خودشان را تسلیم آنها می کنند .



این قسمت ها بسیار تو در تو است برای اینکه بخواهم آنها را توضیح دهم . صندوقچه ف ایرنا ، مک و روسیه ایها به آمازون می روند . در سر راه آنها ماریون راون وود (کارن آلن) که دوست دختر ایندیانا از فیلم اول است و یک موتور سوار جوان به نام مت ویلیامز (شیا لابوف) که همیشه مشغول شانه کردن موهایش است را ، با خود می برند . آنها همچنینی پروفسو اکسلی (جان هارت) را که معلم بازسالخورده دانشگاه شیکاگو است و وضیفه اش خواندن تمام زبانهای ضروری است و دانستن تمام پیش زمینه های مورد نیاز و شرح دادن تقریبا همه چیز است را ، پیدا می کنند و با خود می برند .



چیزی که در جنوب آمریکا اتفاق می افتد توسط احتیاجات فیلم تشریح داده شده است . 1. سکانسهای بسیار مهیج تعقیب و گریز و 2 . مناظر حیرت انگیز و پر هیبت فیلم . ما صحنه هایی از دو جیپ را می بینیم که در سرازیری یک کوه در حال مسابقه و تعقیب و گریز هستند و به قدری جالب هستند که آدم را تا سر حد جنون پیش می برند . بسیاری از کاراکتر های اصلی فیلم سرانجام خودشان را در هر دو جیپ می بینند و با جست و خیزهایی سریع این ور و آن ور می کنند و جیپ ها هم گهگاه به هم میخورند . و ایرنا ، او یه چیزی است . بیشتر پشتیبانان روسی او اتمسفر هستند ، مفید و لوله تفنگهایشان را به طرف ایندیانا نشانه رفته اند ، اما خودش می تواند رانندگی کند ، شمشیربازی کند ، شلیک کند و همین طور تمام شب را ادامه دهد .



تمام اینها دست به دست هم می دهند تا آنها بتوانند آن صندوقچه را در حفره های زیرزمینی اهرام عهد باستان پیدا کنند . جایی که آنها شهری باستانی و ساخته شده از طلا و ..... اما صبر کنید ، فراموش کردم که آنها جمجمه کریستال را در یک گودال پیدا کردند . خوب جناب ، این فقط یکی از 13 جمجمه کریستال است و 12 تای باقیمانده آن هنوز در آن حفره است . وقتی که اوضاع روبه را ه شد ، ماجراهای شگفت انگیزی اتفاق می افتد . پروفسور الکسی در بیشتر اوقات جمجمه سیزدهم را حمل می کند و می فهمه که این جمجمه مانع پیدا شدن سروکله مورچه های آدم خوار میشود . این همچنین نمایانگر یک سیزدهم بصیرت درباره همه چیز است .



اما وظیفه حفره (chamber) چه است؟" دروازه ای است به بعد دیگر" . الکسی می گوید : ایندیانا درست می گوید "من فکر نکنم که بخواهیم از آن راه برویم" این حیرت انگیز است که بازیگر اصلی فیلم برای بیشتر از 20 یا 30 بار کشته نمی شود ، هرچند که ایریانا به زنی تبدیل می شود که همه چیز را می داند . در سن بالای او ، پروفسو الکسی با خستگی ناپذیری میان دو جیپ این ور و آن ور می پرد ، از آتش و سیل و سقوط از بلندیها نجات پیدا می کند و تمایل دارد که جایزه "گلادیاتو آمریکایی" را هم به او بدهند . ارتباط بین کاراکتر اصلی با بقیه کاراکتر ها حاوی علاقه است یعنی اینکه هر وقت همدیگر را گم کنند ، فوری همدیگر را پیدا می کنند و در به در نمی شوند .



دیگه چه چیزی مانده که به شما بگویم ، فارغ از چشمک زدن معکوس چراغ قرمز دیجیتال و بقیه ماجراهای آن این را بگویم که اگر شما از دیگر فیلم های ایندیانا جونز خوشتان آمده ، از این یکی هم خوشتان میاید و اگر از قبلیها خوشتان نیامده ، احتیاجی به حرف زدن با شما نیست . و این را هم بگویم که یک منتقد سعی می کند که فیلم را در مکانی هم خط با دیگر منتقدا قرار دهد و شاید بعضی ها همچنان تمایل به دومین پوند از سوسیس ها* داشته باشند .



*. منظور راجر ایبرت قسمت دوم ایندیانا جونز میباشد .

گارد جاویدان
10-08-06, 08:23 AM
شورش بی دلیل

Rebel Without A Cause

دهه پنجاه . برادران وارنر.تکنی کالر. جوانان آمریکایی .عصیان و... . و حماسه آغاز می شود.پرده نقره ای درتسخیر جیمز دین .نماد جوانان آمریکایی نسل پس از جنگ . مظهر شورش در برابر قید و بندهای خانوادگی و اجتماعی.

همه این مضامین اصلی فیلم شورش بی دلیل را می توان در نمای ثابت به یاد ماندنی عنوان بندی مشاهده کرد :

جوان اول فیلم که از فرط مستی تعادلی در ایستادن ندارد روی زمین دراز می کشد و سرخوشانه به عروسکی کوکی خیره می شود.آن را با روزنامه ای می پوشاند و خود به آرامی در کنارش به خواب می رود...و همزمان صدای آژیر پلیس به گوش می رسد... انگار عروسک خود جوان است که در میان انواع محدودیت ها اسیر شده و انجام هر عملی خارج از آن حدود از عهده اش بیرون است و به همین خاطر جوان با آن عروسک همذات پنداری می کندو توجه خود را معطوفش می سازد. اما همچنان آینده روشنی متصور نیست و این بار صدای آژیر یادآور آن است.

ساختار فیلم و میزانسن ها در عین سادگی بسیار دقیق و از نظر تعریف موقعیت و کمک به شناخت شخصیت ها بسیار موثرند .

ری در سکانس افتتاحیه فیلم که در دفتر پلیس می گذرد ، هر سه شخصیت اصلی فیلمش را گرد هم می آورد : جیم ، جودی و پلاتو . همه این جوانان در آن شب به خصوص خطایی مرتکب شده اند. و به تدریج پی می بریم که همه به نوعی ناشی از مشکلات خانوادگی بوده اند.
این ناهنجاری ها و بی توجهی ها را در چندین جای فیلم به صورتی نمادین شاهد هستیم .مثلاٌ در اوایل فیلم وقتی که جیمز دین در دبیرستان جدیدش ناخواسته پا روی علامت مخصوص مدرسه می گذارد و با اعتراض دیگران مواجه می شود کاملاٌ روشنگر نگاه بدبینانه ری به مقررات قراردادی و دست و پا گیر روز است.

در همین بخش نمای متفکرانه دیگری وجود داردکه خیلی موجز افزایش خودبیگانگی در زندگی این جوانان را نشان می دهد : جایی که سال مینئو در کمدش را باز می کند تا موهایش را شبیه موهای هنرپیشه ای که که عکسش را در کنار آینه اش چسبانده ( آلن لد ) شانه کند. پلاتو از ان شخصیتهایی است که بسیار خوب از کار درآمده تا جایی که بیننده می تواند بیشتر عکس العمل هایش را در شرایط مختلف کاملاٌ درک و باور کند .

اما یکی از نقاط بسیار مهم و پیش برنده فیلم ، فصل اردوی ستاره شناسی است .واقعاً فکر جالبی بود که از این راه ساده بتوان تماشاگر را به شخصیت ها و موضوع اصلی فیلم بیش از پیش نزدیک کرد.زمینی که همان جوانان فیلم هستند و به گفته سخنران در این دنیای لایتناهی و در برابر عظمت کهکشان (یا شاید جامعه و قدرتش در اعمال محدودیت ها) هیچ است و چندان به حساب نمی آید.آنقدر هیچ که سال مینئو به نمایندگی از هم نسلانش در جواب جیمز دین که می گوید : پاشو دنیا به آخر رسید ، پاسخ می دهد : کاش واقعاٌ به آخر رسیده بود... .

و سکانس مکمل این فصل یعنی فصل معروف چاقوکشی .اکنون آنچه را که استاد ستاره شناس توضیح داده بود به زبان سینما می بینیم :

چندین جوان/ستاره گرداگرد یک تلسکوپ که مصداق همان ناظر همیشگی و سختگیر در اجتماع و خانواده است به مبارزه ای کودکانه اما با چاقو مشغولند تا شاید کمی به چشم بیایند و دیده شوند.



شورش بی دلیل

Rebel Without A Cause

دهه پنجاه . برادران وارنر.تکنی کالر. جوانان آمریکایی .عصیان و... . و حماسه آغاز می شود.پرده نقره ای درتسخیر جیمز دین .نماد جوانان آمریکایی نسل پس از جنگ . مظهر شورش در برابر قید و بندهای خانوادگی و اجتماعی.

همه این مضامین اصلی فیلم شورش بی دلیل را می توان در نمای ثابت به یاد ماندنی عنوان بندی مشاهده کرد :

جوان اول فیلم که از فرط مستی تعادلی در ایستادن ندارد روی زمین دراز می کشد و سرخوشانه به عروسکی کوکی خیره می شود.آن را با روزنامه ای می پوشاند و خود به آرامی در کنارش به خواب می رود...و همزمان صدای آژیر پلیس به گوش می رسد... انگار عروسک خود جوان است که در میان انواع محدودیت ها اسیر شده و انجام هر عملی خارج از آن حدود از عهده اش بیرون است و به همین خاطر جوان با آن عروسک همذات پنداری می کندو توجه خود را معطوفش می سازد. اما همچنان آینده روشنی متصور نیست و این بار صدای آژیر یادآور آن است.

ساختار فیلم و میزانسن ها در عین سادگی بسیار دقیق و از نظر تعریف موقعیت و کمک به شناخت شخصیت ها بسیار موثرند .

ری در سکانس افتتاحیه فیلم که در دفتر پلیس می گذرد ، هر سه شخصیت اصلی فیلمش را گرد هم می آورد : جیم ، جودی و پلاتو . همه این جوانان در آن شب به خصوص خطایی مرتکب شده اند. و به تدریج پی می بریم که همه به نوعی ناشی از مشکلات خانوادگی بوده اند.





این ناهنجاری ها و بی توجهی ها را در چندین جای فیلم به صورتی نمادین شاهد هستیم .مثلاٌ در اوایل فیلم وقتی که جیمز دین در دبیرستان جدیدش ناخواسته پا روی علامت مخصوص مدرسه می گذارد و با اعتراض دیگران مواجه می شود کاملاٌ روشنگر نگاه بدبینانه ری به مقررات قراردادی و دست و پا گیر روز است.

در همین بخش نمای متفکرانه دیگری وجود داردکه خیلی موجز افزایش خودبیگانگی در زندگی این جوانان را نشان می دهد : جایی که سال مینئو در کمدش را باز می کند تا موهایش را شبیه موهای هنرپیشه ای که که عکسش را در کنار آینه اش چسبانده ( آلن لد ) شانه کند. پلاتو از ان شخصیتهایی است که بسیار خوب از کار درآمده تا جایی که بیننده می تواند بیشتر عکس العمل هایش را در شرایط مختلف کاملاٌ درک و باور کند .

اما یکی از نقاط بسیار مهم و پیش برنده فیلم ، فصل اردوی ستاره شناسی است .واقعاً فکر جالبی بود که از این راه ساده بتوان تماشاگر را به شخصیت ها و موضوع اصلی فیلم بیش از پیش نزدیک کرد.زمینی که همان جوانان فیلم هستند و به گفته سخنران در این دنیای لایتناهی و در برابر عظمت کهکشان (یا شاید جامعه و قدرتش در اعمال محدودیت ها) هیچ است و چندان به حساب نمی آید.آنقدر هیچ که سال مینئو به نمایندگی از هم نسلانش در جواب جیمز دین که می گوید : پاشو دنیا به آخر رسید ، پاسخ می دهد : کاش واقعاٌ به آخر رسیده بود... .

و سکانس مکمل این فصل یعنی فصل معروف چاقوکشی .اکنون آنچه را که استاد ستاره شناس توضیح داده بود به زبان سینما می بینیم :

چندین جوان/ستاره گرداگرد یک تلسکوپ که مصداق همان ناظر همیشگی و سختگیر در اجتماع و خانواده است به مبارزه ای کودکانه اما با چاقو مشغولند تا شاید کمی به چشم بیایند و دیده شوند.





اما فصل خاطره انگیز و فراموش ناشدنی و نقطه اوج حوادث فیلم ، سکانس مسابقه اتوموبیل رانی ِ جیم و باز در مورتن بلوف است.جمله بی نظیر باز که به نظرم نوعی مکمل و روشنگر فضای غالب فیلم است ازیادنرفتنی است :

- جیم : چرا این کارو می کنیم ؟ - باز: خب ، بالاخره باید یه کاری بکنیم...

وبلاگ من
م 1



شورش بی دلیل

Rebel Without A Cause

دهه پنجاه . برادران وارنر.تکنی کالر. جوانان آمریکایی .عصیان و... . و حماسه آغاز می شود.پرده نقره ای درتسخیر جیمز دین .نماد جوانان آمریکایی نسل پس از جنگ . مظهر شورش در برابر قید و بندهای خانوادگی و اجتماعی.

همه این مضامین اصلی فیلم شورش بی دلیل را می توان در نمای ثابت به یاد ماندنی عنوان بندی مشاهده کرد :

جوان اول فیلم که از فرط مستی تعادلی در ایستادن ندارد روی زمین دراز می کشد و سرخوشانه به عروسکی کوکی خیره می شود.آن را با روزنامه ای می پوشاند و خود به آرامی در کنارش به خواب می رود...و همزمان صدای آژیر پلیس به گوش می رسد... انگار عروسک خود جوان است که در میان انواع محدودیت ها اسیر شده و انجام هر عملی خارج از آن حدود از عهده اش بیرون است و به همین خاطر جوان با آن عروسک همذات پنداری می کندو توجه خود را معطوفش می سازد. اما همچنان آینده روشنی متصور نیست و این بار صدای آژیر یادآور آن است.

ساختار فیلم و میزانسن ها در عین سادگی بسیار دقیق و از نظر تعریف موقعیت و کمک به شناخت شخصیت ها بسیار موثرند .

ری در سکانس افتتاحیه فیلم که در دفتر پلیس می گذرد ، هر سه شخصیت اصلی فیلمش را گرد هم می آورد : جیم ، جودی و پلاتو . همه این جوانان در آن شب به خصوص خطایی مرتکب شده اند. و به تدریج پی می بریم که همه به نوعی ناشی از مشکلات خانوادگی بوده اند.





این ناهنجاری ها و بی توجهی ها را در چندین جای فیلم به صورتی نمادین شاهد هستیم .مثلاٌ در اوایل فیلم وقتی که جیمز دین در دبیرستان جدیدش ناخواسته پا روی علامت مخصوص مدرسه می گذارد و با اعتراض دیگران مواجه می شود کاملاٌ روشنگر نگاه بدبینانه ری به مقررات قراردادی و دست و پا گیر روز است.

در همین بخش نمای متفکرانه دیگری وجود داردکه خیلی موجز افزایش خودبیگانگی در زندگی این جوانان را نشان می دهد : جایی که سال مینئو در کمدش را باز می کند تا موهایش را شبیه موهای هنرپیشه ای که که عکسش را در کنار آینه اش چسبانده ( آلن لد ) شانه کند. پلاتو از ان شخصیتهایی است که بسیار خوب از کار درآمده تا جایی که بیننده می تواند بیشتر عکس العمل هایش را در شرایط مختلف کاملاٌ درک و باور کند .

اما یکی از نقاط بسیار مهم و پیش برنده فیلم ، فصل اردوی ستاره شناسی است .واقعاً فکر جالبی بود که از این راه ساده بتوان تماشاگر را به شخصیت ها و موضوع اصلی فیلم بیش از پیش نزدیک کرد.زمینی که همان جوانان فیلم هستند و به گفته سخنران در این دنیای لایتناهی و در برابر عظمت کهکشان (یا شاید جامعه و قدرتش در اعمال محدودیت ها) هیچ است و چندان به حساب نمی آید.آنقدر هیچ که سال مینئو به نمایندگی از هم نسلانش در جواب جیمز دین که می گوید : پاشو دنیا به آخر رسید ، پاسخ می دهد : کاش واقعاٌ به آخر رسیده بود... .

و سکانس مکمل این فصل یعنی فصل معروف چاقوکشی .اکنون آنچه را که استاد ستاره شناس توضیح داده بود به زبان سینما می بینیم :

چندین جوان/ستاره گرداگرد یک تلسکوپ که مصداق همان ناظر همیشگی و سختگیر در اجتماع و خانواده است به مبارزه ای کودکانه اما با چاقو مشغولند تا شاید کمی به چشم بیایند و دیده شوند.





اما فصل خاطره انگیز و فراموش ناشدنی و نقطه اوج حوادث فیلم ، سکانس مسابقه اتوموبیل رانی ِ جیم و باز در مورتن بلوف است.جمله بی نظیر باز که به نظرم نوعی مکمل و روشنگر فضای غالب فیلم است ازیادنرفتنی است :

- جیم : چرا این کارو می کنیم ؟ - باز: خب ، بالاخره باید یه کاری بکنیم... .



حادثه مورتن بلوف را هرگز نمی توان بدون فصل درگیری جیم و پدرش به یاد آورد : جیمی به پدرش حمله می کند و گلویش را می فشارد .هنوز هم خیلی ها به خاطر این سکانس با فیلم مشکل دارند.

حتی در فیلم های امروزی هم به سختی بتوان فیلمی را از حیث کوبندگی و جسارت در پرداخت چنین موقعیتی با فیلم ری مقایسه کرد.
پس از همه اینها به فصل سمبولیک و تعیین کننده قصر متروکه می رسیم :

قصر متروکه آنقدر لوکیشن نامحدودی به نظر می رسد و آنقدر اسباب و موقعیت های متنوعی در آن می بینیم که گویی برای هربرداشت و تعریفی به اندازه کافی جا دارد ؛ شمع سه نفره ، جورابهای نارنگ ، استخر خالی که قرار است با یک سطل آب پر شود ، دکمه های فراوان ، شیشه های شکسته و... .

استخری که شاید مانند زندگی جوانان فیلم خالی است و تهی بودنش می رود که به غرق شدنشان بیانجامد.جیمی در این بازی در حال خفه شدن در هیچ است و جودی آب را به رویش می ریزد تا به خود بیاید .پس چرا نتوانیم یک سطل آب را در یک استخر پر از هیچ ، سمبل عشق بدانیم.


شورش بی دلیل

Rebel Without A Cause

دهه پنجاه . برادران وارنر.تکنی کالر. جوانان آمریکایی .عصیان و... . و حماسه آغاز می شود.پرده نقره ای درتسخیر جیمز دین .نماد جوانان آمریکایی نسل پس از جنگ . مظهر شورش در برابر قید و بندهای خانوادگی و اجتماعی.

همه این مضامین اصلی فیلم شورش بی دلیل را می توان در نمای ثابت به یاد ماندنی عنوان بندی مشاهده کرد :

جوان اول فیلم که از فرط مستی تعادلی در ایستادن ندارد روی زمین دراز می کشد و سرخوشانه به عروسکی کوکی خیره می شود.آن را با روزنامه ای می پوشاند و خود به آرامی در کنارش به خواب می رود...و همزمان صدای آژیر پلیس به گوش می رسد... انگار عروسک خود جوان است که در میان انواع محدودیت ها اسیر شده و انجام هر عملی خارج از آن حدود از عهده اش بیرون است و به همین خاطر جوان با آن عروسک همذات پنداری می کندو توجه خود را معطوفش می سازد. اما همچنان آینده روشنی متصور نیست و این بار صدای آژیر یادآور آن است.

ساختار فیلم و میزانسن ها در عین سادگی بسیار دقیق و از نظر تعریف موقعیت و کمک به شناخت شخصیت ها بسیار موثرند .

ری در سکانس افتتاحیه فیلم که در دفتر پلیس می گذرد ، هر سه شخصیت اصلی فیلمش را گرد هم می آورد : جیم ، جودی و پلاتو . همه این جوانان در آن شب به خصوص خطایی مرتکب شده اند. و به تدریج پی می بریم که همه به نوعی ناشی از مشکلات خانوادگی بوده اند.





این ناهنجاری ها و بی توجهی ها را در چندین جای فیلم به صورتی نمادین شاهد هستیم .مثلاٌ در اوایل فیلم وقتی که جیمز دین در دبیرستان جدیدش ناخواسته پا روی علامت مخصوص مدرسه می گذارد و با اعتراض دیگران مواجه می شود کاملاٌ روشنگر نگاه بدبینانه ری به مقررات قراردادی و دست و پا گیر روز است.

در همین بخش نمای متفکرانه دیگری وجود داردکه خیلی موجز افزایش خودبیگانگی در زندگی این جوانان را نشان می دهد : جایی که سال مینئو در کمدش را باز می کند تا موهایش را شبیه موهای هنرپیشه ای که که عکسش را در کنار آینه اش چسبانده ( آلن لد ) شانه کند. پلاتو از ان شخصیتهایی است که بسیار خوب از کار درآمده تا جایی که بیننده می تواند بیشتر عکس العمل هایش را در شرایط مختلف کاملاٌ درک و باور کند .

اما یکی از نقاط بسیار مهم و پیش برنده فیلم ، فصل اردوی ستاره شناسی است .واقعاً فکر جالبی بود که از این راه ساده بتوان تماشاگر را به شخصیت ها و موضوع اصلی فیلم بیش از پیش نزدیک کرد.زمینی که همان جوانان فیلم هستند و به گفته سخنران در این دنیای لایتناهی و در برابر عظمت کهکشان (یا شاید جامعه و قدرتش در اعمال محدودیت ها) هیچ است و چندان به حساب نمی آید.آنقدر هیچ که سال مینئو به نمایندگی از هم نسلانش در جواب جیمز دین که می گوید : پاشو دنیا به آخر رسید ، پاسخ می دهد : کاش واقعاٌ به آخر رسیده بود... .

و سکانس مکمل این فصل یعنی فصل معروف چاقوکشی .اکنون آنچه را که استاد ستاره شناس توضیح داده بود به زبان سینما می بینیم :

چندین جوان/ستاره گرداگرد یک تلسکوپ که مصداق همان ناظر همیشگی و سختگیر در اجتماع و خانواده است به مبارزه ای کودکانه اما با چاقو مشغولند تا شاید کمی به چشم بیایند و دیده شوند.





اما فصل خاطره انگیز و فراموش ناشدنی و نقطه اوج حوادث فیلم ، سکانس مسابقه اتوموبیل رانی ِ جیم و باز در مورتن بلوف است.جمله بی نظیر باز که به نظرم نوعی مکمل و روشنگر فضای غالب فیلم است ازیادنرفتنی است :

- جیم : چرا این کارو می کنیم ؟ - باز: خب ، بالاخره باید یه کاری بکنیم... .



حادثه مورتن بلوف را هرگز نمی توان بدون فصل درگیری جیم و پدرش به یاد آورد : جیمی به پدرش حمله می کند و گلویش را می فشارد .هنوز هم خیلی ها به خاطر این سکانس با فیلم مشکل دارند.

حتی در فیلم های امروزی هم به سختی بتوان فیلمی را از حیث کوبندگی و جسارت در پرداخت چنین موقعیتی با فیلم ری مقایسه کرد.



پس از همه اینها به فصل سمبولیک و تعیین کننده قصر متروکه می رسیم :

قصر متروکه آنقدر لوکیشن نامحدودی به نظر می رسد و آنقدر اسباب و موقعیت های متنوعی در آن می بینیم که گویی برای هربرداشت و تعریفی به اندازه کافی جا دارد ؛ شمع سه نفره ، جورابهای نارنگ ، استخر خالی که قرار است با یک سطل آب پر شود ، دکمه های فراوان ، شیشه های شکسته و... .

استخری که شاید مانند زندگی جوانان فیلم خالی است و تهی بودنش می رود که به غرق شدنشان بیانجامد.جیمی در این بازی در حال خفه شدن در هیچ است و جودی آب را به رویش می ریزد تا به خود بیاید .پس چرا نتوانیم یک سطل آب را در یک استخر پر از هیچ ، سمبل عشق بدانیم.



درباره این فصل بسیار میتوان نوشت اما ترجیح می دهم که مطلبم زیاد طولانی نشود.پس سراغ قسمتهای دیگر فیلم می روم :

مرگ پلاتو هرچند تا حدودی قابل پیش بینی بود ، اما ری کاری کرد که تأثیر تراژیک فوق العاده زیادی گذاشت.درست موقعی که پلاتو تیر می خورد قاب تصویر کج می شود طوری که انگار به ما القا می کند که نمی باید منتظر چنین اتفاقی می بودیم.

... اما بازی جیمز دین پس از این حادثه کاملاٌ نشانگر دقت فراوان یک استعداد استثنایی در جزئیاتِ نه فقط یک نقش بلکه در اجرای هنری به نام بازیگری است ؛ همچنان تماشای بازی دین در صحنه ای که اشک ریزان زیپ کاپشنش را در تن سال مینئو بالا می کشد، احساس تأسفم را از فقدان زود هنگامش دوچندان می کند .دقت کنید چطور یک صحنه معمولی را طوری اجرا می کند که فکر می کنیم همه اشک ریختن های قبل از او در تاریخ سینما ماشینی و به دور از واقعیت بوده است.
. حالا با دمیدن صبح همه اتفاقات آن شب به پایان رسیده و مرد پالتوپوش بی خبر از همه جا و کمی متعجب از وضع تغییر یافته محل از پله های عمارت بالا می رود. اما زیاد درباره این نما خودتان را به زحمت نیندازید ؛ پالتوپوش چندان هم بی خبر از همه جا نیست. گروه فیلمبرداری می دانند که این مرد همان کارگردانشان است که این بار می خواهد خودش جلوی دوربین باشد .تنها . مثل جوانهای فیلمش ... .

گارد جاویدان
10-08-06, 12:34 PM
چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟

کارگردان : مایک نیکولز

فیلمنامه : ارنست لمن ؛ بر اساس نمایشنامه ای از : ادوارد آلبی

محصول 1966 ، 131 دقیقه ، سیاه و سفید

مارتا(الیزابت تیلر) و جرج (ریچارد برتن) زوج میانسالی هستند که زوج جوانی را نیمه شب به خانه شان دعوت می کنند.این فرصتیست دوباره تا عقده های چندین ساله آنها نمایان شود ..

فیلم بر اساس تئاتر موفقی به همین نام ساخته شد و با هنرنمایی دو غول بازیگری آن سالها بر روی پرده رفت.فیلمنامه ای که قرار بود اقتباس شود به ارنست لمن سپرده شده بود.کسی که سال قبل از آن، فیلمنامه The Sounds of Music یا همان اشکها و لبخندها را نوشته بود که بسیار موفق بود.

جریان فیلم در فضایی محدود و فقط با چهار شخصیت سپری می شود(به غیر از سکانسی که برای رقص به بار می روند و کاش چنین سکانسی در فیلم وجود نداشت)

مارتا و جرج زوجی هستند که انگار زمانی به یکدیگر علاقه داشتند ولی حالا جنگی(و شاید بازی)تمام نشدنی میان آن دو برقرار است.آنها سعی دارند تا در مقابل دیدگان حیرت زده مهمانانشان نقاب از چهره هم بردارند و گند و کثافت و یا حقارت هم را به آنها نشان دهند.در ابتدا،تماشای این بازی برای زوج جوان جالب و گاها خنده دار است ولی کم کم پای آن دو نیز به این بازی کشیده می شود.

فیلم از دو منظر کلی برای من جالب و دیدنی بود یکی کارگردانی پویا و پرتنش در فضای محدود خانه و دیگری دوئل گفتاری زیبا و شاهکار میان شخصیتها.(این دو خصیصه برایم یادآور فیلم زیبای "بازرس" با بازی لارنس الیویه و مایکل کین هم هست)

موضوعاتی که باعث پدید آمدن این دوئل های گفتاری می شوند بسیار جالب هستند مثلا اولین آنها مربوط به جایی است که در آغاز فیلم مارتا و جرج وارد خانه می شوند و مارتا با دیدن وضع به هم ریخته خانه می گوید "عین گنداب" و بعد بحثی میان آن دو شکل می گیرد که در کدام فیلم لعنتی کمپانی لعنتی برادران وارنر(که تهیه کننده این فیلم هم هستند!!) بتی دیویس این جمله را می گوید: عین گنداب (What a dump ) و همین بحث بی اهمیت مجال خوبیست برای آشنایی مقدماتی با شخصیت پیچیده این زوج عجیب.

به نظر من یک ساعت ابتدای فیلم شاهکار است،همه چیز خوب پیش می رود و به اوج می رسد.ضربان فیلم تند و تندتر می شود و دوئل دیوانه وار اهانت ها و تحقیر کردن ها مخاطب را به شدت جذب و درگیر می کند تا اینکه با سکانس هواخوری دو نفره جرج و مرد جوان فیلم به یک آرامش نسبی می رسد و بار دیگر با ورود آنها به خانه کم کم بازی دوباره شروع می شود.اما از جایی به بعد این بحث ها و گفتگوهای پینگ پنگی کم کم تکراری و خسته کننده می شود.دیگر اهانت ها و تحقیر کردن ها تیزی شان را برای مخاطب از دست داده اند و بازی هایی که جرج سعی دارد دوباره به جریان بیندازد ملال آور می شوند.

یکی از نکاتی که برای من جالب بود شخصیت پدر مارتا است.این شخصیت اصلا در فیلم حضور فیریکی ندارد اما بسیار تاثیرگذار و مهم است.من چنین نمونه ای در حافظه سینمایی ام به یاد ندارم که شخصیتی که فقط از او صحبت می شود این چنین قابل لمس و باور پذیر باشد.

- زوج تیلر و برتن 11 بار در مقابل هم قرار گرفتند که این چهارمین فیلم مشترکشان بود.

- فیلم 13 کاندید اسکار داشت که 5تای آنها موفق به دریافت اسکار شدند.

- این نخستین فیلمیست که محدودیت سنی برای تماشاگران آن اعمال شد و افراد زیر 18 سال فقط با همراهی والدین اجازه تماشای آن را داشتند.

گارد جاویدان
10-08-06, 05:00 PM
سگ‌هاي پوشالي چگونه ساخته شد
اين جا خونه منه

سرانجام نسخه‌ي كامل سگ‌هاي پوشالي، اثر فوق‌العاده خشن، محكم، تلخ و جدي سام پكين پا پس از سال‌ها نمايش داده شد

زماني كه مسؤولان انجمن سينماي امريكا سگ‌هاي پوشالي را ديدند اصرار داشتند كه برخي صحنه‌هاي آن كوتاه شود. پكين پا معتقد بود كه با چنين كاري ساختار كلي فيلم لطمه مي‌بيند، اما بدون ترديد او خوب مي‌دانست كه پيروز اين رقابت خواهد بود، و زماني كه پكين پا تهديد به اين شد كه فيلمش براي نمايش عمومي درجه‌ي ايكس خواهد گرفت مجبور به عقب‌نشيني شد؛ و حالا، بعد از گذشتن بيش از سي سال، نسخه‌ي كارگردان در انگلستان عرضه شده و تماشاي اين نسخه‌ي كامل ثابت مي‌كند كه او حق داشته است

پكين پا در اواخر دهه‌ي شصت و اوج كار خود به عنوان يك آدم الكلي، معتاد به موادمخدر، ضد زن، زورگو و ساديستي شناخته مي‌شد. براي ديگران كار كردن با او به عنوان آدمي خشن، ستيزه‌جو، خشك و فاقد حس همكاري هم‌چون يك كابوس بود (يك بار چارلتون هستون براي تهديد او متوسل به چاقو شده بود)

با اين وجود او در نزد استوديوها يك فيلم‌ساز بزرگ بود كه از تبحري خاص در نوشتن فيلم‌نامه و غرايزي ذاتي در پشت دوربين برخوردار بود. او در سال 1969 اين گروه خشن را ساخت، فيلم وسترن فوق‌العاده خشن و مورد تحسين قرار گرفته‌‌اي كه قواعد و معيارهايي تازه و جسورانه در ژانر اكشن خلق كرد. سبك ساختاري او بسيار بحث‌انگيز بودند ــ تدوين سريع، نمايش سكانس‌هايي مملو از خشونت‌هاي تكان‌دهنده با سرعت‌هايي متفاوت ــ و اين‌ها باعث مي‌شدند تا ظرايف عميق‌تر اخلاقي و تعارض‌هاي شخصيتي كاراكترهاي آثارش كه به خوبي ترسيم شده بودند، ناديده گرفته شوند. نگاه ويژه‌ي پكين پا به موضوع خشونت در سينما او را به عنوان فيلم‌سازي خشن، هم‌چون كوئنتين تارانتينو در اوايل دهه‌ي نود، به همگان معرفي كرد و باعث شده بود تا مطبوعات از او با لقب توهين‌آميز «سم خونين» ياد كنند

پكين پا بعد از اين گروه خشن يك وسترن كم اهميت به نام حماسه كيبل هوگ را براي كمپاني برادران وارنر كارگرداني كرد كه خودش هم از آن متنفر بود و همواره سعي مي‌كرد تا نامي از آن نبرد و البته فيلم هم با تبليغاتي بسيار كم و در چند سينماي محدود به نمايش درآمد. پكين پا به‌طور علني استوديو را عامل شكست فيلم مي‌دانست و او كه پيش‌تر هم با مسؤولان كمپاني كلمبيا اختلاف پيدا كرده بود از دوستانش فاصله گرفت. سپس، در اوايل دهه‌ي 1970، دانيل ملنيك تهيه‌كننده‌ي فيلم تلويزيوني پكين پا، Noon Wine ، حقوق رمان گوردون ام. ويليامز با نام محاصره‌ي مزرعه‌ي ترنچر را خريد ــ داستان يك استاد دانشگاه خوش‌سيما كه مجبور مي‌شود براي دفاع از كلبه‌اش در مقابل روستاييان متخاصم دست به خشونت بزند. كمپاني‌ اي‌بي‌سي پيكچرز متوجه قابليت‌هاي نهفته‌ي داستان شده و ملنيك آن‌ها را متقاعد مي‌كند كه پكين پا مناسب‌ترين فرد براي كارگرداني‌ اين قصه است

طرح اوليه‌ي فيلم‌نامه را فيلم‌نامه‌نويس آثار وسترن يعني ديويد زلاگ گودمن نوشته است، اما رييس كمپاني اي‌بي‌سي، مارتين بام، آن را نپسنديد و به پكين پا پيشنهاد كرد كه در ازاي مبلغ دويست هزار دلار فيلم‌نامه را بازنويسي و درنهايت كارگرداني كند. پكين پا كه بارها در مطبوعات عنوان كرده بود كه به هيچ‌وجه حاضر نيست مجدداً فيلمي مثل اين گروه خشن بسازد كه براي او چيزي فراتر از نمايش عريان خشونت بود، متوجه شد كه بام از او چه مي‌خواهد؛ او به يكي از دوستانش گفته بود: آن‌ها مي‌خواهند همه را ميخكوب كنند؟ من هم يك كاري مي‌كنم كه همه ميخكوب بشوند!

با وجود اعتراض‌هاي پكين پا به لقبي كه به او داده بودند، «سم خونين»، اما او به موضوع خشونت انساني علاقه‌مند شده بود. او پيش از اين هم كتاب نياز زميني رابرت آردري را خوانده بود، كتابي درباره‌ي وجود غرايز انساني كه منجر به بروز خشونت در انسان‌ها به عنوان وسيله‌اي براي بقا در بالاي هرم زنجيره‌ي غذايي مي‌شود. او كه در ذهن خود ساخت فيلمي براساس رمان ويليامز را در سر مي‌پروراند، به فرضيه‌هاي آردري درباره‌ي تمايلات ارضي بشري بسيار علاقه‌مند شد. در اواخر دهه‌ي شصت، مسأله‌ي خشونت به موضوعي مهم در امريكا مبدل شد. پكين پا شاهد بود كه فعاليت جنبش‌هاي مدني به‌طور فزاينده‌اي درحال گسترش است. او وارد سلسله بحث‌هاي پيش آمده بعد از حادثه ماي لي شد، جايي كه يك گروه از نظاميان امريكايي به گونه‌اي حساب شده صدها تن از مردم بي‌گناه را قتل‌عام كردند. او از شنيدن اخبار مربوط به چارلز ويتمن هم بسيار شگفت‌زده شد، حادثه‌اي كه طي آن يك دانش‌آموز ممتاز و نمونه به بالاي يك برج ديده‌باني رفته و چهارده نفر را به قتل رسانده بود

پكين پا گفت: «موضوع اين نيست كه آيا آن دانش‌آموز از كشتن مردم احساس رضايت مي‌كرده يا نه، بلكه مهم اين است كه او دست به چنين عملي زده است. او تمام خشونت و بي‌رحمي‌اي را كه در وجودش موج مي‌زده، به بالاي آن برج برده و اجازه داده تا در آن‌جا تخليه شود»

پكين پا يك بار ديگر در انگلستان به اتفاق گودمن فيلم‌نامه را بازنويسي كرد. او شخصيت اصلي، ديويد سامنر، را از يك روشنفكر سرخورده به آدمي باهوش‌تر كه قابليت عصبي شدن دارد تغيير داد ــ آدمي تحصيل‌كرده و بي‌علاقه به سياست كه تلاش دارد تا خشمش را در خود فرو بنشاند. فيلم ماجراي يك استاد رياضي دانشگاه را تعريف مي‌كند كه به همراه همسر انگليسي‌اش، امي، به روستاي زادگاه زن در كورنوال مي‌رود تا بتواند مكاني آرام براي نوشتن كتاب داشته باشد. آن‌ها براي مرمت قسمت‌هاي بيروني كلبه دورافتاده‌شان تعدادي از مردهاي جوان محلي را استخدام مي‌كنند. دو تن از آن‌ها امي را مورد آزار و اذيت قرار مي‌دهند، ولي نقطه‌ي اوج قصه زماني است كه ديويد به يكي از مردهاي محلي كه متهم به قتل است در كلبه‌اش پناه مي‌دهد و كارگرها مي‌خواهند به زور وارد آن‌جا شوند. ديويد كه آدمي صلح‌طلب است مجبور مي‌شود براي دفاع از قلمروش دست به اسلحه ببرد

بام و ملنيك بازنويسي پكين پا را دوست داشتند و با كمك داستين هافمن كه به تازگي براي ايفاي اين نقش انتخاب شده بود آخرين اصلاحات در فيلم‌نامه نيز اعمال شد و سرانجام هم عنوان آن تغيير كرد (عنوان فيلم برگرفته از اين جمله‌ي فيلسوف چيني، لائوتسه، بود كه مي‌گويد: «زمين و آسمان بسيار بي‌رحم هستند و با موجودات بي‌شماري كه وجود دارند مثل سگ‌هاي پوشالي رفتار مي‌كنند.») پكين پا در ژانويه 1971 بازيگران و ساير عوامل فيلم را انتخاب و به سنت باريان در كورنوال انگلستان رفتند. آن‌ها يك خانه كوچك اجاره كردند؛ داستين هافمن و سوزان جرج بازيگر نقش امي در اطراف روستا مي‌گشتند تا درباره‌ي رابطه‌شان در فيلم با يكديگر گفت‌وگو كنند. گودمن هم آن‌ها را همراهي مي‌كرد تا با يادداشت‌برداري از صحبت‌هاي آن دو فيلم‌نامه را تكميل كند

سوزان جرج هم معتقد بود كه پكين پا شخصيتي وحشتناك و خود ويرانگر داشت و البته كن هاتكينسون هم بسيار شبيه به او بود كه توانسته بود مورد توجه كارگردان قرار گيرد («كن هم مثل سم آدمي احمق، دمدمي و خوفناك بود»). بعد از آن‌كه آن‌ها يك بار با يكديگر گلاويز شده بودند، هاتكينسون دستش را با يك ليوان شكسته مي‌برد و جرج مجبور مي‌شود تا او را به بيمارستان ببرد

پكين پا هنگام فيلم‌برداري صحنه‌هاي محاصره خانه، بازيگران را مجبور مي‌كرد كه صحنه‌هاي خطرناكي را بازي كنند بدون اين‌كه مسايل ايمني بازيگران و بدل‌كارها رعايت شود و همين مسأله، رفاقت بين او و ساير بازيگران را به خطر انداخته بود. پيتر وان كه نقش تام هيدن را در فيلم بازي مي‌كرد به خاطر مي‌آورد: «سم مي‌گفت: از آن وسط رد شو، و تو مجبور بودي كه از وسط پنجره بپري؛ و اصلاً برايش مهم نبود كه پرده‌ها دارند در آتش مي‌سوزند. اگر سم مي‌گفت فلان كار را بكن، مجبور بودي آن كار را بكني. ما واقعاً آن خانه را منهدم كرديم. چند شبي كه اين صحنه‌ها را مي‌گرفتيم واقعاً وحشتناك بودند»

سرانجام فيلم‌برداري بعد از شصت‌وشش روز دلهره‌آور در 29 آوريل 1971 به پايان رسيد. پكين پا فيلم زيادي گرفته بود و به همين دليل چند تدوينگر را براي تدوين اوليه فيلم استخدام كرد تا تصاوير مطلوب را از آن ميان انتخاب كنند (در ميان آن‌ها راجر اسپاتيزوود كه بعدها فيلم جيمز باند فردا هرگز نمي‌ميرد ــ 1997 را كارگرداني كرد نيز حضور داشتند). پكين پا خود بر كار آن‌ها نظارت داشت و بيش‌تر برش‌هاي مقطع و گستاخانه‌ي فيلم ايده‌هاي او بودند. در نخستين پيش نمايش عمومي فيلم در سن‌فرانسيسكو خيلي‌ها به نشانه‌ي اعتراض سالن سينما را ترك و يا فيلم را هو كردند. تماشاگراني هم كه باقي ماندند در انتها براي شخصيت هافمن كه شروع به گرفتن انتقام كرد دست زدند و هورا كشيدند

انجمن سينماي امريكا از پكين پا خواست تا برخي صحنه‌ها را از فيلم حذف كند و پكين پا سرانجام مجبور شد كه قبول كند. هنگام نمايش عمومي فيلم در امريكا بسياري از منتقدان از آن به عنوان تجليلي فاشيستي از لذت مبارزه كردن نام بردند (بيش‌تر شبيه به باشگاه مشت‌زني). فيلم بدون هيچ سانسوري در انگلستان نمايش داده شد و منتقدان انگليسي هم‌چون همتايان امريكايي خود با ديده‌ي ترديد به آن نگريستند

سگ‌هاي پوشالي فاصله‌ي بسياري با بهترين فيلم‌هاي پكين پا دارد (اين گروه خشن) اما پرده پاياني فيلم داراي نوعي سبعيت توأم با اعتماد به نفس است كه نشان مي‌دهد او واقعاً مي‌داند چه چيزي را مي‌خواهد بگويد. كارگردان زماني كه مشاهده كرد تماشاگران با ديدن صحنه‌هايي كه از نظر او نوعي تخليه هيجاني بودند هورا مي‌كشند بسيار مأيوس شد

گارنر سيمونز، نويسنده‌ي زندگي‌نامه پكين پا مي‌گويد: «سم به صورت غريزي كار مي‌كرد. او دنيا را در هاله‌اي از رنگ‌هاي خاكستري مي‌ديد و قصدش از ساخت فيلم‌ها بررسي چيزهايي بود كه نمي‌فهميد ــ مي‌خواست ببينند كه آيا بدين‌طيق مي‌تواند آن چيزها را آشكارتر نشان دهد يا نه. او مي‌گويد كه سگ‌هاي پوشالي درباره‌ي وجود خشونت در همه‌ي ما آدم‌هاست، اما اولين چيزي را كه در فيلم‌نامه تغيير داد نام شخصيت اصلي فيلم از جورج به ديويد بود ــ يعني اسم واقعي خودش»

تأثيرگذاران

دان سيگل 1991 ــ 1912

پكين پا در پنج فيلم به عنوان دستيار با سيكل همكاري كرد. گرچه فيلم‌هاي آن دو شباهت‌هاي ساختاري اندكي با يكديگر دارند، اما پكين پا نيز با تبعيت از اصرار سيگل براي كار با گروهي وفادار كه به آن‌ها اعتماد داشت همواره تلاش مي‌كرد تا با عده‌اي خاص همكاري كند


ريو براوو 1959
وسترن كلاسيك هوارد هاكس با بازي جان وين و در نقش كلانتري كه تصميم دارد به شيوه‌ي خود از شهر دفاع كند ــ خيلي شبيه به روش دفاعي ديويد سامنر از خانه‌ي خود در سگ‌هاي پوشالي بود («اين‌جا خونه منه! مال منه! نمي‌گذارم كسي آسيبي به اون برسونه!»)


اين گروه خشن 1969
تا اين زمان، پكين پا به يك سبك ساختاري معين رسيده است (تدويني حساب شده و فوق‌العاده خشن). به گونه‌اي كه پائولين گيل، منتقد امريكايي گفته است: «اگر نوشيدني تازه‌اي را به درون بطري سينماي وسترن بريزيد، پكين پا باعث مي‌شود كه آن بطري منفجر شود». اين فيلم يك موفقيت بزرگ براي او بود، و براي تكرار فرمول آن در فيلم‌هاي ديگر خود به شدت تحت فشار بود

لائوتسه

پكين پا عنوان فيلم خود را از كتاب لائوتسه گرفته بود («زمين و آسمان بسيار بي‌رحم هستند و با موجودات بي‌شماري كه وجود دارند مثل سگ‌هاي پوشالي رفتار مي‌كنند»)، درحالي كه كتاب رابرت آردري، نياز زميني، او را به اين فكر انداخت كه هافمن نقش يك آدم ضعيف را بازي كند كه مجبور مي‌شود براي دفاع از قلمروي غريزي‌اش دچار عنان گسيختگي شده و به خشونت روي آورد




دنباله‌روها
فيلم‌هاي جنجالي

استفاده‌ي «سم خونين» از تصاوير بسيار خشن الهام‌بخش كارگردانان فيلم‌هاي ترسناك در دهه‌ي 1970 بود كه آن را تا حد ابزاري براي ترساندن تماشاگر تنزل داده بودند. داريو آرجنتو، امپراتور ايتاليايي آثار مملو از خون و خونريزي، خشونت تأثيرگذار و بادوام پكين پا را به عاملي تقريباً توهم‌زا تبديل كرده بود




جان وو
دوستداران اين گروه خشن اغلب از اين فيلم با نام باله‌ي خون ياد مي‌كنند. حركت‌هاي عالي و حساب شده‌ي جان وو را (معمولاً شامل صحنه‌هاي تيراندازي، حركات آهسته و كبوتر هستند) نيز «باله گونه» گفته‌اند. اما پكين پا در خلق ضرباهنگ مناسب بسيار بهتر عمل مي‌كرد ــ او مي‌دانست كه چگونه با كمك تصاوير آهسته باعث شتاب بخشيدن به ضرباهنگ فيلم شود

گارد جاویدان
10-08-06, 05:00 PM
سگ‌هاي پوشالي چگونه ساخته شد
اين جا خونه منه

سرانجام نسخه‌ي كامل سگ‌هاي پوشالي، اثر فوق‌العاده خشن، محكم، تلخ و جدي سام پكين پا پس از سال‌ها نمايش داده شد

زماني كه مسؤولان انجمن سينماي امريكا سگ‌هاي پوشالي را ديدند اصرار داشتند كه برخي صحنه‌هاي آن كوتاه شود. پكين پا معتقد بود كه با چنين كاري ساختار كلي فيلم لطمه مي‌بيند، اما بدون ترديد او خوب مي‌دانست كه پيروز اين رقابت خواهد بود، و زماني كه پكين پا تهديد به اين شد كه فيلمش براي نمايش عمومي درجه‌ي ايكس خواهد گرفت مجبور به عقب‌نشيني شد؛ و حالا، بعد از گذشتن بيش از سي سال، نسخه‌ي كارگردان در انگلستان عرضه شده و تماشاي اين نسخه‌ي كامل ثابت مي‌كند كه او حق داشته است

پكين پا در اواخر دهه‌ي شصت و اوج كار خود به عنوان يك آدم الكلي، معتاد به موادمخدر، ضد زن، زورگو و ساديستي شناخته مي‌شد. براي ديگران كار كردن با او به عنوان آدمي خشن، ستيزه‌جو، خشك و فاقد حس همكاري هم‌چون يك كابوس بود (يك بار چارلتون هستون براي تهديد او متوسل به چاقو شده بود)

با اين وجود او در نزد استوديوها يك فيلم‌ساز بزرگ بود كه از تبحري خاص در نوشتن فيلم‌نامه و غرايزي ذاتي در پشت دوربين برخوردار بود. او در سال 1969 اين گروه خشن را ساخت، فيلم وسترن فوق‌العاده خشن و مورد تحسين قرار گرفته‌‌اي كه قواعد و معيارهايي تازه و جسورانه در ژانر اكشن خلق كرد. سبك ساختاري او بسيار بحث‌انگيز بودند ــ تدوين سريع، نمايش سكانس‌هايي مملو از خشونت‌هاي تكان‌دهنده با سرعت‌هايي متفاوت ــ و اين‌ها باعث مي‌شدند تا ظرايف عميق‌تر اخلاقي و تعارض‌هاي شخصيتي كاراكترهاي آثارش كه به خوبي ترسيم شده بودند، ناديده گرفته شوند. نگاه ويژه‌ي پكين پا به موضوع خشونت در سينما او را به عنوان فيلم‌سازي خشن، هم‌چون كوئنتين تارانتينو در اوايل دهه‌ي نود، به همگان معرفي كرد و باعث شده بود تا مطبوعات از او با لقب توهين‌آميز «سم خونين» ياد كنند

پكين پا بعد از اين گروه خشن يك وسترن كم اهميت به نام حماسه كيبل هوگ را براي كمپاني برادران وارنر كارگرداني كرد كه خودش هم از آن متنفر بود و همواره سعي مي‌كرد تا نامي از آن نبرد و البته فيلم هم با تبليغاتي بسيار كم و در چند سينماي محدود به نمايش درآمد. پكين پا به‌طور علني استوديو را عامل شكست فيلم مي‌دانست و او كه پيش‌تر هم با مسؤولان كمپاني كلمبيا اختلاف پيدا كرده بود از دوستانش فاصله گرفت. سپس، در اوايل دهه‌ي 1970، دانيل ملنيك تهيه‌كننده‌ي فيلم تلويزيوني پكين پا، Noon Wine ، حقوق رمان گوردون ام. ويليامز با نام محاصره‌ي مزرعه‌ي ترنچر را خريد ــ داستان يك استاد دانشگاه خوش‌سيما كه مجبور مي‌شود براي دفاع از كلبه‌اش در مقابل روستاييان متخاصم دست به خشونت بزند. كمپاني‌ اي‌بي‌سي پيكچرز متوجه قابليت‌هاي نهفته‌ي داستان شده و ملنيك آن‌ها را متقاعد مي‌كند كه پكين پا مناسب‌ترين فرد براي كارگرداني‌ اين قصه است

طرح اوليه‌ي فيلم‌نامه را فيلم‌نامه‌نويس آثار وسترن يعني ديويد زلاگ گودمن نوشته است، اما رييس كمپاني اي‌بي‌سي، مارتين بام، آن را نپسنديد و به پكين پا پيشنهاد كرد كه در ازاي مبلغ دويست هزار دلار فيلم‌نامه را بازنويسي و درنهايت كارگرداني كند. پكين پا كه بارها در مطبوعات عنوان كرده بود كه به هيچ‌وجه حاضر نيست مجدداً فيلمي مثل اين گروه خشن بسازد كه براي او چيزي فراتر از نمايش عريان خشونت بود، متوجه شد كه بام از او چه مي‌خواهد؛ او به يكي از دوستانش گفته بود: آن‌ها مي‌خواهند همه را ميخكوب كنند؟ من هم يك كاري مي‌كنم كه همه ميخكوب بشوند!

با وجود اعتراض‌هاي پكين پا به لقبي كه به او داده بودند، «سم خونين»، اما او به موضوع خشونت انساني علاقه‌مند شده بود. او پيش از اين هم كتاب نياز زميني رابرت آردري را خوانده بود، كتابي درباره‌ي وجود غرايز انساني كه منجر به بروز خشونت در انسان‌ها به عنوان وسيله‌اي براي بقا در بالاي هرم زنجيره‌ي غذايي مي‌شود. او كه در ذهن خود ساخت فيلمي براساس رمان ويليامز را در سر مي‌پروراند، به فرضيه‌هاي آردري درباره‌ي تمايلات ارضي بشري بسيار علاقه‌مند شد. در اواخر دهه‌ي شصت، مسأله‌ي خشونت به موضوعي مهم در امريكا مبدل شد. پكين پا شاهد بود كه فعاليت جنبش‌هاي مدني به‌طور فزاينده‌اي درحال گسترش است. او وارد سلسله بحث‌هاي پيش آمده بعد از حادثه ماي لي شد، جايي كه يك گروه از نظاميان امريكايي به گونه‌اي حساب شده صدها تن از مردم بي‌گناه را قتل‌عام كردند. او از شنيدن اخبار مربوط به چارلز ويتمن هم بسيار شگفت‌زده شد، حادثه‌اي كه طي آن يك دانش‌آموز ممتاز و نمونه به بالاي يك برج ديده‌باني رفته و چهارده نفر را به قتل رسانده بود

پكين پا گفت: «موضوع اين نيست كه آيا آن دانش‌آموز از كشتن مردم احساس رضايت مي‌كرده يا نه، بلكه مهم اين است كه او دست به چنين عملي زده است. او تمام خشونت و بي‌رحمي‌اي را كه در وجودش موج مي‌زده، به بالاي آن برج برده و اجازه داده تا در آن‌جا تخليه شود»

پكين پا يك بار ديگر در انگلستان به اتفاق گودمن فيلم‌نامه را بازنويسي كرد. او شخصيت اصلي، ديويد سامنر، را از يك روشنفكر سرخورده به آدمي باهوش‌تر كه قابليت عصبي شدن دارد تغيير داد ــ آدمي تحصيل‌كرده و بي‌علاقه به سياست كه تلاش دارد تا خشمش را در خود فرو بنشاند. فيلم ماجراي يك استاد رياضي دانشگاه را تعريف مي‌كند كه به همراه همسر انگليسي‌اش، امي، به روستاي زادگاه زن در كورنوال مي‌رود تا بتواند مكاني آرام براي نوشتن كتاب داشته باشد. آن‌ها براي مرمت قسمت‌هاي بيروني كلبه دورافتاده‌شان تعدادي از مردهاي جوان محلي را استخدام مي‌كنند. دو تن از آن‌ها امي را مورد آزار و اذيت قرار مي‌دهند، ولي نقطه‌ي اوج قصه زماني است كه ديويد به يكي از مردهاي محلي كه متهم به قتل است در كلبه‌اش پناه مي‌دهد و كارگرها مي‌خواهند به زور وارد آن‌جا شوند. ديويد كه آدمي صلح‌طلب است مجبور مي‌شود براي دفاع از قلمروش دست به اسلحه ببرد

بام و ملنيك بازنويسي پكين پا را دوست داشتند و با كمك داستين هافمن كه به تازگي براي ايفاي اين نقش انتخاب شده بود آخرين اصلاحات در فيلم‌نامه نيز اعمال شد و سرانجام هم عنوان آن تغيير كرد (عنوان فيلم برگرفته از اين جمله‌ي فيلسوف چيني، لائوتسه، بود كه مي‌گويد: «زمين و آسمان بسيار بي‌رحم هستند و با موجودات بي‌شماري كه وجود دارند مثل سگ‌هاي پوشالي رفتار مي‌كنند.») پكين پا در ژانويه 1971 بازيگران و ساير عوامل فيلم را انتخاب و به سنت باريان در كورنوال انگلستان رفتند. آن‌ها يك خانه كوچك اجاره كردند؛ داستين هافمن و سوزان جرج بازيگر نقش امي در اطراف روستا مي‌گشتند تا درباره‌ي رابطه‌شان در فيلم با يكديگر گفت‌وگو كنند. گودمن هم آن‌ها را همراهي مي‌كرد تا با يادداشت‌برداري از صحبت‌هاي آن دو فيلم‌نامه را تكميل كند

سوزان جرج هم معتقد بود كه پكين پا شخصيتي وحشتناك و خود ويرانگر داشت و البته كن هاتكينسون هم بسيار شبيه به او بود كه توانسته بود مورد توجه كارگردان قرار گيرد («كن هم مثل سم آدمي احمق، دمدمي و خوفناك بود»). بعد از آن‌كه آن‌ها يك بار با يكديگر گلاويز شده بودند، هاتكينسون دستش را با يك ليوان شكسته مي‌برد و جرج مجبور مي‌شود تا او را به بيمارستان ببرد

پكين پا هنگام فيلم‌برداري صحنه‌هاي محاصره خانه، بازيگران را مجبور مي‌كرد كه صحنه‌هاي خطرناكي را بازي كنند بدون اين‌كه مسايل ايمني بازيگران و بدل‌كارها رعايت شود و همين مسأله، رفاقت بين او و ساير بازيگران را به خطر انداخته بود. پيتر وان كه نقش تام هيدن را در فيلم بازي مي‌كرد به خاطر مي‌آورد: «سم مي‌گفت: از آن وسط رد شو، و تو مجبور بودي كه از وسط پنجره بپري؛ و اصلاً برايش مهم نبود كه پرده‌ها دارند در آتش مي‌سوزند. اگر سم مي‌گفت فلان كار را بكن، مجبور بودي آن كار را بكني. ما واقعاً آن خانه را منهدم كرديم. چند شبي كه اين صحنه‌ها را مي‌گرفتيم واقعاً وحشتناك بودند»

سرانجام فيلم‌برداري بعد از شصت‌وشش روز دلهره‌آور در 29 آوريل 1971 به پايان رسيد. پكين پا فيلم زيادي گرفته بود و به همين دليل چند تدوينگر را براي تدوين اوليه فيلم استخدام كرد تا تصاوير مطلوب را از آن ميان انتخاب كنند (در ميان آن‌ها راجر اسپاتيزوود كه بعدها فيلم جيمز باند فردا هرگز نمي‌ميرد ــ 1997 را كارگرداني كرد نيز حضور داشتند). پكين پا خود بر كار آن‌ها نظارت داشت و بيش‌تر برش‌هاي مقطع و گستاخانه‌ي فيلم ايده‌هاي او بودند. در نخستين پيش نمايش عمومي فيلم در سن‌فرانسيسكو خيلي‌ها به نشانه‌ي اعتراض سالن سينما را ترك و يا فيلم را هو كردند. تماشاگراني هم كه باقي ماندند در انتها براي شخصيت هافمن كه شروع به گرفتن انتقام كرد دست زدند و هورا كشيدند

انجمن سينماي امريكا از پكين پا خواست تا برخي صحنه‌ها را از فيلم حذف كند و پكين پا سرانجام مجبور شد كه قبول كند. هنگام نمايش عمومي فيلم در امريكا بسياري از منتقدان از آن به عنوان تجليلي فاشيستي از لذت مبارزه كردن نام بردند (بيش‌تر شبيه به باشگاه مشت‌زني). فيلم بدون هيچ سانسوري در انگلستان نمايش داده شد و منتقدان انگليسي هم‌چون همتايان امريكايي خود با ديده‌ي ترديد به آن نگريستند

سگ‌هاي پوشالي فاصله‌ي بسياري با بهترين فيلم‌هاي پكين پا دارد (اين گروه خشن) اما پرده پاياني فيلم داراي نوعي سبعيت توأم با اعتماد به نفس است كه نشان مي‌دهد او واقعاً مي‌داند چه چيزي را مي‌خواهد بگويد. كارگردان زماني كه مشاهده كرد تماشاگران با ديدن صحنه‌هايي كه از نظر او نوعي تخليه هيجاني بودند هورا مي‌كشند بسيار مأيوس شد

گارنر سيمونز، نويسنده‌ي زندگي‌نامه پكين پا مي‌گويد: «سم به صورت غريزي كار مي‌كرد. او دنيا را در هاله‌اي از رنگ‌هاي خاكستري مي‌ديد و قصدش از ساخت فيلم‌ها بررسي چيزهايي بود كه نمي‌فهميد ــ مي‌خواست ببينند كه آيا بدين‌طيق مي‌تواند آن چيزها را آشكارتر نشان دهد يا نه. او مي‌گويد كه سگ‌هاي پوشالي درباره‌ي وجود خشونت در همه‌ي ما آدم‌هاست، اما اولين چيزي را كه در فيلم‌نامه تغيير داد نام شخصيت اصلي فيلم از جورج به ديويد بود ــ يعني اسم واقعي خودش»

تأثيرگذاران

دان سيگل 1991 ــ 1912

پكين پا در پنج فيلم به عنوان دستيار با سيكل همكاري كرد. گرچه فيلم‌هاي آن دو شباهت‌هاي ساختاري اندكي با يكديگر دارند، اما پكين پا نيز با تبعيت از اصرار سيگل براي كار با گروهي وفادار كه به آن‌ها اعتماد داشت همواره تلاش مي‌كرد تا با عده‌اي خاص همكاري كند


ريو براوو 1959
وسترن كلاسيك هوارد هاكس با بازي جان وين و در نقش كلانتري كه تصميم دارد به شيوه‌ي خود از شهر دفاع كند ــ خيلي شبيه به روش دفاعي ديويد سامنر از خانه‌ي خود در سگ‌هاي پوشالي بود («اين‌جا خونه منه! مال منه! نمي‌گذارم كسي آسيبي به اون برسونه!»)


اين گروه خشن 1969
تا اين زمان، پكين پا به يك سبك ساختاري معين رسيده است (تدويني حساب شده و فوق‌العاده خشن). به گونه‌اي كه پائولين گيل، منتقد امريكايي گفته است: «اگر نوشيدني تازه‌اي را به درون بطري سينماي وسترن بريزيد، پكين پا باعث مي‌شود كه آن بطري منفجر شود». اين فيلم يك موفقيت بزرگ براي او بود، و براي تكرار فرمول آن در فيلم‌هاي ديگر خود به شدت تحت فشار بود

لائوتسه

پكين پا عنوان فيلم خود را از كتاب لائوتسه گرفته بود («زمين و آسمان بسيار بي‌رحم هستند و با موجودات بي‌شماري كه وجود دارند مثل سگ‌هاي پوشالي رفتار مي‌كنند»)، درحالي كه كتاب رابرت آردري، نياز زميني، او را به اين فكر انداخت كه هافمن نقش يك آدم ضعيف را بازي كند كه مجبور مي‌شود براي دفاع از قلمروي غريزي‌اش دچار عنان گسيختگي شده و به خشونت روي آورد




دنباله‌روها
فيلم‌هاي جنجالي

استفاده‌ي «سم خونين» از تصاوير بسيار خشن الهام‌بخش كارگردانان فيلم‌هاي ترسناك در دهه‌ي 1970 بود كه آن را تا حد ابزاري براي ترساندن تماشاگر تنزل داده بودند. داريو آرجنتو، امپراتور ايتاليايي آثار مملو از خون و خونريزي، خشونت تأثيرگذار و بادوام پكين پا را به عاملي تقريباً توهم‌زا تبديل كرده بود




جان وو
دوستداران اين گروه خشن اغلب از اين فيلم با نام باله‌ي خون ياد مي‌كنند. حركت‌هاي عالي و حساب شده‌ي جان وو را (معمولاً شامل صحنه‌هاي تيراندازي، حركات آهسته و كبوتر هستند) نيز «باله گونه» گفته‌اند. اما پكين پا در خلق ضرباهنگ مناسب بسيار بهتر عمل مي‌كرد ــ او مي‌دانست كه چگونه با كمك تصاوير آهسته باعث شتاب بخشيدن به ضرباهنگ فيلم شود

گارد جاویدان
10-08-06, 05:02 PM
کمتر کسی درعالم سینما در دوران حیات خود اینقدر نادیده گرفته شده است که او. شاید اگر "اورسون ولز" را نادیده بگیریم " سام پکین پا" قدر نادیده ترین فیلمساز طول سینما می باشد که در دوره حیاتش به بدترین شکل ممکن مورد لعن و نفرین سیستم فیلمسازی هالیوود قرار گرفت. سازنده آثاری چون "این گروه خشن " ، " این فرار مرگبار " و... در دوران حیات خود هرگز آنطور که باید مورد احترام تهیه کنندگان و منتقدین قرار نگرفت. روحیه پر خاشگر و عصیانگر او که با افتخار – و البته به دروغ – مدعی خونی سرخپوستی در آن بود – سام یک آمریکایی اصیل بود که ادعا می کرد از طرف مادر بزرک سرخ پوست است!- باعث می شد هر چیزی را که به او تحمیل می شود نپذیرد. هر چند تهیه کنندگان همیشه قدرت اول نظام استودیویی هالیوود محسوب می شدند و همیشه دخل و تصرف را در آثار او اعمال می کردند ولی هر بار با آن روحیه خشن اش با آنها برخورد می کرد و برای همین به بچه بد هالیوود مشهور بود. فیلمسازی که نمی توانست آرزوهایش را آنگونه که میخواهد به تصویر بکشد و یا آنگونه که می خواهند . تنها راه خالی کردن عقده هایش پناه بردن به بطری های الکل بود. همانی که حتی یکبار تبهکاری مکزیکی را استخدام کرد تا رئیس کمپانی مترو گلدین مایر را بکشد چون فیلم او را سانسور کرده بود!! با اینهمه و علیرغم اینکه یعضی از فیلم هایش حتی بسیار پرفروش بود- مانند "سگهای پوشالی " " این فرار مرگبار" و "این گروه خشن" –هرگز متعارف نبود و نشد تا آرزوهایش را به الکل ببرد. از 14 فیلمی که سام پکین پا ساخت تنها 3 فیلم کامل تام ازآن او محسوب شد- حماسه گیبل هوگ، این فرار مرگبار و سر آلفردو گارسیا را برایم بیاورید- و بقیه فیلم هایش از جمله "این گروه خشن" به زیر تیغ سانسور رفت. (هر چند به تازه گی از این فیلم یک دی وی دی با عنوان نسخه کارگردان به بازار آمده است.- و در ایران هم پیدا می شود – که 11 دقیقه اضافه دارد و همین کافی است تا سام پس از مرگ به آرزویش برسد."صحنه مشهور فیلم "این گروه خشن" که اکنون شمایل سینمای وسترن هم شده است"سام در زمان ساخت "این گروه خشن"

سام پکین پا با آنهمه سختی و تلخی ، عصیان و خشونت و اعتیاد به الکل بی تردید عصاره آنچه که امروز سینما می نامندش است. فیلم های او اکنون و در دوران ظهور فرا مدرنیسم- به یمن بزرگانی چون تیم برتن، تارانتینو، فینچر و جارموش- دوباره بینی میشود و قدر می بیند و بر صدر می نشیند. تمام تعریف منفی از سینمای او اکنون نقطه قوت سینمایش است. "این گروه خشن اکنون به یقین یک فیلم کالت کامل در سینمای وسترن محسوب می شود. و صحنه مشهور حرکت دار و دسته پایک بیشاب ( ویلیام هولدن، بن جانسون، وارن اوتس و ارنست بورگناین ) برای نجات آنجل به شمایل سینمای وسترن تبدیل شده است در حالیکه همین فیلم در زمان ساخت شدیدا مورد نقد قرار گرفت که به سینمای وسترن و تعاریف این ژانر خیانت کرده است و خشونت عریان آن را خارج از حد تحمل تماشاگر دانستند. " صلیب آهنی" اش که بی سر و صدا آمد و رفت ( جز تلفن مشهور اورسون ولز به سام پس از دیدن فیلم) اکنون در ردیف بهترین فیلم های جنگی ضد جنگ طول تاریخ سینما قرار دارد. " سگ های پوشالی" به عنوان یک تریلر کالت کلاس درسی برای فیلمسازان این نسل محسوب می شود. خشونت جاری بر سینمای سام پکین پا عریان است ولی آزار دهنده نیست آنقدر که از خون به عنوان ابزاری برای شاعرانگی استفاده می برده است. رقص مرگ های او هرگز در سینمای جهان تکرار نشدو اسلوموژن تا ابد با سینمای او گره خورد و بعید است کسی به اسلوموژن در سینما بیندیشد و به یاد سام بزرگ نیفتد. شمایل مردانگی نیز با سینمای او ماندگار شد. اگر ما اکنون استیو مک کویین ، ویلیام هولدن یا چارلتن هستون را به عنوان شمایل مردانگی در سینمای جهان می شناسیم این مدیون سام پکین پاست. غرور مردانه قهرمانانش را – یا ضد قهرمان- یادتان هست پایک ایستاده جان داد؟ و سروان در سرگرد دندی جان در راه قولش داد یا به یاد بیاورید مک کویین را در "این فرار مرگبار" –مقایسه کنید با غرور مردان سینمای امروز و در هیبت امثال راسل کرو و بروس ویلیس تا ببینید سینمای امروز تا چه حد وامدار آن تصاویر کلاسیک است. سام را ضد زن می دانستند ولی نگاه او به زن نگاه مخالف نبود نگاهی افلاطونی بود که در هیاهوی مردانگی سینمایش گم می شد. محض نمونه در فیلم های – این فرار بزرگ، سگهای پوشالی ( نیمه دوم) یا سر آلفردو گارسیا را برایم بیاورید - دقت کنید که چگونه زنان مکمل قهرمانان مرد در سینمای پکین پا می شود. " در اواخر عمر"

گارد جاویدان
10-08-09, 04:00 AM
نام فیلم: شک (doubt)
کارگردان: پاتریک شانلی
بازیگران: مریل استریپ، فیلیپ سیمور هافمن، امی آدامز
یک مدرسه کاتولیک در سال ۱۹۶۴ به نظر دنیایی بسته و مهر و موم شده می‌آید. مدرسه سنت نیکلاس در برانکس که توسط مادر آلویزز، مدیر سخت‌گیر و تندخوی آنجا که دانش‌آموزان و راهبه‌ها را چهار چشمی می‌پاید و اخیرا با کشیش‌های منطقه سر ناسازگاری پیدا کرده است، اداره می‌شود. مسئله آنها به نظر بر روی اصلاحات واتیکان دوم که هنوز در جریان است و پدر فلین (فیلیپ سیمیور هافمن) به عنوان مترقی، مجری اجرای آن است، متمرکز شده است. این مسئله اما برای مادر آلویزز رنج و عذابی‌ست.
بعضی بر این عقیده خواهند بود که کاراکتر مادر آلویزز که کاملا خشک و بدون هیچ اشاره‌ای به شوخ‌طبعی توسط مریل استریپ بازی شده، یک کاریکاتور است. در هشت سالی که در مدرسه کاتولیک‌ها بودم، از راهبه‌های دومنیکن بغیر از خوبی و مهربانی هیچ چیز ندیدم. هرگز من از آنها نرنجیدم و تنها یک بار در سال اول خواهر آمبروستتا با انگشتری که در دست داشت، ضربه‌ای به سرم زد. اما به وضوح بیاد دارم که از خواهر گیلبرتو - مدیر مدرسه - می‌ترسیدم و یک باری که من را به دفترش فرستادند، از ترس پاهایم کاملا شل شده بود. او هیچ وقت کاری از روی غضب انجام نمی‌داد. تنها طوری وانمود می‌کرد که مدیری مدبر است.
مادر آلویزز در “شک” از تمام تاثیرات سوء جهان مدرن که حتی یک خودنویس را هم شامل می‌شود، نفرت دارد. درست می‌گوید. ما خوشخطی‌مان را از تمرین با خودکارهای مخزنی که بر روی هر صفحه‌ای عبارت “JMJ” را ثبت می‌کردیم، به دست آوردیم. (به نام مسیح، مریم و البته یوسف). در قلمرو حکمرانی آلویزز یک دختر شیرین به اسم خواهر جیمز (امی آدامز) نفس می‌کشد. کسی که می‌بینید در دنیای صومعه محدود شده است و دنیای داخل را با بیرون در مغایرت می‌بیند. بتدریج در طول نیمسال دوم در پاییز، تحولی پدیدار می‌گردد.
در مدرسه سنت نیکلاس یک دانش آموز آفریقایی - آمریکایی به اسم دونالد میلر (جوزف فاستر) مشغول به تدریس است. کسی که پدر فلیپ او را تشویق به انجام دادن ورزش می‌کند و منصب موعظ محراب را به او می‌سپارد. تمام این کارها به خوبی انجام می‌گیرد. اما خواهر جیمز اعلام می‌کند که کشیش فلین دونالد را تنهایی به اتاق خودش احضار کرده است. خواهر جیمز بر این باور است که احتمال وقوع کاری غیر اخلاقی می‌رود و مادر آلویزز را که چشمانش از فرط تنگ‌نظری و کشیدگی همانند گرگ می‌ماند، آگاه می‌سازد.
اما “شک” قصد این را ندارد که درام - مستندی دباره سوء استفاده جنسی باشد. پاتریک شانلی فیلم را براساس نمایشنامه برنده جایزه پولیتزر و هم چنین تونی، نوشته خودش کارگردانی کرده است و همانطور که از اسم پیداست، فیلم تماما درباره یک “شک” است. شک در دنیای قطعیت (یقین). از نظر آلویزز، فلین بدون رد خور، گنه‌کار است. اینکه فلین بی‌گناه به نظر رسد و یا احتمال دارد خواهر جیمز فقط از روی عجله و اشتباها آن خبر را داده باشد، کاملا برای مادر آلویزز بی معنی است. فلین می‌داند که یک تهمت ناروا‌‌، می‌تواند زندگی و کارش را نابود کند.
اتفاق دیگری هم می‌افتد. دنیای واقعی وارد دنیای مهر و موم شده می‌شود و مابین این دو نقطه درگیری‌ صورت می گیرد. مادر دونالد (ویولا دیویس) می‌ترسد که مبادا پسرش را از مدرسه اخراج کنند. دونالد همچنین متهم به نوشیدن جرعه‌ای شراب از محراب است. بدتر اینکه پدر فلین این اتهام را بر او روا می‌دارد. مادر دونالد در صحنه‌ای که یکی از بهترین صحنه‌های امسال است، مستقیما به پای مادر آلویزز می‌افتد و از او التماس می‌کند که پسرش را اخراج نکنند. بی‌عدالتی است اگر ویولا دیویس را برای بازی خوبش نامزد اسکار نکنند. او چهره به چهره با بازیگری توانا و قابل از نسل خودش روبرو می‌شود و این مواجهه‌ای است مابین دو غول که قدرتی بی‌همتا را بازتاب می‌دهد.
“شک” همچنین موضوع خطابه پدر فلین در آغاز فیلم است. شک در کار رسوخ به درون کلیسا و ایالات متحده در سال ۱۹۶۴ بود. آیا هنوز با خوردن گوشت در جمعه‌ها به جهنم می‌رویم؟ بعد از ترور کندی و آغاز جنگ ویتنام شک و تردید به یقین عامه آمریکاییان نقب زده بود. به چه اطمینان داشته باشیم؟ تضاد مابین آلویزز و فلین، تضاد بین قدیم و جدید است، تضاد مابین ثبات و تغییر، عصمت و بلاتکلیفی. شانلی ما را با این تردیدها تنها می‌گذارد. من کسانی را می‌شناسم که مطمئنا درباره فرجامی که می‌بایست بر این فیلم می‌بود، یقین دارند. “شک” فیلم‌نامه‌ای غنی و قوی دارد و با اجراهایی خیره کننده و قوی تزئین شده است. فیلم از همان برداشت اول ما را به تامل وا می‌دارد و بتدریج بر آن می‌افزاید. فیلم‌هایی از این دست، نایاب هستند.
__________________

گارد جاویدان
10-08-14, 08:40 PM
خشن ترین فیلم های تاریخ سینما


هفته‌نامه «اینترتینمنت ویكلی» فهرست 15 فیلم تاریخ سینما كه حاوی خشونت‌آمیزترین صحنه‌ها هستند را منتشر كرد:

در رتبه اول این فهرست، «تاریخ مجهول آمریكا» ساخته «تونی كای» محصول سال 1999 قرار دارد كه نامزدی اسكار بهترین بازیگر مرد را برای «ادوارد نورتون» به‌همراه آورد.

فیلم «بازگشت‌ناپذیر» ساخته «گاسپار نوئه» محصول 2002 در رتبه دوم قرار دارد. این فیلم كه نامزد نخل طلای كن بود، جایزه اسب طلا بهترین كارگردانی را از جشنواره استكهلم بدست آورد.

فیلم «هزارتوی پن» ساخته «گیلرمو دل‌تورو» محصول 2006 بالاتر از فیلم «خصومت» در رتبه چهارم قرار دارد. این فیلم برنده‌ سه جایزه اسكار و هفت جایزه «گویا» از آكادمی اسپانیا شد.

«پرتقال كوكی» ساخته «استنلی كوبریك» (1971) در رتبه بعدی خشونت آمیزترین فیلم‌های تاریخ سینما قرار دارد، این فیلم نامزد چهار جایزه اسكار بود.

فیلم «سابقه خشونت» ساخته «دیوید كراننبرگ» (2005) نامزد دو جایزه اسكار و نخل طلای كن، در مكان هفتم حضور دارد.

«تپه‌ها چشم دارند» (2006) ساخته «الكساندر آجا» و «اره» (2006) ساخته «جیمز وان» رتبه‌های بعدی را در اختیار قرار دارند.

فیلم «مصائب مسیح» ساخته «مل گیبسون» محصول 2004 دیگر فیلم مطرح این فهرست است كه در رتبه نهم ایستاده است.

«سگ‌های انباری» ساخته «كوئنتین تارانتینو» (1992)، برنده جایزه فیپرشی جشنواره تورنتو و «اسب برنز» جشنواره استكهلم در رتبه دهم قرار دارد.

«سكوت بره‌ها» ساخته «جاناتان دمی» (1991)، برنده‌ی پنج جایزه اسكار، دو جایزه بافتا و خرس نقره‌ای جشنواره‌ برلین در مكان یازدهم دیده می‌شود.

فیلم «هفت» ساخته «دیوید فینچر» (1995)، «هانیبال» ساخته «ریدلی اسكات» (2001) و «نجات سرجوخه رایان» ساخته «استیون اسپیلرگ» (1998)، برنده‌ی پنج جایزه اسكار، دیگر فیلم‌های مطرح فهرست خشونت‌آمیزترین فیلم‌های تاریخ سینما هستند.

نویسنده: یاشار جلیل زاده

گارد جاویدان
10-08-14, 09:24 PM
آیا ستاره های سینما منقرض شده اند؟

اگر این موضوع تا پیش از این در حد یک نظریه دور از ذهن بود، باید در آینده ای نه چندان دور آن را کاملا جدی گرفت. نگاهی به برنامه فیلم های در نوبت اکران در ماه های آینده می تواند این موضوع را تأیید کند.

در بین فیلم های بزرگ تابستان، فیلم های اندکی برای موفقیت در گیشه به ستاره ها وابسته هستند؛ برخی از آنها بازسازی یک اثر موفق در رسانه ای دیگر هستند.
البته این به معنای عدم وابستگی این فیلم ها به هنرپیشه ها نیست ولی این فیلم ها از هم اکنون جایشان را در برنامه سینماروهای حرفه ای پیدا کرده اند و این موضوع تنها به لطف برند یا موضوع فیلم بوده و اگر در این بین ستاره هایی هم باشند که این اواخر ستاره اقبال شان درخشیده باشد، در فیلم های پرفروش فاکتور اصلی به حساب نمی آیند.

استودیوها بیش از یک قرن از ستاره ها استفاده می کردند و به ستاره سازی مشغول بودند اما این اواخر قاعده بازی تغییر کرده است.
سریال های تلویزیونی نسل جدیدی از ستارگان را به مخاطب معرفی کرده و از سوی دیگر مخاطبان سینمارو جوان تر و جوان تر می شوند و برخی از ستاره ها همچون تام کروز (47 سال) یا جولیا رابرتز (42 سال ) می توانند جای پدر و مادرشان باشند!

ولی گذشته از مسئله سن فاکتور اقتصاد و بیلان های مالی تعیین کننده ترین دلیل بروز چنین شرایطی هستند.
ستاره های سینما، گرانقیمت هستند و این با شرایط جدید استودیوها همخوانی ندارد. استودیوها اکنون بخشی از یک امپراتوری رسانه ای چند وجهی هستند که مالکانشان نمی توانند هزینه چندانی صرف سینما کنند و حتی زمانی که استثنایی چون آواتار ([Only registered and activated users can see links]) پیش می آید و هزینه آن به 300 میلیون دلار می رسد، باز هم 2 چهره ناشناخته و البته ارزانقیمت هنرپیشه های اصلی اش می شوند و سیگورنی ویور تنها چهره شناخته شده فیلم در نقش فرعی است.

دستمزدهای کلان هنرپیشه ها این روزها امری لوکس و غیرممکن به نظر می رسد و هنرپیشه هایی که یک دهه قبل می توانستند برای بازی در فیلمی، 15 تا 20 میلیون دلار بگیرند در ماه های اخیر تنها توانسته اند دلشان را به درصد های معقول از فروش نهایی فیلم خوش کنند. 7-6 سال قبل در فهرست هنرپیشه های درجه اول، نام هایی چون نیکول کیدمن ([Only registered and activated users can see links])، تام کروز ([Only registered and activated users can see links]) یا امثال دنزل واشنگتن و جولیا رابرتز بود و هیچ کس نمی تواند ادعا کند که شهرت آنها در این روزها بیش از آن زمان است ولی باید پرسید برسرستاره هایی که قرار بود جای آنها را بگیرند چه آمد؟ نا م هایی چون ادوارد نورتون، کرستن دانست یا اورلاندو بلوم؟

با تشدید بحران اقتصادی در سال گذشته آخرین میخ ها هم بر تابوت ستارگان سینما کوبیده شد و فیلم هایی که ظاهرا ستاره های قابل اعتنایی داشتند و می توانستند فروش چند صد میلیونی داشته باشند خیلی زود از برنامه اکران کنار رفتند و ضرر فراوانی به استودیوهای سازنده وارد کردند.

فیلم Duplicity با بازی جولیا رابرتز به رغم تمام تبلیغاتش نتوانست مخاطبی بیابد و چند هفته پس از آن ویل فرل و جک بلک که بازیگران کمدی و مورد علاقه خانواده ها بودند این بار کسی را به سینماها نکشاندند و فیلم های پرخرجشان «سرزمین گمشده ([Only registered and activated users can see links])» و «سال اول ([Only registered and activated users can see links])» فاجعه گیشه بودند. اما رابرت داونی جونیور از جمله هنرپیشه های با استعداد دنیای سینماست که با درک خوب از شرایط ایجاد شده، برای مدتی گرایش های هنری اش را کنار گذاشته و در فیلم اکشن آیرون من2 ([Only registered and activated users can see links]) شرکت کرده است و البته در فیلم شرلوک هلمز ([Only registered and activated users can see links]) در کریسمس هم علاقه زیادی به حرکات اکشن از خود نشان داد.

در کنار داونی جونیور، لیام نیسن و رالف فاینس هم دیگر بازیگرانی بودند که از این مرام پیروی کردند. نیسن که زمانی برای فهرست شیندلر ([Only registered and activated users can see links]) نامزد دریافت اسکار ([Only registered and activated users can see links]) بود حالا در فیلم برخورد خدایان ([Only registered and activated users can see links]) بازی کرده و در ادامه برنامه اکران امسال او را در نقش هانیبال اسمیت در فیلم اکشن A-Team خواهیم دید.

البته نمی توان نیسن را برای این انتخاب شماتت کرد چون استودیوها دیگر علاقه ای به ساخت فیلم هایی چون فهرست شیندلر از خود نشان نمی دهند و جیک جیلن هال هم از دیگر هنرپیشه های مستعدی است که باید شاهد بازی اش در فیلم شاهزاده ایرانی ([Only registered and activated users can see links]) باشیم که براساس یک بازی رایانه ای مشهور ساخته شده است.

در تابستان امسال شهرت و کارکرد 2هنرپیشه نام آشنا در گیشه، بار دیگر به بوته آزمایش گذاشته می شود. تام کروز در فیلم «شوالیه و روز ([Only registered and activated users can see links])» در کنار کامرون دیاز ([Only registered and activated users can see links]) بازی می کند که مملو از صحنه های تعقیب و گریز و انفجار است. این فیلم می تواند از این نظر برای کروز مهم باشد که پس از چند شکست تجاری بازگشت او به گیشه را موفق نشان می دهد. 2فیلم والکری ([Only registered and activated users can see links]) و Lions for Lambs او هر دو در گیشه شکست سختی خوردند و کروز امیدوار است شوالیه و روز بتواند جایگاه او به عنوان ستاره را احیا کند.

راسل کرو ([Only registered and activated users can see links]) هم با فیلم دیگری از ریدلی اسکات که در جشنواره بین المللی فیلم کن اکران شد به سینماها بازگشت. اما مشکل این ستاره های پابه سن گذاشته دستمزد بالای آنهاست. راسل کرو 45 ساله سال قبل در تریلر State of Play نقش روزنامه نگاری با سابقه را ایفا کرد و گرچه در آخرین لحظات جایگزین براد پیت ([Only registered and activated users can see links]) شد اما دستمزدش به قدری بالا بود که فیلم با وجود نظر مثبت منتقدان تنها توانست هزینه هایش را جبران کند.

اما برای ستاره های خیلی مسن، شرایط دیگر مهیا نیست و فیلم جدید مایکل داگلاس 65 ساله به نام «پول هرگز نمی آرامد» که دنباله ای بر فیلم مشهور وال استریت است، به دلیل هراس استودیو از عدم استقبال سینما روها از برنامه اکران تابستانی حذف و به سپتامبر منتقل شد.

پیش از این باور عمومی بر این بود که اگر ستاره ای دائما فیلم داشته باشد از ارزش های او در گیشه کم نخواهد شد اما آنجلینا جولی ([Only registered and activated users can see links]) هر چند با سری فیلم های لارا کرافت ([Only registered and activated users can see links]) موفق بود ولی با بازی در چند نقش دراماتیک خوب اما بی طرفدار در فیلم های قلب قدرتمند و Changeling نتوانست انتظارات را برآورده کند.

برخی از هنرپیشه ها هم با آگاهی از افولشان دست به حرکاتی هوشمندانه می زنند. جورج کلونی ([Only registered and activated users can see links]) و مت دیمون که شاهد چنین روندی هستند با حضوردر سری فیلم های پر تماشاگر یاران اوشن ([Only registered and activated users can see links]) و بورن توانستند شانس بازی در فیلم های مستقل مورد علاقه شان را ایجاد کنند.

با تمام اینها واقعیت سینمای امروز برای هنرپیشه ها تلخ است و چه بخواهیم چه نخواهیم سینما واقعا به ستاره نیازی ندارد. اوج این موضوع در زمان اکران فیلم آواتار اثبات شد؛ زمانی که سم ورتینگتنون و زو سالاندا بازیگران اصلی فیلم یک روز پس از اکران افتتاحیه فیلم در خیابان آکسفورد لندن قدم زدند و در تمام طول خیابان حتی یک نفر هم آنها را نشناخت و تلاش نکرد امضایی از آنها بگیرد.

گاردین /4 می 2010

گارد جاویدان
10-08-14, 09:25 PM
آخرین بازمانده عصر طلایی نقد فیلم...

اندرو ساریس که استاد سینما در دانشگاه کلمبیا و نویسنده کتاب سینمای آمریکاست به‌قدری در فرهنگ سینما مطالعه داشت که گاهی تصور می‌شد خود، سازنده برخی از فیلم‌های مورد نقدش بوده است.

مبارز اسبق دنیای نقد فیلم این روزها آرام در آپارتمانش در نیویورک نشسته و به مجموعه کارهایش فکر می‌کند، به تمامی جدل‌های مطبوعاتی با رقبایش و یا بحث در مورد آخرین فیلم فلینی و کوبریک که گاهی تا نیمه شب به طول می‌انجامید. زندگی او در دهه‌1960 عمدتا در سالن‌های تاریک سینما یا پشت میز کارش برای تایپ آخرین نقدها و پیشی‌گرفتن از رقبایش می‌گذشت. در این لحظات همیشه به این نکته فکر می‌کرد که پالین کیل درباره این فیلم چه می‌نویسد یا اینکه چطور می‌تواند برای یک بار هم که شده پوزه جان سیمون را به خاک بمالد.

درآن سال‌ها همیشه کارگردان‌ها و فیلم‌هایی پیدا می‌شدند که او دست به ستایش‌شان بزند و برای مثال« ماجرا» ساخته آنتونیونی را ادیسه مدرن دنیای هنر بنامد.
ولی اندرو ساریس 81‌ساله از این دوران فاصله زیادی گرفته و تنها خاطرات مبهمی را به همراه دارد او در مورد روزهای روشن سینما می‌گوید: ما همه هیجان زده بودیم و دائما سعی می‌کردیم تا در رقابت نانوشته‌مان برترین باشیم. ما می‌دانستیم که گاهی اوقات حرف‌های احمقانه می‌زنیم ولی سینما برای همه مهم‌تر از هر چیز دیگری بود و تعجیل برای نوشتن درباره این سینمای خوب مقدم بر هرکار دیگری بود.

ساریس که از ماه ژوئن گذشته با احترام از کار در روزنامه نیویورک آبزرور کنار گذاشته شد یکی از آخرین بازماندگان روزهای طلایی نقد فیلم بود. این عصر طلایی نقد از اوایل دهه‌1950 و با حضور فیلم‌‌های کارگردان‌هایی چون فرانسوا تروفو، اینگمار برگمان، آکیرا کوروساوا و ژان‌‌لوک‌گدار آغاز شد و پس از ‌ 2دهه حاکمیت بی‌چون‌وچرای سینمای اروپا و آسیا، نوبت به موج جدید سینمای آمریکا در دهه‌1970 رسید که حرف‌های تازه‌ای برای گفتن داشت. در تمامی این دوران تعداد معدودی از منتقدان- اندرو ساریس، پالین کیل، استنلی کافمن و منی فاربر- معتقد بودند این جنبه از سینما ارزش بحث و بررسی دقیق را دارد و روندی که آنها در دهه‌1950 آغاز کردند به تیتر سال‌1969 روزنامه نیویورک تایمز منجر شد: برای فرار از زندگی به سینما نروید، سینما حالا هنر برتر است.

با صف کشیدن علاقه‌مندان سینما در مقابل سالن‌های ویژه نمایش آثار هنری در نیویورک و منهتن، دیگر فرصت برای بحث درباره فیلم‌هایی چون بانی و کلاید، به پیانیست شلیک کن، دکتر استرنج لاو و روانی مهیا شده بود.موریس دیکستین از دانشگاه نیویورک درباره تاثیر‌گذاری این دسته از منتقدان بر فرهنگ سینمایی دهه‌های ‌1950‌تا‌1970 می‌گوید: این دوره‌ای بود که سینما تجربه‌ای مدرن را پشت سر می‌گذاشت و منتقدان این هنر مدرن را به داخل جامعه آوردند. در این راه ساریس آمریکایی‌ها را با تئوری سینمای مولف فرانسه آشنا کرد؛ جایی که کارگردان‌‌ همچون نویسنده ‌ای که با کتاب‌هایش با خواننده ارتباط برقرار می‌کند، مسائلی را با تماشاگر در میان می‌گذارد و به این ترتیب نقش کارگردان به‌مراتب مهم‌تر از ستاره سینماست. او البته اشاره کرده بود که هالیوود در دوران اوج خود مؤلفانی چون اورسن ولز، ساموئل فولر و جان فورد داشته است.

مارتین اسکورسیزی از دیداری که سال‌ها قبل با ساریس در خیابان چهل و دوم نیویورک داشته و طی آن در‌باره فیلم‌‌هایی که برای ساخت‌شان دنبال سرمایه‌گذار بوده صحبت کردند، می‌گوید: اندرو ساریس برای نسل جوان آن دوره کار مهمی انجام داد و به آنها یاد داد که سینمای آمریکا تنها کارخانه تولید فیلم نبوده بلکه سینماگران مؤلفی هم داشته که هنر واقعی را ارائه می‌کردند.

این منتقدان عمدتا شرایط مالی خوبی نداشتند اما درگیری‌های لفظی آنها همیشه مورد توجه علاقه‌مندان سینما بود تا جایی که روزنامه نیویورک‌تایمز در سال‌1971 دو صفحه کامل روزنامه را به جنگ لفظی سیمون و ساریس در مورد سینمای مؤلف و ارزش آن در سینمای روز اختصاص داد و ساریس در انتهای آن گفت‌وگو وقتی نتوانست سیمون را راضی به پذیرش نظرش کند آن جمله معروف را درباره او گفت: سیمون بزرگترین منتقد سینمایی قرن نوزدهم است!

اما رقابت اصلی ساریس با پالین‌کیل بود تا جایی که بعدها طرفداران این دو منتقد در مطبوعات، ساریسی‌ها و کیلی‌ها خوانده می‌شدند.

ساریس که استاد سینما در دانشگاه کلمبیا و نویسنده کتاب سینمای آمریکاست به‌قدری در فرهنگ سینما مطالعه داشت که گاهی تصور می‌شد خود سازنده برخی از فیلم‌های مورد نقدش بوده. او شیفته میزان‌سن و میزان ارتباط فیلم با تماشاگر بود. پالین‌کیل در مقابل معلومات دانشگاهی نداشت اما یک روشنفکر سینمایی بود و در نیویور‌کر سعی می‌کرد بیشتر به بعد بصری فیلم‌ها بپردازد و به کارکرد فرهنگی فیلم‌ها چندان اهمیتی نمی‌داد. دشمنی این دو تا جایی شدت گرفت که وقتی در سال‌1969 ساریس با مولی هاسکل- یکی دیگر از منتقدان سینمایی- ازدواج کرد و پالین‌کیل را به مراسم عروسی دعوت کرد، کیل در جواب گفت: منتظر می‌مانم تا به عروسی دوم هاسکل بروم!

اما این دو در زمانی که منافع منتقدان سینمایی به‌طور کلی به خطر می‌افتاد و یا اینکه موقعیت منتقدان را در رسانه‌ها ضعیف احساس می‌کردند به‌خوبی از هم حمایت می‌کردند و گاهی هم مشترکا از یک کارگردان تمجید می‌کردند. جی هوبرمن، منتقد نشریه ویلج‌وویس با ذکر این نکته می‌گوید: پالین و اندرو هر دو کارهای دپالما و اسکورسیزی را دوست داشتند. ساریس در نشریه ویلج‌وویس در دهه‌1960 چهره‌ای منحصر به فرد بود. او یک‌سال تمام با کارگردان‌های موج نو سینمای فرانسه در کافه‌ها قهوه خورده و گپ زده بود و همین آشنایی‌اش باعث شد تا بعدا سردبیر نسخه انگلیسی کایه دو سینما شود.

خاطره مهم دیگر او تماشای بر باد رفته برای چهل و هشتمین بار و لذت بردن از بازی ویوین‌لی در بار چهل‌و‌هشتم به اندازه بار اول است. در دهه‌1960 ویلج وویس از معدود نشریاتی بود که جریان اصلی سینما را با تردید و شک دنبال می‌کرد و در عوض به اتفاقات سینمایی آن سال‌ها بعد دیگری می‌داد. ساریس درباره فیلم روانی هیچکاک نوشت: آلفرد هیچکاک آوانگاردترین فیلمساز امروز آمریکاست و روانی در کنار تکرار فضای وحشت فیلم‌های قبلی او نقدی بر دنیای مدرن است که در آن احساس و انگیزه‌های بشری اهمیتی ندارند.

اینگونه نقدها باعث شد تا او به زعم برخی، یکی از ایدئولوگ‌های دنیای نقد فیلم باشد؛ شخصی که همچون پادشاهی که از قلعه‌اش در قرون وسطی دفاع می‌کند، تا آخرین لحظه از نقدها و نظراتش دفاع می‌کرد؛ هر چند که این نوشته‌ها همچون توصیفی که برای فیلم شب یک روز سخت داشت و آن را همشهری کین دنیای موزیکال نامید به مذاق بسیاری خوش نیاید. اما کنت جونز در سال‌2005 نقد جدید ساریس درباره ادیسه فضایی 2001 را پس از تماشای مجددش یکی از بزرگترین لحظات در تاریخ نقد فیلم تلقی کرد.

در سال‌1989 او ویلج وویس را ترک کرد و به نیویورک آبزرور رفت و تا ژوئن در آنجا مشغول به کار بود ولی این نشریه هم درگیر بحران مالی شد و به شکلی مؤدبانه عذر ساریس را خواست. سردبیران نشریه به او گفته بودند که به شکل نامرتب نقدهایی برای نشریه بنویسد اما ساریس ترجیح داد که این کار را برای نشریه فیلم کامنت انجام دهد؛ هرچند که خودش اعتراف می‌کند به‌خوبی گذشته نمی‌نویسد.

او در پاسخ به این سؤال که آیا فیلمسازی بوده که نظرش بعدا درباره او تغییر کرده باشد می‌گوید: در بحث‌هایی که با تروفو داشتم او وادارم کرد بیشتر در مورد بیلی وایلدر فکر کنم و خوشبختانه این فرصت را داشتم که در نهایت از بیلی بابت نقدهایم عذر خواهی کنم.

گارد جاویدان
10-08-18, 07:16 PM
در حسرت خاطرات-نقدی بر فیلم پاپیون,شاهکار فرانکلین جی-شافنر فیلم پاپیون محصول سال 1973 ساخته فرانکلین جی-شافنر است . این فیلم داستان مردی است که جرم خویش را قبول ندارد و همواره به دنبال فرار از زندان(کسب آزادی ) است و در نهایت زندان مخوف فرانسه نیز نمی تواند آزادی را از او صلب کند .

[Only registered and activated users can see links]


سکانس های شروع زندانیان را به سمت کشتی هدایت می کنند و بعد از آن شاهد جامعه ای کوچک هستیم که در آن آزادی معنایی ندارد . در سکانس های بعد و شناخت دو شخصیت اصلی فیلم (هنری پاپیون و لوئی دگا) می توان به تمایل پاپیون به آزادی پی برد . البته دوستیش با دگا نیز طبق این اصل شکل می گیرد که پاپیون خود را برای رهایی محتاج پول می بیند و دگا نیز نیاز به حامی دارد .
تفاوت پاپیون با زندانیان دیگر اگرچه در میزان میل به آزادی است ولی دیدگاه وعملکردش او را از دیگر زندانیان حتی دگا جدا می سازد دیدگاهی که در ابتدا رهایی از زندان است ولی رفته رفته ژرف تر می شود . در نقطه مقابل دگا برای رهایی خود چشم امید به همسرش دارد و برای رهایی خود نمی جنگد مطیع اربابان زندان است و فقط سعی می کند در محیطی بسته زندگی راحت تری داشته باشد . پاپیون نیز تا زمانی که چشم امید به ثروت دگا و کمک سایرین دارد موفق به کسب آزادی نمی شود .
کار در کیلومتر 40 , جدال با تمساح , رفتن به انفرادی و قایق شکسته عناصری هستند که سختی های انسان هایی با آرمان پاپیون و همراهانشان را نشان می دهند خصوصا انفرادی که در واقع در جامعه ای به شکل زندان ترسیم شده نماد زندانی واقعی است و هم دوری از جامعه است.
پاپیون که در انفرادی به خاطر دریافت خلاف قانون نارگیل از طرف دگا در ابتدا اوضاع بدی ندارد پس از لو رفتن ماجرا تا آستانه مرگ پیش میرود ولی برای حفظ آرمان هایش حاضر نیست اسم دگا را بگوید . پاپیون هر روز چندین بار مسیر انفرادی را طی می کند و نشان میدهد میلی به تسلیم شدن ندارد و در صحنه ای که در رویا دوستان قدیم خود را می بیند که در برای آزادیشان کشته شدند و در صحنه ای خیالی دیگر او , دگا و همسرانشان را آزاد شده و قهرمان می پندارد نشان افکار نامرتب اوست ودر جایی که خود را محاکمه می کند درحالی که از گناه خود سر باز می زند قاضی جرم او را بزرگترین جرمی می دانند که انسان می تواند مرتکب آن شود .

[Only registered and activated users can see links]

جرم پاپیون(( خواستن آزادی)) است .

در سکانس دیگر در حالی که پاپیون ملخی را آزاد می کند با نگاه خود حرف از نقشه ای برای فرار می زند و درخواست بعد او از دگا یک قایق است و لوئی دگا که آرمان انسان را اراده و ایما ن می خواند در انتظار آزادی است که همسرش برایش فراهم کند .
صحنه ای که نمایانگر فرار پاپیون همراه یک دکتر است و دگا را نیز به ضاهر خلاف میلش با آنها همراه می شود میتواند نشان تاثیر افکار پاپیون بر دگا باشد . روبرو شدن آنها با قایق شکسته مانع هدفشان نمی شود و با کمک یک شکارچی خود را به جزیره جزامی ها می رسانند که افراد جزامی و به تعبیری جدا افتادگان از جامعه آنها را می پذیرند و به آنها کمک می کنند .
شاید اسف انگیز ترین صحنه آنجا با شد که مادر روحانی پاپیون را به مامورین تحویل می دهد. پاپیون که بعد از رسیدن به ساحل و دستگیری دگا و دکتر می گریزد توسط بومیان منطقه اسیر می شود و سپس تصویر نوعی پروانه که نماد آزادی است و در واقع همان (papillon ) است همچون تصویر روی سینه اش را برای رئیس قبیله می کشد و در قبالش مروارید دریافت می کند که نشان دهنده درک بومیان از آزادی و ارزشی است که برای آن قائلند.در مقابل, آن صومعه و مادر روحانی که نه تنها اموال پاپیون وحتی آزادی اش را می گیرد بلکه به تعبیر خود کار درستی انجام داده است.
هفت سال زندان انفرادی پاپیون با اینکه به تصویر کشیده نمی شود ولی مقایسه آن با دو سال زندان انفرادی اول سختی آن را نمایان می کند . پاپیون که اکنون موهایش سفید شده به جزیره ای بدون بازگشت برده می شود .
صحنه ملاقات پاپیون با دگا در جزیره و هراس اولیه دگا ازدیدن پاپیون و فرار او به سمت کلبه اش همراه با موسیقی معنی دار فیلم یکی از به یاد ماندنی ترین صحنه های سینما است.
دگا که ضاهرا وضعش بهتر از قبل است از همیشه درمانده تر به نظر می رسد و خیالات او درباره اشباهی که محصولات باغچه اش را می دزدند گواه این ادعا است . دگا همراه چند حیوان زندگی و آنها با اسم صدا می کند .او در ابتدا حاضر می شود همراه پاپیون فرار کند ولی در پی آزمایشی ناموفق نا امید می شود .
پاپیون که هنوز امید خود را از دست نداده راز آزادی در قدرت موج هفتم می بیند و همراه دگا آماده فرار می شود ولی دگا تردید دارد و با پاپیون وداع می کند . پاپیون با موج هفتم که موج آزادی است می رود و به آزادی دست پیدا می کند و دگا او را با نگاهش دنبال می کند.
فیلم پاپیون به کار گردانی (جی شافنر) , موسیقی (گلد اسمیت) و به ویژه بازی زیبای( استیو مک کوئین) به نقش هنری پاپیون و (داستین هافمن) به نقش لوئی دگا اگر یک شاهکار نباشد از به یاد ماندنی ترین فیلم های تاریخ سینما است.
__________________

گارد جاویدان
10-08-19, 06:37 PM
ده کاراکتر مطرح تاریخ سینما انتخاب و معرفی شدند و «ویلیام هولدن» ایفاگر نقش «جوی گیلیس» در فیلم «سانست بلوار: افول یک ستاره» محصول ۱۹۵۰ به کارگردانی «بیلی وایلر» در صدر این فهرست ایستاد.

بروس ويليس در حس ششم




بروس ویلیس ایفاگر نقش «دکتر مالکوم کروو» در فیلم حس ششم به کارگردانی «ام نایت. شیامالان» محصول ۱۹۹۹ در رتبه دوم ایستاده است.
بنا بر اعلام پایگاه اطلاع رسانی مووی وب ، «ری لیوتا» بازیگر نقش «شوئلس جو جکسون» در فیلم «رویاهای خراب شده» محصول ۱۹۸۹، «گریفین دون» ایفاگر نقش «جک گودمن» در فیلم «یک آمریکایی در لندن» ۱۹۸۱ میلادی به همراه «وارن بیتی» ایفاگر نقش «جو پندلتون» در فیلم «بهشت می تواند منتظر باشد» رتبه های بعدی بهترین کاراکترهای سینمایی را به خود اختصاص داده اند.
«بیل کاسبی» ایفاگر نقش الیوت سوپر در فیلم «پدر روح» ۱۹۹۰، «تری کایسر» ایفاگر شخصیت «برنی لومکس» در فیلم «پایان هفته برینه» ۱۹۸۹، «ریچارد دریفوس» بازیگر«پت ساندیچ» در فیلم «همیشه» محصول ۱۹۸۹، «آلبرت بروکز» (دنیل میلر) در فیلم «برای زندگی مبارزه کن» (۱۹۹۱) و« پاتریک سوایز» (سام ویت) در فیلم روح ۱۹۹۰ در رتبه های پایانی این فهرست ایستاده اند.

گارد جاویدان
10-08-20, 06:08 PM
نقد فیلم دار و دسته نیویورکی

عنوان انگلیسی: Gangs of New York ([Only registered and activated users can see links])
کارگردان: مارتین اسکورسیزی
ژانر: جنایی ، درام
فیلمنامه: جی کوکس
زمان فیلم: 166 دقیقه
محصول 2002 آمریکا

بازیگران:
لئوناردو دی کاپریو (آمستردام والون)
دنیل دی لویس (بیل)
کامرون دیاز (جنی اوردان)
جیم برادبنت (ولیام)
هنری توماس (جانی سیروکو)
لیام نیسون (پریستوالون)
...
خلاصه داستان فیلم:
اواسط قرن نوزدهم میلادی، جوانی به نام آمستردام ( لئوناردو دی کاپریو ) به دنبال انتقام خون پدرش از بیل پول قصاب (دنیل دی لوییس ) است. دختر جیب بری به نام جنی (کامرون دیاز ) نیز او را در این راه یاری می کند. آمستردام در جریان این انتقام در مسیری پرفراز و نشیب قرار گرفته و با حقایق بسیاری روبرو می شود...

نقد فیلم...
داستان فیلم اسکورسیزی مربوط به 160 سال پیش است. هنگامی که سیل مهاجرت با آمریکا ادامه دارد و نیویورک بیش از سایر شهرها از آدمیان مختلف با ملیت های گوناگون پر شده است. هر کس مایل است تثبیت شود و برای خود قدرتی فراهم آورد. اما در نیویورک سال های1860 روابط چنان در هم پیچیده شده که هیچ امیدی برای رسیدن با آرامش وجود ندارد.
هر محله ای رهبری دارد و در هر برزنی کسی حکمرانی می کند. گروه خرگوش های مرده را کشیش دالون سرپرستی می کند. آمستردام (دی کاپریو) پسر خردسال او شاهد آخرین جنگ گروه پدرش با بیل قصاب (دی لوییس) است. پدر دالون کشیش، به دست بیل قصاب حسابی چاقو کاری می شود و در لحظه مرگ به آمستردام می گوید این راه آن مسیری نیست که باید بیابی.آمستردام دوباره در سنین جوانی به نیویورک باز می گردد. اما این شهر آن گونه نبود که وی در کودکی با آن سر و کار داشته است. همه جا و همه چیز تحت سیطره بیل قصاب است. کوچه و خیابان ها هنوز هم شاهد زور گویی او و عوامل وی است.
اسکورسیزی در دار و دسته نیویورکی داستان ها را به بطن جامعه آن روز آمریکا می برد. آمریکایی که نیویورک قرار است مظهر تمدن این کشور باشد. اما این مهم در سال های 60و70 قرن نوزدهم تا شکل گیری کاملش راه دور و درازی دارد. طعنه ها و کنایه های اسکورسیزی،در این میان بسیار بجا در زیر ساخت فیلم ریشه کرده است. بیل قصاب که حدود 10سال است منطقه فایو پونیت را زیر سیطره دارد،کم کم میل دارد متمدن شود. این روند حتی از پوشش ظاهری او نیز مشخص است.
آمستردام تنها راه رسیدن به بیل قصاب را این می داند که وارد دارو دسته او شود و سپس در فرصتی مناسب انتقام خون پدر را از او بگیرد. این کار دست بر قضا در محیط آن سالهای نیویورک کاری سخت نیست. چون همه جا را دو رویی و ریا، خیانت و حسادت پر کرده است. آمستردام در حوادثی خود را به بیل نزدیک می کند حتی در تماشاخانه ای وقتی شخصی می خواهد بیل را ترور کند، او مانع می شود. اینجاست که بیل بشدت به آمستردام توجه می کند و او نزدیک ترین شخص به بیل قصاب می شود. اما کینه های قدیمی بیش از این تاب مخفی شدن ندارد. بالاخره بیل توسط چالی نزدیک ترین دوست آمستردام، پی می برد که قصد اصلی او چیست. در سالروز جشن، آمستردام که قصد کشتن بیل را دارد در این کار موفق نمی شود و بیل بشدت او را مضروب می کند.

سیاست وارد میدان میشود...
آخرین درگیری بین دارو و دسته آمستردام و دارو دسته بیل نا فرجام است، هر چند آمستردام بیل را می کشد و انتقام خود را می گیرد، در این سالها دیگر سیاست وارد زندگی مردم شده است. حزب جمهوری خواه و حزب های دیگر سر بر آورده اند و حکومت مرکزی دیگر آشوب اوباش و راهزنانی مثل بیل و درگیری های خیابانی را نمی تواند تحمل کند. حین نزاع آن دو دسته نیویورکی ،ارتش پیاده نظام وارد معرکه می شود و همه چیز را در منطقه فایو پونیت نابود می کند.

تصاویر ضد آمریکایی...
آمریکایی ها بالاخره نفهمیدند با دارو دسته نیویورکی چه کنند. اکران آن بعد از قضیه 11سپتامبر 2001 و اوج داستان های تروریستی به صلاح مردم آمریکا و دولتی ها نبود. برای همین هم از فیلم اسکورسیزی در مراسم اعطای جوایز اسکار 2002 استقبال نشد. هر چند در بسیاری از رشته ها نامزد دریافت جایزه اسکار بود. همین که اسکورسیزی در این مراسم فیلمش مهجور ماند، دلیل قاطعی است که مردم آمریکا یادآوری گذشته ناچیز و هولناکشان را دوست ندارند و مایلند از گذشته های سخنی نگویند.

نویسنده: یاشار جلیل زاده
[Only registered and activated users can see links]

SONNET
10-08-20, 07:14 PM
فیلم جالبیه .پیشنهاد میکنم هر کس ندیده ببینه.
عجب چاقوهایی پرتاب میکنه اون بیل

گارد جاویدان
10-09-01, 05:07 PM
شناسنامه فیلم :

سرگیجه vertigo
کارگردان: آلفرد هیچکاک
بازیگران: جیمز استوارت-کیم نواک -باربارا بل گدس-تام هلمور
موسیقی متن:برنارد هرمان
مدیر فیلمبرداری: رابرت بورکز
تدوین :جرج توماسینی
فیلمنامه:آلک کوپل-ساموئل ا. تایلور
محصول ۱۹۵۸-آمریکا


از نظر بسیاری از منتقدان سرگیجه بهترین فیلم هیچکاک است.در سال ۲۰۰۲ درآخرین نظر سنجی مجله معتبر sight & sound که هر ۱۰ سال یکبار ۱۰ فیلم برتر تاریخ سینما را با نظر خواهی از منتقدان و کارگردانهای مشهور انتخاب میکند فیلم سرگیجه بعد از همشهری کین به عنوان دومین فیلم برتر تاریخ سینما دست یافت . و این نشان میدهد سرگیجه از آن دست فیلمها ییست که به مرور زمان بیشتر از سوی منتقدین مورد توجه قرار می گیرد و به اصطلاح کشف میشود.
فیلم با عنوان بندی نا متعارف و موسیقی دلهره آور برنارد هرمان شروع میشود. هم عنوان بندی و هم موسیقی روی آن به تمام معنا سرگیجه آور هستند! مارتین اسکورسیزی در باره موسیقی متن هرمان گفته است:" موسیقی او مانند یک گرداب گسترش می یابد و شمار را باخود همراه و در نهایت در خود غرق میکند."
نکته ای که در مورد ساختارفیلم به نظرم جالب میرسد و خود هیچکاک به آن اشاره دارد به قرار زیر است:
سرگیجه براساس رمان از میان مردگان نوشته بواآلو- نارسژاک ساخته شده اما تفاوتی اساسی در رمان و فیلم وجود دارد که آنرا عینا از زبان هیچکاک در زیر می آورم:
"در کتاب در شروع قسمت دوم است که قهرمان با جودی آشنا میشود و سعی میکند او را به شکل مادلین در بیاورد .خواننده فقط در انتهای داستان است که کشف میکند جودی و مادلین شخص واحدی بوده اند.به عبارت دیگر ماجرا با یک پیچ غافلگیر کننده تمام میشود.
در سناریوی فیلم ما برداشت دیگری رادر پیش گرفتیم.در شروع قسمت دوم وقتی که جیمز استوارت با دختر تیره مو آشنا میشود حقیقت هویت جودی را فاش میکنیم(با یک فلاش بک) ولی فقط برای تماشاگر هرچند جیمز استوارت هنوز این موضوع را نمیداند. اطرافیان من همه مخالف این تغییر بودندو عقیده داشتند فاش کردن این راز را باید برای آخر فیلم گذاشت . من خودم را جای بچه ای گذاشتم که مادرش برای او قصه میگوید.وقتی در نقل قصه مکثی پیش میاید بچه می پرسد:"بعدش چه میشود"؟ من فکر میکردم قسمت دوم رمان جوری نوشته شده که انگار بعد هیچ اتفاقی نمی افتد در حالیکه مطابق فرمول من بچه کوچک که میداند جودی و مادلین یک نفر هستند میپرسد:"جیمز استوارت که این موضوع را نمیداند درست است؟وقتی که بداند چه میکند؟"(۱)
به بیان دیگر هیچکاک (استاد دلهره) از بین دو عنصر غافلگیری و دلهره دومی را انتخاب میکند تا بیننده که خود حقیقت ماجرا رامیداند تا آخر فیلم این دلهره را داشته باشد که وقتی جیمز استوارت حقیقت را بفهمد چه عکس العملی نشان خواهد داد؟ (برعکس فیلمهایی چون "مظنونین همیشگی" و دیگران"
که تا آخر قصه را لو نمیدهند و حتی گاهی بیننده را فریب میدهند!) شاید به همین دلیل است که این فیلم نسبت به سایر آثار هیچکاک ریتمی کندتر و ضرباهنگی ملایمتر دارد.
از نکات دیگر فیلم فرمول زن بلوند-زن مو مشکی است که سالها بعد توسط دیوید لینچ در "بزرگراه گمشده" و جاده مالهالند" مورد استفاده قرار می گیرد.
هنر کارگردانی هیچکاک و تسلط او به اجزاء صحنه و دقت در میزانسنهایش در این فیلم به اوج میرسد. مثلا نمای لانگ شاتی که از کلیسا گرفته و درآن اسکاتی را میبینیم که مثل یک نقطه سیاه از در کلیسا خارج میشود این نما در عین حال دارای تدوینی درون تصویری و عمق میدان (چیزی که ولز در همشهری کین ازآن به وفور استفاده کرد) می باشد. (نمای نزدیک از برج کلیسا و نمای دور از اسکاتی)
نو آوریهای تکنیکی هیچکاک اینجا هم ادامه دارد. مثلا برای نشان دادن سرگیجه اسکاتی از ترکیب زوم به جلو توام با عقب کشیدن دوربین استفاده کرده است که اتفاقا بسیار خوب از آب در آمده. که البته به گفته خود هیچکاک (در مصاحبه طولانی و معروفش با تروفو) حل این مساله یعنی عوض شدن پرسپکتیو در حالی که نقطه نظر تغییر نمیکند ۱۵ سال برای خود او طول کشیده یعنی از زمان ساخت ربه کا!
نکته دیگر حضور جیمز استوارت در نقش "اسکاتی" است وی که قبلا در طناب- پنجره عقبی و مردی که زیاد می دانست با هیچکاک همکاری داشت دراین فیلم باید نقشی کاملا متفاوت را ایفا می کرد.
تصور قهرمان شکست ناپذیر وسترنهای دهه۱۹۴۰ آنتونی مان در نقش یک کاراگاه خصوصی دارای مشکلات شدید عاطفی که از ارتفاع میترسد و دچار سرگیجه میشود کمی مشکل می نمود! ولی هیچکاک با نبوغ خود در بازی گرفتن از بازیگرانش این مشکل را برطرف میکند تا جاییکه در تیزر فیلم می نویسند: "جیمز استوارت در نقشی که تا به حال از او ندیده اید!"
مساله دیگر انتخاب بازیگر زن فیلم بود که هیچکاک برای نقش مادلین و جودی "ورا مایلز" را در نظر داشت ولی درست قبل ازفیلمبرداری او باردار شد و کیم نواک جایش را گرفت و علی رغم بازی خوب او هیچکاک هرگز بطور کامل از او رضایت نداشت.
این فیلم هم مثل بسیاری دیگر از آثار هیچکاک مورد بی مهری آکادمی قرار گرفت و فقط در دو رشته طراحی صحنه و صدا کاندیدای اسکار شد جالب است بدانید در آن سال اسکار را به دور دنیا در هشتاد روز دادند! و این از بزرگترین خطاهای تاریخ اسکار بود.
سرگیجه همچنین جوایز مهمی از انجمن منتقدان فیلم نیویورک وجشنواره سن سباستین گرفت.
اما همانطور که نوشتم با گذشت زمان منتقدان به ارزش این فیلم پی بردند به طوری که سالها بعد فرانسوا تروفو از آن به عنوان یکی از بهترین آثار کلاسیک سینما یاد کرد. (به طور کلی تروفو و سایر کارگردانهای موج نوی فرانسه نقش بسیار مهمی در بازشناسی و کشف مجدد شاهکارهای هیچکاک-ولز-کینگ ویدور و بسیاری دیگر از کارگردانهای کلاسیک سینمای آمریکا که آثارشان در کشور خودشان مهجور بود داشتند)

(۱)نقل از کتاب سینما به روایت هیچکاک(فرانسوا تروفو-هلن جی اسکات-ترجه پرویز دوایی)

گارد جاویدان
10-09-07, 12:13 PM
تحلیل و بررسی فیلـــــم پدرخوانده 1 (GODFATHER Part1)



[Only registered and activated users can see links]


نام فيلم : پــــــدر خوانـــــــــــــــــده
تهيه كننده : آلبرت . اس . رودي و گري فردريكسون
كارگردان : فرانسيس فــورد كاپـــــــولا
نويسنده متن اصلي : ماريو پوزو
نويسنده فيلم نامه : ماريو پوزو و فرانسيس فورد كاپولا
موزيك متن : نينو روتـــــــــــــا
فيلم بردار : گوردون ويليــس
تدوين : ويليام رينولدز، پيتر زينــر
ژانـــــر : جنائي، عشقي، هيجان انگيز
تاريخ نمايش : 24 مارس 1972 آمريكــــا

بازيگـــــــــــــران :

مارلون براندو (دون ويتو كورلئونه)
آل پاچينو (مايكل كورلئونه)
جيمز كان (سنتينو كورلئونه)
ريچارد . اس . كاستلانو (پيتر كلمنزا)
رابرت دووال (تام هيگن)
استرلينگ هايدن (كاپيتان مك گلاسكي)
جان مارلي (جك ولتز)
تاليا شاير (كنستزيا كورلئونه)
ريچارد كنت (دون اميليو بارزيني)
آل له تيري (ويرجيل سولاتزو)
دايان كيتون (كي آدامز)
آبه ويگودا (سالواتوره تسيو)
جياني روسو (كارلو ريتزي)
جان كازاله (فردريكو كورلئونه)


رتبه : دوم با ريت ثابت اما تعداد راي بيشتر نسبت به رستگاري در شاوشنگ IMDB Rate 9.2 از 395 هزار راي

افتخارات :

برنده اسكار بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه، بهترين بازيگر نقش اول مرد مارلون براندو 1972
نامزد اسكار در رشته هاي بهترين بازيگر نقش دوم مرد (آل پاچينو، رابرت دووال، جيمز كان)
بهترين كارگردان، بهترين طراحي لباس، بهترين تدوين، بهترين موزيك متن فيلم، بهترين صدا و موسيقي
برنده بهترين موزيك متن از بافتا
برنده بهترين فيلم و بهترين بازيگر (آل پاچينو) از فستيوال ديويد دي دوناتللو
برنده جايزه هاي بهترين فيلم، بهترين كارگردان، بهترين بازيگر نقش اول مرد، بهترين موزيك متن، بهترين فيلم نامه از گلدن كلاب
و ............

درباره داستان :

با پايان جنگ جهاني دوم، خانواده مافيايي كورلئونه در ميان دو راهي وارد شدن و يا نشدن به دنياي جديدي تبهكاران قرار دارد، دنيايي كه در آن مواد مخدر حرف اول را ميزند. پدر خوانده (دون ويتو كورلئونه) با اين تجارت جديد موافق نيست. اما شرايط تغيير ميكند....



تحلیل فیلم :
[Only registered and activated users can see links]


تذکر مهم :آنچه میخوانید واقعا نقد پدرخوانده نیست, زیرا پدرخوانده نقد ندارد. این یک تحلیل است, تحلیلی که به روشن کردن بیش از پیش فضایی میپردازد که در پدرخوانده ها شاهد آن هستیم. تحلیل از تمام آنچه دلایل زیبایی و جذابیت پدرخوانده است. تحلیلی بر یک ماجرای بی انتها...!!

ماریو پوزو و منظومه سه گانه پدرخوانده

ماریو پوزو متولد 15 اکتبر 1920 در شهر نیویورک و محله مشهور آشپزخانه دوزخ به دنیا آمد. خانواده پوزو مانند هزاران خانواده ایتالیایی دیگر از ناپل به ایالات متحده مهاجرت کرده بودند و دورانی کودکی ماریو در همان محلی گذشت که بعدها در پدرخوانده به ترسیمش پرداخت, آشپزخانه دوزخ (Hell’s Kitchen) .
ماریو در دورانی بزرگ شد که توانست شاهد روزمره تمام اتفاقاتی باشد که در عصر ممنوعیت معاملات مشروبات الکلی در برانکس, بروکلین, هارلم و هلز کیچن رخ داد. بنابراین آشنایی او با رهبران آن روزگار مافیای نیویورک امری طبیعی محسوب میشد. رهبرانی که در آن دوران در طلایی ترین دوران تبهکاری آمریکا روزگار میگذراندند.
روزگار ماریو به گونه ای میگذشت که او را در سالهای بعد از حضورش در ارتش مشغول امور نویسندگی و ویراستاری دیدیم، دورانی که او برای نشریه مارتین گودمن کار میکرد. آن زمان اوج فعالیتهای سناتورهایی نظیر کی فور و جوزف مک کارتی بود، در گرماگرم تشکیل کمیسیونهای ویژه فعالیتهای ضد آمریکایی که به طور عمومی به افشای سران مافیا میپرداخت.
برای ماریو پوزو تمام این اتفاقات دارای جذابیتهای خاصی بود. زیرا او با خیلی از این شخصیتها از دوران نوجوانی اش آشنا بود.
در همین اثنا بود که کمیته فعالیتهای ضد آمریکایی به احضار رهبران ارشد مافیا به کمیته ویژه تحقیقات سنا دست زد.
محاکمه رهبران مافیایی در سالهای 1957 تا 1959 آنچنان بازتاب وسیعی داشت که مبدل به یک موضوع جذاب برای مردمی شد که حتی از وجود چنین سازمانی مطلع نبودند. با این که پس از تشکیل کمیته های شنوایی و تحقیقاتی سنا, ترکیب یک به یک سازمانهای مافیایی مشخص شده بود, اما اقدام پوزو در نگارش داستان پدرخوانده یک تفاوت اساسی داشت.
داستان پدرخوانده در میان سرگذشتهایی که به طور روزمره از رهبران مشهور مافیا منتشر میشد, دارای جاذبه و حسی بود که به سرعت توانست جایگاه ویژه و منحصر به فردی برای خود در ادبیات آنروز ایالات متحده بدست بیاورد.

مرحوم علیرضا وزل شمیرانی در مقدمه ای بر کتاب پدرخوانده میگوید : داستان پدرخوانده ماریو پوزو, برای حضور در فهرست پر فروشترین آثار تاریخ نشر کتاب, در میان صدها کتاب واقعی و افسانه ای درباره زندگی و سرنوشت بزرگان نام آشنای مافیا, از جوهری برخوردار بود که میتواند مشخص کننده فاصله بس ناچیز میان هنر و صنعت باشد.

کتاب پدرخوانده به مدت 67 هفته در راس پرفروشترین کتابهای روز آمریکا قرار داشت و باعث شد که هنوز هم این کتاب دارای رتبه خوبی در این رده بندی باشد.
داستان سه گانه پدرخوانده دارای سه نوع پرداخت جدا از یکدیگر و در عین حال از حیث محتوی به هم پیوسته است. داستان در پدر خوانده یک دارای آمیختگی کمتری با واقعیتهای سالهای 1945 تا 1959 (پایان بخش اول) است. به همین دلیل است که بخش اول پدرخوانده را میتوان اساطیری ترین بخش از این تاریخچه غیر قابل تائید مافیا دانست.
ماجراها در این بخش حول و محور شخصیت دن ویتو شکل میگیرد که میتوان او را ترکیبی از چند شخصیت برجسته دوران نبرد بزرگ کاستلاماره (جنگ بزرگ گنگها در 1929 تا 1931) در نیویورک, قانون ممنوعیت معاملات مشروبات الکلی (ولستید) در آمریکا, شکل گیری دولت فاشیستی موسیلینی در ایتالیا و آغاز جنگ جهانی دوم دانست.
اما داستان در بخش اول کمتر به سراغ مقایسه قهرمانان داستان با شخصیتهای واقعی میرود. در فیلم بنا به محدودیتهایی که عناصر مافیای واقعی برای سازندگان ایجاد کردند کلماتی مانند مافیا, کوزانوسترا, جهان مادون از متنها حذف گردید, در حالی که در کتاب به دفعات به این اسامی بر میخوریم. به همین نسبت اسم بردن از شخصیتهای واقعی نیز ممنوع است.
داستان در بخش اول به دلیل همین عدم تطبیق با حوادث واقعی کاملا بر اساس اسطوره پردازی ماریو پوزو از شخصیتهای مورد علاقه اش "دن ویتو کورلئونه" و جانشینش "دن مایکل کورلئونه" پیش میرود و در نهایت نیز با مرگ دن ویتو دوران اسطوره ای را به پایان میبرد.
جذابیت دن ویتو کورلئونه با بازی مارلون براندو آنقدر استثنایی است که میتوان گفت که داستان تا حد زیادی وامدار حضور این بازیگر یگانه سینما در قالب این نقش است.
ماجرا در پدرخوانده 2 کاملا متفاوت است. داستان این بخش منطبق ترین داستان با اتفاقات واقعی آن دوران مافیاست که با اوج اتفاقات در انقلاب کوبا به رهبری فیدل کاسترو آغاز و به سراغ ماجرای کازینو داری مافیا در ایلات متحده, هاوائی و باهاما میرود و در ادامه پرداخت دقیقی دارد به شخصیت پشت پرده مافیای آن دوران (که در تحلیل بخش دوم به آن خواهم پرداخت) و همچنین تشکیل کمیته های مبارزه با فعالیتهای ضد آمریکایی (کی فور) و درنهایت با یک قتل عام آشنای دیگر در آن دوران و ماجرای آپالاچین و رسوایی دیگری برای مافیا, پایان میپذیرد.
پدر خوانده در بخش سوم داستانی پیچیده تر اما ناموفق تر است. پرداخت بی پرده بخش سوم به روابط خانواده های سابق مافیا و تبدیل آنها به بنیادهای مالی در سال 1979 و همچنین پرده برداشتن از روابط مافیای ایتالیایی با کلیسای کاتولیک باعث شد که در سطح سیاسی تلاش شود تا داستان را یک پرداخت نازل از مفهوم هایی که گفته شد نشان دهند.
در بخش سوم دیگر درآمد مافیا از مواد مخدر و یا کازینو داری نیست. دخالت در سیاست و بازارهای جدیدی مانند نفت و اسلحه است که میتواند باعث کسب درآمدهای میلیاردی برای مافیای چند ملیتی آمریکا شود، هر چند که میبینیم که مافیا از هیچ یک از درآمدهای گذشته خود صرف نظر نکرده است, اما افراد دیگری و در سطوح پایین تر مشغول انجام آن هستند.

ماریو پوزو در این سه گانه توانسته رشد و ترقی گروههای پنجه سیاه و باج گیر ابتدای قرن بیستم و تبدیل آنها به مافیای بین المللی و فراگیر در انتهای دهه هفتاد را به تصویر بکشد و در میانه راه نیز تمام ساختارهای اجتماعی و رخداد های هر زمان را به نوعی ملموس در داستان داخل کند و از آن نتایج مشخصی بگیرد و از این بابت پدرخوانده را به یک اثر نمونه و خاص مبدل کند.

اما برای درک بهتر از داستان پدرخوانده باید دانست که این داستان درباره چیست. منظورم از این جمله این نیست که بفهمیم که در فیلم در حال دیدن چه چیزی هستیم, منظور این است که بتوانیم پدرخوانده را با تمام زیرو بمش و با تمام ارتباطاتش با روزگار وقوع ماجراهایش بسنجیم. به این منظور باید با چند مفهوم کلی در فیلم آشنا شد. مفاهیمی که در فیلم میبینیم و تصورمان ممکن است از آنها صرف داستان پردازی و نه حقیقت رخدادها باشد.
به همین منظور و با هدف آشنایی بیشتر خوانندگان عزیز سعی میکنم که شما را با مفاهیم کلی جاری در داستان بیشتر آشنا کنم.


[Only registered and activated users can see links]

((مافیا را میتوان به خداوند تشبیه کرد. یعنی چیزی که وجود دارد و آن را از پرتو ایمان میتوان شناخت. اما خداوند کجاست؟ همه جا. خداوند در هواست, در مقابل ما, در تمامی اشیاء . اما مافیا کجاست؟ خداوند کجاست؟ ما به وجود آن اعتقاد داریم, فقط به این دلیل که با ایمانیم.))
پاسکاله سورتینو (مافیوزی)


[Only registered and activated users can see links]


مافیای ایالات متحده آمریکا

درک پدرخوانده بدون این که درک صحیحی از مافیا و جهان مادون آن داشته باشیم میسر نیست. در این بخش از این تحلیل, قصد دارم خوانندگان را با آنچه مافیای آمریکایی نامیده میشود آشنا کنم.
شاید همه دوستان زمانی که به کلمه مافیــا برمیخورند, اولین نامی که به ذهنشان در این باره خطورکند, نام آلفونسو کاپونی (آل کاپون) ملقب به صورت زخمی باشد. اما موضوعی که قصد پرداختن به آنرا دارم سنخیتی با پیش فرض هایی که درباره مافیا در ذهن دارید ندارد.

مافیای آمریـکا خیلی سال پیش از ورود اولین مهاجران ایتالیایی و یا سیسیلی به ایالات متحده شکل گرفت. شاید به کار بردن لفظ جنایت سازمان یافته در این جا مناسب تر باشد. گروههای ایرلندی و هلندی مهاجر یا تبعیدی و در ادامه آلمانی های یهودی, تشکیل دهنده این دسته های تبهکاری در آمریکا بودند.
اما با ورود نسل اول ایتالیایی های مهاجر در پایان قرن نوزدهم, بزهکاری خیابانی وارد دوران جدیدی شد. ایتالیایی های فقیر و در راس آنها سیسیلی ها با ورود به آمریکا، آن الگوی مافیای سیسیلی را که در ذهن داشتند در ایالات متحده پایه ریزی کردند.
هر چند که زمان زیادی گذشت تا این قوانین جا افتاده و مبدل به قوانین تبهکاری آمریکا شود, اما برداشتهای آمریکایی از قوانین سرزمین مادری (سیسیل) باعث شد که در سالهای میانه قرن بیستم شاهد ایجاد یک نسخه جدید از مافیای سیسیلی در ایالات متحده باشیم که در عین حال کاملا متفاوت از آنچه در سرزمین مادری میگذشت بود.
مافیای آمریکایی با محوریت سیسیلی ها مدرن شد و همین باعث شد تا در اواخر دهه هفتاد, در حالی که خانواده های آمریکایی را غرق در پول سیاست میبینیم, خانواده های مستقر در سیسیل، درپایین ترین سطح روزگار خود و مشغول درگیری های سطح پایین خیابانی هستند.

مافیــای ایتالیایی از قوانین بسیار محکمی پیروی میکرد که باعث میشد در میان تمام گروههای قدرتمند تبهکار موجود در آمریکا در اوایل قرن بیستم مطرح شود. قوانین سیسیلی ها برگرفته از ذات مردم سیسیل و خلق و خوی آنها بود که سرچشمه از چندین قرن زندگی تحت فشار مردم سیسیل داشت. به زودی سیسیلی ها فهمیدند که برای برتر بودن در جامعه بی رحم آمریکا نیاز به چیزی اضافه تر از آنچه هستند ندارند.
قوانین برتر سیسیلی ها به سرعت توانست آنها را به گروهی مبدل کند که هم تبهکاران دیگر و هم پلیس در برابر آنها به بن بست برخورد کنند. با آغاز قرن بیستم, این گروههای کوچک تلاش کردند تا به گروههای بزرگتری مبدل شوند. اما هنوز سیسیلی ها گروه برتر معادلات آن روزگار نبودند.
پراکندگی و عدم اتحاد هنوز نقطه ضعف آنها محسوب میشد.
نیکلا جنتیله یکی از اولین رهبران مافیای سیسیلی در سال 1903 در حالی وارد آمریکا شد که در ایتالیا هیچ فرصتی برای ترقی و رشد نداشت اما به عقیده خودش او قدرتی ناشناخته برای انجام امور غیر قانونی داشت.
گروههای پنجه سیاه (Black Hand) از اولین دسته هایی بودند که سعی کردند با باج گیری روزگار خود را بگذرانند. اما همین مسئله باعث وارد آمدن فشاری مضاعف به دیگر هموطنان آنها شد. به زودی افراد عاقل تر این گروهها به نتیجه رسیدند که برای کسب درآمد بیشتر و زندگی مناسب تر باید از ایتالیای کوچک (آشپزخانه دوزخ) بیرون رفت.

از به هم پیوستن همین بزهکاران خیابانی و ریاست افراد باهوش تر سیسیلی بود که اولین خانواده های مافیایی در حدود 1912 تا 1915 در نیویورک شکل گرفت. اما هنوز در محلات فقیرنشین نیویورک برای کسب درآمد راهی جز باج گیری و دزدی نبود.
عمده خانواده های مافیایی در این دوره با تقسیم کردن مناطق مختلف ایتالیایی نشین و باج گیری از مغازه داران, گردانندگان بارها و دلالان محبت, سرقت از خانه ها و مغازه های مناطق مرفه تر شهر روزگار میگذراندند.
مسلما با همین شرایط پلیس به زودی میتوانست راهکاری برای پایان دادن به کار آنها پیدا کند. از همه مهمتر این بود که هیچ گاه اندازه این گروهها از چیزی که بود بزرگتر نمیشد, زیرا منبعی بزرگتر برای کسب درآمد وجود نداشت.
به زودی قمار هم به این فعالیتها اضافه شد و به این ترتیب شرایط مهیاتر شد. اما پول درآوردن از قمار هم کار هر کسی نبود. آرنولد روتستین یکی از کسانی بود که توانست از راه قمار پول کلانی در نیویورک به جیب بزند. اما این برای گروههای مافیایی سیسیلی درآمد فوق العاده ای نداشت.
تا این که دولت آمریکا تصمیم ویژه ای گرفت...

اشتباه بزرگ!!! (Volstead ACT)

قانون ممنوعیت خرید و فروش مشروبات الکلی در اول ژانویه 1920 تصویب شد. خیلی از رهبران گروههای تبهکاری از مدتها پیش پیگیر اخبار سنا و دولت بودند و برای چنین روزی پیش بینی های بزرگی کرده بودند. طولی نکشید که دیگر گروهها هم متوجه گنج بزرگ نهفته در این قانون شدند.
یهودیان, ایرلندی ها و سیسیلی ها وارد میدان شدند. مرزهای ایالات متحده حدود 18700 مایل امتداد دارد و این مرزهای وسیع هوائی, دریایی و زمینی آنقدر امکانات وسیعی را در اختیار قاچاقچیان قرار میداد که دولت آمریکا به هیچ وجه نمیتوانست به درستی آن را کنترل کند.
مافیای سیسیلی به فاصله تنها دو سال از آغاز این قانون به چنان منابع عظیمی از ثروت دست یافت که هیچ گاه نمیتوانست تصورش را هم بکند.
مردان سیسیلی باهوشی مانند سالواتوره مارانزانو مشهور به دن سالواتوره و جو ماسه ریا مشهور به رئیس در این بین از دیگران قدرتمند تر شدند و توانستند کنترل اوضاع را به دست بگیرند. در شیکاگو نیز جانی توریو و خواهر زاده بی رحمش آل کاپون توانستند شرایط رویایی و فوق العاده ای برای خود رقم بزنند به طوری که آل کاپون به عنوان مردی خود شیفته به موضوع روز نشریات شیکاگو بدل شده بود.
در کتاب پدرخوانده اوج گیری خانواده کورلئونه درست از این زمان است. این مسئله در میان سیسیلی ها کاملا عمومیت دارد و میتوان گفت که امرار معاش از راه فروش غیر قانونی مشروبات الکلی، به راه نجات بزهکاری خیابانی و تبدیل آن به تبهکاری درجه اول اجتماع بدل شد. پیکربندی کلی مافیا در نیویورک, کلیولند و شیکاگو درست در همین دوره شکل میگیرد.
پنج خانواده اصلی که در پدرخوانده به وضوح از آنها نام برده میشود دقیقا در همین ایام پایه گذاری میشوند و فرصت پیدا میکنند که با پولهای باد آورده فروش الکل بنیاد خود را محکم و محکم تر کنند.
اما همیشه هم ثروت و پول نتایج خوبیدر بر ندارد.

سندیکای ملی جنایت کاران !!!

نبرد بر سر منافع و داشته ها میان دن سالواتوره مارانزانو و جو ماسه ریا آغاز میشود.
جنگ بزرگ گنگها مشهور به کاستلاماره (محل تولد مارانزانو در سیسیل) در نیویورک آغاز میشود. در این درگیری دو ساله که در کتاب پدرخوانده هم چندین بار از آن نام برده شده است, بیش از 200 نفر کشته و ناپدید میشوند.
ریزشی بزرگ در میان خانواده های مافیایی اتفاق می افتد. ریزشی که زمینه را برای ظهور بزرگترین مرد مافیا تا آن زمان فراهم می آورد.


[Only registered and activated users can see links]

چارلی لاکی لوچیانو (Charlie Lucky Luciano) فردیست که با سودای رهبری بر مافیــا وارد جنگ کاستلاماره میشود. او که در کتاب پدرخوانده بارها مورد اشاره قرار میگیرد, به همراه دوستانی وفادار مانند مایر لانسکی , بنجامین سیگل (باگزی), ویتو جنووسه, فرانک کاستلو و آلبرت آناستازیا - افرادی که همه بعدها در چارت سازمانی مافیا نقشهای مهمی ایفا میکنند - ابتدا به نفع مارانزانو وارد نبرد میشوند و با کشتن جو ماسه ریا در 15 آوریل 1931, در جایگاهی مینشیند که بتواند, برای مارانزانو شرایط تعیین کند. نبرد در ظاهر با پیروزی مارانزانو پایان میپذیرد.
آرزوی چارلی لوچیانو ایجاد یک سندیکاست, او همه رهبران مافیا را دور هم جمع میکند و با کنار ماندن خودش از رهبری مافیا, مارانزانو به مقام Capo Di Tuti Capi یا رئیس تمام روسا میرسد.
اما این آتش زیرخاکستر است و چارلی لوچیانو بسیار قدرتمند تر از آنست که بگذارد مارانزانو پیر در مسند ریاست بماند.
گروه مایر لانسکی و بنجامین سیگل (باگزی) مشهور به باگز و میر به عنوان مخوفترین گروه آدمکشی و حذف در نیویورک در راس یک گروه شش نفره در 10 سپتامبر 1931 یعنی حدود 4 ماه بعد از مرگ ماسه ریا, مارانزانو را در دفتر کارش با 4 گلوله و 5 ضربه چاقو به قتل میرسانند.
این پایان ماجرا نیست. با مرگ سالواتوره مارنزانو ماجرایی شروع میشود که در تاریخ پلیس و تبهکاری آمریکا با نام شب عبادت سیسیلی (Night Of The Sicilian Vesper)از آن یاد میشود. شرح این واقعه را فرانچسکو رزی در فیلم لاکی لوچیانو به شکل زیبایی به تصویر کشیده است.
افراد چارلی لوچیانو(خوش شانس) با مرگ مارانزانو به سرعت تمام شبکه خود را که منتظر این لحظه هستند باخبر میکنند. تا صبح 11 سپتامبر بیش از 40 نفر از افراد مارانزانو و رهبران طرفدار او را به قتل میرسند و روز دوازدهم سپتامبر این چارلی لوچیانو است که بر مسند رهبری مافیــــا ایالات متحده مینشیند.
در پنجم دسامبر 1933 قانون ولستید ملغی شد. اما سیزده سال پر ثروت برای مافیـــا باعث شد که این ناهنجاری اجتماعی مبدل به یک غده سرطانی بزرگ شود.
در سال 1934 در یک هتل در نیویورک برای اولین بار در تاریخ, سندیکای ملی جنایتکاران (National Crime Syndicate) پا به عرصه وجود گذاشت. چارلی لاکی لوچیانو رهبر ناخوانده این سندیکا و پر قدرت ترین رهبر تاریخ یک گروه تبهکاری شد.
ایده های لاکی لوچیانو که فرد متفکری مانند مایر لانسکی یهودی را همواره در کنار خود داشت, باعث شد که برای تجارتهای غیر قانونی در آمریکا قانون وضع شود و همه چیز سازمان یافته شود.
سندیکای سیسیلی ها هم بلافاصله شکل گرفت و پنج خانواده نیویورکی و یک خانواده از شیکاگو و کلیولند در این گروه عضویت داشتند.
اما سندیکای ملی مافیـــا که در سال 1934 راه اندازی شد که از پنج خانواده لوچیـــانو, مانگانو, میلانو, بونانو و کاگلیانو تشکیل میشد که هنوز هم پس از گذشت 80 سال همچنان به همان کیفیت و البته با تغییراتی در ساختار حفظ شده است.
این همان سندیکایی است که پدرخوانده پس از کشته شدن سانتینو در 1947 تشکیل میدهد و صلح ایجاد میکند.
افرادی مانند لوچیانو, لانسکی, سیگل, آناستازيا، کاستلو, جنووزه, بونانو, گامبینو, لوکه زه, کلمبو تا 40 سال بعد بازیگردانان صحنه های اصلی مافیای آمریکا هستند و کاملا مشخص است که جز دو نفر، بیشتر آنها سیسیلی و ایتالیایی هستند.

گارد جاویدان
10-09-07, 12:15 PM
بلافاصله بازوی اجرایی این سندیکا نیز شروع به کار میکند. شرکت آدمکشان یا کمپانی قتل با مسئولیت محدود (Murder INC) به سرپرستی لوئیس لپکه بوچالتر در همین سال راه اندازی میشود. هدف از ایجاد این سازمان که با صلاح دید لوچیانو, لپکه و لانسکی تشکیل شده است, تنبیه و نابودی سازمان یافته دشمنان سندیکا و افرادی است که از کنترل سندیکا خارج شده اند.

جامعه شرافتمند و دولتمردان شرافتمند!!

مافیــا با کسب ثروت از راه فروش فرآورده های الکلی توانست به خرید مردان سیاست بپردازد و در ادامه وارد عرصه های جدیدی شود. تا سال های آغاز جنگ جهانی دوم مافیا سندیکاهای کارگری, اصناف, مراکز خرید و فروش, قمارخانه ها, مسابقات اسب دوانی, خانه های فحشا, اداره کازینوها و کلوبها و هتلها را یکی پس از دیگری به دست گرفت.
اکنون نظام پلیسی و سیاسی در برابر یک اژدهای چند سر قرار گرفته است که دیگر نمیشود به هیچ شکلی آنرا شکست داد.
قوانین سیسیلی ها مانند قانون سکوت (اومرتا) باعث میشود که نظام قضایی آمریکا تا سالها در برابر مافیـــا شکست خورده ای بیش نباشد.
این ناتوانی به حدی است که فردی مانند آل کاپون که مسئول کشته شدن بیش از دهها نفر در شیکاگو است, عاقبت به خاطر نپرداختن مالیات درآمدهای غیر قانونی اش به زندان میرود و نه برای جنایاتش!!

ماجرای پدرخوانده با یک یک سرنوشت این آدمها و داستانهایشان گره خورده است. تمام وقایع فوق در داستان پدرخوانده 1 و2 آورده شده و هیچ موضوعی نیست که ماریو پوزو آنرا از قلم انداخته باشد. دن ویتو کورلئونه با قدرتهای فرا قانونی و نفوذ فراوان در پلیس و مردان سیاست و با لیستی از پرداختهای مالی به سیاستمداران و پلیس (لیستی که بعدها به ورقه شهرت میابد) یادآور پرداختهای چارلی لوچیانو و جویی آدونیس به سیاستمداران است.

اما برای رسیدن به ابتدای داستان پدر خوانده یک موضوع دیگر باید بررسی شود و آن هم مسئله جنگ جهانی دوم و افزایش قدرت مافیا در سیسیل و آمریکاست.
چارلی لاکی لوچیانو در سال 1936 با حکم توماس ای دوی دادستان نیویورک به زندان افتاد. البته زندان او دست کمی از تفریح گاه نداشت, اما تا 1946 محبوس ماند.
نکته ای که برای شروع تحلیل فیلم دانستن آن بسیار جالب است این است که در اواخر جنگ جهانی دوم, موسیلینی آمریکا را تهدید به نا امن کردن سوال شرقی اش با توسل به حضور چشمگیر ایتالیایی ها در نیویورک نمود.
از سویی ارتش آمریکا در سیسیل به وضعیتی دچار شد که میتوان آنرا به نوعی زمین گیر شدن تشبیه کرد. سیاستمداران آمریکایی چاره کار را در کنار آمدنبا مافیا دیدند.
درست در این زمان بود که موسز پولاکف وکیل لوچیانو به همران مایر لانسکی و فرانک کاستلو به دیدن او در زندان رفتند و بعد از صحبتی چند ساعته, لوچیانو فرمانی صادر کرد که بر اساس آن تا پایان جنگ صدای یک ترقه هم در سواحل شرقی آمریکا شنیده نشد. لوچیانو با استفاده از نفوذی که در میان اتحادیه های کارگری و اصناف داشت, توانست امنیت اسکله های نیویورک را تا پایان جنگ تامین کند.
نیروهای آمریکایی 9 ژوئیه 1943 در سیسیل نیرو پیاده کردند و دن کالوجرو وزینی رهبر مافیای سنتی سیسیل منافعش را در همکاری با لوچیانو دید.
در 14 ژوئیه 1943 هواپیمایی با پرچم زرد رنگ و با نوشته L سیاه رنگ, علامت لاکی لوچیانو بر فراز سیسیل و استان کالتانیستا به پرواز درآمد و تانکهای متفقیـــن با همین پرچمهای زرد رنگ به ویلالبا محل اسقرار دن کالو رسیدند و او نیروهای آمریکایی را در منطقه سازمان بخشید. این عملیات استثنایی که بر اساس آن ارتش آمریکا بدون هیچ مشکلی از سیسیل گذشت و وارد جنوب ایتالیا شد، باعث اقتدار مافیا در جنوب ایتالیا شد. در 23 ژوئیه دن کالو نیز به سمت شهرداری بیل آلبا در کالتانیستا رسید تا این شغل سیسیلی به نتیجه ای در خور برسد.

چارلی لاکی لوچیانو در سال 1946 به خاطر این خدمت بزرگش به آمریکا از زندان آزاد شد و به ایتالیــا رفت.
چنین است معامله بزرگ سیاست مداران و تبهکاران ...
این درست جایی است که داستان پدر خوانده آغاز میشود. زمانی که دیگر دن ویتو کورلئونه افسانه ای در راس هرم قدرت مافیای آمریکا قرار گرفته است, بدون هیچ رقیبی و بدون هیچ مزاحمی ...

((مردم عادت کرده اند که با خشونت زندگی کنند, آنان خوب یا بد به زندگی خود ادامه میدهند, گاهی با پررویی, گاهی با بی اعتنایی. مافـیـــــا, غالب اوقات برای آنان, در مقایسه با دولت, عاملی جایگزین و قطعی است.))
نیننی کاسارا (کارآگاه پلیس پالرمو 1985)

پدرخوانده ...

مجلسی برای شناخت بیشتر...

دن ویتو کورلیونه رهبر پرقدرت یک خانواده مافیایی است. خانواده در تلقی سیسیلی آن در واقع جمع فامیل و اقوام و خویشان نیست. خانواده به یک گروه از افراد جامعه شرافتمند (مافیوزی= عضو مافیا) گفته میشود که تحت رهبری یک فرد قدرتمند تر و کسی که میداند چگونه برای خانواده کسب درآمد کند, گرد هم جمع شده اند.
دن ویتو کورلئونه نیز چنین شخصی است. با پایان جنگ جهانی دوم, نیویورک در آرامش به سر میبرد و با شروع ماجرا, داستان از یک مرحله آرامش آغاز میشود.
پدرخوانده در 26 دقیقه ابتدایی داستان به شخصیت ها میپردازد و این باعث میشود که بعد از گذشت این زمان تقریبا آشنایی کاملی با شخصیتهای مختلف داستان پیدا کرده باشیم.

فیلم با صحبتهای "امریگو بوناسه را" (یک گورکن, تزیین کننده اجساد) شروع میشود.
او از ستمی که در حق دخترش شده است صحبت میکند. از همین ابتدای داستان متوجه میشویم که با مجموعه ای از افراد ایتالیایی روبرو هستیم و اشاره "بوناسه را" به ایتالیایی بودنش این مسئله را تائید میکند.
"بوناسه را" ماجرای دخترش را در حالی به پایان میرساند که هنوز نمیدانیم طرف دیگر گفتگو کیست.
پس از متاثر شدن "بوناسه را" از وضعیتی که در نهایت برای دخترش پیش آمده و آزادی مجرمین توسط دادگاه, فرد پشت به دوربین (پدرخوانده) با اشاره دست از حاضرین دیگر در اتاق میخواهد که نوشیدنی برای بوناسه را بیاورند. ادامه صحبتهای "بوناسه را" درباره تصمیمیست که گرفته تا برای دستیابی به عدالت به سراغ دن کورلئونه برود.
سوالی بزرگی به ذهن بیننده میرسد. آیا بوناسه را در حال درد دل است؟ چرا این حرفها را به این مرد میگوید؟
پاسخ دن کورلئونه پیش از آنکه برای بیننده روشن گرانه باشد, سر در گم کننده است, اما در صورتی که از قوانین با خبر باشید, این جمله به هیچ عنوان سردر گم کننده نیست.
-چرا به پلیس مراجعه کردی؟ چرا از اول نیومدی پیش من؟

{سالها بعد در یک نظر سنجی, این صحنه از پدرخوانده به عنوان خشن ترین صحنه تاریخ سینما انتخاب گردید, صحنه ای که مردی مانند دن کورلئونه با خونسردی تمام و با اشاره سر انگشتانش میتواند سرنوشت انسانها را تعیین کند. از دید منتقدان خشونتی که در این صحنه نهفته است با هیچ نمونه مشابهی قابل مقایسه نبوده است}

از همین جمله پدرخوانده میتوان به ساختار کلی سازمان یک خانواده مافیــایی پی برد. پدرخوانده, مردی که به موازات پلیس و دولت حرکت میکند, در اینجا کاملا متعجب از این است که چرا "بوناسه را" ابتدا به سراغ او نیامده است.
برخورد پدرخوانده با او بسیار سرد است و این نشان از کدورتی است که بین این دو وجود دارد. در دنیای سیسیلی ها مراجعه به پلیس بی معنی ترین کاری است که میتوان انجام داد. برای یک مرد سیسیلی مفهوم عدالت در ساختار دولت و پلیس نهفته نیست. خانواده و جامعه شرافتمند بهترین مرجع برای حل و فصل مسائلی هستند که برای زیردستان و اعضای خانواده و حتی دوستان اتفاق می افتد.
"بوناسه را" از این قانون تخطی کرده است و با این که کارش خیانت محسوب نمیشود, اما برای درخواست عدالت مرجعی بهتر از پدرخوانده نمیتوانسته وجود داشته باشد. همسر پدرخوانده مادرخوانده تنها دختر "بوناسه را" است و میبینیم که پدرخوانده با دلخوری به این نکته اشاره میکند. اینکه تا کنون پدرخوانده توسط "بوناسه را" برای قهوه هم دعوت نشده نشان میدهد که "بوناسه را" تلاش میکند که با خانواده مافیایی کورلئونه کمتر در ارتباط باشد و روزگار خود را با تکیه بر خود بگذراند.
او به همین دلیل کمتر با چهارچوب کاری مافیا آشناست و زمانی که پدرخوانده درخواست او را رد میکند, میگوید:
هر چه بخواهی میدهم!!
جملات پدرخوانده در پاسخ "بوناسه را" بسیار مشخص کننده است و نشان میدهد که استانداردهای ذهنی او برای این که کسی دوستش باشد چیست. پدرخوانده سعی میکند گورکن پیر را متوجه اشتباهش در دور کردن خود از او بکند و به او بفهماند که در صورتی که دوستی او را خواسته بود نیاز به پرداخت مبلغی نداشت.
اما هنوز "بوناسه را" متوجه شرایطش نیست. او سعی میکند که لطف احتمالی پدرخوانده را با مبالغی که میتواند خرج کند, پاسخ بدهد.
پدرخوانده با وجود عصبانیتی که از گفته "بوناسه را" دارد و با وجود این که میتواند او را از خود براند, اما به خاطر این که مردی منطقی و معتقد به سنتهاست, آخرین تلاش را میکند.
گفته های پدرخوانده در این بخش, روشن کننده مسیری تا انتهای داستان است. مسیری که مستقیم از میان اعتقادات ذهنی او و قوانین سخت و خشن مافیــــا میگذرد.
او به "بوناسه را" میگوید که در حال بی احترامی به اوست و اینکه دوستی خود را نشان نمیدهد. پدرخوانده سعی میکند که به "بوناسه را" بفهماند که در روزگاری زندگی میکند که ثروت برایش امنیت به بار نخواهد آورد، و اگر دوستان قدرتمندی نداشته باشد به همین وضعی دچار میشود که اکنون گرفتارش شده است.
"بوناسه را" در بین صحبتهای پدر خوانده است که به عمق خطری که ممکن است او را تهدید کند پی میبرد و متوجه میشود که چقدر راحت دارد پایه های دوستی اش با دن کورلئونه را خراب میکند.
او میخواهد دوست پدرخوانده باشد, دست دن را میبوسد و بلافاصله چهره گرفته پدرخوانده از هم باز میشود. او هدیه ای به "بوناسه را" میدهد که در قبال آن ممکن است هیچ چیز نخواهد. مگر در زمانی دیگر و نیازی بخصوص...

در همین چند دقیقه ابتدایی داستان میتوانیم اطلاعات وسیعی از چهارچوب کاری پدرخوانده, مافـیـــا و اعضای آن بدست بیاوریم. پدرخوانده را مردی میبینیم که تا انتها از افراد نا امید نمی شود و تا زمانی که لازم نباشد دست به خشونت نمیزند. او مردی منطقیست و البته منطقی که خاص ذهنیتهای اوست. گفتگوی چند دقیقه ای او با "بوناسه را" به خوبی میتواند ترسیم کننده دنیایی باشد که بیننده نا آشنا با جهان مادون از میان آن به جمع بندی های ابتدایی از این سازمان برسد.
در انتها میبینیم که پدرخوانده عدالت را همان گونه برقرار میکند که باید برقرار شود. افرادی که دختر "بوناسه را" را مورد تعرض قرار داده اند باید مانند کاری که انجام داده اند مجازات شوند و نه بیشتر.

مراسم عروسی کنستزیا کورلیونه (کانی), دختر دن کورلئونه است. میهمانان و اعضای خانواده در گوشه و کنار مل خانوادگی کورلیونه (مل= فضایی بزرگ شامل چندین خانه که همه متعلق به یک خانواده است) مشغول رقص و شادی هستند.
خانواده دوستی پدرخوانده را در همین مراسم کاملا میتوان دید. او حتی برای گرفتن عکس خانوادگی نیز حضور همه افراد خاندان را لازم میداند و حاضر نیست تا بدون حضور فرزند کوچکش مایکل عکس خانوادگی بگیرد.



[Only registered and activated users can see links]


اما اعضای خانواده مافیایی کورلئونه را چه کسانی تشکیل میدهند.

1-دن کورلیونه – رهبر خانواده و کسی که بنابر آنچه در فیلم پدرخوانده 2 و کتاب پدرخوانده از او میدانیم, متولد شهر کوچک کورلیونه, واقع در استان باگه ریای سیسیل است. او در سال 1901 به آمریکا آمده و توانسته مراحل رشد و ترقی را در میان سازمان های تبهکاری پشت سر هم بپیماید و با دوستی با افرادی مثل چارلی لوچیانو به جمع پنج خانواده برتر نیویورک برسد. ویتو کورلیونه با برقراری کمپانی جنکوپورا و ایجاد کارخانجات روغن زیتون در سیسیل به شکل قانونمندی شروع به کسب درآمد میکند. با شروع ممنوعیت الکل او از سیستم حمل و نقلش به کانادا برای روغن زیتون استفاده میکند و آنرا در اختیار گروه های دست اندر کار این تجارت میگذارد. با این کار ثروت و قدرت زیادی بدست می آورد و تا جایی پیش میرود که بعد از جنگ و تبعید لوچیانو به رهبر یگانه مافیا در ایالات متحده بدل میشود.
2- سانتینو کورلیونه – مشهور به شاهزاده شهر, با خشونتی ذاتی و بی انتها. سانتینو که او را بيشتر با نام سانی میشناسیم, او به طور سیستماتیک یک سیسیلی زاده آمریکاییست. او کمتر از دو برادر دیگرش با زبان ایتالیایی آشنایی دارد و روشهای جدید را در زمان لزوم خشونت می پسندد. پدرخوانده هنوز نتوانسته برای جانشینی اش به سانی اطمینان کند, زیرا او را به دور از تدبیرهای یک رهبر میداند. با این وجود سانی قلبی مهربان دارد و اگر اسیر عصبانیت های آنی نشود میتواند اداره کننده بخش مهمی از خانواده در آیده باشد.
3-مایکل کورلیونه – او در دانشگاه پورتموث در حال خواندن ریاضیات بود که با شروع جنگ جهانی به نیروی تفنگدار دریایی آمریکا پیوست. او خونسرد, تودار و کم حرف است. در جنگ مدال افتخار کسب کرده و اکنون برخلاف سنت خانوادگی قصد ازدواج با یک دختر آمریکایی و اهل نیوهمپشایر را دارد. مایکل در این مجموعه خانوادگی یک انسان خاص محسوب میشود, او کارهایی را انجام میدهد که فقط خودش آنها را قبول دارد و از این بابت کاملا از تسلط پدرش خارج است.
4-تام هیگن – فرزند خوانده دن کورلیونه و یک ایرلندی آلمانیست. کسی که سانی در کودکی او را به خانه آورده است. تام هیگن توسط پدرخوانده به دانشگاه فرستاده شده و فارغ التحصیل حقوق است. با مرگ مشاور قبلی و سیسیلی خانواده, پدرخوانده تصمیم میگیرد که تام را در مسند مشاورت قبول کند. مشاورت یا اتلاق سیسیلی آن کانسیلیاری, یک پست سازمانی مهم در هر خانوده مافیایی است. کانسیلیاری نزدیکترین شخص به رهبر خانواده محسوب میشود و هماهنگ کننده همه چیز خانواده است. با انتخاب تام هیگن به مشاورت خانواده, دن کورلیونه ریسک بزرگی را پذیرفته است. زیرا تام خون سیسیلی ندارد و با تمام هوش و فراستی که دارد نمیتواند در مواقع مهم مانند یک سیسیلی به شرایط خانوده فکر کند. اما در شرایط حاضر خانواده و روزگار صلح، مسلما بهتر از او گزینه ای وجود ندارد.
5- فردریکو کورلیونه – فرزند میانی خانواده است. او دارای قدرت تصمیم گیری و رهبری نیست. تحت تاثیر پدرش است و در دفتر او کار میکند. پدرخوانده میداند که برای رهبری فردریکو اصلا گزینه مناسبی نیست. فردریکو باید همیشه تحت مراقبت باشد و نمیتوان او را مراقب خانواده در نظر گرفت.
6- پیتر کله منزا- کاپو رژیم خانوده در بروکلین, کاپو رژیم در خانواده های مافیایی مانند فرمانده گروه های نظامی خانواده میمانند. هر رژیم در خانواده دارای سرباز و سرگروههای مختلف است که هر کدام از آنها به نوبه خود دارای بالادستی هایی هستند. رهبر کلی این گروه نظامی که ممکن است افراد آن به بیش از 50 یا 100 نفر برسد, کاپو رژیم است. پیتر کله منزای چاق و تنومند که از دوستان دوره جوانی پدرخوانده محسوب میشود, رهبر یکی از 3 رژیم اصلی خانواده است. او با تجربه, هوشیار و وفادار به پدرخوانده است.
7- سالواتوره تسیو – کاپو رژیم خانواده کورلئونه در برانکس. او نیز مانند کله منزا در تمام دوران قدرت گیری پدرخوانده همراه او بوده است. سالی تسیو مردیست زیرک و آگاه به شرایط. او به پدرخوانده وفادار است و یکی از ارکان قدرت او در نیویورک و محله پر درآمد برانکس محسوب میشود.
8- جانی فانتین – او پسرخوانده دیگر دن کورلیونه است. فردیست که باید در دنیای واقعی او را فرانک سیناترا دانست. جانی فانتین بازیگر و خواننده است. او صدایی گرم واستثنایی دارد. پدرخوانده شرایط ترقی او را فراهم کرده و آماده است تا کمکهای بیشتری به او بکند.
9- کارلو ریتزی – داماد دن کورلیونه. او همسر تنها دختر دن است که بسیار هم برای پدرش عزیز است. کارلو دوست سانی است و از همین طریق توانسته به خانواده راه پیدا کند. او مورد اعتماد دن نیست و نقشی در اداره خانواده ندارد. از همین بابت پس از جشن عروسی مشغول کاری جانبی خواهد شد.

با شناخت افراد اصلی این خاندان بهتر میتوان با روال خانواده کورلیونه آشنا شد.

افراد خانوده در حال شادی هستند و درهمین حال ماموران اف بی ای در حال ثبت شماره ماشینهایی هستند که در پارکینگ منزل خانواده کورلیونه پارک شده است. پلیس با این کار سعی میکند تا آرشیو کاملی ازشماره اتوموبیلهای تبهکاران داشته باشد تا در مواقعی که با آن اتوموبیل جرمی صورت گرفته باشد بتواند آنرا پیگیری کند. این در حالی است که روسای مافیایی که در مراسم شرکت کرده اند همه از اتوموبیلهای کرایه ای استفاده میکنند تا قابل پیگیری نباشد. (توضیح این مسئله در کتاب داده شده است)
رفتار پیتر کلمنزا با اعضای گروه محافظان خود در مراسم, نشان از نوع رهبری او و تحکمی دارد که او در برخورد با زیردستانش به کار میبرد. پولی گاتو راننده پیتر, کسیست که به تازگی در گروه او ترقی کرده است. کلمنزا سعی میکند در زمان برخورد با او به خاطرش بیاورد که نباید به کارهای رئیسش دخالت کند. چهره کلمنزا در همان حد که میتواند مهربان و دلنشین باشد, خشن و منکوب کننده نیز هست و این حاصل سالها رهبری گروههای خیابانی خانواده کورلیونه است. اکنون پیترکلمنزا پا به سن گذاشته و دیگر از چابکی دوران جوانی اش خبری نیست, ولی با این حال جست خیز او را در جشن عروسی شاهدیم که نشان از آمادگی جسمی خوب او دارد.
بخش دیگری از شخصیت پردازی افراد داستان در جشن عروسی کنستزیا کورلیونه مربوط میشود به سانتینو. زمانی که او را در حال خوش و بش با لوسی منسینی میبینیم و بلافاصله با واکنش همسرش مواجه میشویم, میتوانیم بیشتر به دلیل عدم اعتماد دن برای سپردن رهبری خانواده به او پی ببریم.
در خانواده های سیسیلی هیچ چیز به اندازه ایجاد امنیت در خانواده اهمیت ندارد. زن سیسیلی هیچ گاه اجازه نمی یابد در امور مردانه خانواده دخالت کند. اما برای زن سیسیلی یک حاشیه امنیت همیشگی وجود دارد و آن راحت بودن خیال او از امنیتی است که در کنار یک مرد سیسیلی احساس میکند.
زن سیسیلی تربیت کننده فرزندانیست که قرار است در ادامه جایگاه سرپرست خانواده را پر کنند و از خانواده حمایت کنند و این تربیت باید بر اساس تمام باورهایی باشد که یک خانواده سیسیلی بر مبنای آن بنا شده است.
سانتینو به طور مشخص با دختر دیگری در ارتباط است. رفتار سانتینو در برابر چشمان همسرش عملا این امنیت را در ذهن ساندرا, همسر سانتینو به خطر میاندازد. او به رفتار سانتینو اعتراض میکند, اما اعتراضش هم باید در چهار چوبی خاص صورت بگیرد. او نمیتواند به سانتینو بتازد و ماجرا را در حد گفتن یک جمله تحریک آمیز جمع و جور میکند. نقش زنان در داستان پدر خوانده به خوبی در همین صحنه مشخص است.
در یکی دیگر از پرداختهای فوق العاده ابتدای داستان شاهد شنیدن کلماتی از همان راننده پیتر کلمنزا هستیم. پولی گاتو به عنوان کسی که در ادامه راه منشا اتفاقات مهمی خواهد شد در این جا بیشتر به ما معرفی میشود. او نمیتواند در برابر هدایای نقدی که به دختر دن کورلیونه اهدا میشود واکنشی نداشته باشد. در این صحنه به خوبی میشود طمع را در چهره پولی گاتو مشاهده کرد و حس کرد که این آدم ممکن است در برابر پول وسوسه شود و دست به اقدامات خطرناکی بزند. کما این که در ادامه داستان نیز شاهد چنین رفتاری از او خواهیم بود.

دن امیلیو بارزینی از رهبران مافیایی دعوت شده به مراسم است. او که توسط پدرخوانده مورد استقبال قرار میگیرد, به بخشی میرود که برای اعضای کوزانوسترا (مسئله ما- موضوع ما) در نظر گرفته شده است. این جا محلیست کاملا حفاظت شده و امن برای افراد مافیا. به همین دلیل، زمانی که یک عکاس سعی در تصویر برداری از این اجتماع روسای مافیا دارد, دن بارزینی واکنش نشان میدهد و عکس مورد نظر را از بین میبرد.
خبرنگاران بنا به کارشان در صدد هستند تا از این گونه اجلاسها که میان رهبران مافیا برگذار میشود عکس بگیرند و البته اعضای سازمان هم در برابر این مسئله واکنش نشان میدهند.
واکنش سانتینو در برابر پلیس و عکاسان یکی از همین نوع واکنشهاست. او در برابر پلیس واکنش نشان میدهد, پلیسی که برای این کار حکم دارد. سانی عصبانیتش را بر سر یک عکاس خالی میکند و دوربین او را میشکند.
سانتینو پول دوربین شکسته را در برابر عکاس می اندازد. اما بیننده در همین صحنه متوجه خشونت ذاتی او میشود و این که گاهی اوقات از کنترل رفتار خویش حتی در برابر پلیس هم عاجز است.
واکنش محافظان سانتینو در این میان نیز جالب توجه است. پولی گاتو و پیتر کلمنزا لحظه ای از سانتینو جدا نمیشوند و در تمام مراحل این حرکت سانتینو او را همراهی میکنند.



[Only registered and activated users can see links]


دومین درخواست از پدرخوانده در پی رسم سنتی سیسیلی (اجابت کردن درخواستهای آشنایان و نزدیکان در روز عروسی توسط پدر عروس) از طرف نازورینو نانوا مطرح میشود.
بر خلاف زمان حضور آمریگو بوناسه را, این بار چهره پدرخوانده را از ابتدا گشاده میبینیم و مشخص است که دن کورلیونه با نازورینو یک نوع حس دوستی دارد. نازارینو کاری را از پدرخوانده می خواهد که در آن زمان برای انجامش نیاز به افراد سنای آمریکا بود. پدرخوانده در میان صحبتهای نازورینو پی به اصل ماجرا میبرد.
انزو به دختر نازورینو علاقمند است, اما در پایان جنگ میخواهند او را به ایتالیا بازگردانند و نگاه داشتن انزو در آمریکا کاریست خارج از عهده نازورینو. پدرخوانده میتواند برای دوستانش اینچنین موثر واقع شود. دن کورلیونه این درخواست را نیز انجام خواهد داد و شوق نازورینو را از این موفقیت حدی نیست.

(همان طور که گفته شد. درآمد حاصل از دوران ممنوعیت الکل و قدرتی که مافیای سیسیلی تبار ایالات متحده به دست آورد باعث شد تا بتواند مردان سیاست آن روز آمریکا را بخرد و در زمان لازم از آنها استفاده کند. پدرخوانده به عنوان مرد برگزیده جهان مادون, دارای ارتباطات وسیع با اهالی سیاست و کسانیست که سر رشته ها را در ایالات متحده به دست دارند. همین قدرت پدرخوانده است که او را با اختلافی زیاد در راس هرم قدرت سندیکای ملی مافیای آمریکا قرار داده است. همین ارتباطات، اسبابی است برای ادامه داستان به شکلی که خواهیم دید.)

مایکل فرزند کوچک پدرخوانده به همراه دوست دخترش کی آدامز وارد مجلس عروسی میشود. شخصیت مایکل با بازی به یاد ماندنی آل پاچینو اسطوره زنده سینما, یکی از به یاد ماندنی ترین نقشهای تاریخ سینماست. داستان پدرخوانده بر محور شخصیت مایکل و دن کورلیونه شکل گرفته است و البته میدانیم که ادامه داستان همواره بر مبنای حضور مایکل در داستان ادامه پیدا میکند.
مایکل همان طور که توضیح داده شد دانشجوی ریاضیات بود. اما با شروع جنگ بر خلاف خواست پدر به جنگ رفت و حتی موفق به کسب مدال افتخار شد. مایکل بیش از دو برادر دیگرش به زبان سیسیلی آشناست, او کاملا خونسرد و کم حرف است. نگاهی نافذ و جذاب دارد و در عمق نگاهش نمیتوان به نوع فکر او پی برد. او ذاتــا یک سیسیلی است. چیزی که در وجود برادران دیگرش نمیتوان دید. سانتینو کاملا آمریکایی رشد کرده و فردریکو کاملا گوشه گیر و منفعل است. از طرفی بر خلاف دو پسر دیگر, مایکل مرد خانواده نیست و یک مافیوزی محسوب نمیشود. او تنها فرد تحصیل کرده خانواده به غیر از تام هیگن است. داستان در ادامه به ما نشان میدهد که پدرخوانده قصد دارد از این قابلیت مایکل به عنوان راه خروجی از دنیای غیر قانونی استفاده کند و خانواده را به سمت هر چه قانونی تر شدن پیش ببرد. مایکل با کی آدامز جوان مشغول رقص میشود. نگاه پدرخوانده از پشت پنجره به این فرزند برومندش نشان از علاقه خاص او به مایکل دارد.

زمانی که مایکل و کی آدامز در حال صحبت کردن هستند, داستان ما را با یکی دیگر از شخصیتهای تاثیر گذارش آشنا میکند, شخصیتی که در کتاب پرداخت فوق العاده ای دارد و در فیلم کمتر به آن پرداخته میشود.
پس از ملاقات نازورینو با پدرخوانده متوجه شدیم که ملاقات کننده بعدی شخصیست به نام لوکا براتزی...
لوکا برتزی کیست.

لوکا براتزی شخصیست که در راس خط آتش گروههای نظامی خانواده قرار دارد. او سلاح مخرب پدرخوانده است و ذاتا یک تمام کننده محسوب میشود, او یک پاک کننده و یک تندروست که کاملا تحت کنترل پدرخوانده قرار دارد. او بدون ضعف و بدون زن و فرزند است. لوکا براتزی عضو هیچ کدام از رژیمهای خانواده نیست و فقط با فرمان پدرخوانده است که وارد ماجرایی میشود.
مایکل یکی از روشهای عمل لوکا و شاید نرم ترین آنها را برای کی آدامز تعریف کند. در میان اهالی جهان مادون, نام لوکا براتزی همردیف مرگ و ترس است. ماجرایی نیست که با ورود او به نفع پدرخوانده تمام نشده باشد. اما رفتار او با پدرخوانده خاضعانه است. او برای خوشحال کردن پدرخوانده یک متن از پیش نوشته شده را حفظ کرده و بزرگترین بسته ای را که توانسته است، برای تقدیم کردن به دختر دن کورلیونه تهیه دیده است.
پدر خوانده نیز برای او احترامی عمیق قائل است و او نیز ...

(شخصیت لوکا براتزی در داستان پدرخوانده بر گرفته از شخصیت آبه رلیس و لوئیس لپکه بوچالتر است, افرادی که اسم آنها در میان رهبران رده بالای مافیا ایجاد وحشت میکرد و شاید مجوز 25 هزار دلاری حمل اسلحه توسط لوکا براتزی بیش از هر چیز خاطره مردی را زنده کند که تحت رهبری لاکی لوچیانو 15 سال بزرگترین وحشت را در میان مردان مافیا ایجاد میکرد.)

جشن ادامه پیدا میکند و باز هم شاهد ادامه رفتارهای غیر مسئولانه سانتینو هستیم و میبینیم که ساندرا همسر او کاملا متوجه این رفتارهاست. اما رفتار سانتینو کاملا افراطی به نظر میرسد.
با ورود جانی فانتیـــن مجلس عروسی رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد. همه افراد مجلس هیجان زده از حضور این خواننده و بازیگر مشهور هستند. کنستزیا که مجلس عروسی خود را آراسته به حضور یکی از بزرگترین سوپر استارهای هالیوود میبیند سر از پا نمیشناسد و شادی خود را نیز پنهان نمیکند.

(همان طور که گفته شد شخصیت جانی فانتین در داستان پدرخوانده کاملا برگرفته شده از فرانک سیناترا است. سیناترایی که همیشه متهم به این بود که با اعضای رده بالای مافیای سیسیلی نشست و برخواست دارد. البته این برچسبها دور از حقیقت هم نبود. در زمانی که مافیا وارد عرصه کازینو داری شد و کازینو به شغل اول مافیا بدل شد, سیناترا در خیلی از مواقع در کازینوهای مشهوری مانند فلامینگو در کنار افرادی مانند بنجامین سیگل و مایر لانسکی دیده میشد. اما چیزی که بیش از هر چیزی به این شایعات دامن زد ارتباطهای او بود با فرانک کاستلو مشهور به نخست وزیر مافیــا. شکی در این نیست که حضور اشخاصی مانند دین مارتین و فرانک سیناترا سرعت رشد و موفقیت کازینو را زیادتر کرد و همه این موفقیتها باعث رشد بیشتر کسانی میشد که از دهکده متروکی در میان نوادا شهری به نام لاس وگاس ساختند. شهری که تا کنون از منابع اصلی درآمد مافیــا محسوب میشود.)

جانی فانتین شروع به خواندن میکند و همزمان مایکل به شرح داستانی میپردازد که بیش از پیش ما را با نوع رفتار خانواده کورلیونه آشنا میکند.



[Only registered and activated users can see links]

پیشنهادی که نمیتوان آن را رد کرد!!!

ماجرای پیشنهادی که نمیتوان آنرا رد کرد در این بخش توسط مایکل به کی آدامز توضیح داده میشود. جانی فانتین که در راه موفقیت گام برمیداشته با یک رهبر ارکستر لجوج قرار داد میبندد و زمانی که برای پیشرفت بیشتر میخواهد از رهبر ارکستر جدا شود با مخالفت او بر مبنای قرار دادی که بسته روبرو میشود.
این جاست که پدرخوانده وارد ماجرا میشود و میدانیم که این قرار داد که در ابتدا میتوانست با گرفتن 10 هزار دلار توسط رهبر ارکستر ملغی شود, سرانجام با وارد شدن لوکا براتزی با یک چک هزار دلاری و تهدید اسلحه او لغو میشود.
کی آدامز مبهوت این ماجراست, اما صداقت مایکل در این بخش بسیار ستودنیست. او با بیان شغل خانواده اش, اظهار میکند که راه او از این خانواده جداست. مایکل نمی خواهد از کی آدامز که قصد ازدواج با او را دارد چیزی پوشیده بماند و در عین حال خود را بری از این روش میداند و ما میدانیم که او در این باره کاملا صادق است.

پدرخوانده وارد مجلس عروسی دخترش میشود, او جانی را در بر میگیرد و او را به دفترش میبرد. دن کورلیونه از تام سراغ سانتینو را میگیرد. دلیل این سراغ گیری پدرخوانده از سانتینو اطلاعیست که پدر خوانده از نوع رفتار سانتینو دارد. پدرخوانده میداند که باید در چنین مواقعی مراقبت بیشتری از سانتینو انجام دهد. هرچند که به نظر میرسد سانتینو با استفاده از یک فرصت خود را وارد یک ماجرای خارج از کنترل کرده است.
در بخش دیگری از این شخصیت پردازی ابتدایی، مجددا به سراغ مایکل و کی آدامز میرویم و این بار شاهد ورود فردریکو برادر دیگر خانواده به داستان هستیم.
در مورد فردریکو در بخش معرفی اعضای خانواده صحبت کردم. اینک او را میبینیم که در حالتی غیر طبیعی قرار دارد که در نتیجه نوشیدن زیاد حاصل شده است. در این صحنه به خوبی میتوان فردو را مورد بررسی قرار دارد. در حالی که فردو به عیش و نوش مشغول بوده و سانتینو سر خود را با لوسی منسینی گرم کرده, تنها فرد هوشیار خانواده مایکل به نظر میرسد. مایکل در همین افتتاحیه فردیست که همه کارش بر روی حساب و کنترل شده است. او حتی در کلماتی که به زمان می آورد دقت کافی به خرج میدهد. این دقیقا همان چیزیست که پدرخوانده به خوبی از آن مطلع است.

چهارمین کسی که به ملاقات پدرخوانده میرود کسی نیست جز جانی فانتین. جانی پسرخوانده دن کورلیونه و شخصی است که در طی مراحل مختلف زندگی اش مورد حمایت پدرخوانده قرار داشته و از طرفی هم پدرخوانده علاقه ای خاص به او دارد و از هیچ کاری برایش دریغ نمیکند و نمونه آن را هم در مورد رهبر ارکستر دیدیم.
رفتار پدرخوانده با جانی کاملا پدرانه است و میبینیم که جانی هم کاملا در جایگاه پسری دیگر برای پدرخوانده قرار دارد.
جانی گرفتار یک تهیه کننده و کارگردان مشهور هالیوود شده است که به خاطر مسئله شخصی قصد ندارد به جانی فانتین اجازه بازی در یک فیلم مشهور را بدهد. جانی فانتین نیز نیاز مبرم به حضور در این فیلم دارد تا بتواند با توجه به مشکلی که در صدایش پیش آمده دوباره به صدر ستارگان هالیوود بازگردد. لحن التماس آمیز او حتی پدرخوانده را هم عصبانی میکند به شکلی که مجبور میشود با زدن یک سیلی پدرانه به او, جانی را به خود بیاورد و با درآوردن ادای او فضا را کاملا دچار تغییر کند.
در سویی دیگر تام هیگن به سراغ سانتینو میرود و او را گرفتار با لوسی مینسینی میابد. حتی تام هم نمیتواند از این حرکت بچه گانه سانتینو در برابر دیدگان خانواده های مختلف و در یک مجلس عروسی خنده بر لب نیاورد. سانتینو در مواقعی کاملا عنان اختیار از دستش بیرون میرود و این درست یکی از همان لحظات است.
با بازگشت سانتینو به اتاق پدرخوانده شاهد نمایش گوشه ای دیگر از قوانین ذهنی پدرخوانده هستیم که فردیست خانواده دوست و معتقد به اصول. او مشخصا به جانی, در برابر سانتینو که کاملا خانواده اش را از یاد برده میگوید که مردی که وقت صرف خانواده اش نمیکند مرد واقعی نیست. دن کورلیونه در این جا کاملا اشاره به شرایط نا به سامان سانتینو دارد که بی توجه به خانواده اش وقتش را صرف دختری مانند منسینی میکند که از دختران متجدد خانواده های ایتالیایی به حساب می آید.
پدرخوانده به جانی فانتین قول میدهد که تهیه کننده مشهور هالیوود نقش مورد نظر را در اختیار جانی بگذارد و وقتی که جانی این کار را غیر ممکن میداند با آن پاسخ مشهور پدرخوانده آشنا میشویم .
پیشنهادی بهش میدم که نتونه رد کنه!!!

با خروج جانی, صحبتهای پدرخوانده و تام هیگن وارد مراحل جدیدی میشود. پدرخوانده قصد دارد تا تام را برای صحبت با تهیه کننده هالیوود به کالیفرنیا بفرستد. اما مسئله ای دیگر از سوی تام مطرح میشود. این مسئله به سرنوشت فرد تازه وارد خانوده ارتباط دارد. کارلو ریتزی به عنوان داماد دن کورلیونه پس از این باید در بخشی از خانواده فعالیت کند. اما پدرخوانده قصد ندارد از او در کار مهمی استفاده کند, او باید فقط کاری داشته باشد در حد این که اموراتش بگذرد و بتواند خودی نشان دهد. از دید پدرخوانده کارلو هنوز یک فرد قابل اطمینان نیست, هرچند که توانسته اعتماد دخترش و سانتینو را جلب کند اما هنوز تا مرد خانواده بودن مسیری طولانی در پیش دارد.
ویرجیل سولاتزو رهبر جدید مافیای مواد مخدر نیویورک قصد ملاقات با پدرخوانده را دارد و پدرخوانده این ملاقات را به پس از بازگشت تام از کالیفرنیا موکول میکند. برای این مسئله دلایل بسیاری وجود دارد.
پایان مراسم فرا میرسد و با ورود کیک بزرگ عروسی به مجلس و رقص زیبای پدرخوانده با کنستزیا مراسم عروسی فوق العاده داستان به پایان میرسد. میبینیم که با کامل شدن افراد خانوده پدرخوانده هم درکنار بقیه اعضا که اکنون مایکل و کی آدامز هم به آنها اضافه شده اند عکس میگیرد.
اکنون با تمام شخصیتهای خانواده کورلیونه و خیلی افراد خارج از خانوده آشنا شده ایم, هنر داستان درهمین شخصیت پردازی زیباست که باعث میشود با چشمی بازتر و شناختی کامل از آدمهای داستان به ماجرای پدرخوانده وارد شویم.
داستانی که باید گفت بینظیرترین و پیچیده ترین داستان جنایی و تبهکاری قرن بیستم و تاریخ سینماست.

گارد جاویدان
10-09-07, 12:17 PM
چه بلایی بر سر پدرخوانده ی بزرگ آوردند !؟

The Godfather Part 3


[Only registered and activated users can see links]


1990 – كارگردان: فرانسیس فورد كوپولا

در پدرخوانده: قسمت سوم، اپرای Cavalleria Rusticana که با صحنه‌های پایانی این فیلم درآمیخته، نمونه‌ای تکرارناپذیر از تجلی هنر فیلم و موسیقی است. شاید بتوان گفت “ال پاچینو”ی با تجربه‌ی پدرخوانده: قسمت سوم، بسیار با تجربه‌تر و حرفه‌ای‌تر از ال پاچینوی فیلم Serpico و قسمت‌های اول و دوم پدرخوانده، ایفای نقش کرده است. قسمت سوم پدرخوانده به نوعی نتیجه‌گیری و عاقبت تمام جریان‌های زیبایی است که در دو قسمت قبلی دیده‌ایم.

نظر شخصی :

آل پاچینوی بزرگ , سرگردان در میان موضوعی كه با هزار من سریش هم به هم نمی چسبد در قالب مایكل كورلئونه از پا افتاده و كوپولا كه بیهوده ارزش دو «پدرخوانده» قبل را هم زیر سوال می برد. نطفه ای بدون رابرت دووال با یك سوفیا كاپولای متلاشی كه مُرده به دنیا آمده است!

قسمت سوم پدرخوانده به شدت مورد انتقاد قرار گرفت و به عقیده ی برخی کارشناسان حتی ارزش و اعتبار 2 قسمت اول فیلم رو هم زیر سوال برد !

این فیلم , فیلمی در حد و اندازه های نام بزرگ پدرخوانده نبود که مسلما در میان شاهکارهای سینما از جمله 2 قسمت اول فیلم هیچ جایگاهی ندارد !
__________________

گارد جاویدان
10-09-07, 12:19 PM
مختصری درباره ی پدرخوانده ها !

[Only registered and activated users can see links]

“پدرخوانده” (با نام اصلی The Godfather) فیلمی داستانی، جنایی محصول 1972 و برنده‌ی جایزه‌ی اسکار همان سال به کارگردانی فرانسیس فورد کوپولا (Francis Ford Coppola) و به تهیه‌کنندگی کمپانی “پارامونت پیکچرز” است که بر اساس رمان سال 1969 نوشته “ماریو پوزو” (Mario Puzo) به همین نام، ساخته شده است. فیلم‌نامه‌ی این اثر حاصل همکاری مشترک فرانسیس فورد کوپولا و ماریو پوزو است. ماجرای فیلم بین سال‌های 1945 تا 1955 اتفاق می‌افتد و داستان فیلم درباره‌ی خانواده‌ی مافیایی “کورلئونه” می‌باشد. در فیلم ستارگانی هم‌چون “مارلون براندو”، “ال پاچینو”، “رابرت دووال”، “دیان کیتن” و “جیمز کان” نقش‌آفرینی کرده‌اند. این فیلم خیلی زود مورد توجه منتقدان و تماشاگران عام، نه تنها در ایالات متحده که در تمام نقاط جهان و از جمله ایران قرار گرفت. چندی نگذشت که محبوبیتی بی‌نظیر کسب کرد تا آن‌جا که اکنون مقام نخست را در فهرست 250 فیلم برتر سایت IMDb دارد. به دلیل استقبال فوق‌العاده‌ی تماشاگران از این فیلم، دو سال بعد از اکران آن یعنی در سال 1974، قسمت دیگری از این فیلم به نام “پدرخوانده: قسمت دوم” و در سال 1990 نیز قسمت سوم این فیلم با نام “پدرخوانده: قسمت سوم” ساخته شد.
درباره‌ی پدرخوانده باید گفت آن‌چه به این شاهکار کوپولا جذابیتی افزون از حد می‌دهد توجه شگفت‌انگیز او به جزییات است. چه در بازیگری، چه در فیلم‌نامه و چه در نورپردازی و طراحی صحنه‌ی بی‌نظیرش. فیلم‌نامه از نظر ایجاز یکی از نمونه‌های کم‌نظیر سینماست. برای نمونه سکانس مرگ و تشییع جنازه‌ی پدرخوانده و یا سکانس معروف تسویه حساب مایکل با رقبای پدر که از لحاظ بصری به تنهایی با یک فیلم برابری می‌کنند. پدرخوانده تجربه‌ای تکرارناپذیر در تاریخ سینماست که حاصل دست‌یابی به نوعی هماهنگی کامل و بی‌نظیر میان عناصر مختلف تولید است. این فیلم نمونه‌ی نادر یک اثر هنری‌ست که همه چیز آن کامل است؛ بدون آن‌که این کمال‌گرایی صورتی تصنعی و آزاردهنده به خود بگیرد. هیچ فیلمی را نمی‌توان یافت که از بستر جنایت، این همه زیبایی و لذت به مخاطب ارایه دهد.

[Only registered and activated users can see links]

کوپولا با قسمت دوم پدرخوانده نشان می‌دهد که ساخت پدرخوانده‌ی اول، اتفاقی نبوده است. قسمت دوم پدرخوانده نسبت به قسمت اول آن ساختاری کاملا مدرن‌تر دارد و به قول “سرجیو لئونه”ی فقید، کوپولا وقتی پدرخواند‌ه‌ی یک را می‌سازد قدری حواس‌پرت است اما با قسمت دوم است که او تسلط کاملش را به سینما نشان می‌دهد. در واقع با این فیلم بود که همان تعداد اندک افراد مردد هم کاملا قانع شدند که نابغه‌ی جدیدی ظهور کرده است. گرچه قسمت اول پدرخوانده پرفروش‌تر، مردمی‌تر و به طور کلی برای بیشتر سینمادوستان دوست‌داشتنی‌تر است، اما قسمت دوم نیز چنان که می‌بینیم در فهرست 100 فیلم برتر تاریخ سینما از دیدگاه رأی‌دهندگان سایت IMDb در رتبه سوم جای دارد.

[Only registered and activated users can see links]

در پدرخوانده: قسمت سوم، اپرای Cavalleria Rusticana که با صحنه‌های پایانی این فیلم درآمیخته، نمونه‌ای تکرارناپذیر از تجلی هنر فیلم و موسیقی است. شاید بتوان گفت “ال پاچینو”ی با تجربه‌ی پدرخوانده: قسمت سوم، بسیار با تجربه‌تر و حرفه‌ای‌تر از ال پاچینوی فیلم Serpico و قسمت‌های اول و دوم پدرخوانده، ایفای نقش کرده است. قسمت سوم پدرخوانده به نوعی نتیجه‌گیری و عاقبت تمام جریان‌های زیبایی است که در دو قسمت قبلی دیده‌ایم. هر سه قسمت پدرخوانده در نوع خود شاهکارهایی هستند تکرارناشدنی از اساتید سینما و در رأس آنان “فرانسیس فورد کوپولا”. سه‌گانه‌ی پدرخوانده در مجموع نامزد 29 اسکار شد و 9 اسکار را برد و نام و نشان مارلون براندو، ال پاچینو، جیمز کان، دیان کیتون، رابرت دنیرو، تالیا شایر، اندی گارسیا و… را برای همیشه در تاریخ سینما و اذهان تماشاگران ماندگار کرد.

[Only registered and activated users can see links]

نام فیلم: The Godfather
کارگردان: Francis Ford Coppola
ژانر: Drama | Thriller امتیاز: 281,190 رأی, امتیاز میانگین 9.2 از 10
مدت فیلم: 175 دقیقه
جوایز: Won 3 Oscars. Another 19 wins&17 nominations
بازیگران: Marlon Brando ([Only registered and activated users can see links]), Al Pacino ([Only registered and activated users can see links]), James Caan ([Only registered and activated users can see links]), Richard S. Castellano ([Only registered and activated users can see links]), Robert Duvall ([Only registered and activated users can see links]) … ([Only registered and activated users can see links])
اطلاعات بیشتر ([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links]

پدرخوانده” محصول سال 1972 به عقیده بسیاری از منتقدان و تماشاگران حرفه ای سینما یکی از بهترین فیلمهایی است که در طول تاریخ فیلمسازی آمریکا تهیه شده است، نمونه واقعی از یک فیلم کلاسیک آمریکایی. کارگردانی کاملا” حرفه ای فرانسیس فورد کوپلا (Francis Ford Coppola) و بازی زیبای مارلون براندو (Marlon Brando) و آل پاچیونو (Al Pacino) در نقش ویتو کورله اونه (Vito Corleone) و کوچکترین پسرش مایکل از جمله دلایل موفقیت فیلم محسوب می شوند.
موضوع فیلم به سال 1940 و شهر نیویورک باز میگردد، هنگامی که ویتو کورله اونه رئیس یکی از باندهای جنایت و بزرگ یک خانواده مافیایی بود. موفقیت فیلم زمانی ارزش پیدا می کند که به این نکته توجه کنیم در زمان ساخت “پدرخوانده”، سینمای آمریکا مملو از فیلم های گانگستری و جنایی بود.
[Only registered and activated users can see links] Waltz #1 ([Only registered and activated users can see links])
[Only registered and activated users can see links] Waltz #2 ([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links]
نینو روتا آهنگساز موسیقی فیلم “پدرخوانده”


اما دلایل دیگر موفقیت این فیلم چه بود؟ اختلاف بزرگی که “پدرخوانده” (1972) با سایر فیلم های مافیایی و گانگستری زمان خود داشت در دو نکته نهفته بود. یکی سناریوی فیلم بود که در آن رابطه احساسی، انسانی و محکم بین اعضای خانواده کورله اونه را در عین مافیایی و جنایتکار بودن آنها نمایش می داد و دیگری موسیقی بسیار زیبای فیلم بود که جنبه های رمانتیک و احساسی فیلم را تشدید می کرد و در نهایت فیلم را حتی در نظر افرادی که به موضوعات گانگستری علاقه ای ندارند، زیبا جلوه می داد.
[Only registered and activated users can see links] Theme ([Only registered and activated users can see links])
موسیقی فیلم ساخته نینو روتا (Nino Rota) موسیقیدان ایتالیایی است که علاوه بر آهنگسازی بعنوان یک رهبر ارکستر بزرگ نیز مشهور است. او در سال 1911 در میلان بدنیا آمد و در سال 1929 از کنسواتوآر سیسل فارق التحصیل شد. روتا طی سالهای 1930 تا 1932 در موسسه کورتیس فیلادلفیا در حال گذراندن دوره های تخصصی آهنگسازی بود. او علاوه بر ساخت موسیقی برای بیش از 150 فیلم، تعداد زیادی موسیقی اپرا، باله و کارهای ارکسترال را در کارنامه هنری خود دارد.
[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links]
آل پاچینو در نقش مایکل کور له اونه


“پدرخوانده” (1972) نامزد دریافت 11 اسکار شد و در نهایت توانست اسکار بهترین فیلم، بهترین هنرپیشه (براندو) و بهترین فیلم نامه اقتباسی را بخود اختصاص دهد. موسیقی فیلم پدر خوانده (1972) کاندید جایزه اسکار شد و در نهایت موفق به دریافت اسکار نشد. اما برای همه دست اندر کاران موسیقی و سینما مشخص است که موسیقی فیلم پدر خوانده از جمله جاودانه ترین کارهای نینو روتا در تاریخ موسیقی جهان بشمار می آید. شاید کمتر کسی باشد که ملودی زیبای قطعه Speak Softly Love را نشنیده باشد و یا حتی نتواند آنرا زمزمه کند. بسیاری معتقد هستند که دریافت جایزه اسکار برای موسیقی فیلم “پدرخوانده” (1974) قسمت دوم، ناشی از تاثیری است که موسیقی قسمت اول فیلم بر روی هیئت ژوری اسکار گذاشته بود.
[Only registered and activated users can see links] Godfather ([Only registered and activated users can see links])

روتا برای ساخت موسیقی این فیلم از ترکیب سبک خاص موسیقی جاز (Jazz) ایتالیا با موسیقی احساسی سیسیل استفاده کرد. نتیجه کار با وجود آنکه کاملا” رمانتیک و احساسی بود توانست در تمام صحنه های فیلم اعم از احساسی، هیجانی، صحنه های درگیری و نبرد و … حضور داشته باشد. توانایی جالب موسیقی این فیلم آن است که مخاطب پس از پایان فیلم بدون شک خاطره ای از موسیقی آن را در ذهن خود بیاد خواهد داشت و این نکته ای است که از زیبایی و عجین شدن موسیقی با موضوع فیلم حکایت دارد. کافی است سه یا چهارنت از تم اصلی را بشنویم آنگاه بسادگی می توانیم آنرا ادامه دهیم و این چیزی جز نفوذ ملودی در طول فیلم در اعماق احساس انسانی نیست.
[Only registered and activated users can see links] Pickup ([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links]
جلسه برقراری صلح و آشتی میان خانواده های ایتالیایی


موسیقی فیلم با یک والس زیبا بنام The Godfather Waltz آغاز می شود که نمایانگر نجابت و اشرافگری یک خانواده بزرگ ایتالیایی است. روتا در قسمت های میانی فیلم بازگشت مجددی به این تم دارد. اما همانطور که قبلا” اشاره کردیم تم اصلی که به Love Theme و یا Speak Softly Love معروف است به چنان شهرتی دست پیدا کرد که امروزه مردم در اقصی نقاط جهان با آن آشنایی دارند. اجرای زیبای آکاردئون و ماندولین روی اجرای سازهای زهی از یک طرف، هارمونی و آکوردهای زیبا از طرف دیگر دست به دست هم دادند و تشکیل موسیقی ای را دادند که امروزه به موسیقی مافیا معروف شده است. The Pickup موسیقی قسمتی دیگر است که از تم اصلی گرفته شده اما اینبار با فضایی نزدیک به Jazz. مازورکا از دیگر قطعات زیبایی است که به هنگام شادی ها در فیلم از آن استفاده میشود نمونه ای زیبا از تاثیر موسیقی شاد اروپای شرقی بر قسمتهای غربی اروپا. روتا همچنین برای قسمت پایانی تم اصلی را با بهره گیری از گروه کر اجرا کرده است.
[Only registered and activated users can see links] Williams, Speak Softly Love ([Only registered and activated users can see links])
هرچند در ساخت موسیقی قسمتهای دوم و سوم “پدرخوانده”، دو آهنگساز دیگر یعنی پیترو ماسکانگی (Pietro Mascagni) و کارمینه کوپلا (Carmine Coppola) نیز دست اندر کار ساخت موسیقی بودند، اما هیچیک از بینندگان فیلم یا شنوندگان موسیقی آن نمی توانند منکر تاثیر عمیق موسیقی قسمت اول فیلم بر روی قسمت های بعدی آن شوند. نینو روتا در سال 1979 در شهر رم از دنیا رفت.
در انتها به قسمتهایی از موسیقی “پدرخوانده” دو و سه توجه کنید:
[Only registered and activated users can see links] Godfather II , Intro ([Only registered and activated users can see links])
[Only registered and activated users can see links] Theme From The Godfather III ([Only registered and activated users can see links])



__________________

گارد جاویدان
10-09-16, 10:16 PM
سینمای کلاسیک و اقتباس های ادبی
[Only registered and activated users can see links]



با توجه به خالی بودن جای بحث شیرین "اقتباس"، تصمیم گرفتم این مبحث را در اینجا آغاز کنم که امیدوارم با استقبال همه، این بخش هم مثل باقی کنج های سینما 7، گرم و پر مشتری باشد.


فیلمنامه های اقتباسی در سینمای کلاسیک، جایگاه ویژه ای دارند کما اینکه تا به امروز هم هر سال در جشنواره های معتبر سینمایی جایزه ای برای این بخش اختصاص داده می شود.
کارگردانان زیادی(مثل هیچکاک) بودند که علاقه ی زیادی به آثار داستانی و برگردان آنها به

فیلم داشتند و در این میان فیلمنامه نویسانی برای انتقال "کلام ادبی" به کلامی مناسب تصویر وجود داشته و دارند.

برای شروع این مبحث چند تا فیلم پیشنهادی دارم که بنا به سلیقه و نظر دوستان درباره یکی ازین فیلمها شروع به نوشتن و بحث رو آغاز کنیم. (از پیشنهادات دیگر هم البته با چای و شیرینی استقبال میگردد!)

ربه کا، آلفرد هیچکاک. اقتباسی از ربه کای دافنه دوموریه
خوشه های خشم. جان فورد. برگرفته از اثر جان اشتاین بک
زوربای یونانی. مایکل کاکویانیس. اقتباس از رمان نیکوس کازانتزاکیس

و از آثار ایرانی؛

گاو داریوش مهرجویی. اقتباس از داستان غلامحسین ساعدی
دایی جان ناپلئون. ناصر تقوایی.برگرفته از رمان ایرج پزشکزاد.
__________________

[Only registered and activated users can see links]



جیمز استوارت آن قدر معصوم بود که وقتی در سال مرگش از مردم امریکا در یک نظرسنجی پرسیدند فرد مورد اعتماد شما کیست، او رتبه یک را آورد و رئیس جمهور وقت رتبه 664.

گارد جاویدان
10-09-18, 10:31 PM
نگاهی به فیلم« نقشه شیطانی دکتر فومانچو» به بهانه پخش از تلویزیون فیلمی که در اکران فاجعه به بار آورد :فیلم کمدی «نقشه شیطانی دکتر فومانچو» به رغم حضور ستاره ‌ای مطرح سینمای انگلستان «پیترسلرز» دراکران عمومی یک فاجعه به بار آورد و استقبالی از آن به عمل نیاید امابه دلیل اینکه آخرین فیلم این هنرمند و به حرمت درگذشت قهرمان داستانش به هرحال دیده شد. [Only registered and activated users can see links]
حضور شخصیتها و بازیگرانی چون «پیتر سلرز»،« شرلوک هولمز»، «بتمن»، «سوپرمن»، «مرد عنکبوتی» و چندین و چند کاراکتر و شخصیت خیالی دیگر همگی بگونه‌ای جهان باعث شدند که ما هنر به نام سینما را برای همیشه در ذهن وخیال خودمان داشته باشیم و زندگی را بدون این هنر که به هنر هفتم شهرت دارد ادامه نیافتنی بدانیم.
هنر سینما چه قبول داشته باشیم وچه قبول نداشته باشیم هنری است که در زندگی روزمره مردم جریان دارد ومخاطبانش به واسطه این هنر می توانند به تمام آرزوها ی دست نیافتنی خود برسند.
جایی که مخاطب خسته و شکست خورده شرح حال زندگیش را بر پرده عریض سینما می بیند ودردلش حسرت می خورد که چرا نمی تواند به آرزوهای خودش دست پیدا کند وچندین مثال دیگر که در بحث ما نمی گنجد.
اما درعالم سینما هستند کاراکتر هایی که فقط در محدوده جغرافیایی و کشور و منطقه خود سرشناس به حساب می‌آیند و برای بقیه مردم جهان حساسیت و توجهی را جلب نمی‌کنند. در این میان بوده‌اند حتی کاراکترهای حقیقی که این گونه در عرصه سینما سال‌ها کارکرده‌اند و حتی همسایه بغل دستی نیز از حضور چنین هنرپیشه‌ای بی‌اطلاع بوده است.
سرآمد چنین هنرپیشه‌ها و کاراکترهای حقیقی که اهل انگلیس باشند یقینا «نورمن ویزدوم» است و سرآمد کاراکترهای غیرواقعی به احتمال فراوان می‌تواند همین دکتر فومانچو نام بگیرد .
فیلم کمدی «نقشه شیطانی دکتر فومانچو» با مدت زمان 101 دقیقه ای خود در حالی 30 سال پیش به اکران در آمد و شبکه چهار سیمای کشورمان آن را پخش کرد که شخصیت و بازیگر اصلی فیلم یعنی «پیترسلرز» دو هفته‌ای بود که ترک زندگی کرده بود.
آخرین فیلم این اسطوره سینمای انگستان یک اثر کمیک سهل و ممتنع است که مثل سایر ساخته‌های مشابه‌اش، روایت جنگ خیر و شر را در خود نهفته دارد. یک سوی ماجرا همان دکتر فومانچوی شیطان صفت قرار دارد و روی دیگر و طرف دیگر ماجرا، دنیس مای لند اسمیت ایستاده. فومانچو به دنبال اکسیر زندگی و آب حیات است و برای رسیدن به این مهم از هیچ کوششی فرو گذار نخواهد کرد ...
سکانس آغازین نقشه شیطانی دکتر فومانچو با برگزاری جشن تولد یک صدو شصت و هشتمین سال روز وی مصادف است. فومانچو مغرور و عصبی مثل همیشه، در حال تعریف و تمجید از خود است که ناگهان به موضوعی بسیار مهم اشارت می‌کند.
روندی که پیش از آن هرگر انجام نشده بود. فومانچو اعتراف می‌کند که با پیدا نکردن اکسیر و جادوی عمر طولانی و با یافت نشدن آب حیات او نمی‌تواند امیدوار باشد که سال بعد همین موقع و اینجا بتواند در نهایت سعادت و سلامت، جشن تولد 169 سالش را برگزار کند.
اینگونه است که از فرط عصبانیت مراسم را نیمه کاره می‌گذارد و به بهترین افرادش دستور می‌دهد بروند و آب حیات را پیدا کنند. از آن سو یک دنسن اسمیتی هم هست که او هم در دسترسی به این اکسیر جادو دارای سوابقی است و اگرچه الان دیگر بازنشسته شده اما خب فومانچو می‌خواهد به هر نحو که شده یا از طریق دوستانه و یا بسیار خصمانه کاری کند تا اطلاعات دنیس اسمیت و خودش را به چنگ بیاورد.
به زعم فومانچو ، با پیدا کردن اسمیت، دیگر چیزی تا رسیدن به سرچشمه آب حیات و عمر ابدی باقی نمی‌ماند.
کاراکتر خیالی «فومانچو» یا «دکتر فومانچو» اول بار در ابتدای قرن بیستم توسط نویسنده انگلیسی «ساکس هامر» خلق شد. شخصیتی که هامر بوجود آورد مدتی بعد چنان مشهور شد و طرفدار پیدا کرد که در زمینه‌های هنری دیگری جدای از قصه‌ها و نوول ها نیز درخشید.
می توان به جرات گفت که کاراکتر «دکتر فومانچو» طی سالهای 1920 تا 1980 به کرات در سریال های تلویزیونی و فیلم‌های سینمایی به عنوان یک شخصیت مورد توجه و استفاده نویسندگان و فیلمسازان قرار گرفته بود.
با این توضیح که عمده این ساخت و سازها محصولات انگلیسی بودند. در واقع«دکتر فومانچو» یک کاراکتر
صد در صد انگلیسی بود که در همانجا رشد و نمو یافت و در همان جا نیز کم کم به فراموشی سپرده شد. اگرچه سریال ها و فیلم‌های انگلیسی با پخش در دیگر کشورها باعث شدند تا «دکتر فومانچو» برای خودش در کشورهای اروپایی و در آمریکای شمالی نیز طرفدار پیدا کند.
فومانچو را می‌توان سرسلسله تمامی جنایتکاران و بدجنسان نامید که قصد و نیتی جز بروز اعمال شیطانی از خود نشان نمی‌دهد.
دکتر فومانچو علی الظاهر و یا به قول معروف شیطان مجسم است که اعمال پلیدش را دستیاران زبردستش به سرعت انجام می‌دهند و دز این رابطه از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کنند. فومانچو ظاهری مانند اهالی هندوچین دارد و در کارش مانند علوم پزشکی و دارو شناسی سرآمد همه است.
او در علم سیاست نیز تبحر دارد و البته همیشه خود را خیرخواه معرفی می‌نماید. اگر «پروفسور موریارتی» در سریال «شرلوک هولمز» را به یاد داشته باشید، «دکتر فومانچو» نیز چیزی در مایه‌های او شاید به حساب بیاید.
فیلم «نقشه‌های شیطانی دکتر فومانچو» محصول 1980 انگلستان است. پیش از این بارها و بارها از این شخصیت فیلم و سریال تهیه شده بود، اما اینکه چرا فیلم نقشه‌های شیطانی دکتر فومانچو این‌قدر مشهور شده بود دیگر ربطی به خود فومانچو و یا خالقش ساکس هامر نداشت. علت اصلی حضور پیتر سلرز در این فیلم و در نقش فومانچو بود همین.
و البته حضور سلرز در هر اثری مایه مباهات هست ولی حقیقتا این فیلم ضعیف‌ترین فیلم او به شمار می‌آید. سلرز که اکران فیلم را هم ندید و به دیار باقی شتافت، در همین سال فیلم کلاسیک و ممتاز «باغبان» را بازی کرده بود. این فیلم به لحاظ شرکت بازیگران ممتاز تقریبا در رده اول در سال 1980 قرار گرفته بود.
در فیلم سلرز در 2 نقش اصلی ظاهر می‌شود . یکی در نقش همان دکتر فومانچو و دیگری در نقش «دنیس مایلند اسمیت» و در این میان حضور «هلن میرن» و هم چنین «دیوید تامیلسون» نیز براعتبار اثر افزود. از سویی دیگر کمدی«نقشه شیطانی دکتر فومانچو» به عنوان یک فیلم 100 دقیقه‌ای توسط سه کارگردان
یعنی «پیتر سلرز» به همراه «پیرس هوگارد» و «ریچارد کواین» ساخته شد.
و فیلمنامه کار نیز توسط یک گروه با سرپرستی دو نفر یعنی «جیم ملوی» و «رودی دوچرمان» سرانجام گرفت.
به هرروی چند پارگی در نویسندگی و کارگردانی باعث شد علیرغم حضور ستاره ‌ای بی بروبرگرد سینمای انگلستان، کمدی «نقشه شیطانی دکتر فومانچو» یک فاجعه به بار بیاید و استقبالی از آن به عمل نیاید. ضمن اینکه این فیلم آخرین فیلمی است که «پیتر سلرز» در آن ایفای نقش کرده است و به همین رو نیز «نقشه شیطانی دکتر فومانچو» به حرمت درگذشت قهرمان داستانش، به هرحال دیده شد.
به هرحال «پیتر سلرز»به دلیل بازیها و گریم‌های متفاوتش در فیلم‌های گوناگون به مرد پنجاه چهره سینما مشهور بود و تاکنون از بین کمدین‌ها مطرح سینما فقط «چارلی چاپلین» و «وودی آلن» و «پیتر سلرز» نامزد دریافت اسکار شدند.
پیتر سلرز در8 سپتامبر سال 1925 در«همپشایر» انگلستان به دنیا آمد. پدر و مادرش در گروهی به رهبری مادربزرگش در کاره تئاتر مشغول بودند . در طول جنگ جهانی دوم به جبهه ها اعزام شد و جنگید پس از پایان جنگ همراهه 3 تا از هم رزماش یک گروه موسیقی در لندن تشکیل داد که در آن هم آواز می خوانند و هم برای مردم لطیفه می گفتند .
این کمدین بریتانیایی و بازیگر فیلم‌هایی نظیر «لولیتا» و «دکتر استرنج لاو» از نمایش‌های دوره‌ای به تئاتر لندن آمد و پس از آن به تلوزیون رفت و حد فاصل سالهای 1951 و 1960 در یک برنامه تلوزیونی طنز بازی کرد و هم زمان به سینما هم راه پیدا کرد و با فیلم رد پایی تا بهشت وارد دنیای سینما شد .
اما نخستین نقش اصلیش را در سال 1959 و در فیلم«من حالم خوبه جک » بازی کرد سال 1965 به آمریکا رفت و در اولین فیلمه وودی آلن یعنی «تازه چه خبر پوسی کت» بازی کرد .
«بلیک ادواردز» کارگردان مشهور آمریکایی شخصیت مشهور بازرس «کلوزو» را در سری فیلمهای پلنگ صورتی برای پیتر نوشت . فیلمهایی که در دهه 1970 باعث محبویت سلرز شدند و تا اکنون نیز بسیاری او را با همین نقش می شناسند .
وی با بازی در سه نقش و در فیلم «دکتر استرنج لاو» توجه همه را به خود جلب کرد و از خود یک اسطوره در فیلمهای کمدی ساخت .
در سال 1972 پیتر کتابی با نامه «آنجا بودن» را خواند و تصمیم گرفت که آن را بسازد اما 7 سال این کار طول کشید و بعد از کارگردانی این فیلم بر اساس حمله قلبی فوت کرد .
وی نخستین بازیگر سینماست که برای ایفای 3 نقش نامزد دریافت جایزه اسکار شده و یکی از بزرگترین و محبوبترین طنز پردازان تاریخ سینماست و دو بار نامزد جایزه اسکار برای فیلم‌های «دکتراسترنج لاو، ۱۹۶۴» و «آنجا بودن، ۱۹۷۹» شد.
سلرز به دلیل بازی‌ها و گریم‌های متفاوت در فیلم‌های گوناگون به مرد پنجاه چهره سینما مشهور بود و از بین کمدین‌ها فقط «چارلی چاپلین» و «وودی آلن» و «پیتر سلرز» نامزد دریافت اسکار شدند و بعضی ها او را بهترین کمدین تمام تاریخ سینما می دانند .
پیتر4 بار ازدواج کرد که همسران وی عبارتند از : «آن هاو» 2 فرزند ،«بریت اکلاند» 1 فرزند ،«میراندا کواری» و«لین فردریک» که با وی از سال 1974 تا آخر عمر زندگی کرد.
«پیتر سلرز» در رتبه 84 فهرست 100 بازیگر برتر تمام اعصار از نظر مجله امپایر قرار دارد و مجله «پره میر» او را به عنوان 41 بازیگر بزرگ تاریخ سینما برگزید دو بار در سالهای 1957 و 1965 ترانه های او در رتبهای بالای فروش موسیقی بریتانیا قرار گرفتند .
در اوخر دهه 60 دچار حمله قلبی شد و ادعا کرد مرگ را مشاهده کرده و بهشت را دیده .
جفری راش بازیگر انگلیسی در سال 2004 و در فیلم «زندگی و مرگ پیتر سلرز» نقش او را بازی کرد و از دوستان صمیمی اعضای گروه بیتلز( اوه ) به شمار می رفت و گاه در ضبط آهنگها با آنها همکاری می کرد .

گارد جاویدان
10-09-22, 05:30 PM
[Only registered and activated users can see links]


قسمت سوم فيلم «موميايى» Mummy كه از ۱۱ مرداد در امريكا، كانادا و بخشى از اروپاى غربى اكران شده، خواه ناخواه ادامه اى بر قسمت هاى اول و دوم اين فيلم و به تبع آن كارى پرفروش و اثرى سينمايى است كه با دو كار قبلى برابرى نمى كند و مسخره تر از قبلى ها به نظر مى رسد. ماجراها اين بار در چين روى مى دهد و اين كه چرا چنين است و اكران فيلم با برگزارى بازى هاى المپيك تابستانى امسال در پكن همزمان شده و «موميايى۳» از ديدگاه هايى تم ورزشى هم دارد، قطعاً نمى تواند تصادفى باشد و بهره گيرى حساب شده استوديوى سازنده فيلم از يك رويداد بزرگ ورزشى به قصد رسيدن به هدف و پر كردن جيب ها و استفاده از محبوبيت ورزش و اپيدمى آن در اين موقع از سال و بهره گيرى از چهره آشناى چينى ها به عنوان ميزبانان المپيك جديد است، هرچند صحنه هاى پرشمار شمشيربازى و شنا و حتى ژيمناستيك و آمادگى جسمانى در «موميايى۳»، فقط تقليدى كميك از چيزى محسوب مى شود كه در المپيك بيست و نهم نسخه جدى آن را پيش روى خود مى بينيم.
«موميايى۳» كه نام جنبى «مقبره امپراتور اژدها» را هم يدك مى كشد، كاراكترهاى اصلى اش را كه ريك اوكانل (يك بار ديگر با بازى برندان فريزر) و همسر وى اوه لين (اين بار با بازى ماريا بلو، به جاى راشل وايز غايب) هستند، براى تجديد ماجراجويى هايشان و بالا بردن هيجانات راهى شرق آسيا مى كند و ديگر خبرى از مصر و معابد آن، محل شكل گيرى وقايع ناب و چشمگير اتفاقات دو فيلم نخست نيست. فيلم به ما مى گويد كه اين دو ظاهراً بعد از جنگ جهانى دوم بازنشسته شده بودند و برخلاف كاراكتر اينديانا جونز در فيلم هاى چهارگانه آن كاراكتر، ديگر به دنبال كارهاى باستان شناسانه و بهتر بگوييم يافتن گنج هاى كهن و پنهان و ارتباطات اعصار باستان نيستند، اما سرانجام حس پرشور زندگى و لزوم حركت و درخواست پسرشان آنها را به صحنه حركت بازمى گرداند و در مقام و موقعيت سابق جاى مى دهد و همان قصه ها را تكرار مى كند. شايد هم كاراكتر فريزر و همسرش با ۸۰۰ ميليون دلارى كه حاصل فروش دو فيلم نخست بوده، احساس خوشى مى كرده و قبل از «موميايى۳» نيازى به درآمد اضافى نمى ديده اند! حقيقت هرچه باشد راب كوهن كارگردان قسمت جديد كه جاى استيفن سامرز را در اين مقام گرفته و جانشين كارگردان دو قسمت قبلى شده است، بينندگان را بسيار سريع به نقطه شروع قصه سوم، يعنى دل چين باستان مى برد و يك قصه گو بر روى فيلم براى تماشاگران، داستان ها مى گويد. آن طور كه فيلم ادعا مى كند، امپراتور اژدها (با بازى جت لى معروف) 200 سال پيش از ميلاد مسيح دستور ساخت ديوار بزرگ چين را مى دهد و در اين راه هزاران كارگر را به رايگان به اسارت و كار مى گيرد و آن قدر فشار كارى به آنها وارد مى كند كه عده اى را به كشتن مى دهد و فقط در پى مطامع خود است، تا اين كه سرانجام به دامى مى افتد كه خود تنيده است و او و لشكرش در يك معبد بزرگ گرفتار مى آيند و آنجا موميايى مى شوند و سال ها در معبر زمان متوقف مى مانند و به مرگ طولانى اما موقتى تن مى دهند.
اما هزاران سال بعد، الكس پسر اوكانل (با بازى لوك فورد) وارد صحنه مى شود و گذارش به آن معبد مى افتد، اين در حالى است كه بينندگان نمى توانند باور كنند كه پسر آن باستان شناس جوان چطور اين طور سريع بزرگ شده و اين قدر رشد كرده است، بخصوص كه فريزر در زندگى حقيقى ۴۰ سال بيشتر ندارد و هريسون فورد باستان شناس شلاق به دست چهارگانه اينديانا جونز در ۶۶ سالگى هم خيال پدر شدن و به صحنه آوردن يك جانشين براى خود ندارد و همچنان شخصاً يكه تازى مى كند!
هرچه هست الكس به اندازه والدين اش كنجكاو و پيگير است و اينچنين است كه طى سفرش به چين، مقبره امپراتور اژدها را كشف مى كند كه در اين فيلم براساس يك بنا و عمارت و كشف حقيقتى در معمارى چين ارائه شده و آن كشف و فرآيند، ارتش تراكوتاى اين كشور است و نمايى از هزاران سرباز خاك رسى كه به سال ۱۹۷۴ كشف شدند. تفاوت قضيه در اين است كه آنها در اين فيلم به صورت موميايى هايى كه در بند زمان متوقف مانده و در معيت اسب هاى سحر شده خود باشند، به چشم مى خورند و اينچنين به تصوير كشيده شده اند. لابد به اين نتيجه رسيده ايد كه اين يك موضوع مسخره است و واقعاً نيز همين طور است و فيلمسازان هم نگران فيلم شان و موضوع آن و حقيقى يا مسخره جلوه كردن آن نبوده و كار خودشان را كرده اند. اين وصف اكثر فيلم هاى روز است كه در آن تاريخ تحريف و با آن بازى مى شود و قصه سرايان و كارگردانان نگران اين نيستند كه ماجراهاى غيردقيق و تفاوت ها و غلط هاى تاريخى در كارشان به چشم بخورد و «موميايى۳» يكى از آنها است. براى اين گونه فيلم ها نه وفادارى به تاريخ و حقيقت، بلكه قصه گويى و جذاب بودن آن مهم است و اگر كاملاً خلاف چيزى هم بود كه واقعاً در يك مقطع تاريخى روى داده است، ايرادى بر آن مترتب نيست. ضرر اين قضيه اين است كه اتفاقات اين فيلم ها به عنوان حقيقت در ذهن بينندگان جوان تر حك مى شود و آنها باور مى آورند كه در مقطع تاريخى مورد بحث واقعاً آن اتفاقات افتاده است و اين همان تحريف تاريخ و تكرار آن، جداً نگران كننده است و افسانه هاى ساخته شده از اين طريق هم سست تر و گذراتر از آن هستند كه بتوان رويشان حساب كرد.
كشف بزرگ الكس و پيدا كردن آن همه موميايى و احياى «امپراتور اژدها» و ساير موجودات اژدهايى، طبعاً پيامدها و دردسرهاى بزرگى دارد و منجر به پرده بردارى از رازهايى ديگر مى شود و اينها در پى هم مى آيند و حتى «يتى»ها (غول هاى معروف چند فيلم خيالى با همين نام) دوباره ظاهر مى شوند و تعقيب و گريزهاى بزرگى در شانگهاى شكل مى گيرد و صحنه هاى درگيرى و جنگ بين هزاران نفر و صدها موجود كه از بستر مرگ برخاسته اند، به شكلى عظيم و پرتعداد به تصوير كشيده شده است. برخى مى گويند اين صحنه هاى خاص شبيه به سكانس پايانى فيلم «تاريكى» محصول ۱۹۹۲ است اما بار كمدى به آن اضافه شده است. اين صحنه ها به قدرى تند و پرشمار و بدون تأمل است كه برندان فريزر كه معمولاً عادت دارد با نگاه و حركات چهره اش به هر موضوع و رخداد و اتفاق ناگوارى نگرشى كميك داشته باشد، از اين كار بازمى ماند و مجبور است جدى و خشك باشد و قيافه او كاملاً گواه اين نكته است كه بابت اين قضيه تأسف مى خورد و دلش مى خواسته كه خلاف اين عمل كند و شرايط، چيزى جز اين باشد. فريزر زمانى كه تازه در سينما ظهور كرده بود، با آن چانه محكم فولادوار و نگاهى كه از آن ظرافت و مسخره كردن ديگران مى باريد، يك پديده جديد براى هنر سينما جلوه مى كرد و بازى در فيلم هاى خاصى مانند «خدايان و هيولاها» در مقابل ايان مك كلن، تأكيدى بر اين باور و اين گونه طرز تلقى ها بود ولى بيش از ۱۰ سال بعد از آن ايام او همچنان در دنياى محدود فيلم هاى اكشن خيالى و تخيلى مانند «موميايى» محصور و اسير مانده و خود را تكرار مى كند. تابستان امسال او فيلم ديگرى از اين قبيل را هم بر پرده داشته كه همانا بازسازى «سفر به مركز زمين» است. اين فيلم ها شايد فروش خوبى به بار مى آورند، اما براى فريزر فقط منادى توقف و سكون است.
لوك فورد در رل پسر او و شروع كننده موج حركت ها و اتفاقات در «موميايى۳»، شايد در درازمدت جانشين فريزر در اين سرى فيلم ها باشد، اما اين صورتى است كه بپذيريم اين فيلم ها چنين كششى دارند و مدت ها طول خواهند كشيد و تا به آنجا پيش مى روند كه فريزر براى ايفاى رل اصلى آن پير جلوه كند. هرچه هست فريزر از ماندن در اين حال و هواها لذت مى برد و با اين كه از سكون او گفتيم، پروژه در دست تهيه وى در حال حاضر فيلمى است به نام «كبرا» كه او را با استيفن سامرز سازنده دو قسمت اول «موميايى» پيوند خواهد داد. شايد هم اصلاً نبايد به دنبال اين سوژه ها و بازسازى ها و دنباله ها و ادامه دادن سوژه هاى قبلى رفت، زيرا ظرفيت بسيارى از آنها تمام شده است و لااقل اين تخمين و تلقى براى «موميايى» كاملاً صدق مى كند، اما چون اين مسئله رعايت نشده، «موميايى۳» با قالبى غيرجديد و فقط با تغيير محل وقوع حوادث و به مدت ۱۱۲ دقيقه، نه اعتبارى به كمپانى يونيورسال كه آن را ساخته است، اضافه مى كند و نه فروش قابل توجهش، فلسفه ساخت آن را خلل ناپذير مى سازد. فروشى كه البته ساخت قسمت چهارم آن را در سال هاى آينده «توجيه مالى» خواهد كرد.

گارد جاویدان
10-09-26, 04:04 PM
5موسیقی برتر

موسیقی فیلم یکی از اجزای تاثیر گذار فیلمها به شمار می آید. احتمالا شما هم بارها فیلمی را دیده اید که دارای موسیقی به شدت تاثیر گذاری بوده باشد و در مواردی حتی یک فیلم را با موسیقی آن بخاطر سپرده اند ( مانند " داستان عشق " ). در5 برتر این هفته تصمیم گرفته ایم تا 5 موسیقی مشهور فیلم تاریخ سینما را معرفی کنیم. البته گزینه ها زیاد است و انتخابها محدود. شما می توانید موسیقی متن هرکدام از گزینه ها را در پایین همان شماره دریافت کنید.

[Only registered and activated users can see links]

5- ماموریت غیر ممکن : موسیقی معروف این فیلم را زمانی می شنوید که به عنوان مثال اتان در حال حرکت به سمت هدف با استفاده از تجهیزات فوق حرفه ای است و قرار است یک کار خارق العاده کند! احتمالا همه شما نمونه این صحنه ها را در فیلم " ماموریت غیر ممکن " دیده اید. موسیقی متن این فیلم یکی از آن موسیقی هایی هست که گاهی هم در بعضی از فیلمهای کمدی در وصف یک صحنه جاسوسی بکار می رود! این موسیقی گرچه تاریخچه ای طولانی دارد اما تماشاگران جوانتر اغلب این موسیقی را به همراه فیلم " ماموریت غیر ممکن " که بازیگر نقش اصلی آن " تام کروز " بود بخاطر می آورند. سازنده این موسیقی " لالو شیفرین " آرژانتینی است.

دریافت آهنگ ماموریت غیر ممکن ([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links]

4- دزدان دریایی کاراییب : بدون شک " جانی دپ " و شخصیتی جک اسپارو اش ، تاثیر بسیار زیادی در محبوب شدن سری فیلمهای " دزدان دریایی کاراییب " داشته است . اما اگر " جانی دپ " را از فاکتور های موفق فیلم حذف کنیم بدون شک دلیل بعدی موفقیت فیلم موسیقی زیبای آن است. موسیقی فیلم " دزدان دریایی کاراییب " از جمله موسیقی هایی است که به جز درخود فیلم در زمان پخش خبرهایی مانند کشف میدان نفتی و.. از تلویزیون خودمان بارها شنیده اید!. موسیقی زیبای این فیلم کار آهنگ ساز برجسته " هانس زیمر " است.


دریافت آهنگ دزدان دریایی کاراییب ([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links]

3- جیمز باند : " جیمز باند " فیلمی است که تمام افراد در همه سن ها حداقل چند قسمت از آن را دیده اند! چه در دهه 70 میلادی که کسانی مانند " شان کانری " جیمز باند بودند و چه سال 2010 که یک جیمز باند مو بور به نام " دنیل کریگ " نقش آن را بازی می کند. سلسله فیلمهای " جیمز باند " را همه با آن صحنه معروف " باند، جیمز باند " گفتن معروف هنرپیشه ها بخاطر می آورند اما بدون شک موسیقی متن این فیلم نیز یکی دیگر از مواردی است که باعث شهرت این سری از فیلمها شده است. موسیقی مشهور این فیلم را معمولا زمانی در فیلم می شنویم که آقای باند در حال مخفیانه وارد شدن به جایی باشد یا ماموریتش را بخوبی به پایان رسانده باشد! موسیقی زیبای این فیلم کار آهنگساز پر افتخار هالیوود " جان بری " است.

دریافت آهنگ جیمز باند ([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links]

2- پدرخوانده : وصف موسیقی متن فیلم " پدرخوانده " کار پیچیده ای است ! مافیا، برادرکشی، قدرت و پیچیدگی روابط خانواده " کورلئونه " به خوبی به این آهنگ منتقل شده است و تماشاگر را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد. موسیقی متن این فیلم در بسیاری از مستندها و برنامه های تلویزیون خودمان پخش شده است و یکی از نمونه های جالب ، استفاده از این موسیقی به صورت شش و هشت(!) ( کاملا ایرانی ) در یکی از فیلمهای سینمای کشورمان بود که البته بسیار با ظرافت ساخته شده بود. سازنده موسیقی متن این فیلم " نینو روتا " هست که برای ساخت همین موسیقی کاندید دریافت اسکار بهترین موسیقی فیلم شد .

دریافت آهنگ پدرخوانده ([Only registered and activated users can see links])

[Only registered and activated users can see links]

1- پاپیون : صحنه ای که هنری از لوئیس می خواهد تا به او ملحق شود تا از جزیره فرار کنند و با مخالفت لوئیس مواجه شد یکی از صحنه های جاودانه تاریخ سینماست اما تنها به یک دلیل ، آن هم موسیقی بود که در این صحنه پخش می شد. صحنه های که هنری خودش را با دریا می اندازد و لوئیس با چشمانی نگران به او نگاه می کند دارای یکی از تاثیرگذارترین موسیقی های تاریخ سینماست که حس و حال واقعا غم انگیزی به تماشاگر می دهد. فیلم زیبای " پاپیون " تنها در یک رشته نامزد دریافت اسکار شد و آن هم موسیقی بود. موسیقی متن این فیلم ، موسیقی ابتدای برنامه " صد فیلم " بود که از شبکه سوم سیما پخش می شد. البته این روزها این آهنگ را بیشتر در زنگ موبایلها می شنویم!. موسیقی زیبای این فیلم اثر استاد " جری گلدن اسمیت " است.

دریافت آهنگ پاپیون ([Only registered and activated users can see links])

گارد جاویدان
10-09-28, 05:26 PM
[Only registered and activated users can see links]
سکوت بره ها ([Only registered and activated users can see links])
شخصیت دکتر "هانیبال لکتر" برای اولین بار در سکوت بره ها جلوه پیدا کرد. بعدها در دنباله این فیلم (هانیبال) مغز ری لیوتا را در حالی که هنوز زنده بود، به طرز وحشتناکی خورد. آدمخواری باهوش، سادیستی و یک دیوانه به تمام معنا. در نقطه مقابل بیشتر آدمکش ها، هانیبال یک نابغه است و برای ترساندن چندان نیاز به داشتن چکش یا اره برقی ندارد. همینگونه بود که لرزه بر اندام تمام دنیا انداخت، در حالیکه فقط از پشت یک دیوار شیشه ای با جودی فاستر صحبت می کرد: "جیگرش رو با لوبیا و یه لیوان شراب سرخ خوردم!"

[Only registered and activated users can see links]
کابوس خیابان اِلم ([Only registered and activated users can see links])
فردی کروگر شمایلی بود که اولین بار توسط وس کریون، خدایگان سینمای وحشت، خلق شد. وس کریون می گفت که این شخصیت ملهم از یکی از خاطرات دوران بچگی اوست که در آن مردی با کلاهی شبیه به کلاه فردی،
او را آزار می داده. او فرزند حرامزاده یک راهبه است که توسط 100 دیوانه مورد تجاوز واقع شده و همین برای ترسناک بودن او کافیست. فرق فردی کروگر با دیگر آدمکش های ترسناک اینست که او در واقع حضور فیزیکی آنچنانی ندارد و به وحشی گریِ بقیه آن ها نیست. بلکه او در خواب افراد می آید. بخصوص در کابوس بچه های خیابان الم. انسان هنگام خواب از همیشه آسیب پذیرتر است. هر آدمکش دیگری با وسیله ای به شما حمله می کند. اما فردی خیلی مؤدب تر با شما برخورد می کند. او در خواب شما، شما را سلاخی می کند. و این کابوسی ست که هیچ گاه از آن بیدار نخواهید شد.
یک، دو، فردی میاد سراغ تو/ سه، چهار، پشت درِت کلون بذار/ پنج، شیش، بذار رو دوش صلیب خویش/ هفت، هشت، باید ز خواب ناز گذشت/ نه، ده، خواب تو می شود تبه!

[Only registered and activated users can see links]
کشتار با اره برقی در تگزاس ([Only registered and activated users can see links])
شاید او یک عقب مانده ذهنی، بدقواره و کند باشد، اما کافیست یک اره برقی در دستان او بگذارید تا او برای شما جشن خون بپا کند. شخصیت صورت چرمی ظاهرا ملهم از یک داستان واقعی مربوط به دهه پنجاه می باشد. جایی که آدمکشی بنام گین پوست ملت را از تنشان جدا می کرد. او با یک اره برقی از کشتارگاه انسانی اش بیرون می آید، قربانیانش را دنبال می کند و در حالیکه آن ها هنوز نفس می کشند، پوستشان را می کند. ماسکی که رو صورتش است از پوست آدم ها درست شده. یکی از ترسناکترین صحنه های تاریخ سینما وقتی ست که او در اولین حضورش روی پرده، با چوب به سر قربانی اش کوبید و او را داخل کشتارگاه خود کشید و در را بست. عبور ترس را از ستون فقرات احساس می کنید!

[Only registered and activated users can see links]
جمعه سیزدهم ([Only registered and activated users can see links])
جیسون وورهیز همان کاری را با کمپ جنگلی کریستال لیک کرد که آرواره ها با ساحل دریا. آن را به گند کشید
شان کانینگهام خالق او می گوید که او را از عناصری که موقع بچگی او را می ترساندند، خلق کرده. موجودی سادیستی با نقاب هاکی بازها و یک چاقو در دست. در تاریخ سینمای وحشت کاراکتری شمایلی تر از او نمی توانید پیدا کنید. در طول 26 سال و 11 فیلم، او شهر منهتن را تصاحب کرد، تا جهنم رفت و برگشت، در فضا آدم کشت و با فردی کروگر دست و پنجه ای نرم کرد. او ورژن امروزی فرانکنشتین بوریس کارلوف شناخته می شود.

[Only registered and activated users can see links]
هالووین ([Only registered and activated users can see links])
لولو خورخوره ای مخلوق افکار جان کارپنتر. مایکل با فرار از آسایشگاه روانی به خانه بر می گردد و ژانر اسلشر را خلق می کند. ظاهرا هدف او دختران بی بند و بار محله هادنفیلد هستند. اما این ها فقط فرضیه ست. او احتمالا عنوان جوانترین قاتل را هم دارد. در 10 سالگی خواهر بزرگتر خود را کشت. با 15 سال حبس در آسایشگاه روانی هیچ دارویی مرهم درد او نشد. آدمکشی ساکت و بی عاطفه که هیچ گاه فرار نمی کند، چون مطمئن است که قربانی را به چنگ می آورد. لولو خور خوره ای روئین تن و بی احساس که آن چشم های شرور و سیاه اش، ذره ای از درونیاتش را لو نمی دهد.

[Only registered and activated users can see links]
روانی ([Only registered and activated users can see links])
شخصیتی بر اساس داستان واقعی زندگی "اِد گین"، نورمن بِیتس راه خود را به سینمای مدرن وحشت باز کرد و نسلی جدید از قاتلان زنچیره ای را بنا نهاد. یک پسربچه نرمال آمریکایی ... و البته مادرش! و هنگامی که مادر عصبانی ست، بهتر است توی حمام هوای خود را داشته باشید!

[Only registered and activated users can see links]
تست بازیگری ([Only registered and activated users can see links])
یک دوست دختر روانیِ به تمام معنا! سرنوشت آخرین دوست پسرش به زندگی در یک گونی ختم شد. وقتی در فیلم آن بیچاره را رؤیت می کنیم، 3 انگشت، هر دو پا و یک گوش و زبان خود را از دست داده و غذای روزانه اش استفراغِ خانم آسامی یامازاکی می باشد. دوست پسر جدیدش خوش شانس تر از قبلی بود که تنها یک پایش را از دست داد!! شاید نوشته روی جلد فیلمِ "تست بازیگری" بهترین توصیفی باشد که از او می شود ارائه داد:

She always gets a part! نکته اش رو خودتان در بیاورید!
[Only registered and activated users can see links]
اره ([Only registered and activated users can see links])
سالها بود که چنین شخصیتی شمایلی بر پرده سینماها مشاهده نشده بود. جیگسا به مثابه روح تازه ای بود که در کالبد سینمای وحشت مدرن دمیده شد. اما ... جیگسا شخصا قربانیان خود را نمی کشد! او صرفا میل آنها به ادامه زندگی را در بوته آزمایش قرار می دهد. برای زنده ماندن تا کجا حاضرید پیش بروید؟ حاضرید چشم خود را در بیاورید؟ یا اینکه پای خود را ببرید؟ فراموش نکنید، جیگسا قصد کشتن شما را ندارد – می خواهد انسان بهتری از شما بسازد!

[Only registered and activated users can see links]
حلقه ([Only registered and activated users can see links])
ساداکوی شریر از آخرین شخصیت های آیکنیک در فیلم هایی بود که شخصیت محوری خود را بر پایه ی کودکان شرور قرار می دادند. دختری که پدرش متوجه هویت اصلی او شد و او را به اعماق چاهی تاریک و پر از آب فرستاد. جایی که او 30 سال برای بالا آمدن تلاش کرد. پس از مرگش، سامارا روح خبیث خود را وارد نواری ویدئویی کرد که با تماشای آن، پس از 7 روز بیننده جان خود را از دست می داد!

[Only registered and activated users can see links]
بیگانه ([Only registered and activated users can see links])
بیگانه، یا به عبارتی ژنومورف، بی ریخت هیولای ترسناک تاریخ سینماست (این موجود پنجه تیغیِ خون اسیدی توسط نقاش مشهور سوررئالیست، اچ. آر. گیگر طراحی شد). ژنو و دار و دسته اش رکورد بیشترین قربانی را در تاریخ سینمای وحشت دارا هستند. اما ترسناک ترین جنبه این هیولا اینست که از دورن سینه شما متولد می شود!

[Only registered and activated users can see links]
تلألو ([Only registered and activated users can see links])
او قصد آسیب رساندن به شما را ندارد. فقط می خواهد مغز شما را از هم بپاشاند!! نقش آفرینی جک نیکلسن در نقش پدری تبر به دست در حال تعقیب بچه ش، کلاسیک ترین شمایل سینمای وحشت است.

گارد جاویدان
10-09-29, 03:04 PM
رم شهر بی دفاع
1945

[Only registered and activated users can see links]

کارگردان: روبرتو روسلینی
فیلمنامه: روبرتو روسلینی، فدریکو فلینی، سرجو آمیدئی و آلبرتو کونسیگیو
موزیک: رنتزو رو سلینی
بازیگران: آلدو فابریتزی، آنا مانیانی، مارچلو پالی یرو، فرانچسکو گران ژاکت، هری فایست، جووانا گالتی،ماریا میچی، کارلا روورا، ژوپ ون هواش
مدت زمان : 100 دقیقه

داستان فیلم در طول زمان اشغال شهر رم توسط آلمانها در سپتامبر 1943 تا آزاد سازی آن توسط متفقین در ژوئن 1944 اتفاق میافتد.

جورجومانفردی (پالی یرو) یکی از رهبران نهضت مقاومت است.
فرانچسکو (گران ژاکت) در یک روزنامه مخفی کار میکند.
پینا (مانیانی) نامزد فرانچسکو و هماهنگ کننده فعالیتهای زنان محله است.
مارچلو پسر فعال و سیاسی پیناست.
دن پی یترو (فابریتزی) کشیشی است پشتیبان پارتیزانها.

سرگرد برگمن (فایست) رهبر گشتاپو و در پی به دام انداختن افراد فوق است.
اینگرید (گالتی) زنی شریر است که به برگمن کمک میکند.
مارینا (میچی) که معشوقه سابق مانفردی بوده است، خبرچینی است که آلت دست نازیها شده است.

آلمانها به دنبال دستگیری مانفردی به آپارتمان او میروند، اما وی از پشت بام میگریزد و نزد فرانچسکو که درصدد ازدواج با پینا است، میرود. در همین اوضاع گروهی از بچه ها در یک کامیون حامل بنزین دینامیت میگذارند و نازیها جهت دستگیری پارتیزانها به محل میآیند و فرانچسکو را دستگیر میکنند و نامزدش هنگامی که به دنبال کامیون حامل فرانچسکو میدوید، با آتش مسلسل کشته می شود. مانفردی از مهله میگریزد و با گروهی موفق به آزاد کردن زندانیان از جمله فرانچسکو میشود و هر دو در آپارتمان مارینا پناه میگیرند، اما مارینا آنها را به نازیها لو میدهد. فرانچسکو میگریزد، اما مانفردی و دن پی یترو به همراه یک سرباز فراری اتریشی دستگیر میشوند. مانفردی زیر شکنجه میمیرد، دن پی یترو اعدام میشود و سرباز اتریشی نیز خودکشی میکند.

گارد جاویدان
10-09-29, 03:05 PM
در سال 1943 متفقین به سیسیل در جنوب ایتالیا حمله کردند و پیشروی خود را به سمت شمال آغاز کردند. موسولینی به شمال ایتالیا گریخت. در ژوئن 1944 رم آزاد شد و در 1945 موسولینی به دست گروهی از پارتیزانها افتاد و اعدام شد. در همین سال بود که فیلم رم شهر بی دفاع ساخته شد، داغ داغ.
استدیوها آماده نبودند، تجهیزات فنی موجود نبود و فیلم خام به سختی تهیه میشد. به همین دلیل بود که روسلینی در مکانهای واقعی و با نور طبیعی فیلمبرداری میکرد. فیلم خام از منابع مختلف تهیه میشد و یکدست نبود، برق کم و زیاد میشد و همه این عوامل باعث میشد که کیفیت بصری فیلم نهایی چندان تمیز نباشد.

فیلمنامه فیلم از روی وقایع واقعی الهام گرفته شده بود:

فرار مانفردی از فرار آمیدئی پارتیزان از روی پشت بام
اعدام دن پی یترو از اعدام یک کشیش پارتیزان واقعی به نام دن موروزینی
مرگ پینا از یک حادثه واقعی که فابریتزی به چشم دیده بود.
و در نهایت منفجر کردن کامیون از یک اقدام واقعی بچه های عضو نهضت مقاومت.

این فیلم موج رئالیسم (واقع گرایی) سینمای ایتالیا را که قبل از آن با فیلمهایی چون وسوسه لوکینو ویسکونتی آغاز شده بود را ادامه میدهد. این سبک روایت های مرسوم سینما را به هم میریزد. به عنوان مثال در یک فیلم کلاسیک فرانچسکو که شاهد کشته شدن پینا بود، باقی فیلم را صرف انتقام جویی از قاتل او میکرد، اما در اینجا قاتل ناشناس باقی میماند و مرگ پینا تماشاگران را که در آن زمان آمادگیش را نداشتند، شوکه میکند. در واقع مرگ پینا در این فیلم یاداور این نکته است که برخلاف فیلمها، در زندگی واقعی آدمهای خوب ممکن است بدون هیچ دلیلی بمیرند و این نکات اینچنینی است که فیلم رم شهر بی دفاع را به زندگی واقعی نزدیکتر کرده است.

برای اجرای نقش دون موروزینی، روسلینی و آمیدئی، فابریزی را در نظر داشتند ولی میترسیدند پول گزافی طلب کند. در آن زمان فابریزی در سالن مارگریتا بازی میکرد. شبی بعد از برنامه به سراغش رفتند و آمیدئی با لحنی جانگداز به توصیف نقشی که او باید بازی کند پرداخت. وقتی حرفش تمام شد، چشمان فابریزی پر از اشک شده بود. روسلینی و آمیدئی زیر چشمی نگاهی به هم کردند و با خود فکر کردند که حالا دیگر این نقش را مجانی بازی خواهد کرد، اما همان موقع فابریزی گفت :" من یک میلیون میخواهم" و آنها را برجا میخکوب کرد.
فلینی دوست نزدیک فابریزی بود، بنابراین روسلینی از وی کمک خواست. فلینی هم که میدانست چطور از نفوذ خود استفاده کند، فابریزی را راضی کرد که این نقش را در ازای چهارصدهزار لیر بازی کند. بعدها این مبلغ کمتر و کمتر شد و به جند هزار لیر رسید!

روسلینی این فیلم را نه تنها بدون پول، بلکه بدون هیچ چیز دیگری ساخت. نه امکانات تکنیکی داشت، نه فیلمبردار و نه حتی یک دستیار. از زبان خودش بشنوید:

" فیلم را با پول کمی که با زحمت زیاد از این گوشه و آن گوشه و کم کم جمع کرده بودم درست کردم، اما این پول فقط برای تهیه فیلم خام میرسید، حتی آن را برای چاپ هم نمی توانستم بفرستم، چون پول لابراتوار را نداشتم. برای اتمام فیلم حتی آخر کار هم سرعتمان را زیاد نکردیم. بعدها چون باز هم پول کمی به دستم آمده بود، مونتاژ فیلم را انجام دادم و آن را به جمع کوچکی از افراد مطلع، منتقد و دوستان نشان دادم که تقریبا برای همه آنان نامید کننده بود."
این فیلم اولین بار در در سپتامبر 1945 در تئاتر کرینوی رم به نمایش عمومی در آمد. استقبال مردم از فیلم مودبانه ولی یخ بود. کسانی هم که تحت تاثیر قرار گرفته بودند، سعی میکردند آنرا پنهان کنند و وقتی کلمه پایان روی اکران آمد همه کف اجباری زند.
نقدها هم در مجموع منفی بود. اما وقتی روسلینی نقدها را در روزنامه خواند به آنا مانیازی زنگ زد و گفت :
" فیلم بزرگی ساخته ایم!"
و مانیانی هم در جواب گفت :
" یکی دیگر هم درست میکنیم. میخواهم فیلم دیگری با تو بسازم، چون تو احمق بزرگی هستی ولی همه چیز را خوب فهمیده ای!"

با این وجود، بعدها فیلم برای عموم محبوبیت زیادی پیدا کرد و تبدیل به یکی از فیلمهای مهم رئالیستی ایتالیا گردید.

گارد جاویدان
10-09-29, 03:05 PM
زندگی شیرین
1960

[Only registered and activated users can see links]

کارگردان : فدریکو فلینی
بازیگران : مارچلو ماسترویانی، آنیتا اکبرگ و آنوک امه

زندگی شیرین، ½8 و جولیتای ارواح دوره تکامل ادراک فلینی از زندگی و به عبارت دیگر دوره واماندگی او در برابر مسئله زندگی است. دوره ای که هر متفکری در نهایت به آن میرسد.
بلا فاصله قبل از زندگی شیرین فیلم جاده را داریم که نحوه بیان و پرداخت غیر مستقیمی از این مسئله داشت. نظیر آنچه از یک فیلمساز خوب و روشنفکر معمولی و تکامل نیافته میتوان منتظر بود.

با زندگی شیرین فلینی سوال بزرگ خود را مستقیما مطرح کرده، بدون آنکه متوسل بهانه، تمثیل یا حکایتی شود. در این فیلم نیز منحصرا باید گفت که قهرمان خود فلینی است در سیمای یک روزنامه نویس در فضای خاص طبقه بالا، آنها که به زندگی شیرین مشغولند (زندگی شیرین اصطلاحا عیاشی معنی میدهد)، اهل سینما، اهل قلم.... فلینی میخواهد اول حساب خود را با زندگی در طبقه خود تسویه کند بعد به سراغ معنای کلی و عام آن برود.

روزنامه نویس این فیلم، مرد جستجو گری است، یک پیش داوری کلی به عشق عاطفی و رمانتیک دارد، از آن متنفر است، زمان را برای پرداختن به آن خیلی دیر میداند و از این بابت به معشوقه سمج خویش که او را شدیدا دوست میدارد نمی پردازد و قضیه را با بی اعتنایی برگزار میکند. مدتی به کاوش در زندگی عشق جسمانی و آزاد طبقات مرفه می پردازد، در شب زنده داریها و عیاشی های آنان شرکت میکند، یک تیپ آمریکایی هنرپیشه را می سنجد و از کنار همه اینها مایوس از حل سوال خود میگذرد، ضمن آنکه به توهم یک سراب، سراب زندگی آرام و ظاهرا خوشبخت یک روشنفکر، با معشوقه خود به دیدار او میرود. از دیدن آن همه صفا و آرامش خوانوادگی مرد روشنفکر در کنار زن و فرزندش، یک لحظه حسرت او را میخورد، اما ماهیت این سراب هم خیلی زود معلوم میشود. مرد روشنفکر و آرام خود را کشته و فرزندان خویش را هم کشته است.

زندگی شیرین فلینی، جوابی به سوال زندگی نیست، فقط فرضی است از آنکه به طریق برهان خلف پیش میرود. فلینی در این فیلم تنها توانسته این را ثابت کند که پاسخ خود را در میان طبقه روشنفکر، آنها که با کار مغزی سروکار دارند و نیز بین اشراف پیدا نکرده است و باید برای همیشه از فکر آن دست بشوید و تا هنگامی که به حل معما نرسیده، چاره ای جز تحمل و درونگرایی نیست. همانکه ½8 نشان داد.

فلینی توانسته است، فضای تلخ و سردی را که در این اثر خود به کمال زیبایی نشان دهد، سردی و تلخی که در بین آدمهای بیگانه از یکدیگر وجود دارد، آدمهایی که مجبور به زندگی با یکدیگرند و برای فراموش کردن یکدیگر، به ظواهر و اجسام خود توسل میجویند، یعنی یک مرحله قبل از پرداخت به درون.
موزیک زیبا و فیلمبرداری بسیار زیبای فیلم از امتیازات برجسته آن است، مضافا بازی ماسترویانی.

[Only registered and activated users can see links]

«زندگي شيرين» جنجال فوق العاده ای به پا کرد. فلینی را متهم کردند که رم را به نماد جنون زندگی، عیاشی و حیف ومیل تبدیل کرده است. دیدن این فیلم برای کاتولیکها ممنوع شد و مجازات سرپیچی اخراج از مذهب کاتولیک اعلام شد. در یکی از نمایشهای رسمی فیلم یکی از تماشاچیان به صورت فلینی تف انداخت و تماشاچیان به هنرپیشه فیلم مارچلو ماسترویانی لقب تنه لش، بی عرضه، هرزه و کمونیست دادند. مادر فلینی زن مومن و با تقوایی بود و از اینکه پسرش فیلمی ساخته بود که کلیسا محکوم کرده بود عمیقا ناراحت شده بود. فلینی جهت تسکین مادرش مجبور شد به زادگاهش باز گردد و نظر اسقف آنجا را در مورد فیلم عوض کند. اما در خارج از ایتالیا فیلم با استقبال خوبی روبرو شد و مورد تایید قرار گرفت.

منابع :

نقدی از جمشید ارجمند 1345در کتاب نقد فیلم
کتاب مصاحبه با فدریکو فلینی

گارد جاویدان
10-09-29, 03:06 PM
پنجره عقبی
1954

کارگردان: آلفرد هیچکاک
فیلمنامه : جان مایکل هایز بر اساس داستانی از کورنل وولریچ
بازیگران: جیمز استوارات، گریس کلی، وندل کوری، تلما ریتر، ریموند بر ...

112 دقیقه، رنگی
[Only registered and activated users can see links]

جف (جیمز استوارات) خبرنگاری حرفه ای است که در جریان عکاسی از یک مسابقه دچار حادثه شده و پایش میشکند، بنابراین مجبور است مدت شش هفته در آپارتمانش روی ویلچر سر کند. لیزا (گریس کلی) دختر جوانی است که به جف علاقه مند است، اما جف چندان اهمیتی به او نمیدهد.

جف برای وقت گذرانی از پشت پنجره اعمال ساکنان آپارتمان روبرو را در نظر میگیرد، و حرکات مشکوک یکی از اهالی آن آپارتمان توجهش را جلب میکند. در ادامه او و لیزا پی میبرند که وی همسرش را به قتل رسانده و جسدش را در باغچه پشتی دفن کرده است. پلیس به حرفهای آنان اعتنایی نمیکند، به همین جهت آین دو سعی میکنند که راز این قتل را خودشان کشف کنند...

این فیلم از استادانه ترین کارهای هیچکاک به شمار میاید. هیچکاک گفته است: « در بین همه فیلمهایی که ساخته ام، پنجره عقبی از همه سینمایی تر است.» تمام ماجرای فیلم در یک اتاق و از دریچه یک دوربین اتفاق میافتد، اما هیچگاه از سرعت و هیجان فیلم کاسته نمیشود. در آثار دلهره آور استاد سینما هیچکاک، برخلاف کلیشه های رایج سینمایی که قاتل در انتهای فیلم شناخته میشود، قاتل از همان ابتدا معرفی میشود. فیلمهای اعتراف به گناه، طناب، روح و پنجره عقبی از این دسته هستند و در این فیلمها تنها به چگونگی تلاش برای به دام انداختن قاتل و مبارزه او برای رهایی پرداخته میشود.

در این فیلم هم مانند دیگر فیلمهای هیچکاک، او را میتوان در صحنه هایی مشاهده کرد. اینجا هم وی در صحنه ای، داخل آپارتمان آهنگساز در حال پیچاندن ساعت است.
از نکته های جالب دیگر این فیلم، ساختن بیش از 31 آپارتمان کامل برای این فیلم بوده است که از بزرگترین پروژههایی بود که تا آن زمان در استدیوی پارامونت انجام شده بود.

گارد جاویدان
10-09-29, 03:12 PM
: A Space Odyssey
2001: یک ادیسه فضایی
1968

کارگردان : استانلی کوبریک
فیلمنامه : استانلی کوبریک و آرتور سی کلارک
بازیگران : که یر دالی، گری لوک وود، ویلیام سیلوستر،...
رنگی 139 دقیقه

[Only registered and activated users can see links]

دیوید بومن (که یر دالی) فضانوردی است که در سال 2010 به دنبال رویت شی اسرار آمیز هرمی شکل ماموریت میابد که برای تحقیق به سیاره ژوپیتر مسافرت کند، اما هال 9000 سوپر کامپیوترسفینه کنترل را به دست میگیرد و جان افراد را به مخاطره میاندازد...

این فیلم را که میتوان مهمترین فیلم تخیلی دانست که تا به امروز ساخته شده است، به علت نمایشی واقعی از مسافرتی فضایی و تمی حماسی از ارتباط با بیگانگان به عنوان فیلم علمی تخیلی کلاسیک شناخته میشود.

منتقدین در ابتدا این فیلم را سنگین، پر مدعا و گنگ ارزیابی کردند اما موفقیت گسترده تجاری فیلم و مقبولیت آن میان تماشاگران، رای منتقدین را نیز تغییر داد.

فیلم با تکیه بر تصاویر قوی و چشم نواز (حدود چهل دقیقه از فیلم هیچ گفتگویی ندارد!) و جلوه های ویژه زیبا نامش را در تاریخ سینما به عنوان فرهنگ بصری مدرن ثبت کرد.

این فیلم در حقیقت اقتباسی است از داستان کوتاه دیده بان اثر آرتور سی کلارک. استانلی کوبریک قبلا نیز با ساخت فیلمهای در راههای افتخار(1985)، لولیتا (1962)، پرتقال کوکی (1969)، باری لیندون (1975) و درخشش (1980) علاقه خود را به ادبیات نشان داده بود و در این فیلم نیز همراه با آرتورسی کلارک نویسنده داستانهای علمی ، تخیلی این داستان را به فیلمنامه تبدیل میکند.

این فیلم در سال 1968 چهار جایزه اسکار بابت بهترین جلوه های ویژه، بهترین فیلمبرداری، بهترین کارگردانی و بهترین صدا برداری دریافت میکند.

گارد جاویدان
10-10-01, 12:43 PM
چگونه "آل پاچينو "يك كتاب را جاودانه كرد




[Only registered and activated users can see links]




گزارشگر : مهدی محبعلی


فيلم سرپيكو كه بر اساس رماني به همين نام در سال 1973 و به كارگرداني "سيدني لومت" ساخته شد،فيلمي تلخ و نمايش سيماي فاسد پليس آمريكا در دهه هفتاد است كه تاثيرات اجنماعي زيادي از خود بر جاي گذاشت._
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، اين فيلم را "سيدني لومت" كارگردان امريكايي ساخت كه بيش از 50 فيلم را در دوران كاري خود كارگرداني كرده است.

سرپيكو بر اساس يك كتاب بيوگرافي اثر" پيتر مس" ساخته شده كه آن كتاب نيز خود برداشتي از زندگي واقعي" فرانك سرپيكو" پليس جنجالي امريكايي است.

داستان فيلم روايت زندگي " فرانك سرپيكو" است كه بعد از فارغ التحصيلي از دانشگاه افسري و ورود به پليس آمريكا با ناهنجاري ها و فساد موجود در آن رو به رو مي شود.اين پليس جوان بعد از سرخوردگي تصميم مي گيرد تا لباس فرم را براي هميشه كنار بگذارد و تبديل به يك پليس مخفي شود.انتخاب لباس هاي او كه شبييه كولي هاست و پاكي او به مذاق همكارانش خوش نمي آيد.سرپيكو با شجاعت تخلف ها را به مراجع بالا گزارش مي دهد اما به ادعاهاي او توجهي نمي شود.مبارزه سرپيكو با فساد و مقاومت در برابر دريافت رشوه، زندگي شخصي او را نيز تحت تاثير قرار مي دهد اما او تصميم به ادامه مبارزه مي‌گيرد.سرانجام با اينكه با دخالت غيرمستقيم پليس به او شليك مي شود، اما جان سالم به در برده و تبديل به يك قهرمان مي شود.

سرپيكو به در كنار ديگر آثار لومت كه مهمترين آنها " بعد از ظهر سگي " است، نگاهي تند و انتقادي به دوران ملتهب دهه هفتاد امريكا دارد. فساد عريان و قدرت مافياي فاسد دولتي فضا را براي مردي آرماني چون سرپيكو غير قابل تحمل مي كند ولي ادامه مبارزه از سوي فرانكي مخاطب را نيز با وي همراه ساخته و اين شايد از نكاتي باشد كه هم كتاب و هم فيلم را براي تماشاگر و خواننده جذاب مي سازد.


فيلم از روايتي سرگذشت نامه اي برخوردار است و مخاطب بعد از را براي پذيريش اينكه چرا سرپيكو آماده مبارزه با پليس هاي فاسد مي شود، آماده مي كند.اتفاقي كه معمولا در اقتباس هاي بيوگرافيك نمي افتد. يعني نويسنده و كارگردان صرفا به نمايش دقيق تاريخي اثر مي پردازند.اما سرپيكو فيلمي است كه قهرمانش را در مسيري دراماتيك قرار مي دهد تا مخاطب همراه با او به انتظار اتفاق بعدي باشد.

توجه به جزييات نيز از ديگر عناصر قابل توجهي است كه فيلم را از ديگر آثار همگون فراتر مي برد.لهجه اسپانيولي سرپيكو ، دكور آرام و علاقه او به پاكي ونظافت كه بيانگر صلح طلبي اوست در واقه تحليلي صحيح از شخصيت وي و نمايشي بي نقص از اين مفهوم است.

"پيتر مس" نويسنده و روزنامه نگار آمريكايي با نگارش كتاب "سرپيكو" توانست به يك موفقيت عظيم تجاري در حوزه كتاب هاي بيوگرافيك" برسد. وي در سال 1991 توانست جايزه "بهترين كتاب جنايي-حقيقي ادگار" را براي كتاب پر فروش خود با عنوان " كاغذ هاي فالاچي" دريافت كند. از ديگر آثار اين نويسنده مي توان به كتاب هايي چون " پادشاه كولي ها" ،" ناجي" و " ساخت آمريكا" اشاره كرد.

كتاب سرگذشت اين افسر بيش از سه ميليون نسخه در سراسر جهان فروش داشته است.نام اصلي كتاب "سرپيكو: داستان كلاسيكي از پليسي كه خريدني نبود" است.

بازي "آل پاچينو" در به تصوير كشيدن شخصيت خاص و منحصر به فرد " فرانك سرپيكو" يك شاهكار سينمايي به حساب مي آيد و او را براي بار دوم نامزد دريافت جايزه اسكار كرد.

وي با مطالعه كامل كتاب مس و نيز تحقيقات شخصي يك بازي سينمايي بي نقص را از خود نمايش مي دهد.در يكي از روزهاي فيلمبرداري وي آن چنان در نقش خود فرو مي رود كه واقعا يك راننده متخلف را توقيف مي كند و مي خواهد با وي برخورد كند، اما متوجه مي شود كه برگ جريمه ندارد.

اين فيلم121دقيقه اي محصول مشترك ايتاليا و امريكاست .فيلم در زمان خود يك موفقيت دوباره براي آل پاچينو بعد از فيلم "پدر خوانده بود.

محلي كه در فيلم به عنوان خانه "سرپيكو" نمايش داده مي شود تنها چند بلوك تا خانه واقعي سرپيكو فاصله دارد كه در همان خيابان واقع شده است.

نمايش اين فيلم با اعتراض هاي شديد پليس امريكا همراه بود كه حتي در برخي سينماهاي نيويورك موجب درگيري پليس و مردمي شد كه خواهان نظارت بيشتر بر پليس شده بودند.

آل پاچينو قبل از شروع فيلمبرداري از "فرانك سرپيكو" دعوت كرد تا در خانه اي كه در منهتن اجاره كرده، حضور يابد و با او صحبت كند.وقتي آل پاچينو از او پرسيد:"چرا اين كار را كردي؟" سرپيكو پاسخ داد:"نميدانم آل، اگر اين كار را نمي كردم چگونه مي توانستم به موسيقي صلح گوش دهم؟"

فيلم نيز مانند كتاب لحظه اي را كه به سرپيكو شليك شد با جزييات كامل تصوير مي كند و نشان مي دهد كه چگونه دو پليس مواد مخدر بروكلين با اهمال خود در تيراندازي به سرپيكو مقصر بودند.

اين فيلم در 104 لوكيشن متفاوت در نيويورك فيلمبرداري شده است.در اين فيلم علاوه بر " آل پاچينو" بازيگراني چون:" جان راندلف" ،" بيف مگ گوئر" و " الن ريچ" به ايفاي نقش پرداخته اند.

گارد جاویدان
10-10-13, 10:42 PM
نگاههای عاشقانه بوگارت و برگمن در کازابلانکا، دلها را می لرزاند و عاشق می کند... بوگارتبرگمن در آغوش می گیرد و همه اینها شکل دهنده زیباترین صحنه های تغزلی تاریخ سینما می شوند... محکم،مغرور و مردانه

[Only registered and activated users can see links]
اما، قدرت بازیگری بوگارت را باید با ذکر این نکته توام ساخت... این مرد جسور، دوست داشتنی، کم حرف و جذاب، 173Cm قد داشت حال آنکه برگمن 175Cm و در میان زنان، بلند قامت محسوب می شد... شکل گیری این صحنه های لطیف، ممکن نبود مگر با استفاده از کفشهایی که قد بوگارت را به شکلی محسوس افزایش می داد، پاشنه ای را زیر کفشهای وی محکم می بستند تا به قول دوایی بتوانی حداقل به ارتفاع یک پلۀ کوتاه، بلندتر باشی و از بالا در چشمان زن، ستاره فیلم خیره شوی...دلت هری بریزد و ...از آن نگاههای عمیق که سینما دوستان با آن زندگی می کنند...

[Only registered and activated users can see links]
وقتی فکر می کنم که تو یک ستاره ای، شهره ای،شخصیت منحصر به فردت زبانزد خاص و عام است و اینک از زن مقابلت کوتاه قامت تری، آه ... تصور این بازی قدرتمند بدون لرزش درونی بدون خودباختگی بدون احساس یک ضعف کوچک جسمی همه صحنه های فیلم را برایم جذابتر می سازد...
بوگارت نازنین؛ همیشه یگانه بوگی تاریخ سینما بوده و هست و خواهد بود.
[Only registered and activated users can see links]
نمی دانم مرد پشت دوریبن، آرتور ادیسون فیلمبردار اثر است (که برای این کار نامزد جایزه اسکار هم شد) و یا مایکل کورتیز.

گارد جاویدان
10-10-30, 01:54 PM
نام:
شوالیه تاریکی (The Dark Knight)
ژانر:
اکشن/ماجراجویی/جنایی
کارگردان:
کریستوفر نولان (Christopher Nolan)
تهیه کنندگان:
کریستوفر نولان (Christopher Nolan)
اما توماس (Emma Thomas)
چاک روون (Chuck Roven)
نویسندگان:
کریستوفر نولان (Christopher Nolan)
جاناتان نولان (Jonathan Nolan)
بازیگران:
کریستیان بیل (Christian Bale)
هیث لجر (Heath Ledger)
گری اولدمن (Gary Oldman)
آرون ایکهارت (Aaron Eckhart)
مایکل کین (Michael Caine)
مورگان فریمن (Morgan Freeman)
مگی گیلنهال (Maggie Gyllenhaal)
کالین مک فارلین (Colin McFarlane)
موسیقی :
هانس زیمر (Hans Zimmer)
جیمز نیوتون هاوارد (James Newton Howard)
تدوین:
لی اسمیت (Lee Smith)
فیلم بردار:
والی فیستر (Wally Pfister)
پخش کننده:
برادران وارنر
تاریخ اکران:
18 جولای 2008
زمان:
152 دقیقه


-------------------------------------------
درباره فیلم (و بررسی فیلم) :
بتمن یکی از قدیمی ترین و معروف ترین شخصیت های کمیک است که تا به حال تعداد زیادی انیمیشن و فیلم و سریال تلویزیونی با محوریت این شخصیت ساخته شده است. اما در سال های اخیر نسبت به رقیبانش (مرد عنکبوتی و...) از اقبال و هواخواهان کمتری برخوردار بود.
کریستوفر نولان ، کارگردان 38 ساله انگلیسی-آمریکایی که جایگاه خودش رو به عنوان یکی از بهترین سرگرمی ساز های هالیوودی مستحکم کرده با ساخت فیلم بتمن آغاز میشود در سال 2005 رنگ و رویی تازه به سوپر قهرمان با سابقه داستان های کمیک داد. استقبال مردم و کسب امتیاز بالا در سایت IMDB دلیل خوبی بود تا ساخت دنباله فیلم نیز به او سپرده شود. اما این بار جاناتان نولان نیز به کمک برادر آمد تا دوباره شگفتی دیگری در دنیای سرگرمی و پولسازی هالیوود بیافرینند. فیلم زیبای پرستیژ که حاصل همکاری این دو برادر بود در سال 2006 به نمایش درآمد و با کسب رتبه ی قابل قبولی در میان انبوهی از فیلم های نامی سینما برگی دیگر به افتخارات آن ها افزود.
"بتمن : شوالیه تاریکی" که ششمین اقتباس و فیلم ساخته شده در مورد این شخصیت است ، به راستی شگفتی آفرید و بسیاری از رکورد های جاودانه سینمای جهان تا به امروز را تغییر داد. شوالیه تاریکی توانست تا رکورد نخستین نمایش پایان هفته که در اختیار فیلم مرد عنکبوتی 3 بود را با اقتدار و با فروش 155.3 میلیون دلار بشکند. شگفتی دیگر فیلم کسب عنوان برترین فیلم تاریخ سینما در سایت IMDB است. عنوانی که مدت ها بین دو فیلم پدرخوانده و رستگاری در شاوشنگ جابه جا میشد.
تیم سازنده شوالیه تاریکی جزو نام آشنا ترین عوامل هالیوود هستند. بازیگرانی که تواناییهایشان را به اثبات رسانیده اند. منتقدین که معمولا روی خوشی به این گونه فیلم های پرخرج و به اصطلاح بلاک باستر نشان نمیدهند ، استقبال بی سابقه و نقد های مثبتی بر این فیلم کردند و از بازی تمامی بازیگران آن ، به خصوص هیث لجر تمجید کردند. راجر ایبرت یکی از معروف ترین منتقدان آمریکایی به این فیلم نمره کامل 10 را داده است. که البته همین امر(استقبال منتقدان) و بازی درخشان هیث لجر از موثرترین عوامل موفقیت فیلم است.
هیث لجر 28 ساله که در فیلم نقش جوکر (بدمن فیلم) را ایفا میکند در آخرین فیلم خود چنان درخشیده است که بسیاری از منتقدین و دوستداران سینما او را مستحق دریافت جایزه اسکار میدانند. او که در سال 2006 برای فیلم کوهستان بروکبک نامزد دریافت بهترین بازیگر مرد شده بود با مرگ زود هنگامش در ژانویه گذشته هالییود رو شک زده کرد. جمله معروف آنگ لی سازنده کوهستان بروکبک شاید ماندگارترین جمله در مورد او باشد : (( هیث لجر بازیگری بود که نوید یک مارلون براندوی دیگر را میداد)).
طبق پیش بینی ها و حدس های زده شده ممکن است شوالیه تاریکی تا پایان اکران خود رکورد فروش 600 میلیون دلاری فیلم تایتانیک را نیز بشکند.
کریستیان بیل همچون فیلم قبلی نقش بتمن را ایفا میکند. شوالیه تاریکی بر خلاف سایر همنوعانش که بیشتر بر روی محبوبیت قهرمان و حوادث اکشن فیلم تکیه میکند فیلم نامه بهتر و حساب شده تری دارد و به اندازه کافی به همه قسمت های فیلم پرداخته شده است. قسمت اکشن فیلم بسیار خوب و طبیعی از آب در آمده و فرصت کافی برای دیدن آن را به تماشاگر میدهد.



[Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links])

--------------------------------------------
نمای داستان:
بتمن با کمک قاضی و بازپرس قضایی شهر گوتام در حال مبارزه با باند ها خلافکار و جنایت های شهر گوتام هستند. به نظر این تیم 3 نفری خیلی خوب عمل میکنند تا این که سرو کله یه مجرم نابغه به نام جوکر پیدا میشه و هرج و مرج و بی قانونی رو تو شهر رواج میده...

گارد جاویدان
10-11-16, 11:24 AM
معرفی 10 ستاره کوچک اما پر نور هالیوود




[Only registered and activated users can see links]


معرفی 10 کودک ستاره در هالییود در تاریخ هالییود کودکان زیادی خوش درخشیدند و جایزه اسکار را نصیب خود کردند بر طبق نظر سنجی 10 ستاره کوچک اما درخشان هالییود معرفی می شوند.


10-Haley joel osment

[Only registered and activated users can see links]

او در فیلم حس ششم the sixth sense در سال 1999 معرف شد که در ژانر وحشت بود او در حال حاضر سالهاست که در فیلمی بازی نکرده است و به دانشگاه هنر نییورک برای تحصیل رفته است .




9-Elizabeth taylor

[Only registered and activated users can see links]

از 11 سالگی بازی را شروع کرد در فیلم" national velvet " معروف شد در سال 1960 برنده جایزه برای فیلم پروانه هشتم شد.




8-patty duke

[Only registered and activated users can see links]

او در 16 سلگی برنده اسکارشد برای فیلمی که درباره زندگی هلن کلر بود او در این فیلم نقش دختر نابینا و نا شنوا را بازی کرد.




7- jockie cooper

[Only registered and activated users can see links]

در 9سالگی برنده اسکار شد او در بیوگرافی به نام "لطفا به سگ من تیراندازی نکن "این موضوع را که در فیلم "skippy" کارگردان او را تهدید کرد اگر گریه نکند سگ او را می کشد و گریه او و بازی خوب او در آن سکانس در 9 سالگی اسکار را برای او به ارمغان آورد.




6-Dakota fanning

[Only registered and activated users can see links]

او جایزه screen actors guild را برای" من سام هستم "از آن خود کرد او دختر شیرین و با استعدادی است

هنگامیکه در مصاحبه شرکت می کند حرفها و رفتار بزرگانه او همه را متعجب می کند.




5-Drew barry more

[Only registered and activated users can see links]

او بازی در خانواده هالییود را از سن 7 سالگی آغاز کرد در فیلم E.T بسیارمعروف شد درنوجوانی دچار اعتیاد شد .بخاطر فیلم "فرشتگان چارلی" بسیار معروف شد .




4-Mickey rooney

[Only registered and activated users can see links]

دوران ستاره بودن او همان نوجوانی اش است .آنچه او را مشهور کرد جایزه ویژه او 8 بار ازدواج اوست .




3- judy Garland

[Only registered and activated users can see links]

او با بازی در فیلم جادو گر شهر اوزthe wizard oz معروف شد




2-Macaulary Culkin

[Only registered and activated users can see links]




1-Shirlye temple

[Only registered and activated users can see links]

جوانترین برنده اسکار برای فیلم در چشمان روشن در دهه 1930 است . او در یکسال 7 فیلم بازی کرد که رکورد بی سابقه ای برای اوست .




تهیه و ترجمه : گروه فرهنگ و هنر سیمرغ .نسرین شاهرخی

گارد جاویدان
10-11-16, 11:25 AM
10 فیلم برتری كه ذهن شما را آشفته خواهند كرد!!




[Only registered and activated users can see links]



«آغاز خلقت» آخرین فیلم كریستوفر نولان یكی از فیلم‌های اكران تابستان امسال بود كه توانست با اختلاف زیاد گوی سبقت را از دیگر رقبایش بگیرد. یك فیلم پیچیده كه سینماها را تسخیر كرد. برای اینكه ذهن مخاطبان برای رویارویی با «آغاز خلقت» آماده شود، ‌تایمز فهرستی ارائه كرده از فیلم‌هایی كه در تاریخ سینما ذهن مخاطب را به چالش كشیده‌اند.

سال گذشته در مارین باد
مرد بی‌نام و نشان از زن بی‌نام می‌پرسد: «ما یكدیگر را سال گذشته در مارین باد ملاقات نكردیم؟» با همین دیالوگ یكی از گیج‌كننده‌ترین (و مخرب‌ترین) فیلم‌هایی كه در تاریخ سینما ساخته شده‌اند، آغاز می‌شود.
دو نفر در یك كاخ فرانسوی نشان داده می‌شوند. یكی می‌گوید كه آنها یكدیگر را می‌شناسند. دیگری معتقد است كه غریبه‌اند. آنها در طول فیلم دائم می‌آیند و می‌روند و در همین حین دوربین آلن رنه هم در كریدورهای كاخ شبح‌وار می‌گردد. صدای ارگ هم مانند انفجار، روی صحنه‌هایی كه اصلا انتظارش را ندارید شنیده می‌شود. آدم‌هایی با لباس‌های فاخر در زیر نور خورشید در باغ ایستاده‌اند. آنها نقش سایه‌ها را بازی می‌كنند و درخت‌های مثلثی شكل آنها را احاطه كرده‌اند.
به‌نظر می‌رسد كه هیچ طرح داستانی وجود ندارد. همه چیز مثل یك رویاست. واقعا این فیلم درباره چیست؟

ممنتو
پیش از اینكه كریستوفر نولان، «آغاز خلقت» را بسازد، «ممنتو» پیچیده‌ترین فیلمش بود. یك پازل عجیب و بزرگ كه قهرمانش از فقدان حافظه كوتاه مدت رنج می‌برد. به كمك دوربین‌های پولارویدی، یادداشت‌ها و خالكوبی‌ها، لئونارد شلبی تلاش می‌كند تا راز قتل همسرش را كشف كند و قاتل را كه به جان.جی معروف است، دستگیر كند. همان‌طور كه او تلاش می‌كند تا همه قطعات این پازل را كنار هم بچیند، كه تماشاگران فیلم هم مانند او دارند همین كار را انجام می‌دهند، ما شاهد فلاش‌بك‌هایی هستیم كه ماجرا را روایت می‌كند.
ما تماشاگران فیلم هم، بین بخش‌های رنگی و سیاه و سفید، حقیقت و دروغ و فلاش فوروارد و فلاش‌بك در رفت و آمد هستیم. لئونارد نمی‌داند به چه كسی اعتماد كند و این درست همان حسی است كه ما هم داریم.

2001: ادیسه فضایی
در فیلم كلاسیك علمی-تخیلی استنلی كوبریك، گوریل‌ها، فضانوردها و هال، یك كامپیوتر سخنگو، حضور دارند. به‌رغم حضور یك ماشین سخنگو در فیلم، در «2001:ادیسه فضایی» دیالوگ چندانی شنیده نمی‌شود. تاكید روی جلوه‌های بصری است كه بزرگنمایی‌شان كاملا با موسیقی فیلم متناسب است. همان‌طور كه در مجله تایم گفته شد زمانی كه فیلم اكران شد، یعنی سال 1968 و پیش از فرود انسان روی ماه، كوبریك پرده سینما را به یك آسمان‌نما تبدیل كرد و كاری كرد كه تماشاگرانش احساس كسی را داشته باشند كه مخدر مصرف كرده است. فیلم اقتباسی از یك داستان كوتاه نوشته آرتور.سی.كلارك است و موفق شد جایزه اسكار بهترین جلوه‌های ویژه را كسب كند.

ال توپو
فیلمی از كارگردان روسی-شیلیایی، الخاندرو ژودوروفسكی. در تریلر فیلم كه سال 1970 ساخته شده آمده: «این یك فیلم اسرارآمیز است. یك پیشنهاد مرموز.» فیلم كمی عجیب و غریب هم هست. یك كابوی مرموز گروهی متمرد و قانون‌شكن را می‌كشد. بعد ال توپو( با بازی خود ژودوروفسكی) وارد یك سری ماجراها و اتفاقات عجیب می‌شود. او با 4 تفنگدار حرفه‌ای روبه‌رو می‌شود و آنها را شكست می‌دهد و بعد زنی با صدای مردانه به وی خیانت می‌كند. زن به او شلیك می‌كند و زخم‌های التیام‌ناپذیری روی بدن ال توپو به وجود می‌آید. وقتی ال توپو شفا می‌یابد، به یك‌جور آگاهی و معرفت می‌رسد و به یك زن كوتوله و گروهی از افراد مطرود شده كمك می‌كند تا از یك زندان زیرزمینی فرار كنند فقط برای اینكه شاهد كشتار آنها به دست گروهی از متعصبین باشد. همه این چیزهاست كه باعث می‌شود ال توپو تبدیل به یك فیلم عجیب و گیج‌كننده شود.

عدد پی
ماكسیمیلیان كوهن ریاضیدانی است كه نگرانی‌های اجتماعی و اعتقاد به قدرت علمی‌اش، بار سنگینی بر دوش وی شده است. او درصدد است فرمولی ریاضی برای الگوی جهان بیاید و در همین حین هم قربانی نقشه‌های دو آدمكش اجیر شده توسط بانكدارهای وال‌استریت می‌شود كه مشتاقند از الهامات و تفكرات كوهن استفاده كنند. آنچه كه بعد از این در متا-تریلر سیاه و سفید دارن آرنوفسكی اتفاق می‌افتد، روایتگر یك سقوط توهم برانگیز است. با یك موسیقی متن وهم‌آور و ترسناك كه تماشاگر را عذاب می‌دهد و صدای اعماق روح و روان مردی است كه به خاطر تلاش برای رسیدن به قدرت، به جنون كشیده می‌شود.

آثار دیوید لینچ
خیلی سخت است که بخواهیم از بین فیلم‌های دیوید لینچ، پیچیده‌ترین و دیوانه‌وارترین‌شان را انتخاب کنیم. پشت همه آثار لینچ یک جور دیوانگی ژرف و عمیق کمین کرده است. از eraserhead (محصول سال 1977 و اولین فیلم به نمایش درآمده لینچ ) بگیرید تا «مخمل آبی» و اپیزودهای کوتاه سریال تلویزیونی twin peaks و خلاصه همه آثارش راهی بودند به سوی «بزرگراه گمشده» و «جاده مالهالند» و حتی آخرین فیلمش «امپراتوری داخلی» (inland Empire) . شخصیت‌های فیلم‌های لینچ به نوعی در حاشیه حقیقت قرار دارند. به این معنی که بنظر می‌رسد واقعی هستند و بعد از درگاهی وارد ورودی دیگری می‌شوند و درنهایت وارد دنیای رویا و خیال و وهم و ارواح می‌شوند که گاهی آن‌قدر دنیای مغشوشی است که گویا هیپنوتیزم شده‌اند. اگرچه لینچ موسسه‌ای را راه اندازی کرده و اداره می‌کند که طرفدار نوعی مدیتیشن خیلی محبوب و رایج است اما در دید بصری او، آرامش و ثبات و پایداری جایگاه مهمی ندارند. زیر آن لایه نازک درخشنده و زیبا در فیلم‌های وی، یک تاریکی ژرف و بی‌پایان و ترسناک دیده می‌شود. چیزی که به‌نظر می‌رسد لینچ هربار تلاش می‌کند تا آن را به روشنایی برساند.

باشگاه مشت‌زنی
فیلم «باشگاه مشت‌زنی» اقتباسی است از رمانی به همین نام، نوشته چاك پالاهنیوك. فیلم و رمان داستان یك كارمند منضبط و خیلی خشك است كه اد نورتون نقش‌اش را ایفا می‌كند. این مرد عضو یك باشگاه مشت‌زنی زیرزمینی می‌شود كه رئیس‌اش مردی به نام تایلور داردن (با بازی برد پیت) است. بیشتر زمان فیلم از ابتدا تا آخر به رابطه بین داردن و نورتون و مبارزات‌شان با هم می‌گذرد و درست اواخر فیلم است كه نورتون می‌فهمد اصلا تایلور وجود خارجی ندارد. نورتون اسلحه را بر می‌دارد و مستقیم به‌صورت خودش شلیك می‌كند تا این رفیق خیالی یعنی تایلور را بكشد. راستی انگیزه نورتون برای مشت‌زنی هم دختری است كه دوست دارد و نقش‌اش را هلنا بونهام كارتر بازی می‌كند كه همین هم به خودی خود عجیب است چون كارگردان این فیلم كه تیم برتون نیست!

برزیل
«برزیل» تری گیلیام را چیزی حدود سه بار دیدم و راستش هنوز هم مطمئن نیستم كه واقعا در فیلم چه اتفاقی می‌افتد. چیزی درباره آینده‌ای ترسناك و سیاه؟ مردی به‌نام سام لوری یك كارمند دون‌پایه دولت است و رویاهای دور و درازی دارد استخدام می‌شود تا درباره تصادفی تحقیق كند كه منجر به زندانی شدن و مرگ یك شهروند معمولی به نام آرچیبالد باتل شده است. اشتباهی كه در سیستم بوروكراسی رخ داده و به جای تروریست اصلی یعنی آرچیبالد تاتل (با بازی رابرت دونیرو) یك شهروند بی‌گناه قربانی شده است. آیا واقعا داستان همین است؟ هیچ ایده‌ای ندارم. تروریست همچنین تعمیركار كولر هم هست كه زمانی به سام كمك كرده و كولرش را تعمیر كرده است. آدم‌های زیادی دستگیر می‌شوند، بقیه در طول یك مراسم خاكسپاری داخل یك تابوت بی‌انتها می‌افتند. بعد از این دیگر همه چیز خیلی عجیب و غریب می‌شود. آیا «برزیل» یك فیلم واقعی است یا همه داستان فقط در ذهن شخصیت اصلی قصه، لوری، می‌گذرد و وهم و خیالی بیش نیست؟ تصورات كسی كه از نظر پزشكی بیمار روانی است. چه كسی واقعیت را می‌داند؟

پرسونا
كارگردان اسطوره‌ای‌ سوئدی، اینگمار برگمان، در خاطراتش درباره «پرسونا» گفته: «در این فیلم من تا جایی كه می‌شد و امكانش وجود داشت جلو رفتم. من در این فیلم اسراری را نشان دادم كه با كلمات قابل بیان نیستند و فقط از طریق سینما قابل كشف بودند.» یك اثر مینی‌مالیستی درباره یك زن بازیگر كه ناگهان تصمیم به سكوت می‌گیرد و دیگر حرفی نمی‌زند و پرستاری كه برای نگهداری او می‌آید و هر دو در یك خانه روستایی كنار دریا زندگی می‌كنند. «پرسونا» با یك مقدمه آغاز می‌شود. پرده سینما تصاویركوتاهی را نشان می‌دهد كه شامل تصاویری از مصلوب شدن، كارتون‌، عقرب و رطیل، گوسفندانی كه ذبح می‌شوند، كودكانی در لباس‌های جشن هالووین و سرانجام یك پسربچه لاغر است كه در بیمارستانی از خواب بلند می‌شود. چیزی كه بعد از آن می‌بینیم درامی در سه پرده است كه درباره مفاهیمی چون هویت، فقدان و خاطرات صحبت می‌كند. فیلمی كه روی كارگردانان بسیاری از وودی آلن گرفته تا دیوید لینچ تاثیر گذاشته است.

بلید رانر
اواخر سال 1981، ریدلی اسكات كارگردان به فیلیپ كی.دیك اولین نماهای «بلید رانر» را نشان داد. دیك كه نویسنده كتاب «رویاهای آدم مكانیكی از یك گوسفند الكترونیكی» بود، كتابی كه درواقع «بلید رانر» اقتباسی از آن است، گفت: «تماشاگر لااقل باید پنج بار این فیلم را ببیند تا بتواند اطلاعاتی را كه فیلم به وی می‌دهد تجزیه و تحلیل كند و كنار هم قرارشان دهد.» یك متن شبیه آثار غنی و سیاه ریموند چندلر و تصویرگر آینده‌ای ترسناك و سیاه. «بلید رانر» داستان كارآگاهی را تعریف می‌كند كه دنبال آدم‌های مكانیكی راه می‌افتد كه از محدوده‌شان خارج شده‌اند و به زمین راه پیدا كرده‌اند. مانند همه شاهكار‌های علمی-تخیلی، «بلید رانر» هم یك سوال بزرگ مطرح می‌كند: همه اینها، این تكنولوژی و پیشرفت‌ها برای نوع بشر چه معنی خواهد داشت؟ و سوالات جزئی‌تری مانند اینكه بالاخره هریسون فورد یك روبات است یا نه؟! «بلید رانر» اوایل سال 1982 به نمایش درآمد و تماشاگران را چنان گیج كرد كه استودیو مجبور شد یك صدای راوی به فیلم اضافه كند و پایان آن را هم تغییر دهد و از نماهایی از فیلم «درخشش» استنلی كوبریك استفاده كند. تا به امروز هفت نسخه متفاوت از فیلم به نمایش درآمده است و اگر این دلیلی بر گیج‌كننده بودن فیلم نیست، ما دلیل دیگری برایش پیدا نمی‌كنیم.



منبع: tehrooz.com/ صوفیا نصرالهی

گارد جاویدان
10-11-16, 11:26 AM
برترین زوجهای بازیگری تاریخ سینمای جهان!




[Only registered and activated users can see links]



بازی بزرگان
بیشتر اوقات دست تقدیر مشخص كرده كه غول‌ها در فیلم یار و یاور هم باشند یا اینكه رو در روی هم بایستند و برای هم شاخ و شانه بكشند. محض نمونه، ‌به این 6 زوج برتر بازیگری كه برایتان تدارك دیده‌ایم، نگاهی بیندازیم.

استیو مك كوئین/ پل نیومن
آسمانخراش جهنمی‌(1974)
جالب اینكه این 2 اسطوره مو مجعد و چشم آبی بازیگری دراولین بازی‌هایشان هر دو در " كسی آن بالا مرا دوست دارد" (1956) ظاهر شده اند؛ هر چند كه نیومن اصلا با این نقش به عالم سینما معرفی می‌شود و مك كوئین همیشه تلخ هم نقشی بسیار كوتاه در این فیلم رابرت وایز دارد. به هر حال روزگار می‌گذرد تا نوبت به "بوچ كسیدی و ساندس كید" (1969) جورج روی هیل می‌رسد. مك كوئین اولین انتخاب برای نقش ساندس كید بود و قرار بود در مقابل پل نیومن بازی كند اما مك كوئین اصرار می‌كند كه نام او در كنار نام نیومن توی پوستر و بالاتر از عنوان فیلم قرار بگیرد؛ طوری كه هیچ كدام نسبت به دیگری برتری نداشته باشند. به هر حال با بهانه‌ها و بدبینی‌های همیشگی استیو مك كوئین، این رویایی اتفاق نیفتاد و در عوض، رابرت ردفورد جوان و تازه كار به پیشنهاد شخص نیومن، نقش ساندیس را جاودانه كرد. اما درست 5 سال بعد بالاخره مك كوئین روی "آسمانخراش جهنمی" بدقلقی اش را كنار می‌گذارد و با پل نیومن همبازی می‌شود و دیگر به طراحی پوستر و اینكه نامش در سمت چپ بیاید یا راست، گیر سه پیچ نمی‌دهد؛ همین فیلمی‌ كه همزمان با مرگ نیومن از شبكه 3 پخش شد.

داستین‌هافمن/ رابرت دنیرو
سگ را بجنبان (1997) / خفتگان (1996)
در " سگ را بجنبان"‌ هافمن و دنیرو به ترتیب نقش‌های استنلی ماتس –تهیه كننده‌هالیوود- و كنراد برین –حل و فصل كننده رسوایی‌های چهره‌های سیاسی- ظاهر می‌شوند كه در قالب زوج با نمكی مسئولیت خطیری پیش روی دارند. چیزی به انتخابات نمانده و این دو باید سرپوشی برای رسوایی اخلاقی رییس جمهور وقت آمریكا پیدا كنند. چهره‌ هافمن با آن عینكش و لبخند منحصر به فرد دنیرو را در نظر بگیرید تا متوجه بشوید كه با فیلمی ‌مفرح و كمدی رو به رو هستید و این ماجرا كاملا برعكس همبازی شدن این دو تریلی به نام "خفتگان" است. این را فقط باید مدنظر داشته باشید كه كارگردان هر 2 فیلم،‌ برای لوینسن است. دنیرو و‌ هافمن به ترتیب در نقش پدر عروس خانم و پدر آقای داماد در كمدی " ملاقات با خانواده فاكر" ( 2004) هم با یكدیگر همبازی شده اند.

گری كوپر/ برت لنكستر
وراكروز (1954)
اصلا از اول ساخت وسترن پر اهمیت رابرت آلدریچ، یك جور مصالحه در كار بوده است. لنكستر به خاطر اینكه خودش جزو تیم تهیه كنندگی بوده، با رضایت كامل حاضر شده كه اسم كوپر در اول تیتراژ و پوسترهای فیلم بخورد چون شك نداشته كه اسم او پولساز تر است و حدسش هم كاملا درست بود. او باز هم پیش خودش ازاین جور محاسبه‌ها می‌كند تا مبادا ضرر كند. یكی از تاریخی ترین دوئل‌های تاریخ سینما را همین كوپر و لنكستر در پایان این فیلم كه آن به نوعی اولین وسترن اسپاگتی – وسترن‌های ایتالیایی مثل "به خاطر یك مشت دلار" و ...- تاریخ سینما می‌دانند، انجام می‌دهند.

مارلون براندو / رابرت دنیرو
امتیاز (2001)
بازی در فیلم "امتیاز"، آخرین نقش آفرینی تمام و كمال مارلون براندو – اسطوره افسانه ای بازیگری- بود كه اولین همبازی شدن او با دنیرو هم به شمار می‌رفت. در امتیاز، این 2 نقش 2 یار و یاور را در اجرای نقشه یك سرقت بازی می‌كنند. جالب این است كه كه این دو معتقد بودند كه فیلمنامه ای كه كارگردان فیلم – فرانك آز- برای ساخت در دست داشته ، ضعیف بوده و در نتیجه، بیشتر دیالوگ‌هایی كه این دو در صحنه‌های مشترك شان به زبان می‌آورند، فی البداهه بوده. براندو و دنیرو رابطه خوبی سر صحنه داشته اند و معروف است كه براندو شوخی‌های درست و درمانی با دنیرو می‌كرده.

آلن دلون/ توشیرو میفوه
آفتاب سرخ (1971)
دار و دسته گاچ كینگ (دلون) شمشیر اهدایی به رییس جمهور آمریكا را دزدیده اند و حالا دست روزگار سرنوشت را طوری رقم زده كه لینك استوارت (چالرز برانسون) كه خودش هم راهزن است و از گاچ رودست خورده و نیز كورودا جوبی (میفونه) باید با همكاری هم – و هر كدام به دلیلی كه برای خودشان مهم است- شمشیر را پس بگیرند. تقابل جالب بازیگر بزرگ فرانسوی، یعنی دلون با توشیرو میفونه ژاپنی صحنه‌های جالبی پدید می‌آورد؛‌ در این وسط، گوشه و كنایه‌های لینك استوارت به سامورایی فیلم را هم نباید نشنیده گذاشت؛ حتی اگر دوبلورهایمان دیالوگی شبیه به این را در دهانش گذاشته باشند؛ "جون من اون دامن رو از پات دربیار، واسه ما افت داره !"، تازه گذشته از بازی دلون در مقابل میفونه، جالب است كه یكی از اعضای "هفت سامورایی" –میفونه- با یكی از "هفت دلاور" –دلون- دركنار هم قرار گرفته اند.

كرك داگلاس/ آنتونی كوئین
شور زندگی (1956)
كرك داگلاس موهایش را كوتاه و رنگ كرده و چنان در قالب ونسان ونگوگ –نقاش بزرگ هلندی- فرو رفته كه سر صحنه فیلم برداری در همان دهكده محل زندگی ونگوگ، اهالی ده شك نداشتندكه ونگوگ افسانه ای خودشان برگشته است.
آنتونی كوئین نقش مقابل كرك داگلاس را در این فیلم بازی می‌كند و آن نقش هم شخصیتی به جز پل گوگن- دیگر نقاش بزرگ تاریخ هنر- نیست كه از كشمكش‌های این زوج هنری همه با خبرند. كوئین برای حضور 12 دقیقه ای خودش در این فیلم، برنده جایزه اسكار بهترین بازیگر نقش دوم مرد شد و همین نكته نشان می‌دهد كه داگلاس و كوئین به خوبی توانسته‌اند بگومگوهای این دو نقاش و گوش بریدن ونگوگ را به خوبی روی پرده سینما زنده كنند.


منبع: همشهری جوان، شماره 191

گارد جاویدان
10-11-16, 11:27 AM
5 انیمیشنی که دنیا را تکان داد!!




[Only registered and activated users can see links]



خاطره بازی با تصاویر متحرک
بارها گفته شده، هر انتخابی، حتما به معنی حذف چند انتخاب ممکن دیگر است و اینجا نیز، در فهرستی این چنینی، آثار و شخصیت‌های مهمی ‌از قلم افتاده‌اند. انتخاب این پنج اثر صرفا به این دلیل است که می‌خواهیم، شمایی کلی از آثار کلیدی انیمیشنی و نقاط عطف تاریخی، از سراسر جهان در فهرست بگنجانیم و حتما به یاد داشته باشیم که بیننده‌های ایرانی با آثار ذکر شده آشنا باشند و آنها را دوست داشته باشند. با این وجود نمی‌توان از «میکی ماوس» نام نبرد یا از «دافی داک» یا کلا از شخصیت‌های بسیار کلیدی و دوست داشتنی دیزنی، یا مجموعه شخصیت‌های خلق شده توسط‌ هانا، باربارا یا «تکس آوری» یا دیگر شخصیت‌های انیمیشن اروپای شرقی، «اولک و بولک» مثلا که هر کدام از این شخصیت‌ها به تنهایی نسلی از هواداران انیمیشن را، آنانی که هنوز کودکی‌شان را فراموش نکرده‌اند را سرگرم کرده است. این انتخاب‌ها، لاجرم به معنی کنار گذاشتن انتخاب‌هایی دیگر است و چه حیف که باید انتخاب کرد.

پت و مت
پت و مت را «لوبو میربنش» و «ولادیمیر ییرانک» در سال 1976 خلق کردند. نام اولیه مجموعه «کارها انجام شد» (A je tol…) بود. در سال 1989 این دو شخصیت برای نخستین بار به نام پت و مت خوانده شدند که با این نامگذاری، نام مجموعه نیز به «پت و مت» تغییر کرد. نخستین مجموعه شامل 35 قسمت 7 دقیقه بود و به طریقه سکون- حرکت تولید شد. موسیقی مجموعه توسط پتر اسکومال نوشته شد که یکی از علل اصلی شهرت و محبوبیت این دو شخصیت محبوب نیز هست. آخرین مجموعه تولید شده این دو شخصیت در سال 1990 در 14 قسمت توسط بنش تولید شد. این مجموعه نخستین بار برای تلویزیون چکسلواکی در شهر براتیسلاوا به وجود آمد و به غیر از چکسلواکی سابق در کشورهای سوئد، لهستان، یوگسلاوی، ایسلند، آلمان، سوئیس، برزیل، فنلاند، هلند، کرواسی، ژاپن، نروژ، اسپانیا، ایران، مجارستان، اسلوونی، اردن و آفریقای جنوبی، هواداران فراوان دارد. از سال 1995 و بارگ بنش، تولید این مجموعه ادامه یافت ولی موفقیت سابق را نیافت. ولی این دو شخصیت چک که علاقه دارند همه کارهایشان را خودشان انجام دهند که نتیجه تقریبا همیشه به خرابکاری منتهی می‌شود، هنوز به عنوان یکی از محبوب‌ترین مجموعه‌های انیمیشن در ذهن هوادارانشان مانده است. 75 قسمت از این مجموعه تلویزیونی انیمیشن در سال 2005 بر روی دی وی دی عرضه شده تهیه و عرضه این مجموعه را مارک بنش پسر لوبومیربنش بر عهده گرفته بود.

تام و جری
تام و جری را ویلیام ‌هانا و جوزف باربارا برای شرکت مزوگلدوین مایر خلق کردند. نخستین قسمت این مجموعه به کارگردانی خود ‌هانا، باربارا، در سال 1940 تولید شد و نخستین دوره پخش این مجموعه محبوب تا سال 1957 ادامه یافت. 17 سال نخست این مجموعه در ضمن این افتخار را دارد که بیشترین تعداد جوایز اسکار را برای یک مجموعه انیمیشن به دست آورده است.
دومین دوره تولید تام و جری از سال 1960 به کارگردانی چین دیچ آغاز شد و 2 سال طول کشید. در این 2 سال 13 قسمت از مجموعه تولید شد و از آنجا که دیچ اصلیتی چک داشت، بخش عمده این مجموعه در شهر پراگ تولید شده است.
از سال 1963، چاک جونز کارگردانی این مجموعه را بر عهده گرفت. این دوره 4 سال طول کشید و آخرین قسمت این مجموعه در سال 1967 روی آنتن رفت. در این دوره 34 قسمت از مجموعه تام و جری تولید شد. ولی همزمان چاک جونز اقدام به خلق دو شخصیت دیگر نیز کرد که کویدتی و رودرانر نام دارند.
مجموعه تام و جری در طول سال‌های بعدی نیز توسط کارگردانان دیگر ادامه یافت، ولی عمده موفقیت آن مربوط به همان سه دوره است. سال 2010 این دو شخصیت رسما 70 ساله می‌شوند.

سفید برفی
سفید برفی یکی از قصه‌های جمع آوری شده توسط برادران گریم است که والت دیزنی در سال 1937 براساس آن یک فیلم بلند انیمیشن ساخت. این فیلم در زمان عرضه اش، به یکی از محبوب‌ترین و موفق‌ترین انیمیشن‌های زمانه‌اش تبدیل شد و در سال‌های بعدی به طور مداوم به شهرت و اهمیتش افزوده شد. در فهرست سال 1997، انستیتوی فیلم آمریکا، این نخستین انیمیشن بلند شرکت یزدنی در رتبه چهل و نهمین فیلم جاودانه سینمای آمریکا قرار گرفت و در سال 2007 در فهرست جدیدترین انستیتو به رتبه 34 رسید. در فهرست بعدی که AFI در سال 2008 منتشر کرد و به صورت جدا جدا رده‌بندی شده بود «سفید برفی و هفت کوتوله» عنوان نخست بهترین انیمیشن بلند تاریخ سینمای آمریکا را از آن خود کرد. درواقع با موفقیت این فیلم بلند سینمایی بود که استودیوی دیزنی نام خود را به عنوان مهمترین شرکت و استودیوی تولید انیمیشن بلند در سینما جا انداخت. موفقیتی که تا زمان حیات خود والت دیزنی در اختیار این استودیو باقی ماند.

پلنگ صورتی
شخصیت پلنگ صورتی در ابتدا در عنوان بندی نخستین فیلم از مجموعه «پلنگ صورتی» (1963) شکل گرفت. بلیک ادواردز، کارگردان فیلم از شرکت دپاتی و فریتزفرلنگ خواست تا طرحی برای این شخصیت بکشند تا در عنوان بندی ظاهر شود. تا در نهایت پس از کشیدن صد طرح مختلف، طرح‌های پرات از پلنگ کنونی شکل گرفت.
با موفقیت این شخصیت در عنوان بندی فیلم دپاتی و فرلنگ تصمیم گرفتند که این شخصیت را گسترش داده و از آن یک مجموعه تلویزیونی بسازند. دپاتی با مذاکره با‌هارولد پرش و شرکت یونایتد آرتیستز، نظر آنان را برای شرکت جلب کرد و نخستین قسمت مجموعه براساس این شخصیت در سال 1964 شکل گرفت که در همان سال برنده جایزه اسکار بهترین انیمیشن کوتاه شد. این موفقیت منجر به تولید 156 قسمت از این مجموعه براساس شخصیت پلنگ صورتی شد.
موسیقی پلنگ صورتی را هنری مانچینی، آهنگساز جاز نوشت که یکی از محبوب‌ترین تم‌های تاریخ موسیقی جاز است و تاثیر زیادی در شکل گیری شخصیت و البته محبوبیت فراوان این شخصیت کارتونی دارد. کل مجموعه در سال 2007 بر روی دی وی دی عرضه شده است.

پری دریایی کوچولو
پری دریایی کوچولو، براساس یکی از قصه‌های شاه پریانی،‌ هانس کریستین اندرسون نویسنده افسانه ای داستان‌های کودکان دانمارک شکل گرفت. قصه اصلی در سال 1837 منتشر شد.
اما به سال 1989، نسخه انیمیشن این داستان افسانه پریان با بودجه 40 میلیون دلاری تولید شد. این فیلم بلند انیمیشن در داخل آمریکا 84 میلیون دلار و در سطح جهان 183 میلیون دلار فروخت و آغازی شد برای عصر جدید انیمیشن‌سازی در‌هالیوود. محبوبیت و شهرت این فیلم، به شکست‌های متعدد شرکت دیزنی در عرضه تولیدات انیمیشن بلند پایان داد و آغازگر دوران طلایی این استودیو در طول دهه 1990 و احیای انیمیشن‌های بلند بود. «پری دریایی کوچولو» اولین تولید بلند استودیوی دیزنی تحت مدیریت خبری کاتزنبرگ بود، دوران مدیریت او بر بخش انیمیشن استودیوی دیزنی که تا میانه دهه 1990 طول کشید، دوره ای موفق برای این استودیو بود که همراه با سودآوری فراوان در گیشه و محبوبیت در نزد تماشاگران بود.




منبع: ماهنامه نسیم هراز/ شماره 42/ احسان محجوب

گارد جاویدان
11-01-24, 05:11 AM
13 فیلم هیچکاک که هرگز ساخته نشدند



حتی کارگردانی افسانه‌ای مانند آلفرد هیچکاک هم هیچ‌گاه نتوانست مسیر دلخواه خود را طی کند. در طول دوره‌ ممتاز و درخشان کاری او، هیچکاک بالاجبار چند فیلم را به دلیل کمبود بودجه، اختلاف با بازیگران یا بر سر انتخاب آنان، امیال سران استودیو‌ها و یا حتی در بعضی مواقع به سبب احساس غریزی او بر این مبنا که فیلم به اثر خوبی تبدیل نمی‌شود به‌طور کامل رها کرد. بیایید نگاهی به تعدادی از پروژه‌های تولید نشده‌ استاد تعلیق در سینما بیندازیم. از جمله اثری که روسای استودیو از آن بسیار تنفر داشتند و او را مجبور کردند تا قراردادی را امضا کرده و قول دهد که هیچ‌گاه آن را نخواهد ساخت.

شماره 13این اثر صامت قرار بود اولین کار هیچکاک در حرفه‌ کارگردانی باشد ودر سال 1922 توسط گینزبورگ پیکچرز تولید شود. فیلمی بر اساس فیلمنامه‌ای نوشته‌ زنی که در استودیو کار می‌کرد و با چاپلین هم کار کرده بود و با بازی کلر گریت و ارنست سایگر. هیچکاک چند سکانس را قبل از اتمام بودجه گرفت. فیلمنامه‌ این فیلم به همراه چند سکانس کامل از آن مفقود شده است که شاید به خاطر این باشد که استودیو آن را به منظور بازسازی نیترات نقره ذوب کرده است. نگران این نباشید که نمی‌توانید این فیلم را ببینید چرا که خود هیچکاک بعد‌ها پذیرفت که «واقعا فیلم خیلی خوبی نبود».

ضامنی برای قاضی نیست
هیچکاک اوایل سال 1959 را به نوشتن فیلمنامه‌ای اقتباسی از رمان هنری سیسیل به نام «ضامنی برای قاضی نیست» و با بازی آدری هپبورن گذراند. 19 ماه می‌همان سال، هپبورن بازی در این فیلم را رد کرد که بعضی منابع دلیل آن را بی‌میلی او به فعالیت بازیگری کمی پس از تولد فرزندش اعلام کردند و برخی دیگر نیز مدعی شدند که او نقش را به این خاطر رد کرده که کاراکتری که قرار بود نقش‌اش را بازی کند درگیر یک تعارض جنسی می‌شد. این پروژه با کناره‌گیری آدری هپبورن از بین رفت و هیچکاک هم دلسرد و غمگین شد و پس از آن با نکته‌سنجی خاصی گروهی را برای ساخت «روانی» دور هم جمع کرد.

مرد کور
در سال 1960 هیچکاک و فیلمنامه نویس افسانه‌ای ارنست لمان، شروع به کار روی فیلمنامه‌ای کردند به نام «مرد کور». داستان درباره‌ پیانیستی کور بود که بینایی‌اش را پس از یک عمل پیوند چشم از یک قربانی قتل عمد بدست می‌آورد. هیچکاک جیمز استوارت را برای نقش اول فیلم در ذهن داشت. یکی از سکانس‌های فیلم هم می‌بایست در دیسنی لند فیلمبرداری می‌شد و این نقطه‌ای بود که مشکل از آن آغاز شد. والت دیسنی روانی را دیده و به شدت از آن بدش آمده بود. طبق گفته‌ها و شایعات، والت دیسنی به هیچکاک اجازه‌ فیلمبرداری در دیسنی لند را نداد و پروژه بایگانی شد.

هملت با بازی کری گرانتدر اواخر سال 1940 هیچکاک به شکلی غیر منتظره به سراغ ایده‌ای عجیب رفت. ساخت نسخه‌ای مدرن از هملت با بازی کری گرانت در نقش هملت که لوکیشن فیلمبرداری هم انگلستان در نظر گرفته شد. هیچکاک از آن به عنوان ملودرامی روانکاوانه یاد می‌کرد. این ایده هم بعد از آنکه استودیوی هیچکاک یعنی ترانس آتلانتیک خبر داد پروفسوری که نسخه‌ مدرن این نمایشنامه شکسپیر را نوشته تهدید کرده است که اعلان دادخواهی خواهد کرد به شکست منجر شد.

پر فلامینگو
در سال 1956، هیچکاک امتیاز داستانی را از مولف آن، دیپلماتی اهل آفریقای جنوبی به نام لارنس وندرپست، خریداری کرد. داستان درباره‌ نقشه‌ روس‌ها برای آموزش گروهی از مردم آفریقای جنوبی به منظور اهداف شریرانه‌ کمونیستی بود. هیچکاک برای پیدا کردن لوکیشن‌های فیلمبرداری به آفریقای جنوبی هم سفر کرد اما با این وجود باز هم پروژه به سرعت متوقف شد. کارگردان، جیمز استوارت و گریس کلی را برای نقش‌های اصلی در نظر گرفت که بسیار گران تمام می‌شد. او همچنین به 50 هزارسیاهی ‌لشکر آفریقایی نیاز داشت. وقتی که بیشتر جمعیت این کشور ساعت‌های زیادی را به مزرعه‌داری و کشاوزری مشغول بودند به سختی امکان داشت که 50 هزار نفر را برای سیاهی لشکر بتوان جمع کرد. هیچکاک بعدها گفت: «تماما اشتباه بود . آن ایده را کنار گذاشتم.»

مری رز
نزدیک به پایان دوره کاری‌اش، هر وقت که از هیچکاک درباره حسرت‌های حرفه‌ای‌اش سوال شد بارها از پروژه‌ تولید نشده‌ای به نام مری رز در سال 1964 نام برد. در مصاحبه‌ بی‌نظیر هیچکاک با فرانسوا تروفو، او این اثر را به عنوان «چیزی شبیه به داستانی علمی تخیلی» معرفی کرد و جزئیات داستان را اینگونه شرح داد: زنی که صداهایی آسمانی می‌شنود، به شکلی مرموز غیب می‌شود. هیچکاک اندیشه و تفکرات زیادی را برای این فیلم در نظر داشت - او حتی نحوه نورپردازی برخی از سکانس‌ها را کاملا برای تروفو شرح داد و تلاش کرد که با این کارگردان فرانسوی درباره ساخت آن فیلم گفت‌وگو کند - اما عناصر مابعدالطبیعه‌‌ مربوط به ارواح برای مدیران استودیو مانعی برای شروع کار بود. هیچکاک در مصاحبه‌ای دیگر در اواخر دوره‌ کاری‌اش فاش کرد که «می دانید که صریحا در قرارداد من نوشته شده که نمی‌توانم «مری رز» را بسازم؟!» هیچکاک ظاهرا تا زمانیکه بودجه فیلم مورد نظر زیر سه میلیون دلار بود هر فیلمی که می‌خواست را می‌توانست بسازد و بدین شکل «مری رز» را نساخت.

آر.آر.آر.آر
در 1965، هیچکاک تیم نویسندگان دو نفره‌ آجه و اسکارپلی را به خدمت گرفت- که در آمریکا به دلیل نوشتن فیلمنامه‌ «خوب، بد، زشت» شهره بودند- تا فیلمنامه‌ای درباره‌ مهاجری ایتالیایی در آمریکا بنویسند که در یک هتل مستقر می‌شود و پیشرفت می‌کند. او سپس به دنبال خانواده اهل سیسیل‌اش می‌فرستد و صاحب هتل از این مسئله باخبر نیست که اقوام این شخص، گروهی دزد هستند. سرانجام این خانواده تلاش می‌کند تا مجموعه‌ای از سکه‌های با ارزش هتل را به سرقت ببرد. نام فیلم هم از اصطلاحات مربوط به سکه‌شناسی می‌آید. هیچکاک به تروفو گفت:«پروژه را کنار گذاشتم چون فاقد شکل معینی بود. گذشته از آن، شما می‌دانید که ایتالیایی‌ها چقدر در طرح‌ریزی ماهیت و ساختمان داستان شلخته و لا‌ابالی‌اند. آنها کاملا بی‌قاعده جلو می‌روند.»

سه گروگان
سه گروگان هم یکی دیگر از پروژه‌های ناموفقی بود که هیچکاک پس از ساختن مارنی سراغش رفت. فیلم اقتباسی بود از رمانی نوشته جان باکان در سال 1924 به همین نام که در آن حکومت نقشه می‌کشد تا گروه جنایتکاری را در روزی معین بازداشت کند. دسته جنایتکاران از این نقشه باخبر می‌شوند و به منظور بدست آوردن قدرت و نفوذ خود سه کودک را می‌ربایند. هیچکاک ساخت این فیلم را علنی کرد اما سرانجام آن را به علت مشکلات خرید حق امتیاز آن و نگرانی‌اش در استفاده از هیپنوتیزم به عنوان یک تمهید داستانی کنار گذاشت. او بعدها گفت:«احساس می‌کنم که نمی‌توانید هیپنوتیزم را طوری به تصویر در بیاورید که قابل قبول به نظر برسد. به چیزی بسیار دورتر از تجربه شخصی تماشاگر تبدیل می‌شود».

کالیدوسکوپ (اشکال نما)
در سال 1969، هیچکاک تصمیم گرفت پس از ساخت چند فیلمی که موفقیت متوسطی را چه از لحاظ تجاری و چه از دید منتقدین بدست آورده بودند، فیلمی به نام «کالیدوسکوپ» (اشکال نما) را با هدف بازگشتی فاتحانه بسازد. داستانی تلخ و مهیب درباره‌ یک متجاوز و قاتل زنجیره‌ای. قرار بود که فیلم قاتل جوان خوش قیافه‌ای را به تصویر بکشد که زن‌ها را به قصد کشتن فریب می‌دهد. هیچکاک آن را به‌عنوان ادامه‌ای بر شاهکار خود یعنی «سایه یک شک» مطرح کرد. فیلمنامه شامل المان‌هایی همچون مرده‌گرایی و استفاده از حمام اسید در انهدام اجساد بود که هیچکاک از درون گزارش‌های صفحات حوادث روزنامه‌های بریتانیایی و درباره قاتلین بیرون کشیده بود. هیچکاک به‌طور آزمایشی یک ساعت فیلمبرداری کرد، اما یونیورسال تولید فیلم را به‌دلیل آنکه ممکن است تماشاگران با فیلمی که نقش اصلی آن قاتلی متجاوز است نتوانند کنار بیایند متوقف کرد. هیچکاک از این که مجبور به رها کردن پروژه شده بود به شدت عصبانی شد اما با این حال او اندکی از نکات داستانی را زنده نگه داشت و بعدها در سال 1972 و در ساخت فیلم «جنون» از آنها استفاده کرد. فیلمی درباره قاتلی زنجیره‌ای که شاید بتوان آن را آخرین کار بزرگ او به‌رغم حضور بازیگرانی در سطح متوسط دانست.

شب زود گذر
آخرین پروژه هیچکاک قبل از مرگ، «شب زودگذر» نام داشت. اثری جاسوسی بر اساس رمانی نوشته رونالد کرکبراید که داستانش در فنلاند می‌گذشت. هیچکاک قصد داشت آن را با بازی والتر ماتیو، کلینت ایستوود، شون کانری، کاترین دونوو و لیو اولمن در نقش‌های اصلی بسازد اما یونیورسال به دلیل احوال ناخوش او، پروژه را در سال 1979 کنار گذاشت.

سبز ردا
هیچکاک که با اقتباس از رمان جان باکان یعنی «سی و نه پله» یکی از نخستین موفقیت‌هایش را کسب کرده بود تصمیم گرفت که در زمان مشخصی ادامه‌ای برای آن بسازد. به همین منظور او تصمیم گرفت دوباره به سراغ رمانی دیگر از جان باکان به نام «سبز ردا» برود. هیچکاک می‌خواست از کری گرانت و اینگرید برگمن در نقش‌های اصلی سود ببرد، اما وارث باکان پول زیادی را برای حق اقتباس درخواست کرد. هیچکاک سرانجام رویای خود را در فیلم «بدنام» برای در کنار هم قرار دادن گرانت و برگمن، به واقعیت تبدیل کرد.

تمشک وحشی
هیچکاک بخشی از سال 1951 را به اقتباس از رمانی نوشته دیوید دانکن سپری کرد. داستان درباره آشوبگری کمونیست بود که با دزدیدن پاسپورت مردی دیگر می‌گریزد. هیچکاک به دلیل آنکه آن را «چندان خوب» ندانست از ساخت آن منصرف شد و به سراغ اثری رفت که حق اقتباس آن را برادران وارنر از یک نمایش بسیار موفق برادوی به نام «حرف میم را به نشان مرگ بگیر» خریده بودند.


غرق کشتی مری دیرآلفرد هیچکاک همواره می‌خواست تا فیلمی با بازی گری کوپر بسازد. در «خبرنگار خارجی» او نقش اصلی را تنها به منظور آنکه ستاره‌ای در این تریلر بازی کند به کوپر پیشنهاد داد اما به جای او جوئل مک کری بازی به یاد ماندنی را در این فیلم ایفا کرد. در سال 1959، مترو گلدین مه‌‌یر حق اقتباس از رمانی با نام «غرق کشتی مری دیر» را به منظور همکاری هیچکاک - کوپر خریداری کرد. هیچکاک و ارنست لمان هفته‌ها بر روی فیلمنامه کار کردند و سرانجام به این نتیجه رسیدند که داستان فیلم از جایی دیگر کارکرد خود را از دست می‌دهد. آن دو سپس بر روی «شمال از شمال غربی» متمرکز شدند.

گارد جاویدان
11-04-15, 06:18 PM
ركوردهای دست نیافتنی اسکار!!
[Only registered and activated users can see links]
اولین و تنها بازیگری كه توانست هم‌زمان در یك سال در دو بخش بهترین بازیگر نقش اول و نقش مكمل نامزد شود....
82 سال برگزاری جایزه اسكار
هشتادوسومین مراسم سالانه اعطای جوایز اسكار روز یكشنبه در لس‌آنجلس برگزار خواهد شد و آكادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریكا با اعطای معروف‌ترین جایزه سینمایی جهان، از برترین‌های هنر هفتم در سال میلادی گذشته تقدیر خواهد كرد.
جوایز اسكار كه می‌توان آن را مهم‌ترین و یكی از پربیننده‌ترین مراسم اعطای جایزه فیلم در جهان دانست، طی هشت دهه برگزاری همواره مورد توجه علاقه‌مندان سینما بوده است.
اولین مراسم اعطای جوایز اسكار روز ‌16 می ‌1929 در هتل «روزولت» هالیوود برگزار شد تا برترین‌های سال‌های ‌1927 و ‌1928 برای فعالیت‌های چشم‌گیر در سینما مورد تقدیر قرار بگیرند.

آكادمی اسكار از 5‌830 عضو تشكیل شده است كه با آرای خود، برندگان هرساله بخش‌های مختلف این جایزه معتبر را انتخاب می‌كنند. در این میان، بازیگران با ‌1311 نفر، بیشترین حضور را دارند.
نام رسمی مجسمه اسكار، «نشان لیاقت آكادمی» است كه یك تندیس طلایی بر روی یك پایه فلزی مشكی‌رنگ است كه ‌34 سانتی‌متر بلندی و 3/85 كیلوگرم وزن دارد. تا پیش از برگزاری دوره هشتادم اسكار، مجموعا 2‌687 جایزه‌ اسكار اعطا شده است و بیش از ‌290 بازیگر موفق به دریافت آن شده‌اند كه ‌141 تن از آنان هنوز در قید حیات هستند.
در این میان، برخی بازیگران، فیلم‌ها و كارگردانان هستند كه هر یك به دلیلی، حائز ركوردی جالب در كسب جوایز اسكار هستند. در ذیل نگاهی به ركوردهای جاودانه جوایز اسكار طی ‌80 دوره برگزاری آن می‌اندازیم:


***تاكنون پیرترین كارگردانی كه موفق به كسب جایزه اسكار شده است، «كلینت ایست‌وود»، كارگردان سرشناس آمریكایی است كه سال ‌2004 در سن 74 سالگی موفق شد برای فیلم «دختر میلیون دلاری»
پس از او، «رومن پولانسكی» قرار دارد كه سال ‌2002 در سن ‌69 سالگی توانست برای فیلم «پیانیست» «جورج كوكور»، «مارتین اسكورسیزی» و «جان فورد» دیگر ركوردداران این عرصه هستند.

***در سوی مقابل، جوان‌ترین كارگردان برنده اسكار «نورمن تاروگ» است كه در سال ‌1930 درحالی‌كه تنها ‌32 سال داشت، برای فیلم «Skippy» توانست برنده اسكار نام بگیرد كه تا به‌امروز نیز ركورد او پابر‌جا مانده است. پس از او، «لویس میلستون» قرار دارد كه سال ‌1927 در سن ‌33 سالگی برای فیلم «دو شاهزاده عرب» توانست این جایزه را كسب كند.
جایزه اسكار را دریافت كند. این جایزه ارزشمند را به‌دست آورد.

***ركورد پیرترین بازیگر مرد برنده اسكار، متعلق به «هنری فوندا» است كه سال ‌1981 در سن ‌76 سالگی برای فیلم «در بركه طلایی» موفق به كسب اسكار شد. «جان وین»، بازیگر مطرح هالیوود نیز كه در سن ‌62 سالگی برای فیلم «شهامت» جایزه اسكار گرفت، رتبه دوم را در اختیار دارد. «پل نیومن»، «جك نیكلسون»، «پیتر فینچ» و «آنتونی هاپكینز» دیگر ركوردداران این عرصه هستند.


***ركورد جوان‌ترین بازیگر مرد برنده اسكار، در اختیار «آدرین برودی» است كه سال ‌2002 برای فیلم «پیانیست» توانست جایزه اسكار را در سن ‌29 سالگی كسب كند. «مارلون براندو» و «نیكلاس كیج» نیز در این فهرست حضور دارند.


***پیرترین برنده جایزه افتخاری اسكار هم «مارینا لوی» است كه در سال ‌1990 در سن ‌85 سالگی این جایزه را كسب كرد. «چارلی چاپلین»، كمدین بزرگ سینما هم سال ‌1889 در سن ‌82 سالگی توانسته بود اسكار افتخاری را به‌دست آورد.
ركوردهای جاودانه در ‌80 سال برگزاری جوایز اسكار، تنها به پیرترین و جوان‌ترین‌ها محدود نمی‌شود. بازیگران و كارگردانانی كه با تداوم درخشش خود توانسته‌اند بیش از یك دهه پای ثابت كسب نامزدی و حتی جوایز اسكار شوند، در ذهن علاقه‌مندان به سینما باقی خواهند ماند.


***نمونه بارز این بازیگران، «مریل استریپ» است كه دو سال پیش با فیلم «تردید» توانست برای پانزدهمین‌بار نامزد بهترین بازیگر زن شود و ركوردی بی‌نظیر را به ثبت برساند. او طی این سال‌ها، دو بار در سال‌های ‌1979 (بازیگر مكمل زن) و ‌1982 (نقش اول) جایزه اسكار را كسب كرده است.


***در میان بازیگران مرد نیز «جك نیلكسون» با ‌12 بار نامزدی، ركورددار بی‌رقیب است. از این تعداد نامزدی، او دو بار اسكار بهترین بازیگر نقش اول (‌1997 و ‌1975) و یكبار اسكار نقش مكمل مرد (‌1983) را دریافت كرد.


***از دیگر ركوردداران جوایز اسكار، می‌توان از «جیسون روبردز» نام برد كه در سال ‌1977 اولین بازیگری نام گرفت كه طی دو سال متوالی، (‌1977 و ‌1976) جایزه اسكار بهترین نقش مكمل مرد را كسب كرد كه البته این ركورد همچنان در اختیار اوست.


***ركورد بیشترین تعداد جوایز اسكار كه تاكنون به یك فیلم تعلق گرفته، ([Only registered and activated users can see links])برای اولین‌بار «بن هور» در سال ‌1959 به‌دست آورد كه توانست 11 جایزه اسكار را كسب كند. این ركورد در سال ‌1997، توسط فیلم «تایتانیك» و در سال ‌2003 توسط «ارباب حلقه‌ها؛ بازگشت پادشاه» تكرار شد.

***بیشترین تعداد نامزدی یك فیلم در بخش‌های مختلف جوایز اسكار، ‌مربوط به سال ‌1950 است كه فیلم «همه‌چیز درباره ایو» توانست در ‌14 بخش نامزد جوایز اسكار شود. این ركورد را «تایتانیك» در سال ‌1997 تكرار كرد و پس از آن هم «ماجرای عجیب بنجامین باتن» در ‌13 رشته نامزد جوایز شده است.


***فیلم «ارباب حلقه‌ها؛ بازگشت پادشاه» ركورد بی‌نظیر دیگری نیز در اختیار دارد. این فیلم در سال ‌2003 در تمامی ‌11 بخشی كه نامزد جوایز اسكار شده بود، ‌جوایز را به‌دست آورد و تاكنون ركورد آن شكسته نشده است.


***اولین و تنها بازیگری كه توانست هم‌زمان در یك سال در دو بخش بهترین بازیگر نقش اول و نقش مكمل نامزد شود، «باری فیتز جرالد» بود كه در سال ‌1944 برای «Going My Way» توانست این افتخار را كسب كند. هرچند او تنها در بخش بهترین بازیگر نقش مكمل مرد جایزه اسكار را كسب كرد.


***اولین فیلم‌سازی كه توانست طی دو سال متوالی،‌ جایزه اسكار بهترین كارگردانی را كسب كند، «‌جان فورد» بود كه در سال ‌1940 برای «خوشه‌های خشم» و در سال ‌1941 برای «دره من چه سبز بود»«جان مالكویویچ» در سال‌های ‌1949 و ‌1950 این ركورد را تكرار كرد.
اسكار بهترین كارگردانی را كسب كرد. البته

***در میان تمامی كارگردانانی كه كسب اسكار را تجربه كرده‌اند، «فدریكو فلینی»، كارگردان بلندآوازه ایتالیایی توانست چهاربار جایزه اسكار بهترین فیلم غیرانگلیسی را كسب كند و از این حیث همچنان ركورددار است.
وی در سال‌های ‌1956 برای «جاده»، ‌1957 برای «شب‌های كابیریا»، ‌1963 برای «هشت‌ونیم» و در سال ‌1974 برای «آماركورد» چهار اسكار بهترین فیلم غیرانگلیسی را برای سینمای ایتالیا به‌همراه آورد.
با وجود گذشت ‌82 سال از برگزاری جوایز اسكار، این رویداد سینمایی همچنان جذاب‌ترین مراسم اعطای جوایز فیلم در جهان است كه میلیون‌ها بیننده هرساله انتظار آن را می‌كشند. باید تا 27 فوریه منتظر ماند تا برندگان هشتادودومین دوره‌ این جوایز مشخص شوند؛ هرچند به‌نظر نمی‌رسد ركوردهای به‌جای مانده از ادوار قبل، تا سال‌ها شكسته شوند.



گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ

گارد جاویدان
11-06-22, 12:26 PM
سه غول سینمای کمدی کنار هم / عکس ([Only registered and activated users can see links])

فرهنگ > چهره‌ها - در این عکس هارولد لوید، ژاک تاتی و باستر کیتن سه چهره شاخص سینمای کمدی در روزگار پیری کنار هم نشسته‌اند.
[Only registered and activated users can see links]
از چپ به راست: باستر کیتن (بازیگر و کارگردان فیلم‌هایی چون «ژنرال»، «شرلوک جونیر» و «هفت شانس»)، ژاک تاتی (کارگردان فیلم‌های «تعطیلات آقای هولو» و «ترافیک») و هارولد لوید (بازیگر دوران صامت که عینک گرد قاب مشکی‌ او شهرت بسیاری داشت).

گارد جاویدان
11-06-22, 07:09 PM
واکنش کارگردان معروف به دریافت سه جایزه اسکار در یک شب / عکس ([Only registered and activated users can see links])

فرهنگ > چهره‌ها - 22 ژوئن (اول تیر) مصادف با تولد بیلی وایلدر (1906-2002) کارگردان فیلم‌های «سانست بولوار»، «آپارتمان»، «بعضی‌ها داغش را دوست دارند» و «غرامت مضاعف» است که شش بار برنده جایزه اسکار شد.
[Only registered and activated users can see links]
این عکس سال 1961 در سی و سومین دوره جوایز اسکار گرفته شد که وایلدر برای فیلمنامه، کارگردانی و تهیه‌کنندگی فیلم «آپارتمان» سه جایزه اسکار گرفت.

گارد جاویدان
12-12-04, 10:05 PM
[Only registered and activated users can see links]

کسی از نوازنده سیاهپوست «کازابلانکا» خبر دارد؟ [Only registered and activated users can see links] سینما - نزهت بادی
این یادداشت به بهانه هفتاد سالگی فیلمی است که هنوز می‌تواند قلب‌ها را به تسخیر خود درآورد و به بخشی از خاطرات شخصی هر یک از تماشاگرانش تبدیل شود. هرچند کسی به درستی نمی‌داند که چطور مایکل کورتیز با چند ملاقات ساده یک زوج عاشق اما ناکام در کافه‌ای در کازابلانکا و ترانه قدیمی یک نوازنده سیاهپوست توانست یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما را بسازد که هر چه از آن می‌گذرد، عزیز‌تر می‌شود.

«کازابلانکا» برای همه کسانی ساخته شده که هنوز نمی‌توانند کسی را که دوستش داشته‌اند ولی او را از دست داده‌اند یا از او دورافتاده‌اند، فراموش کنند. برای همه آن آدم‌های احساساتی و رمانتیکی که فقط با شنیدن ترانه‌ای قدیمی، خاطرات عشقی در گذشته‌شان را به یاد می‌آورند که در آن شکست خورده‌اند و ناکام مانده‌اند اما همچنان آن را عزیز می‌دارند.

بنابراین وقتی سام‌‌ همان پیانیست سیاهپوست، آهنگ «همچنان که زمان می‌گذرد» را می‌خواند و می‌نوازد، فقط برای ریک و الزا نیست. برای همه کسانی است که حس تلخ جدایی از محبوبشان بر دلشان سنگینی می‌کند و به دنبال کافه‌ای می‌گردند تا در آن دوباره عشق قدیمیشان را ببینند.

به همین دلیل این ترانه به موتیفی در جهت نمایش رابطه حسرتبار ریک و الزا تبدیل می‌شود که در هر بار که به گوش می‌رسد، بخشی از احساسات فروخورده و ترک خورده ریک را عیان می‌کند و از دل آن راهی به عمق تجربیات عاشقانه تماشاگران می‌یابد و با خاطرات شخصیشان گره می‌خورد.

اولین دفعه که این آهنگ را در فیلم می‌شنویم، وقتی است که الزا برای نخستین بار وارد کافه ریک می‌شود و برای اینکه او را از خلوت خودخواسته‌اش بیرون بکشد، از سام می‌خواهد تا آهنگ محبوب قدیمیشان را بنوازد. سام می‌کوشد تا از انجام این کار خودداری کند اما او هم مثل همه مردان دیگر در مقابل نگاه معصوم الزا مقاومتش را از دست می‌دهد و تسلیم می‌شود.

[Only registered and activated users can see links]

ریک با شنیدن صدای ترانه قدیمی به سالن می‌آید و به سام اعتراض می‌کند. خشمی که در اعتراض او نهفته است، مردی را به ما می‌نمایاند که مدام در حال گریز از خویش است و می‌کوشد تا گذشته اندوهبارش را فراموش کند. فقط یک مرد عاشق شکست خورده در برابر یک ترانه قدیمی از کوره در می‌رود.

بار دوم این ریک است که در خلوت شبانه‌اش از سام می‌خواهد تا‌‌ همان آهنگ را برایش بنوازد. سام متوجه می‌شود که ریک تا چه اندازه غمگین است و سعی می‌کند تا با نواختن قطعه دیگری او را از این خودویرانگری هولناک که در آن فرو می‌رود، نجات دهد اما ریک فقط‌‌ همان آهنگ را می‌خواهد. تازه معلوم می‌شود که ملاقات دوباره الزا، باعث شده زخم قدیمی سرباز کند و جراحت گذشته تازه شود. پس او با همه لاقیدی و بی‌اعتنایی که نشان می‌دهد، هنوز نتوانسته خاطرات پاریس را فراموش کند.

دفعه بعد شنیدن این قطعه ریک را به گذشته‌ای می‌برد که در تمام این سال‌ها تلاش کرده بود تا از آن بگریزد.‌‌ همان روزهای اشغال پاریس که ریک حال و هوای یک عاشق سرزنده و خوشبخت را داشت و در اوج جنگ و نابودی دنیا و بی‌توجه به خطراتی که آن‌ها را احاطه کرده بود، برای آغاز یک زندگی مشترک جدید در کنار زن محبوبش نقشه می‌کشید اما در‌‌نهایت چیزی که نصیبش شد، انتظاری بی‌سرانجام در ایستگاه قطار بود.

و آخرین بار زمانی است که ریک از سام می‌خواهد تا ترانه‌ای را که قبلا ممنوع کرده بود، بنوازد تا با تحریک احساسات سرکوب شده الزا، او را به یاد گذشته‌شان بیندازد تا بفهمد آیا هنوز چیزی از آن عشق رویایی باقی مانده یا همه چیز در گذر زمان از بین رفته است و وقتی آن درخشش اشک را در چشمان الزا می‌بیند، بعد از سال‌ها قلب شکسته‌اش آرام می‌گیرد و و از او می‌گذرد.

هرچند می‌توان حدس زد که وقتی ریک از بدرقه الزا در آن فرودگاه مه گرفته به خلوت کافه‌اش بازمی گردد، دوباره از سام می‌خواهد تا‌‌ همان آهنگ را برایش بنوازد و بخواند و او گوشه‌ای بنشیند و سیگاری روشن کند و همه حسرت و دلتنگی‌اش را پشت آن پوزخند تلخ همیشگی‌اش پنهان کند.

اکنون سال‌هاست که هر عاشق تنهایی که دلش برای عشق از دست رفته‌اش تنگ شده، به تماشای فیلم «کازابلانکا» می‌نشیند تا اندوهش را با مرد خاموش و خویشتن‌داری تقسیم کند که می‌توانست زن محبوبش را در کنار خود نگه دارد اما او را به کسی بخشید که زن در کنارش احساس آرامش بیشتری می‌کرد، هرچند دلش در کافه‌ای در کازابلانکا جا مانده باشد.

K@veh
14-02-23, 10:55 PM
[Only registered and activated users can see links]

روشنایی شهر : City Lights


کارگردان :چارلی چاپلین


نویسنده : چارلی چاپلین


بازیگران :


چارلی چاپلین / ولگرد


ورجینیا شریل / دختر نابینا


زمان : 87 دقیقه


محصول : 1931


مهمترین افتخارات : -



[Only registered and activated users can see links]



داستان فیلم :


مرد ولگرد ( چارلی چاپلین ) با دختری نابینا آشنا می شود که گلفروشی می کند و وضعیت مالی خوبی ندارد. چارلی که دلباخته این دختر شده تصمیم می گیرد شغلی برای خود پیدا کند تا بتواند شرایط زندگی خودش و دختر نابینا را بهبود ببخشد تا اینکه...



[Only registered and activated users can see links]


بازیگر و کارگردان :


چارلی چاپلین : چارلی مهمترین و تاثیرگذارترین شاگرد مک سنت و فرزند یک نمایشگر تالارهای محلی موسیقی انگلیسی به نام جرالدین چاپلین بود.


والدین چاپلین هر دو هنرمندانی در سالن بزرگ شهر لندن بودند و هر دو بازیگر و آوازه‌خوان، اما پیش از آنکه وی 3 ساله شود از هم جدا شدند.


چارلی آواز خواندن را از مادرش آموخت. بعدها مادرش دچار بیماری روانی می‌شود و در یک آسایشگاه در حوالی لندن بستری می‌شود.


اما پدرش زمانی که چارلی ۱۲ ساله بود، فوت شد. زمانی که مادرش در یکی ازاجراهای زنده تئاتر که برای سربازان اجرا می‌شد، جسمی به سر وی برخورد کرد و آسیب دید، چارلی 5 ساله روی صحنه رفت و تماشاچیان عصبانی را با خواندن آهنگی سرگرم و آرام کرد.


با بستری شدن مادر، چارلی و برادرش رابطهٔ عمیق تری پیدا کردند و هر دو با استعداد بالایی که داشتند در همین سالن قدیمی که پدر و مادرشان در آن کار می‌کردند، مشغول به کار شدند.


چاپلین در سال 1910 با برادرانش استودیو چاپلین را تاسیس کردند. در سال ۱۹۲۸ مادر چاپلین،درست در زمانی که ۷ سال از انتقال وی توسط پسران به هالیوود می‌گذشت، ازدنیا رفت. بعدها چارلی از وجود برادری ناتنی از سمت مادر آگاه ‌شد به نامویلر دریدن که این برادر نیز به مابقی برادران استودیو چاپلین ‌پیوست.


چاپلین یهودی‌زاده فقیری بود که دوران کودکی را در دشواری و تنگدستی گذراند و در نخستین سال‌های شکوفایی در امریکا، با تکیه بر خلاقیت و استعداد خود به اوج شهرت رسید.


در سال ۱۹۱۳ بازی چاپلین در آمریکا مورد توجه یکی از فیلمسازان قرار می‌گیرد و از آن پس با شرکت فیلمسازی کی استون همکاری می‌کند.


وی نخستین فیلمش را با نام ساختن یک زندگی که فیلم کمدی بود در سال ۱۹۱۴آغاز کرد. در این کمپانی و با این فیلم چاپلین به شهرت رسید. به تدریج چاپلین به محبوب‌ترین هنرمند تاریخ سینما تبدیل شد و تهیه‌کنندگی آثارش رانیز بر عهده گرفت.


در 1913، هنگامی که با دستمزد 150 دلار در هفته در کمپانی کی استون استخدام شد، یک بازیگر سیار نمایش‌های وودویل امریکایی بود.


در نخستین فیلمی که به نام در تلاش معاش (1914) برای مک سنت بازی کرد،نقش یک شیک پوش تیپیک انگلیسی به او محول شد، اما با فیلم دومش، مخمصه غریب مبیل 1914، کارکتر یک ولگرد کوچولو را معرفی کرد؛ کارکتری که بعدها او راشهره آفاق ساخت و به یک نماد جهانی سینمایی از یک فرد عامی در دوران ما بدل کرد.


چاپلین در کمپانی کی استون در 34 فیلم کوتاه و 6 حلقه‌ای داستانی باعنوان رمانس ناکام تیلی (1914) به کارگردانی مک سنت بازی کرد و کاراکتر این دلقک ریزنقش محزون را به تدریج پرورش داد. شخصیتی با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه‌دار دربی بر سر می گذاشت.


شخصیت پردازی درخشان او، همراه با حرکات پانتومیم که چارلی تبحر بی‌مانندی در آن داشت، از ولگرد کوچولو انسانی ساخت که با جهان پیرامون خودبه کلی بیگانه است.


از جمله مشهورترین فیلمهایی که چاپلین در کمپانی اسانی ساخت، می‌توان به ولگرد، شغل، بانک، شبی در نمایش اشاره کرد. این فیلم‌ها در سال 1915 ساخته شدند.


این فیلم‌ها چندان مورد استقبال قرار گرفتند که چارلی سال بعد درخواست هفته‌ای 10 هزار دلار به اضافه پیش پرداختی معادل 150000 دلاری پس از امضای قرارداد برای ساختن 12 فیلم برای کمپانی میو چوال را کرد.




[Only registered and activated users can see links]


معروف‌ترین فیلم‌های چاپلین در کمپانی میوچوال عبارتند از: بازرس فرودگاه 1916، مامور آتش نشانی 1916، ساعت یک صبح 1916، سر سره بازی 1916،سمساری 1916، خیابان اوباش 1917، مهاجر 1917، ماجراجو 1917.


چاپلین در سال ۱۹۱۹ به همراهی تعدادی از دوستان سینمایی‌اش اتحادیه سینماگران را تاسیس کرد. آن زمان این فرصت برای او پدید آمده بود تا پس ازسالها، به دلمشغولی‌های خود بپردازد و فارغ از نظام مافیایی حاکم برهالیوود، حرف دل خویش را به زبان تصویر بیان کند.


بسیاری چارلی چاپلین را تنها یک کمدین موفق می‌دانند حال آنکه او در طول زندگانی خود در زمینه موسیقی نیز استعداد فراوانی از خود نشان داد. ساخت موسیقی فیلم کار عادی وی بود و توانست در مجموع موسیقی 23 فیلم را به پایان برساند. موسیقی فیلم لایم لایت ساخته چالین در سال 1972 برنده جایزه شد.


شخصیت چاپلین بیشتر به عنوان «آواره» شهرت یافت که در زبانهای مختلف دنیا مفهومی به مانند فردی ولگرد با رفتارهای پیچیده اما بزرگ منشانه داشت. در سال ۱۹۱۵ چاپلین با یک کمپانی تازه قرارداد بست و مشغول ساخت فیلم‌های بلندتری شد.


در سال ۱۹۱۶ کمپانی فیلم موچوال مبلغ ۶۷۰ هزار دلار با چاپلین قراردادبست و در مدت ۱۸ ماه وی ۱۲ فیلم بلندمدت کمدی برای آنها ساخت که در این نوع از ویژگی ممتازی در تاریخ سینما برخوردار بودند. در واقع تمام فیلم‌های که در این کمپانی ساخته شد، به یک اثر کلاسیک سینمای کمدی تبدیل شدند.


در پایان این سالها آمریکا وارد جنگ جهانی شد و چاپلین دورهٔ جدیدی ازسینمای خود را با دوستانی آغاز کرد. از سال ۱۹۱۸ چاپلین در استودیو خودمشغول به کار شد. تمام فیلمهای پیشین دوباره ویرایش و کات شدند و درسال‌های مختلف موسیقی و تدوین جدید صورت گرفت.


دیکتاتور بزرگ نخستین فیلم کاملا ناطق چاپلین بود که در اوضاع نابسامان جهانی در دهه 40، اثری ضد نازی بود. این فیلم در مورد دیکتاتوری اروپایی ودر واقع تاریخچه زندگی آدنوید هینکل، دیکتاتور کشور خیالی تامانیا است که دست به کشتار یهودی‌ها می‌زند و اروپا را درگیر جنگ می‌کند.


برخی این فیلم را نپسندیدند و برخی جنبه سیاسی آن را جدی و برخی آن رابه قدر کافی جدی نگرفتند. با این حال این فیلم از نظر تجاری محبوبیت فراوانی پیدا کرد و چاپلین را همچنان به عنوان یک ستاره در اوج نگاه داشت.


سر انجام، سر چارلز اسپنسر چاپلین 25 دسامبر سال 1977 در سن 88 سالگی درگذشت.



[Only registered and activated users can see links]


نکاتی که درباره « روشنایی شهر » نمی دانید :


در آغاز فیلم صدای یک زن و مرد در حال گفتن جملات نامفهومی شنیده می شود. صدای مردی که شنیده می شود متعلق به چارلی چاپلین است و این اولین بار بود که او از صدای خودش در یک فیلم استفاده می کرد.


صحنه ای در فیلم که ولگرد از دختر نابینا گل می خرد 342 بار برداشت مجدد شد!


اورسن ولز گفته بود که « روشنایی شهر » محبوبت ترین فیلمش است.


چارلی چاپلین این فیلم را در شرایطی ساخت که اکثر استودیوهای هالیوودی به سمت ناطق کردن فیلمهایشان رفته بودند اما چارلی چاپلین کماکان معتقد به ساختن فیلمهای صامت بود. با اینحال نام چاپلین به اندازه ای بزرگ بود که استودیوها بخواهند هنوز هم بر روی آثار صامت وی سرمایه گذاری کنند.


مدت زمان ساخته شدن « روشنایی شهر » 3 سال طول کشیده بود.


در 31 ژانویه سال 1931 ، آلبرت انیشتین در مراسم افتتاحیه این فیلم شرکت کرده بود.


همچنین در اکران « روشنایی شهر » در انگلستان، جورج برنارد شاو نیز در مراسم افتتاحیه حضور داشت.


ویرجینیا شریل ، بازیگر نقش دختر نابینا در فیلم، یکبار برای آمدن سر صحنه فیلمبرداری دیر کرده بود و این باعث عصبانیت شدید چارلی چاپلین شد و در نهایت چاپلین شریل را از کار اخراج کرد و جورجیا هال که در فیلم « صندوقچه طلا » با او همبازی بود را جایگزینش کرد. با اینحال چاپلین که می دانست با اخراج شریل باید هزینه های بیشتری را متحمل شود، با اکراه پذیرفت که شریل به کار بازگردد و فیلم را به اتمام برساند.


با اینکه جورجیا هال در سکانس پایانی فیلم « روشنایی شهر » بازی کرده بود و این نما ضبط هم شده ، اما هیچ عکسی از این سکانس تابحال منتشر نشده است.


وینستون چرچیل در هنگام فیلمبرداری « روشنایی شهر » برای ملاقات با چارلی چاپلین به صحنه فیلمبرداری آمده بود و چارلی چاپلین هم برای مدت کوتاهی فیلمبرداری را متوقف کرد تا یک فیلم کوتاه به همراه چرچیل بسازد!


« روشنایی شهر » از طرف انجمن فیلم آمریکا به عنوان یازدهمین فیلم برتر تمام تاریخ سینما شناخته شده است.


« روشنایی شهر » همچنین در سال 2008 از طرف انجمن فیلم آمریکا به عنوان برترین فیلم رمانتیک تاریخ سینما شناخته شده بود.


ویرجینیا شریل در جریان یک مصاحبه گفته بود که برای بازگشت مجددش به فیلم ( بعد از اخراج توسط چارلی چاپلین ) با ماریون دیویس مشورت کرده بود.





دیالوگ های ماندگار ( بصورت نوشتار بر صحنه ظاهر می شد ) :


ولگرد : حالا میتونی ببینی؟


دختر نابینا : آره، الان می تونم ببینم.



[Only registered and activated users can see links]